نمایش پست تنها
  #87  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

بکتاش در بسترش خفته بود، به دنبال چندین شبانه روز کار کم وقفه و استراحت، نیروی جسمانی اش، چنان تحلیل رفته بود که خود را نیازمند خوابی چندین ساعته می دید، تا تجدید قوا کند، وظایفی را به انجام برساند که سرورش حارث به او محول کرده بود و این فراغت خاطر و آمادگی ذهنی را به دست آورد که به عشق رابعه بیندیشد.
چند روزی او درگیر رسیدگی به امور مملکتی بود، چند روزی هم که پس از انجام وظایفش به خانه می آمد، نظری به پشت بام می انداخت، تا چشمش به جمال رابعه روشن شود، ولی اقبالش چندان بلند نبود، که حتی یک نگاه او را ببیند؛ او شب ها بسترش را به حیاط سرای خود می آورد، ساعت ها به بام نگاه می کرد تا خواب به سراغش آید، گاه تا صبح، اوقاتش به بیداری می گذشت و او نومیدانه از بسترش به در می آمد تا دنبال کارهایش برود. آن شب هم بکتاش، در حیاط باغوار سرایش خفته بود، در پی ساعت ها کلنجار رفتن با بیداری و اندیشیدن به عشقش که روی نهان کرده بود، پلک هایش بر هم افتاده بود، که ناگاه گرمای دستی استخوانی را بر شانه ی خود احساس کرد و صدایی زنانه، صداییی خش دار و پیرانه در گوشش خزید:
ـ بیدار شو بکتاش... دیده بگشا، مرا فرصت آن نیست که برای بیداریت، بیش از این منتظر بمانم.
بکتاش به زحمت چشم گشود، پلک هایش تمایلی به جدا شدن از هم نداشتند، مع الوصف مرد جوان، چشمانش را باز کرد و زنی را در تاریکی سحرگاه، بر بالین خود یافت، بار دیگر همان صدا راهی گوش هایش شد:
ـ چقدر خوابت سنگین است بکتاش... بارها شانه هایت را تکان داده ام، بارها بانگ برآورده ام تا دیده گشوده ای! ... چه بی خیالی مرد! بانوی من دارد از دست می رود، خواب و خوراک ندارد و تو چنین راحت خفته ای، هفت پادشاه که هیچ، بلکه هفتاد پادشاه را به خواب دیده ای!
صدا برایش آشنا بود، صدای معشوقه اش نبود، اما نویدی از محبوبه اش داشت، بکتاش بر جایش نشست، با پشت دستانش، چشمانش را مالید تا هیکل و صورت شبح وار عفیفه را بهتر ببیند، هنوز افکارش نظمی نیافته بود، حواسش کاملاً به جا نیامده بود.
غلام جوان، با لحنی خواب آلود سؤال کرد:
ـ چه خبر شده است؟
بکتاش مجال آن را نیافت که پرسشی دیگر بر زبان آورد، چرا که عفیفه باز به سخن درآمد:
ـ بپرس چه خبر نشده است!... رابعه دیگر نمی تواند با تو دیدار کند.
گرچه عفیفه این گفته را با لحنی آهسته ادا کرد، اثر یک صاعقه ی سهمناک را بر بکتاش گذاشت، توفانی از افکار درهم و پریشان به مغزش راه داد و دلش را از اندوهی گرانبار آکنده کرد و پرسش هایی بر زبان او نشاند:
ـ نمی تواند با من دیدار کند؟... شاید نخواهد مرا ببیند؟... یعنی می گویی از عشقم بریده است؟ می گویی از من دل گرفته است؟ و...
عفیفه، دست بر دهان مرد جوان نهاد و او را از سخن راندن باز داشت و ملامتگرانه گفت:
ـ چه خبرت هست بکتاش... صدایت را به زیر آور، اگر دو کلام دیگر بگویی، هفت سرای از این سوی و هفت سرای از آن سوی، سخنانت را خواهند شنید... خاموش بمان و به من گوش بدار.
سپس دستش را از روی دهان غلام جوان برداشت، بر کناره بسترش نشست و برای آن که به بیقراری و بی تابی بکتاش خاتمه دهد ، بر کلامش افزود:
ـ هیچ خللی به عشق رابعه نسبت به تو نرسیده است، اوضاع پریشان شده است، مصلحت در آن است که مدتی به دوری از یکدیگر رضایت بدهید تا بار دیگر آرامش به زندگی تان پای بگشاید... مطمئن باش رابعه به غیر از تو، مهر هیچ کسی را به دل نمی گیرد... نمی دانی وقتی می خواست این پیام را برایت بفرستد چه حالی داشت؛ اگر بگویم بارها جان داد و جان گرفت، گزافه نیست.
هوا چندان روشن نبود که عفیفه همه ی اجزای چهره ی بکتاش را به وضوح ببیند، اما سایه ی غمی که بر صورت او افتاده بود، از نظرش پوشیده نماند، دایه از جیب جامه اش، خلخالی را که رابعه به او داده بود بیرون آورد و در همان هنگام کوشید با سخنانش امیدی به غلام جوان ببخشد:
ـ گوش کن بکتاش، رابعه این خلخال را به عنوان یادگاری برایت فرستاده است، این خلخال پیامی نیز به همراه دارد، پیامی از عشق، او از من خواسته است تا به تو بگویم چون این خلخال، زنجیر عشق تو را به پای خود بسته است؛ زنجیری که به او اجازه نمی دهد یک گام هم از وادی عشق تو فاصله بگیرد...این را هم بگویم او از تو خواسته است تا چیزی به او به یادگار بدهی، تا در دوره ی فراق اگر تو در کنارش نیستی، حداقل یادگاری تو در اختیارش باشد.
بکتاش، خلخال را از عفیفه گرفت، بر آن بوسه زد و بر دیده اش نهاد و گفت:
ـ این خلخال را همیشه همراه خود خواهم داشت،... اما من چه دارم که به رابعه بدهم؟ مگر این که سینه ام را بشکافم، قلبم را از قفسه ی سینه ام به درآورم و در پایش اندازم، قلبی که غیر از ندای عشق رابعه، هیچ آوایی از آن بر نمی آید و...
عفیفه، کلام مرد جوان را برید:
ـ این حجرف ها را ذخیره کن، این سخنان را برای زمانی بگذار که بار دیگر امکان دیدارتان میسر شود... آن گاه برای خود رابعه بگو، برای او که سخن شناس است، برای او که احساس را از رگ و پی هر کلامت به در می کشد، اکنون فقط چیزی به من بده تا در فراقت برای رابعه قوت قلبی داشته باشد.
بکتاش، نگاهی به سراپای خود انداخت، به ناگاه متوجه انگشتری شد که به دست داشت، آن را از انگشتش خارج کرد و ...



***
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید