نمایش پست تنها
  #89  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

چابکسواری به غور آمده بود، چابکسواری که نامه ای با خود داشت، نامه ای از سرخ سقا برای مرحب.
پس از چند روزی ادیشیدن و نقشه های گونه گون را سبک سنگین کردن و سنجیدن، مرد هرزه، از بستر نقاهت به در آمده بود تا انتقامی موحش از حارث بکشد و دودمانش را به باد دهد، نام حاکم را به ننگ بیالاید، همه ی کارهای غیر انسانی را که او به اتفاق حاکم بلخ به اجرا در آورده و عملی کرده بود، افشا کند، همه را به حاکم نسبت بدهد، از بی ناموس کردن دختران و زنان گرفته، تا بریدن زبان شان.
به غیر از این سرخ سقا، می خواست در مردم این باور غلط را ایجاد کند که رابعه نه تنها زین العرب نیست، نه تنها دختری پاک نهاد نیست، بلکه فردی سبکسر است، فاصله ی اجتماعی را رعایت نمی کند با همه می گوید و می خندد! ولو آن که، چنان کسی از نظر اجتماعی، در شرایط نازلی قرار داشته باشد. غلامی باشد چون بکتاش!
او به خوبی متوجه این واقعیت بود که در چنان شرایطی ، رابعه بی گدار به آب نمی زند، نهایت احتیاط را به کار می برد تا راز عشقش از پرده به در نیفتد؛ او می دانست زین العرب برای مدتی با بکتاش، خلوت نخواهد کرد، و زمانی که رابعه و عفیفه، با سر و رویی پوشیده به عیادتش آمدند، دریافت که با دشمنی خطرناک سر و کار دارد.
در آن عیادت پنهانی، او از یک حرف عفیفه که از سر سادگی گفته بود، راه رسوا کردن و انتقام گرفتن از رابعه را یافت، در هنگام عیادت، عفیفه زبان به ستایش از بانویش گشوده بود:
ـ نه این که تصور کنی چون رابعه را من بزرگ کرده ام، غمش را خورده ام تا بدین حد و پایه رسیده است، از او تعریف می کنم و ستایشگر کارهای اویم، رابعه مثل و مانند ندارد، از کاخ خارج نمی شود، مگر به وقت ضرورت، او همه ی اوقاتش را به مطالعه می گذراند، یا به سرودن شعر.
به عیادت سرخ سقا رفتن رابعه، بی دلیل نبود، او ظاهراً مخفیانه این کار را انجام داده بود، اما در واقع می خواست خبر چنین عیادتی، به گوش حاکم بلخ برسد تا بذر بدبینی و بدگمانی را که بر دلش افشانده است، بار برگیرد و ثمر دهد.
این مسأله نیز بر سرخ سقا پوشیده نبود، او به خوبی آگاه بود رابعه چشم دیدنش را ندارد، و اگر به عیادتش شتافته است، نقشه ای در سر می پرورد، نقشه ای که به هیچ روی، به سود مرد هرزه نبود.
با همه ی این دانستن ها، سرخ سقا در تمام مدتی که رابعه و عفیفه نزدش بودند، حفظ ظاهر کرد، خودش را بنده ی درگاه خاندان کعب شمرد و دم از وفاداری زد؛ اما همه ی هوش و حواسش، متوجه یک مسأله بود، اشعار رابعه؛ او می پنداشت و درست هم می پنداشت ، که دختر عاشق، اگر به سرایش روی بیاورد، بی هیچ شبهه ای در اشعارش، یا به اشاره، یا آشکارا از معشوقش نام خواهد برد.
سرخ سقا دریافته بود که اگر به چنین اشعاری دست یابد، می تواند رابعه را رسوا سازد، و جان بکتاش را به خطر اندازد، به همین سبب پس از رفتن رابعه از سرایش، در یک زمان، دو نقشه را به اجرا درآورد، یکی مأمورکردن تنی چند از دوستان شبرو و شبگردش را برای رفتن به سکونتگاه رابعه، در هیأت سارقان، و به دست آوردن دیوان اشعارش، و دیگری ارسال نامه ای بود برای مرحب، و به کین خواهی فرا خواندنش.
مرحب در خوابگاه کاخش، با فراغت خاطر آسوده بود که برایش خبر آوردند:
چابکسواری از بلخ آمده است.
دو بار پیاپی، مرحب از سوی خاندان کعب، سردی، بی اعتنایی و بی تفاوتی دیده بود. دو بار او را به وصلت با رابعه امیدوار کرده بودند و هر دو بار پیش از دست یافتن به نتیجه ی نهایی او را از سر خود باز کرده بودند، کاری اهانت آمیز!
مرحب از بی اعتنایی ها و اهانت هایی که دیده بود، به خشم دچار آمده بود ، دیگر ادامه دادن به رفاقت با حارث را به مصلحت نمی دید و در انتظار فرصتی می گشت تا به نوعی آن اهانت ها را جواب گوید، او در پی خبر شدن از آمدن چابکسواری از بلخ به خود گفت:
ـ باز حارث را چه در سر است؟ چه نقشه ای برای خفیف داشتنم کشیده است؟...
سپس دندان هایش را از خشم بر هم فشرده بود:
ـ اگر حارث، به صرافت نیفتد اهانت هایش را به نوعی جبران کند، از من بد می بیند، من کسی نیستم که به استهزاء گرفته شوم و آرام بمانم.
او مرد قاصد را به حضور پذیرفت و بی اعتنا به احتراماتی که چابکسوار معمول داشت، با لحنی سرد از او پرسید:
ـ این حارث را چه درد و مرض است که گاه برایم پیغام می فرستد و گاه به دیدارم می آید؟
پیک، حاکم غور را با پاسخش از اشتباه درآورد:
ـ من از سوی حاکم بلخ، حامل پیامی برای شما نیستم، بلکه مرا وظیفه آن است که نامه ای را به حضورتان تقدیم دارم، نامه ای از سرخ سقا.
هم نام سرخ سقا برای مرحب آشنا بود و هم چهره اش را به یاد می آورد، زیرا هنگامی که حارث در غور مهمانش بود، سرخ سقا را چند باری دیده بود، مردی که شتابان آمده بود و مذاکره ی او را با حاکم بلخ، ناتمام گذاشته بود.
مرحب از شنیدن چنین کلامی به اعجاب، دچار شد، او نه خصوصیتی با سرخ سقا داشت و نه صمیمیتی، حتی چندان از او خوشش هم نمی آمد چرا که او را سبب نا تمام ماندن مذاکراتش با حارث می دانست، مع الوصف کنجکاوی غریبی به جانش افتاده بود، کنجکاویی که او را بر آن می داشت هر چه زودتر، مکتوب سرخ سقا را مطالعه کند و سر از کار و منظورش درآورد.
حاکم غور به پیک سرخ سقا دستور داد:
ـ اگر تو را وظیفه آن است که مکتوبی به من برسانی، پس تعللت از برای چیست، پیش بیا و نامه را به من بده.
مرد چابکسوار چنین کرد ، گامی چند به جلو برداشت، نامه را که در لفافه ای چرمین و استوانه ای شکل قرار داشت، ابتدا بر دیده نهاد، بعد زانو زد و آن را به مرحب تقدیم کرد.
حاکم غور، نامه را گرفت، مهری که بر دو سوی لفافه ی چرمین زده شده بود، شکست، مکتوب را به در آورد و به مطالعه ی آن مشغول شد.
با هر سطری که مرحب می خواند، تغییراتی در چهره اش ایجاد می شد، گاه گره بر ابروان می انداخت، گاه خود را به خشم می سپرد و گاه قیافه ی اندیشمندانه به خود می گرفت و سطری را چند بار می خواند تا بهتر و بیشتر پی به مفهومش ببرد.
در آن نامه آمده بود که حاکم بلخ، هیچ چیز را به اندازه ی تحکیم موقعیت خود و دست یابی به قدرت افزون تر، دوست نمی دارد، در آن نامه به وضوح ذکر شده بود که حارث، مرد پیمان شکنی بیش نیست، او را بازی داده است و اکنون به صرافت افتاده است تا خواهر چون برگ گلش را به نصر سامانی ببخشد و...
عبارات و جملاتی که سرخ سقا در نامه اش به کار برده بود، چنان تحریک کننده بود که خشم را در وجود مرحب جاری ساخت، او از این که به بازی گرفته شده بود، از این که تحقیر شده بود، به جان آمد و به این نتیجه رسید که دیگر کار از مدارا گذشته است و اگر او رابعه را طالب است باید به خشونت روی آورد، شمشیر به کمر بندد، سپاهی گران تدارک ببیند، و پای در رکاب کند و به سوی بلخ لشکر...

« پایان صفحه 330 »

پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید