نمایش پست تنها
  #3  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خستگس سفر از یک سو، افراط در بیداری از سوی دیگر، حارث و سرخ سقا را اسیر خواب کرده بود. آنان چند ساعتی با هم به گفت و گو پرداختند، غیبت شبانه ی رابعه و بکتاش را به هم ربط دادند، راه را برای یورش کژاندیشی ها به مغزشان هموار کردند و بعد، تن به خوابی مدهوشانه سپردند، در اوج خستگی و رخوت، دیده بر هم نهادند و سر بر مخده ای و از دنیای بیداران جدا شدند، در حالی که دو احساس و پندار متفاوت، آنان را در قبضه ی خود می فشرد، سرخ سقا در عالم رویا مابین خواب و بیداری، این شعف را به دل داشت که حکومت عشق را بر قلب رابعه و بکتاش، منقرض کرده است، او زمینه را به گونه ای چیده بود که حاکم بلخ، بکتاش را به گناه خیانت در دوستی، به گناه ناسپاسی، از دیده بیندازد و مجازات کند، اما در عین حال به او خاطرنشان کرده بود که رابعه را در این میانه گناهی نیست، او دختری چشم و گوش بسته بوده است، بی تجربه در عشق، این بکتاش است که بر سر راه او دام گسترده است، دخترک صاف و ساده را گرفتار خود کرده است.
سرخ سقا، برنامه اش را به گونه ای چیده بود که بکتاش را راهی کشتارگاه کنند، او حارث را به آن درجه از خشم رسانده بود که چشم بر دوستی ها ببندد و غلامش را به دست جلاد بسپارد؛ تا او بلخ را تبدیل به بهشت جنایتکاران کند، اموال ثروتمندان را برباید، به ناموس همه ی مردم چشم بدوزد، حتی به ناموس رابعه!
و حارث نیز در عین خستگی، قبل از این که تن به خواب بسپارد، در پنجه ی افکار و احساسی خشم آلود گرفتار بود، او از این که خواهرش به غلامی دل باخته است، از این که سلسله مراتب را نادیده انگاشته است، خشمگین بود و از این که بکتاش پای از دایره ی وفاداری فراتر نهاده است، برای رابعه دام گسترده است، به جان آمده بود، حارث آخرین جمله ای که پیش از خواب بر زبان آورد، این بود:
ـ فقط یک آرزو در دلم می جوشد، آرزوی این که هر چه شنیده ام واقعیت نداشته باشد. اگر به غیر از این باشد از خطاکاران انتقام خواهم ستاند و آنان را به مجازات خواهم رساند.
خوابی که آن دو را در خود گرفته بود، لحظه به لحظه سنگین تر شد، آن خوراکی هایی که آنها بر معده شان تحمیل کرده بودند، راه گریزی را می جستند، گریز از معده و نفوذ در رگ ها.
خواب شان ساعت ها به طول انجامید، صبح به نیمروز انجامید و ظهر به عصر، و عصر به شب، و هنوز حارث و سرخ سقا در محل بزم، در خواب بودند، سفره ای نیم خورده و آشفته در برابرشان.
از محل بزم، صدای خرناس می آمد، دو خرناس به هم پیوسته، هنوز یکی از خرناس ها فروکش نکرده بود که دیگری اوج می گرفت.
شبانگاه بود که خستگی شان، تا اندازه ی زیادی زایل شد و تخفیف یافت. حارث به زحمت پلک های سنگین شده اش را از هم گشود. محل بزم را آشفته و نیمه روشن یافت، در زمانی که آن دو در خواب بودند، خدمتکاران، چند شمعدان را با نهایت احتیاط به مکان بزم آورده بودند تا بهانه ای برای خشم به حاکم بلخ ندهند.
حارث، سرش را از روی مخده برداشت، نگاهی به اطرافش انداخت و از خود پرسید:
ـ چه هنگام است؟ چه مدتی را در خواب بوده ایم؟
و با یک نگاه به سفره ی نیم خورده و ظرف های تهی و واژگون شده، دریافت که راه افراط را در پیش گرفته اند، اما حارث زمان را گم کرده بود، نمی دانست چند ساعتی مغلوب خستگی و خواب شده اند، او می پنداشت از جمله شب هایی را سپری کرده است که هنوز به سحر نینجامیده است، اما گرسنگی و عطشی که گریبانگیرش شده بود، او را به نادرست بودن پندارش، توجه می داد، حارث دستانش را به هم کوفت، نه یک بار و دو بار بلکه بارها؛ از صدای دستانش هم سرخ سقا چشم از خواب گشود و تنبلانه بر جایش نشست و هم خواجه سرایی به درون آمد؛ حاکم بلخ، خواجه را برانداز کرد، او همان خواجه ای نبود که سفره را برایشان گسترده بود، حارث گفت:
ـ آن یکی خواجه کجاست؟ همانی که برایمان این سفره را گسترده است.
خواجه که دست به سینه، در برابرشان ایستاده بود، در اظهار ارادت، مبالغه کرد:
ـ همان طور که حضرت حاکم می دانند، هر شب یکی از خواجگان را وظیفه آن است که دم تالار بزم، به انتظار فرمان بماند، شب گذشته، خواجه مروارید را وظیفه آن بود که گوش به فرمان باشد، امشب مرا.
پاسخی که خواجه بر زبان آورد، حاکم بلخ را مطمئن کرد که شب دوشین را به خوشی گذرانده اند و تمامی روز را به خواب، تا باز شب در رسد.
حارث، نگاهی به سرخ سقا انداخت، نگاهی به یار قدیمی و دوست گرمابه و گلستانش، هنوز نتوانسته بود، آثار خواب را از خود براند، خمیازه، پیاپی تا درگاه دهانش می آمد و او با هر زحمتی که بود می کوشید، خمیازه ها را در محدوده ی لبانش، به اسارت بکشد و محو کند؛ سپس حاکم به خواجه دستور داد:
ـ ابتدا این سفره را برچین و کس در پی رابعه بفرست، او را به اینجا فرا بخوان، به او بگو مرا با او کاری هست.
خواجه، وقت را از دست نداد، و از محل بزم بیرون رفت، چون دقایقی بعد باز آمد، تنها نبود، دو تن از همتایان را به همراه آورده بود تا در برچیدن سفره، یاریش دهند، و نیز خبری با خود آورده بود که حارث را خوش نیامد:
ـ کس در پی بانوی گرامی رابعه فرستادم، بانو در شبستان شان حضور ندارند و دایه عفیفه در خواب است.
حاکم بلخ سبیلش را به دندان زیرین گزید و آن قدر خاموش ماند تا خواجه ها، سفره و محتویاتش را به خارج از محل بزم انتقال دادند؛ آن گاه خشم و اعجابش را بر زبان آورد:
ـ مسخره است، از وقتی که ما از بلخ دور شده بودیم، گویا رابعه هر شب را در خارج از قصر گذرانده است، انگار سوگند خورده است، در همه ی جشن هایی که مردم بر پا می دارند، شرکت جوید؟!
سرخ سقا به یاد آورد، شب پیش از پذیرفتن مأموریتی از سوی رابعه را، دختر جوان با بکتاش ساعتی صحبت داشته است. این خاطره، ناگهانی در مغز اهریمنی اندیشش ظهور کرده بود، فقط یکی دو دقیقه به طول انجامید تا او تعدیلی در تصمیمش پدید آورد، تصمیمی که مدت ها پیش، اتخاذ کرده بود، او قبلاً می خواست به رابعه بفهماند از عشق او به بکتاش باخبر است و اگر می خواهد راز این عشق نامتعارف، جایی گفته نشود، باید با او کنار بیاید، ولی یکباره تغییر تصمیم داد:
ـ اگر بکتاشی در کار نباشد، من می توانم توسن هوس را در جاده ای به جولان درآورم که از رقیب هیچ خبری نیست... مسلماً اگر حارث بداند بکتاش با خواهر او مراوده دارد، رابطه برقرار کرده است، خونش به جوش می آید، شاید خشمش دامان رابعه را هم بگیرد، اما من کاری خواهم کرد که این خشم، زیانی به این دختر ماهرو نرساند، همه ی خشم حارث را متوجه غلامش خواهم کرد و رابعه را نجات خواهم داد، او را مدیون خود خواهم ساخت، و همین امر سبب خواهد شد که به من روی آورد، خود را در پناه من بگیرد! عقل و اختیار حارث در دست من است، کاری خواهم کرد که او رابعه را به من ببخشد، به ازدواج من درآورد.
و پس از دگرگونی در تصمیمش، با لحنی امیدبخش به سخن درآمد:
ـ خاطرت رنجه مدار حارث، خواهرت در کاخ است، شاید هم اکنون، در گوشه ای از باغ، یا به روی بام، نشسته است، با دلش خلوت کرده است، شعر می سراید، از آن جمله شعرها، که عشق در آنها، حضوری مؤثر دارد.
لختی سکوت پیشه کرد و سپس بر کلامش افزود:
ـ چگونه است پاورچین و در نهایت احتیاط، مخفیانه به جایی بروی که رابعه نشسته و به شعر سرایی مشغول است؟
این پیشنهاد پرسشگونه، حارث را شگفت زده کرد:
ـ از چه روی لحنت عوض شده است؟ منظورت این است که من به تنهایی به سراغ رابعه بروم و او را در حال سرودن شعر، غافلگیر کنم؟
سرخ سقا، سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد:
ـ این کار، منطقی تر به نظر می آید، تو اگر با رابعه تنها باشی، هم می توانی با او راجع به شعرش صحبت بداری و هم درباره ی خواستگاری نصر سامانی: حضور من در چنین هنگامی ، موجب می شود که بس سخنان، ناگفته بمانند.
پیشنهاد بجایی بود، پیشنهادی که جایی برای چند و چون نگذاشت، حارث از جایش برخاست، سرخ سقا نیز، با آن که ساعت ها از پُرخوری شان گذشته بود، هر دو کاملاً حالت عادی خود را نداشتند، مع الوصف به حالت شان بی اعتنا ماندند و از تالار پای به در نهادند، سرخ سقا به سرایش رفت و حارث جستجویش را
آغاز کرد.


***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید