نمایش پست تنها
  #88  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

ـ این انگشتری نیست که به من بخشیده ای، این حکومت عشق است که به نامم کرده ای بکتاش! بر نگین این انگشتری، من چهره ی تو را می بینم، بر عقیق خوش رنگش نام تو حک شده است، نام مبارک تو! هیچ کس نمی تواند نامت را بر این نگین بخواند به جز من! منی که چشمانم را با عشق مسلح کرده ام. باور بدار بکتاش، اگر همه ی در و گوهر جهان را به پایم می ریختند، به اندازه ی این انگشتری برایم ارزش نداشت... اما این انگشتری برای من بزرگ است، این انگشتری زیبنده ی انگشتان مردانه ی تو است، در شهر عشق، تو باید حاکم باشی و من فرمان ببرم، من هدیه ات را، یادگاریت را با زنجیری از طلا بر گردن می آویزم، تا چشم هیچ کس آن را نبیند، زنجیری چندان بلند، که یادگاریت را تا نواحی قلبم برساند، می خواهم آن سخنان عاشقانه ای که می خواهم در گوشت فرو بخوانم، ابتدا به گوش این انگشتری بریزم! می خواهم انگشتری تو، با قلبم تماس یابد، ضربانش را بشنود، تپیدن های دلم را به خاطر بسپارد و چون باز ایام به کام مان گشته، آنچه شنیده و دیده و احساس کرده است برایت بگوید.
رابعه زنجیری ظریف از طلا، از حلقه ی انگشتری گذراند و آن را به گردنش آویخت، از شکاف جامه اش، یادگار محبوبش را به درون برد، پنهانش کرد، انگاری نمی خواست غیر از خود او، نگاه هیچ کس به یادگاری بکتاش بیفتد.
سپس در بسترش خزید و خود را به امواج خاطرات عاشقانه اش سپرد:
ـ تو در کنار منی بکتاش، حضورت را در جوار خود احساس می کنم، هیچ دم زندگی ام بی یاد تو مباد! در من شعر می جوشد، یاد تو احساس عشق را در من می انگیزد، فردا چون از بستر به در آیم، اگر خوابی در من جاری شود، چون دیده از خواب بگشایم، به سراغ دیوان اشعارم خواهم رفت، سروده هایم را که عطر عشق تو را در خود دارند، خواهم خواند و باز هم برایت شعر خواهم گفت، دوران جدایی را به رشته ی کلامم موزون خواهم کشید...


***

سرخ سقا می پنداشت، باز هم هوس بزم نشینی در دل حارث جوانه زده است که او را به حضور خود خوانده است، پندارش چندان به خطا نبود، چرا که گاه و بی گاه، حارث بزم هایی را بر پا می داشت و او را فرا می خواند تا همسفره اش شود، و با هم به نشخوار خاطرات بپردازد تا از گذشته ها بگویند و از ته دل به خاطرات شان بخندند.
او به محض فراخوانده شدن به کاخ بلخ، وقت را از دست نداد، جامه ای بلند و مناسب پوشید، جامه ای آبی رنگ، آراسته به زر و زیور، نظمی به موهای سر و صورتش داد. دستاری به سر نهاد، دستاری به رنگ جامه اش، و به سوی کاخ روان شد.
همیشه پیش از آن که به تالار بزم برسد، آوای دل انگیز سازها به پیشوازش می آمد، ولی آن شب، چنین نواهایی به استقبالش نیامد، آنچه را که می شنید، صدای گفت و گوی چند نفر بود، صدای گفت و گوی کسانی که به گوشش غریبه می آمد، به جز صدای حارث.
همین امر سبب شگفتی اش شد، اگر به تالار بزم دعوت نشده بود، بی شک می پنداشت راه را اشتباه آمده است، به جای تالار اجتماعات، سر از تالاری در آورده است که فقط به شادخواری و عیش و عشرت حارث اختصاص داشت.
هنگامی که او در تالار را گشود و پای به درون نهاد ، حیرتش افزون تر گردید، زیرا به جای اهل طرب، تنی چند از جلادان را دید که در دو سوی حارث قرار داشتند، حاکم بلخ بر تختش نشسته بود و سه جلاد در هر سویش، و در گوشه ای از تالار نیز آتش افروخته بودند و یکی از دژخیمان، دست به کار گداختن میله های آهنین بود.
تالار به هیچ وجه، رنگی از شادی و طرب به خود نداشت، همه چیز، با همان نگاه اول در نظر سرخ سقا غیر عادی آمد، و از همه غیر عادی تر، خوشامدگویی تمسخرآمیز حارث بود که بر گوشش نشست و چون سوهانی روح خراش، به رعشه اش انداخت:
ـ خوش آمدی سرخ سقا! این دوستان را زیادی به انتظار گذاشته ای! این مردان، فریاد و فغان ناشی از درد آدم ها را به همه ی نواهای موسیقی ترجیح می دهند، پیش تر بیا، دژخیمان هنرنمایی تو را منتظرند!
سرخ سقا، بر خود لرزید، در لحن حارث، کمترین اثری از دوستی و صمیمیت نبود، انگاری او با کینه و غضب، با خشونت و خصومت، تار و پود کلامش را به هم بافته بود. سرخ سقا، با گام های لرزان، نامتعادل و نا استوار، تأثیر پذیرفته از سستی و رخوتی که ترس به او ارمغان داشته بود، پیش رفت، تا مقابل تخت حارث رسید، مقابل تخت سَرورش دوست گرمابه و گلستانش، یار و همراه همه ی برنامه های فاسدانه و پلیدانه اش.
غلام واژگون بخت، نگاهی به حاکم بلخ انداخت، در سیمای حارث، هیچ اثری از دوستی و یک رنگی وجود نداشت، با این وجود، تصور این که دژخیمان برای آزار او در تالار بزم، گرد آمده باشند، برای سرخ سقا دشوار بود؛ او می پنداشت حاکم بلخ، مضحکه ای در کار کرده است، می خواهد با مزاحی، رنگ و رونقی متفاوت به بزم بدهد، می پنداشت باز حارث به یکی از شوخی های جنون آسایش دست زده است، اما فریاد حاکم، راه را بر هر پندار باطلی به مغزش بست:
ـ بنشین ترک یغما؛ سرخ سقای نازنین! گفتی که نصر سامانی ، خواهان رابعه است؟ گفتی که دلباخته ی سینه چاک خواهرم است؟ این همه دروغ، از چه رو به هم آمیختی؟ چرا چنین یاوه هایی را به هم بافتی؟
سرخ سقا، با ناتوانی بر دو زانویش، رو به روی حارث نشست، او بحرانی را که در راه بود، به خوبی احساس می کرد، گوش هایش غرش توفانی که شتابان می آمد را به خوبی می شنید، مرد بخت برگشته دانست، اگر چه هر چه زودتر به کلام در نیاید، اگر به دفاع از خود برنخیزد و اگر داوری اشتباه آمیز حارث را نسبت به خودش تصحیح نکند، جانش را از دست خواهد داد، یا دست کم به نقص عضو دچار خواهد شد. به همین جهت بی درنگ، در مقام دفاع از خود برآمد:
ـ مگر چه روی داده است که سرور من، چشم بر دوستی ها بسته است و چین بر جبین انداخته است؟
حارث با نگاه غضبناکش، یک بار دیگر لرزه در ارکان وجود سرخ سقا انداخت:
ـ چه تو را بر آن داشت که اکاذیبی چنان بزرگ و فریبنده بر زبان آوری؟ آیا به غیر از این بود که می خواستی، مذاکره ی من و مرحب، به نتیجه نرسد؟ به غیر از این بود که خواب های خوشی برای خودت دیده بودی؟... چند گاهی در بلخ نبودم و تو، هرزه مرد بی آبرو دام برای عزیزانم نهادی؛ زین العرب را خواهرم را گرفتار خود کردی.
در یک لحظه، حاکم بلخ متوجه شد، تحت تأثیر خشم، در برابر چند نفر غریبه، مسأله ای را طرح کرده است که می بایست فرو می پوشید، که می بایست نهانش می داشت، به همین جهت در صدد اصلاح کلامش برآمد:
ـ اگر با صراحت با تو صحبت می دارم بدین خاطر است که به این دژخیمان، مرا اعتمادی کامل است؛ تو رابعه را واله و شیفته ی خود کردی، شتابان به غور آمدی تا مرا بفریبی، به امید آن که با خاندان حکومت پیوند یابی، به دروغی مرا فریفتی، تویی که غلامی بیش نیستی می خواستی با من هم طراز بشوی.
سرخ سقا، تیز هوش تر از آن بود که در نیابد توطئه ای در کار کرده اند و بر علیه اش به اقداماتی دست زده اند، از این رو، لبخندی به لب آورد که آمیزه ای از بیم بود و ناباوری، او پرسید:
ـ چه کسی چنین سخنانی را به گوش حضرت حاکم فرو خوانده است؟
حاکم بلخ، بی آن که لحظه ای را از دست بدهد، در پاسخ گفت:
ـ رابعه!... او صریحاً به عشقش نسبت به تو اعتراف کرده است، در شعری که سروده است از تو نام برده است، یک بار تو را ترک یغما خوانده است و دیگر بار تو را به اسم واقعی ات نامیده است.
سرخ سقا، از شنیدن چنین حرفی، یکه خورد:
ـ دروغ است سرور من!... آن که دل رابعه را برده است، من نیستم، بلکه بکتاش است؛ من به غلامی شما افتخار می کنم، مرا چه نیاز به مقامی بالاتر از دوستی تو؟
خشم در وجود حارث، هنگامه به راه انداخته بود، اعجاب و ناباوری هم از راه رسید و دست در دست خشم نهادند، تا او را به اوج کلافگی برساند، حاکم بلخ خشم و شگفتی اش را در کلامش ریخت:
ـ ناباورم سرخ سقا، تو از بکتاش کینه به دل داری، او در برابرت قد علم کرده است، پوزه ات را به خاک مالیده است، از این رو است که از او کینه به دل داری؛ به او غرض می ورزی، حال آن که ندیده و نشنیده ام که او به هیچ زن یا دختری التفات نشان بدهد، عشق کسی را به دل راه بدهد، یا در پیش پای دختران دام بگسترد.
سرخ سقا، دیگر بار کوشید تا چشم حارث را بر واقعیات بگشاید:
ـ همین خصوصیات کافی است تا دختری چون زین العرب به او دل ببندد، دختران به مردانی که به زیبارویان بی توجه اند، التفات بیشتری نشان می دهند، چگونه بگویم دختران برای ارضای احساس زنانه شان می خواهند طرف توجه مردی قرار گیرند که به دیگران بی اعتنا است، من از بکتاش، خوش دل نیستم، اما به دوستی مان قسم که بارها او را دیده ام، نه به تنهایی، بلکه به همراه رابعه، آن هم ساعت ها در کنار هم، بر پشت بام همین کاخ...
حارث را طاقت آن نبود که چنین مطالبی را بشنود و آرام بماند، او به غلامش فرمان زبان در کام کشیدن داد:
ـ خاموش! مردک یاوه گو، اگر اندکی دیگر رخصت یابی، تهمت هایت به رابعه از حد خواهد گذشت.
سرخ سقا در مقام دفاع از خود برآمد:
ـ اگر به شما گفتم نصر سامانی خواستگار زین العرب است، می خواستم هر چه زودتر به بلخ بکشانمت... می خواستم پیش از آن که کار از کار بگذرد، پیش از آن که رسوایی به بار آید، تو را با واقعیتی آشنا کنم؛ من شاید مردی هوسران باشم، اما آن قدر حرمت دوستی، سرم می شود که برای خواهر سرورم دام نگسترم...
همانگونه که قبلاً گفتم مرا نیازی به چنین کاری نیست، آن قدر زیبارویان در اختیار دارم که مرا برای به دام افکندن افرادی چون رابعه، نیازی نمی افتد.
و در پی سکوتی مختصر، به دنبال فاصله ای کوتاه میان سخنانش انداختن گفت:
ـ اگر گفت و گویی که میان مان گذشته است، در همین جا بماند، به شما قول می سپارم که در نخستین فرصت، پرده از کارهای رابعه و بکتاش بردارم، اسنادی رو کنم که بر عشق ننگین شان دلالت کند...
حاکم بلخ ساکت شده بود، در اندیشه فرو رفته بود، مردک هرزه دانست وقت آن است که برای نجات خود آخرین حربه اش را به کار گیرد:
ـ من در اختیار توام، سرایی که به من اهدا کرده ای، در جوار همین قصر است، اگر مرا شایسته ی مجازاتی می دانی، هر زمان که اراده کنید می توانی بر من دست یابی، فقط به من فرصت بده تا گفته ام را، ادعایم را ثابت کنم، یا رابعه و بکتاش را در کنار یکدیگر نشانت بدهم، یا این که اسنادی برایت فراهم آورم که حاکی از رابطه ی این دو باشد.
حارث در حالی که سبیلش را از خشم می جوید، اندکی خاموش ماند، گفته های دوست ناجوانمردش را عیار سنجی کرد، سرخ سقا درست می گفت، با عقل سازگارتر بود مجازات او را به زمانی دیگر موکول کردن و به تعویق انداختن؛ حاکم بلخ برای خود دلیل آورد:
ـ به او مهلتی می دهم، چنانچه ادعایش را به اثبات برساند، به جای او بکتاش را شکنجه خواهم کرد، اما اگر روزی دریافتم ادعایی که بر زبان آورده است، کذبی بیش نیست، چندان، آزادش خواهم گذاشت که روزی هزار بار مرگ را بخواند و به آن دست نیابد.
و نگاه نافذش را به چشمان سرخ سقا دوخت:
ـ چه مدت، مهلت می خواهی؟ یک روز، یک هفته؟
سرخ سقا را آن کیاست بود که دریابد رابعه ای که او دچار چنین توطئه ای کرده است آن قدر شعور دارد که احتیاط پیشه کند، از این رو مهلت بیشتری را درخواست کرد:
ـ من از یک روز تا حداکثر یک ماه مهلت می خواهم؛ در این مدت مسلماً به ادعایم عمل خواهم کرد، اگر اقبالم نخفته باشد، یک روز برای اثبات صحت گفته هایم کفایت می کند، اما اگر بخت مساعدی نداشته باشم، در این یک ماه، با هر ترفندی شده است، دلیل و سندی برای اعمال نادرست آن دو به دست خواهم آورد.
حارث بی هیچ معطلی گفت:
ـ باشد، پیشنهادت را پذیرفتم، اگر به قولت وفا کنی، دوباره تو را به دوستی خود برخواهم گزید، ولی اگر نتوانی چنین کنی، مسلم بدان مجازات های سنگین تری ، در حقت اعمال خواهد شد... تو با حرف هایی که ابراز داشته ای، مجازات هایی را که برایت در نظر گرفته بودم به تعویق اداخته ای، به جز یک مجازات.
سرخ سقا، که از شنیدن قسمت نخست عبارت حاکم بلخ، به سالم ماندنش امیدوار شده بود، با شنیدن قسمت آخر گفته های او، بر جان خود بیمناک شد:
ـ مگر قولی دیگر مانده است که باید بسپارم؟ یا خطایی مرتکب شده ام که در محدوده ی مهلتی که به من داده اید نمی گنجد؟
حارث با تکان دادن سرش به نشانه ی تأیید، گفت:
ـ آری این خطایت شامل مهلتی که به تو داده ام نمی شود، برای این خطایت باید مجازات ببینی تا دیگر زبانت را برای من به دروغ نیالایی و مرا نفریبی.
و سؤالی را به تمسخر آغشت و به دنبال کلامش روانه کرد:
ـ می دانی کدام خطا را می گویم؟... منظورم همان دروغی است که برای باز گرداندن من به بلخ، درباره ی خواستگاری امیر سامانی از رابعه گفتی... اینک دستور می دهم، با میله های آتشین، داغی بر پیشانی ات بنهند؛ و فقط به همین مجازات بسنده کنند تا دیگر بار چنین دروغ گمراه کننده ای را بر زبان نیاوری.
سرخ سقا راضی بود، او را زیر رگباری از تازیانه بگیرند، صدها ضربه شلاق بر او وارد آورند، اما دلش نمی خواست چنین بلایی بر سرش بیاورند، او معنای چنین داغی را می دانست، داغ بر پیشانی داشتن، یعنی رسوایی دایمی، از آن جمله رسوایی هایی که تا دم مرگ، دست از جان آدمی بر نمی دارد، و با هر نگاه برای مردم تداعی می شود که روزی خطایی بزرگ، از او سر زده است، علاوه بر این، او می دانست با داشتن چنین داغی نمی تواند از نام حارث، سوء استفاده کند، زیر پوشش دوستی با حاکم بلخ، به هر کاری که دلش خواست دست بزند؛ چنین داغی بر جبین داشتن، نشانه از قدرت افتادن بود، نشانه ی حیثیت از دست دادن و رسوایی بود و ...
مرد هرزه را چاره ای نماند به جز این که خود را بر پای حارث بیندازد، بوسه ها بر آن بنشاند و از او به التماس بخواهد:
ـ با من چنین مکن حارث! ... تو سرور منی، عمری را در خدمت تو بر سر آورده ام، به خاطر یک دروغ مصلحت آمیز، چنین ننگی را بر پیشانی ام منشان.
سرخ سقا، در آن شرایط حساس، از یاد برده بود که در نزد غریبه ها باید سلسله مراتب را رعایت کند، حاکم را به نام نخواند، از یاد برده بود که حاکم بلخ او را فقط زمانی مجاز گردانیده است که به نام بخواندش که با هم تنهایند یا در بزم ها و تفریح های دوستانه، از جمله در شکار، حضور دارند.
همین به نام خواندن، موجبی دیگر شد که حارث در اجرای تصمیمش، قاطع تر شود، او ابتدا پاهایش را پس کشید و سپس با پنجه یکی از پاهایش ضربتی سنگین به سینه ی سرخ سقا وارد آورد، به گونه ای که مرد هرزه، گامی چند آن سوتر، نقش بر زمین شد. حارث در پی این رفتار خشونت آمیزش، فریاد کشید و دژخیمان را مورد خطاب قرار داد:
ـ از چه رو، به بهت و حیرت دچار آمده اید، بر پیشانی این مردک ریاکار، داغ بنشانید، تا دیگران عبرت گیرند و هرگز به صرافت نیفتند حاکم شان را فریب دهند.
همه ی جلادان که تا آن زمان، بیکار ایستاده بودند، جز یک تن شان، به جز جلادی که کماکان مشغول گداختن میله های آهنین بود، فریاد حاکم بلخ، آنان را به خود آورد، بی درنگ دست به کار شدند، بی اعتنا با التماس ها و خواهش های سرخ سقا، دست ها و پاهایش را گرفتند، بر زمین خواباندند، سرخ سقا دست و پا می زد، می کوشید که خود را از چنگال دژخیمان رهایی بخشد و بار دیگر به حاکم بلخ نزدیک شود و زبان به استغاثه بگشاید، جلادان برای آن که او را از جنب و جوش باز دارند، ناچار به نشان دادن واکنشی شدیدتر شدند، چهار دژخیم، دستان و پاهایش را گرفتند، یک جلاد بر زانوانش نشست و جلادی دیگر بر سینه اش، تا امکان هر حرکتی را از او بستانند.
در چنان شرایطی، فقط زبان سرخ سقا حرکت داشت! در دهانش می گشت، التماس می کرد و از حاکم می خواست تجدید نظری در تصمیم و فرمانش به وجود آورد، اما حارث چشمانش را بسته بود و منتظر بود جلادان وظیفه شان را به انجام برسانند.
زمانی که جلاد مأمور گداختن میله های آهنین، با دو میله ی گداخته، به نزد سرخ سقا آمد و میله ها را بر پیشانی او نهاد، التماس های مرد هرزه، به استغاثه تبدیل شد، زاری ... و همزمان با آن بوی گوشت سوخته در فضا پیچید.
در چنین هنگامی ، حارث چشم گشود، به سرخ سقا نگاه کرد و از این که فرمانش به خوبی به اجرا در آمده بود، به وجد درآمد!


***

سرخ سقا، چند روزی در سرایش بستری شد، او زخمی بر پیشانی داشت، زخمی که اثرش هیچ گاه از چهره اش زدوده نمی شد؛ زخمی با نشانه ای همیشگی و ماندگار؛ او علاوه بر این زخم، جراحتی هم بر دل داشت، سرخ سقا منصفانه نمی دانست که پس از سال ها رفاقت با حاکم چنین مجازاتی در حقش اعمال شود، از این رو کینه ی حارث را به دل گرفت، و به فکر انتقامی که به سرش آمده بود، مجال بالیدن داد، انتقامی که در ابتدا ندایی شوم و خفیف در مغزش انداخت و سپس به خروش آمد، او بر آن شده بود که هم از حارث انتقام بکشد و هم از رابعه؛ او در صدد برآمده بود تا حکومت خاندان کعب را بر باد دهد، حارث را از تخت به زیر بکشد و رابعه را رسوای خاص و عام کند و بکتاش را راهی کشتارگاه سازد.


32
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید