نمایش پست تنها
  #85  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

حارث پس از شنیدن سخنان رابعه، حال خود را نمی شناخت، او زیبایی مردانه ی غلامش را در دل تأیید می کرد، او از مصاحبت با چنین کسانی محفوظ می شد، و نیز از اوقات به تفریح و نوشانوش گذراندن با آنان، ولی دلش تصویب نمی کرد میان افراد خاندان حکومتی و غلامان زرخرید وصلتی صورت پذیرد.
چند روزی، اندیشیدن به چنین مسأله ای، آرامش را از او ستاند، به تنهایی و خلوتش کشاند و دوری جستن از دوستان و دیگر رجال بلخ.
حارث به سرخ سقا بی اعتنا شده بود، کینه ای از او به دل گرفته بود، او در بحبوحه ی خشمش بارها به خود گفته بود:
ـ این همه هرزگی کرده ای سرخ سقا! این همه برای دیگر دختران و زنان دام گسترده ای بس نبود که در فکر فریب خواهرم افتاده ای؟... که برای او دام گستردی؟ اگر نصر سامانی دریابد، آنچه درباره ی وفا، نجابت و جمال و کمال رابعه می گویند، قصه ای بیش نیست و خواهرم به عشق غلامی گرفتار است، چه بر سرم خواهد آمد؟
چند روزی را حاکم بلخ به تعلل و تفکر گذراند، می خواست راه اصلی را برای گشودن باب مکالمه با سرخ سقا بیابد؛ جستجوهایش، اندیشه هایش، چندان راه به جایی نبرد، عاقبت او تصمیم گرفت، ابتدا با سرخ سقا صحبت بدارد، رندانه صحبت بدارد، ماجرای عشق و علاقه اش را به رابعه، از زبان خود او بشنود؛ او از این که غلامش، حرمت خاندان حکومتی را نگه نداشته بود، به منتهای غضب دچار شده بود، غیظ و کینه چنان وجودش را در چنگال خود می فشرد، چنان او را به جان آورده بود که می خواست هر چه به سرخ سقا بخشیده است، پس بگیرد، اموالش را مصادره کند، نه تنها دیگر با او همسفره نشود، بلکه بار دیگر حلقه ی غلامی را به گوشش کند، داغ برده بودن را بر پیشانی اش، بچسباند و او را به دست دژخیمان سنگدل خود بسپارد، تا شکنجه اش کنند.
حارث، بارها برای گرفتن تصمیم نهایی، با خود خلوت کرده بود، حاکم بلخ علاوه بر اینها، برای خواهرش برنامه داشت، او می خواست با بهره گیری از جمال و اندام به اعتدال رابعه، برنامه های زیاده خواهانه اش را به اجرا درآورد، و اکنون در موقعیتی قرار گرفته بود که همه ی آرزوهایش را بر باد رفته می دید، همه ی رویاهای خوشش را کابوس می یافت، چرا که می پنداشت که به سرخ سقا لطف ها کرده است، دوستی ها عرضه داشته است و در عوض به جای قدردانی، خیانت دیده است.
چند روزی حارث به خشمش، فرمان دربندمان و زنجیر و مهار نگسستن داد، و به خودش اندرز آرام ماندن؛ ولی مگر می شد چنین اندرزی را آویزه ی گوش کرد؟
مگر می شد در شراره های خشم گداخت و خاموش ماند؟
سرانجام حاکم بلخ، تصمیم نهایی اش را گرفت، تصمیم گرفت به بدترین وضعی، سرخ سقا را شکنجه دهد؛ از دوستش، از غلامش، یک خواجه بسازد، مردانگی را در او به انهدام بکشاند؛ هر چند می دانست با چنین کارش، خللی در برنامه های پر فسادش پدید خواهد آمد، با این وجود، چاره را در چنین واکنشی شدید دیده بود، او می خواست با به اجرا درآوردن چنین تصمیمی دو نتیجه بگیرد، یکی فهماندن این مسأله به اطرافیانش بود که هر کس به ناموس او دیده بدوزد، باید چنین عاقبتی را به جان بخرد، و دیگر آن که اگر خواستگاری نصر سامانی از رابعه واقعیت داشته باشد، خود را در نظر او غیرتمند نشان بدهد و بگوید:
ـ برای من هیچ چیز، ارزشمندتر از ناموس نبوده است و نیست، اگر کسی به ناموس تان نظر بدوزد، به بدترین بلاها گرفتارش خواهم کرد، ولو این که برایم به عزیزی دو چشم باشد.
حارث، زمانی که به چنین مرحله ای رسید، تصمیم گرفت، سرخ سقا را به بهانه ی بزم نشینی، به کاخ بلخ بکشد، آن گاه به جلادانش دستور دهد به جانش بیفتند، هم حلقه در گوشش کنند، هم با میله ای آهنین و گداخته، بر پیشانیش داغ نهند و هم...


***

رابعه دریافته بود که شک برادرش برانگیخته شده است، و او دیگر نمی تواند بر فراز بام رود و با معشوقش، خلوت کند، با بکتاش صحبت بدارد، یا با خیالش. چنین کاری بی احتیاطی محض بود، او حارث را بر سرخ سقا، بد گمان کرده بود، فقط و فقط برای به بیراهه بردن افکار برادرش؛ از غلام برادرش سدی ساخته بود در برابر راه ازدواجش با نصر سامانی.
دختر عاشق، این بار قصد کرده بود، تیشه به ریشه ی وجود سرخ سقا بزند، یک بار و برای همیشه، مردی را از زندگی بیندازد که وجودش برای بلخیان به غیر از زیان، هیچ نداشت، به ویژه برای زنان گل پیکر و دختران گل روی بلخ.
او به این نتیجه رسیده بود تا زمانی که سرخ سقا برپاست و مغزش کار می کند، افکار پلید و نقشه های اهریمنی اش، آسایش مردم بلخ را بر باد می دهد.
رابعه به ناچار، چنین تصمیمی گرفته بود، و می دانست خود را در موقعیتی خطیر قرار داده است، چرا که او با بددلی سرخ سقا آشنا بود، مطمئن بود چنین شخصی اگر ضربه و لطمه ای ببیند، آرام نخواهد نشست، عکس العمل نشان خواهد داد.
دختر جوان را ، زین العرب را چندان پروای جان خود نبود، بیشتر از این بابت نگرانی داشت که با از پرده به در افتادن راز عشق او و بکتاش، معشوق، شکنجه ها ببیند و به گناه عاشقی به کام مرگ برود.
رابعه در پی دست به سر کردن برادرش، به دنبال بذر خشم در دل او افشاندن و او را به سرخ سقا بدگمان کردن، در صدد برآمد یک چند، احتیاط را به زندگی اش راه دهد، دیگر به بام نرود، ملاقاتی با بکتاش نکند، از او بپرهیزد.
این تصمیم با عقل می خواند، ولی دل تصویب نمی کرد؛ رابعه نمی دانست چگونه روزش را به شب برساند و شبش را به روز، او به گفت و گو داشتن با محبوبش خو گرفته بود، منتهای سعادت خود را زمانی می دانست که در کنارش بگذراند و راز دلش را بگشاید، و هر چه می خواهد به بکتاش ابراز دارد، صریح و آشکار به او بگوید: دوستش دارد و بی وجود او زندگی ، برایش از معنا تهی است؛ با تصمیمی که رابعه گرفته بود، او همه ی اینها را موقتاً از دست می داد، اما او را چاره ای دیگر نبود، او برای نجات دادن عشقش، ناچار بود مدتی بر خود سخت بگیرد، به همنشینی و صحبت با خیال بکتاش، خود را سرگرم دارد، اشعار جانگداز و جگرسوزی که درباره ی معشوقش گفته بود، مرور کند، سروده هایی که در وقت فراق و هجران گفته بود و نیز خود را به مطالعه ی اشعار دیگران سرگرم دارد، بخصوص به اشعار نادره ی زمان، رودکی، به اشعار شاعری که با یک غزل اندیشه برانگیز، با یک قصیده ی محکم و استوار، گمراهان را به راه می آورد.
دیگر رابعه به پشت بام نرفت، یک بار در همه ی زندگی اش به عقل مجال این را داد که بر خواسته های دلش فایق آید، او بر آن شد تا برای بکتاش، پیامی بفرستد، او را به حفظ ظاهر فرا بخواند، از او بخواهد، چون او، از حضور بر پشت بام، دل برگیرد، از ملاقات های عاشقانه صرف نظر کند و از دادن بهانه به دست بدخواهان بپرهیزد.
رابعه دغدغه ی این را نداشت که چگونه پیغامش را به بکتاش برساند، او دایه ای داشت چون عفیفه، دایه ای که راه عشق او و محبوبش را هموار کرده بود، زین العرب به او متوسل شد، شبی را که خود بر تخت آرمیده بود و عفیفه بر بستری بر زمین در شبستانش، تصمیمش را بر ملا کرد:
ـ دایه من از عشقی که در دلم خانه کرده است هراسانم؛ از آن می ترسم که در دام بدخواهان گرفتار آیم.
عفیفه مهربانانه زبان به ملامت بانویش گشود:
ـ در عشق بی پروا شده بودی رابعه، من هم بر عاقبت کارت نگران شده بودم،...


« پایان صفحه 310 »
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید