
06-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266
481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
به تو خرده نمی گیرم بکتاش، وظیفه شناسی جایی برای کمترین ایراد نمی گذارد، عفیفه برایم خبر آورده است تو برای رسیدگی به اموری که بر عهده ات محول شده است، شب را از روز نمی شناسی، خودت را چنان با کار سرگرم داشته ای، که زمانی برای آسودن نمی یابی. محبوبم! اندکی هم به فکر سلامت خود باش، برادرم حارث از امور مملکتی چه می داند که تو پروا داری مورد مؤاخذه اش قرار نگیری؟...
شب بود و رابعه همچنان بر بام قصر و با سرای تهی از محبوبش سخن می داشت:
ـ من دوریت را تاب می آورم بکتاش، به مرور خاطرات شیرین مان می پردازم، همین مرور خاطرات، از سنگینی زمان هجران می کاهد،... اما به خاطر خدا امشب را به سرایت بیا، سری هم به من بزن؛ هم جسم و جانم، تو را طالب است، هم ذرات وجودم، نیاز با تو بودن را در من احیا کرده اند.
و در خلال گفته هایش، گاه شعری را به خدمت می گرفت، تا احساس خود را به بهترین وجهی ابراز دارد، شعرهایی که در بعضی از آنها، نام بکتاش آشکارا آمده بود، و در برخی او را ترک یغما نامیده بود، رابعه در مدت عمرش با مردم شهرها و نواحی مختلف، برخوردها و ملاقات هایی کرده بود، زیبایی را در چهره شان، کم و بیش یافته بود، اما به نظرش ترکان، از زیبایی خاص تر و ممتازتری برخوردار بودند.
خستگی به تدریج بر رابعه چیره می شد، او خود را ناگزیر می دید که به شبستانش بازگردد، به یکباره، این اندیشه به سراغش آمد که بی احتیاطی کرده است، مگر نه به او گفته بودند شب دوشین، حارث و همراهانش از سفر باز گشته اند؟ مگر نه به او گفته بودند که حارث او را احضار کرده بوده است؟ رابعه صلاح را در بازگشت به شبستانش دید، اما، هر کاری که می کرد، نمی توانست از تنهایی شاعرانه اش، از نگاه های عاشقانه اش به سرای محبوب، دل برگیرد.
مصلحت در بازگشت به شبستان بود و خیال بکتاش را با خود بردن، رابعه به اکراه از جایش برخاست، با آخرین نگاهش، دل شب را درید، به خانه ی بکتاش نظر کرد و پیامش را به مرد محبوبش، در شعری دل انگیز گنجاند و با لحنی دل انگیزتر ابراز کرد:
الا ای باد شبگیری گذر کن...................ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی.................ببردی آبم* و خونم بخوردی
[* متأسفانه اشعار رابعه، از تطاول زمانه مصون نمانده است، اشعار کمی از او به جای مانده است. در هر صورت در شعری که آمد؛ ببردی آبم، به معنای بردن آبرو است.]
کلامی تحسین آمیز، همراه با صدای به هم کوفته شدن دست ها، به بدرقه ی این شعر آمد:
ـ آفرین رابعه؛ اگر تو را زین العرب خوانده اند، گزافه گویی نیست، باید تو را زین الآفاق می خواندند، بر این باورم که در جهان، هیچ زنی را توان آن نیست که در سخنوری با تو دم از رقابت بزند.
رابعه با شنیدن نخستین کلمات، روی به جهت صدا برگردانده بود، او حارث را در نزدیکی خود یافت، اگر چنانچه در آن فضای تاریک شبانه، که تنها نور ستارگان به ظلمت، مختصری خلل رسانده بودند برادرش را نمی دید، از صدایش او را می شناخت، حارث به خواهرش نزدیک تر شد، سر او را به سینه اش نهاد و کلامش را پی گرفت:
ـ با آن که در دل شب، در محیطی که فقط صدای نسیم به گوش می رسد، آدمی بهتر از هر زمان دیگر می تواند، تمرکزی به افکارش دهد و عطر احساس را به کلامش بیفزاید.
و دست نوازشی بر سر رابعه کشید، بر سری که با ایازی پوشیده شده بود. دختر جوان می خواست سخنی برای خوش آمد برادرش بر زبان آورد، اما حاکم بلخ به او مجال نداد و گفت:
ـ چه شعر دلپذیری سروده ای رابعه؟... یک بار دیگر آن را بخوان و به من بگو آن « ترک یغمایی » که از او در سروده ات یاد کرده ای کیست؟
رابعه به خود لرزید، غافلگیر شده بود، نه با چنین پرسشی، که پیش از آن با دیدن حارث، غافلگیر شده بود، او انتظار نداشت او را وادار به شعرخوانی کنند، چرا که اصلاً آمادگی چنین کاری را نداشت.
رابعه دست و پایش را گم کرده بود، خودش را باخته بود، او این قدرت را در خود نمی یافت که زبان بگشاید و بگوید: منظورش از ترک یغما، بکتاش است، رابعه قادر نبود بگوید: بر بکتاش دل می سوزاند و...
به هر تقدیر، پرسش حارث، پاسخی را می طلبید، رابعه کوشید بر اعصابش مسلط شود، رازش را در دل نگهدارد و به تصحیح شعرش بپردازد؛ به گونه ای که تصورات برادرش به جایی دیگر و به کسی دیگر معطوف شود.
دقایقی به طول انجامید تا رابعه، خودش را باز یافت و بر اعصابش تسلط پیدا کرد، همین دقایق کفایت می کرد تا حارث، سؤالش را تکرار کند و به اصرار خود برای شناختن ترک یغما به آن بیفزاید:
ـ شرم مکن دختر، هر کس در زندگی اش، رازهایی دارد، بگو این ترک یغما کیست؟
رابعه در سیاهی شب، به چشمان حارث دقیق شد و پاسخ داد:
ـ اشتباه شنیده ای برادر! ترک یغمایی در زندگی ام وجود ندارد، شاید این باد ملایمی که می وزد، دستی در کلامم برده باشد.
حارث ناباورانه او را نگریست:
ـ شعرت را یک بار دیگر بخوان.
رابعه نگاهی به اطرافش انداخت، در یک سوی بام سرای بکتاش قرار داشت و در دیگر سویش، سرای سرخ سقا. در یک سوی بام، خانه ی محبوبش بود، سرای مالک روح و دلش، و در دیگر سرای مردی هرزه بود، مردی که رابعه با تمامی وجود، از او نفرت داشت، نگریستن به سرای سرخ سقا، مضمونی را که رابعه برای تصحیح شعرش، جستجو می کرد، در اختیارش نهاد، دختر جوان، بار دیگر شعرش را خواند:
الا ای باد شبگیری گذر کن............ز من آن سرخ سقا را خبر کن
حارث به تردید دچار آمد، گرفتار شک شد، نام سرخ سقا چنان به خوبی در شعر رابعه جای گرفته بود که تصور صحیح این شعر را مشکل می کرد؛ حاکم بلخ با خشم پرسید:
ـ مقصودت از چنین یاوه هایی چیست؟ ... من می پنداشتم از این که نصر سامانی، این قدرت بزرگ زمانه، کسانی را به خواستگاریت فرستاده است، به وجد آمده ای، چنین اشعاری چه معنی می دهد، آن هم برای یک غلام.
رابعه که متوجه شد شعرش چون تیری جان سوز به هدف نشسته است، گفت:
ـ در بلخ آن قدر مرد وجود دارد که نیازی نیست دختران عاشق مردان نادیده ی بیگانه شوند؛ در ضمن این را به خاطر بسپار عشق با سلسله مراتب، سر سازگاری ندارد.
حارث، هنوز کاملاً حالت عادیش را باز نیافته بود به همین جهت سخنان خواهرش بر او گران آمد و خشم را در وجودش جاری کرد، خشمی که چون رودی خروشان به همه ی اعضای تنش دوید و سپس در هیأت فریادی سهمناک بر زبانش آمد:
ـ اگر آنچه می گویی واقعیت داشته باشد، اگر به سرخ سقا یا هر یک از غلامانم دل باخته باشی، وای به حالت، و اگر او هم، سرخ سقا هم عشقت را لبیک گفته باشد، وای به حال هر دو تان.
30
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|