نمایش پست تنها
  #10  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... بکشد؛ او چاره را در آن دید که خبر لشکر کشی اش را با همان پیک برای حارث بفرستد، با او اتمام حجت کند، به او تذکر دهد که با سپاهی فزون از شمار، روی به سوی بلخ دارد، اگر خواهرش را، زین العرب را، یا همان رابعه فتان و فریبا را، با احترام هر چه تمام تر به او تقدیم دارد، کارها با خیر و خوشی خاتمه خواهد یافت، در غیر این صورت، به زور متوسل خواهد شد، هم حاکم بلخ را به توبره خواهد کشید، هم او را از حکومت بر خواهد انداخت و هم رابعه را به دست خواهد آورد. او در نامه اش این نکته را تذکر داده بود که اگر رابعه را به او ارمغان کند، نه خونی ریخته خواهد شد و نه جنگی در خواهد گرفت و خواهرش چون یک امیر زاده ، به عقدش در خواهد آمد، اما اگر حارث چنین روشی بر نگزیند، او رابعه را به اسیری خواهد برد.
مرحب، تعمداً چنان لحن گزنده ای به نامه اش داده بود، او قصد داشت با پیامش، حارث را بر آن دارد که به استمالتش بکوشد و با هدیه دادن رابعه، از درگیری با سپاهیان غور خودداری ورزد. تنها مشکلی که سر راهش بود، مشکل وارد معرکه شدن نصر سامانی بود، او خبر نداشت که خواستگاری نصر، دروغ محض است، از این رو خود را آماده کرده بود، خود او دخترک زیبا و فتنه انگیز را به همراه هدایای نظرگیر دیگری به مرد قدرتمند آن سامان هدیه دارد، و موجبی فراهم آورد برای بستن پیوند مودت با نصر و با او به دوستی و صمیمیت بیشتر رسیدن.


***
مردان شبرو و شبگردی که سرخ سقا به خدمت گرفته بود تا سر از شبستان رابعه در آوردند و دیوان اشعارش را بربایند، کاری از پیش نبردند، چندین شبانه روز، نقشه های متعددی را آزمودند، ولی نتوانستند از درهای اصلی کاخ بلخ به درون روند، درهایی که همیشه و در همه حال، چندین مرد مسلح از آنها، محافظت می کردند، و نیز موفق نشدند از دیوارهای بلندی که باغ قصر را به محاصره ی خود در آورده بودند، بالا بروند.
عدم موفقیت یاران شبگرد سرخ سقا، موجب شد که او نقشه ای دیگر بکشد، و از راهی دیگر خواسته اش را تأمین کند، و چه راه بهتر از این که زنی مکار را به خدمت گرفتن.
آن زن را که از مدت ها پیش به او دست خدمت داده بود به کاخ فرستادن؟ زنی که با عفیفه دایه ی رابعه نیز، مؤانستی داشت.
سرخ سقا، آن زن را که به کفایت موسوم بود، به لطایف الحیل وارد کاخ حکومتی کرد، او را در زمره ی خدمه ی قصر جای داد؛ به او آموخت که با عفیفه به صمیمیتی بیشتر بگراید، ساعات فراغتش را اغلب با او بگذراند، و الحق کفایت از عهده ی انجام چنین مأموریتی به خوبی برآمد.
و هنوز روزی چند از حضورش در قصر نگذشته بود که با عفیفه، دوستی اش را تجدید کرد و هرگاه که فرصتی می یافت به نزد او می شتافت، از زندگی اش گله می کرد، از روزگارش می نالید و از این که فرزندانش که آنها را با چه زحمتی پرورده است، رهایش کرده اند و خدماتش را پاس نداشته اند شکایت می کرد.
کفایت از چنان مهارتی در جلب دلسوزی دیگران برخوردار بود، که در اندک مدتی توانست ترحم عفیفه و بانویش رابعه را برانگیزد، اعتمادشان را جلب کند و گاهی شب ها به شبستان رابعه برود، با عفیفه ساعت ها از هر دری صحبت بدارد و زین العرب را زیر نظر بگیرد، کار به جایی رسید که کفایت، سر از کارهای رابعه در آورد، دانست که آن دختر گل پیکر، چه هنگامی به مطالعه و نوشتن می پردازد و صفحاتی که بر آن اشعارش منعکس است کجا می گذارد.
او منتظر یک غفلت بود، از جانب رابعه و عفیفه، تا دیوان اشعار زین العرب را برباید، سرانجام او به موقعیت دلخواهش دست یافت، روزی که رابعه به اتفاق دایه اش به گرمابه ی قصر رفته بود تا تن به آب بسپارد و رخوت را از خود دور کند، کفایت موفق شد دیوان اشعار دختر جوان و عاشق را برباید و به نزد سرخ سقا بشتابد، دیوان اشعارش را به او بدهد و پاداشی درخور و هنگفت دریافت دارد، از آن پس نه تنها دیگر به قصر باز نگردد، بلکه بلخ را ترک گوید، به شهر و روستایی دوردست برود و با پاداشی که دریافت کرده است، باقی عمرش را خوش و سرمست از ثروت بگذراند.


***
یکی از نقشه های سرخ سقا، جامه ی تحقق به تن کرده بود، یکی از نقشه هایش ثمر داده بود. او پیش از آن که اشعار عاشقانه ی رابعه را نزد حارث ببرد به دقت همه شان را مطالعه کرد، نه یک بار و دو بار بلکه چندین بار.
هر باری که او سروده های رابعه را می خواند، دو حالت متضاد در او پدید می آمد، هم موزونی کلام و نازکی خیال زین العرب، او را به ستایش وا می داشت هم ظرافت هایی را که رابعه به خرج داده بود، بر او روشن می شد، دختر جوان، ظریفانه داستان عشقش را به رشته ی سخن کشیده بود، در همه ی غزل هایش، اشاره ای به بکتاش داشت، در برخی به استعاره و اشاره، و در بعضی بالصراحه.
سرخ سقا، به دنبال مطالعه ی چند باره ی دیوان اشعار رابعه، لبخندی مزورانه به لب آورد و در دل گفت:
ـ که این طور؟! این دختر از مدت ها پیش، دل در گروی عشق بکتاش داشته است، قصه ی عشق شان، به دیروز و امروز مربوط نمی شود، ریشه در ماه ها پیش دارد! من چه غافل بودم، اصلاً همه مان غافل بودیم که چه ماجراهایی، در پیرامون مان می گذرد، چه رند است این بکتاش! با زیباروترین دختر بلخ رابطه برقرار کرده است، با دختری که هیچ ماهرو و گل اندامی را یارای رقابت با او نیست.
و خود را به باد سرزنش گرفت:
ـ دلت به زرنگی هایت خوش بود! خود را عقل کل می دانستی ، نه سرخ سقا! نه تو زرنگ و رندی، نه عاقل! عاقل بکتاش است که بی زحمت به سراپرده ی گل رویی راه می برد که حریف و ردیفی ندارد! زرنگ بکتاش است!
خار حسد، جداره ی دلش را خراشید:
ـ اما هر چه بوده است، تمام شده است! عمر بکتاش به آخر رسیده است و نیز عمر عشقش. رابعه باید در سوگ بکتاش بنشیند، بی شک اگر حارث به این دفتر شعر، به این مجموعه گفتار عاشقانه، دست یابد، حتی لحظه ای هم به بکتاش ، مجال زنده ماندن نمی دهد، اگر او داغی بر پیشانی من نهاده است، اگر جلوه ی مردانه ی چهره ام را دچار خلل کرده است، بر دل بکتاش ، داغ مرگ خواهد نهاد و بر دل رابعه، داغ از دست رفتن عشقش.
و بار دیگر به انتقام اجازه ی خودنمایی و تجلی در قلبش داد:
ـ حارث بر پیشانی ام داغ نهاده است، پوست سرم را چغر و چروکیده کرده است، من مغزش را از کار خواهم انداخت، این دیوان را به او خواهم داد و خواهم گفت:
ـ بخوان حارث! آن غلامی که به دوستی اش افتخار می کردی، بر خواهرت دست گذاشته است، ای بسا احتمال دارد که بی آبرویش کرده باشد! چرا احتمال؟! حتماً چنین کرده است!
و به ناگاه تغییری در عزمش ایجاد شد:
ـ نه! من این دیوان اشعار را نباید هم اکنون به حارث بدهم؛ باید درست هنگامی این شیرین سخن ها را در اختیارش بگذارم که مرحب و مردان جنگاورش در پشت دروازه های بلخ باشند! در چنان زمانی حارث، کلافه خواهد شد، کارش به جنون خواهد کشید و نخواهد دانست که چه کند با دشمنانی بجنگد که در پشت دروازه های شهرند، یا دشمنان خانگی!


33

سپاهیان مرحب
دو سه روزی، رابعه را فرصت آن نشد که با خودش خلوت کند، در گوشه ای از شبستانش، به تنهایی بنشیند، یا در باغ قصر، جایی با صفا را برگزیند، کاغذهایی چند از پوست آهو به دست گیرد و احساس عاشقانه اش را بر آنها، انعکاس دهد؛ از عشقش به بکتاش سخن براند، ناپایداری زمانه را مورد انتقاد قرار دهد، از آداب و رسومی که ستمگرانه، عشق را مورد هدف قرار می دادند، شکایت کند و حکایت های تلخ هجران و فراق را بسراید.
جوشش شعر در این مدت، در دختر گل چهره پدید نیامده بود. نوعی اضطراب همگانی در بلخ پیچیده بود، نا امنی موجود در این شهر افزون شده بود، چرا که از مرحب خبرهای ناگواری رسیده بود.
بلخ در انتظار وقایعی خونین به سر می برد، مردان مرحب، پای در رکاب کرده بودند، با شمشیرها و دیگر اسلحه خونبار خود را مسلح کرده بودند و منزل به منزل، طی مراحل می کردند، تا به بلخ برسند و شمشیر در شمشیر بلخیان اندازند و به روی یکدیگر خنجر بکشند.
سپاهیان مرحب، در اسلحه ی خود، مرگ های خونین را برای مردم شهر بلخ، به ارمغان می آوردند، سپاهیانی که در طول راهشان، بر تعداد افرادشان افزوده می شد، چرا که مرحب، با به خرج دادن سخاوت، با به خدمت گرفتن جنگاوران دیگر شهرها و روستاها، در نظر داشت، سپاهش چنان زیاد شود و چندان مجهز، که شمشیرهای دو رویه در اولین روز جنگ کار را یک رویه کنند، شکست را به حارث هدیه دهند و بعد زیبارویان بلخ را به اسارت ببرند، و در رأس اسیران، رابعه را از قصر بلخ بیرون کشند، و او را چون کنیزی به بارگاه مرحب ببرند.
مرحب در آخرین پیامش به حارث گوشزد کرده بود:
ـ اگر می خواهی از اهانت هایت، چشم فرو پوشم، روزی که سپاهیان فزون از شمارم، شهرت را در محاصره گیرند، با پای برهنه از دروازه ی شهر خارج شو، در حالی که رابعه را به همراه داری... در برابر همگان، خواهرت را به من تقدیم دار! در غیر این صورت، کاری خواهم کرد در بلخ نه خشتی بر خشتی بند شود، نه جنبنده ای را امکان نفس کشیدن باشد!
این پیام به قدری خصومت آمیز بود که حارث را لرزاند، سپاهیان مرحب راه های بلخ را به دیگر شهرها بسته بودند، یعنی عملاً کمک خواهی حارث را از دیگر قدرتمندان، ناممکن کرده بودند، حارث وقتی که به روابط چند ماه اخیرش با مرحب می اندیشید، به او حق می داد برای اعاده ی حیثیت خود، چشم بر دوستی ها ببندد و دم از دشمنی بزند، چرا که یک بار او به خواستگاری رابعه، آمده بود و دست از پا درازتر بازگشته بود و دیگر بار حارث و مردانش به نزدش شتافته بودند، به او امیدها داده بودند و چون مذاکرات شان، به نتیجه ی دلخواه نزدیک شد، او را فریفتند و به بلخ بازگشتند. هر سرداری ، هر حاکمی، هر جنگاوری، در برابر چنین اهانت هایی نمی تواند خونسرد و بی اعتنا بماند، این را حارث می دانست و در دل تصدیقش می کرد، ولی آخرین خواسته ی تهدید آمیز مرحب، از عهده اش بر نمی آمد، او نمی توانست پای پیاده، روی به سوی سپاهیان دشمن ببرد و خواهرش را تقدیم دارد؛ انجام چنین کاری، کمترین حیثیت و شخصیتی برایش به جا نمی گذاشت.
با این تفاصیل، چاره فقط جنگ بود، تدبیر لشکر کردن بود، حارث می دانست از هیچ پایگاه مردمی برخوردار نیست، بلخیان اگر تا آن زمان، سر به شورش بر نداشته بودند به خاطر احترامی بود که برای کعب قائل بودند و برای رابعه. دیگر امیر کعبی در کار نبود، او پیش از آن که حکومتش را به حارث بسپارد، جان سپرده بود و ای بسا تا آن زمان، از او استخوان پاره ای هم به جا نمانده بود.
حارث با این واقعیت آشنایی داشت، سپاهیانی که به فرمانده هاشان، علاقه ای نداشته باشند، هنگام جنگ، از جان و دل مایه نمی گذارند، او می دانست با چنین وضعیتی نصیب بلخ شکست خواهد بود؛ از این رو به فکر چاره افتاد، به بکتاش و سرخ سقا مأموریت داد، سپاهیان بلخ را برای جنگ آماده کنند، همچنین از رابعه درخواست کرد، در میان مردم حاضر شود، به آنان وعده ها و وعیدها بدهد، مردان و زنان جنگاور خانواده ها را برای مبارزه با دشمنی که در راه بود آماده کند.
... رابعه چنین کرد، او هر روز صبح، خود لباس رزم می پوشید، به میان مردم می رفت، با آنان صحبت می داشت، به ایشان می گفت:
ـ می دانم از سوی حکومت بلخ بسی ستم ها بر شما رفته است، اما اگر نجنگیم و شکست بخوریم، اگر دشمنان بر ما چیره شوند، ابعاد ستم ها افزون تر و پردامنه تر خواهد شد: ما باید ابتدا دشمنان مان را به خاک و خون کشیم، شکست شان بدهیم، سپس بی آن که جامه دگر کنیم به جنگ دشمنان داخلی برویم، دست افراد ناسزاوار را از کارها کوتاه کنیم و کسانی را به یاری هیأت حاکمه ها بفرستیم که در پاک نهادی و مصلحت اندیشی شان، ما را اعتمادی کامل است.
... نگاه کنید ، من هم لباس رزم در بر دارم، من مقنعه بر چهره خواهم زد و شانه به شانه و پا به پای شما در میدان های جنگ شرکت خواهم کرد.
رابعه برای آن که انگیزه جنگیدن را در بلخیان، شدید تر کند بر کلام هایش می افزود:
ـ با آن که تا اندازه ای از رمز و راز جنگیدن باخبرم، اما این را می دانم کارآیی و مهارت دیگر جنگجویان را ندارم، با این وجود به جنگ می روم، به استقبال مرگ می روم تا شهرم زنده بماند.
بسیاری از مردم بلخ، دعوت رابعه را برای مبارزه با دشمنان آب و خاک شان لبیک گفتند . در مدت دو سه روز، چندین هزار از مردمی که توانی در تن داشتند و مهارتی در جنگ، برای نجات بلخ از چنگ دشمنان، خود را مهیای نبرد کردند.
در این چند روزه، کار رابعه، همین بود، از بامداد در میان مردم حضور یافتن و تا پاسی از شب گذشته با آنان صحبت داشتن، با آنان همسفره و هم غذا شدن، نیروی مقابله با دشمنانی که در راه بودند، در آنان پدید آوردن، و شب ها به خوابگاهش باز گشتن، خسته و در هم شکسته، از نفس افتاده، با مغزی که زنگار اضطراب بر جداره هایش جای گرفته بود.
شب ها، رابعه به شبستانش می آمد، تن خسته و کوفته اش را بر بسترش می انداخت، و برای آن که حلاوتی به افکارش بدهد، به بکتاش می اندیشید، خاطراتش را در ذهن خود زنده می کرد، عرصه ای در مغزش برای تاخت و تاز خیال های عاشقانه فراهم می آورد.
شگفتا! همین خیال های عاشقانه، خستگی را از تنش می ربود، آن شب هم رابعه، برای مدتی در بسترش آرمید و خود را به نسیمی که از دیار خاطرات می آمد سپرد، نسیمی جان بخش و دل انگیز، با آن که جسماً در نهایت خستگی بود، روحش دستخوش نسیم خاطرات، تر و تازه شد و شعر در وجودش جوشید، بسان چشمه ای پر غلیان و زمزمه گر.
رابعه از بسترش به در آمد، به خستگی اش بی اعتنا ماند، به سراغ قلم هایی رنگارنگ از پر طاووس رفت و کاغذهایی از پوست آهو، کاغذهایی معطر شده به عطر مشک ختن؛ به بهترین عطرها، عطرهایی که در ناف بعضی از آهوان به وجود می آیند و در خوشبویی رقیبی نمی شناسند.
اما آن شب، قلم ها و کاغذهایش را سر جای همیشگی شان نیافت، همه جای شبستانش را به جستجو پرداخت، هر چه بیشتر جست، کمتر یافت، دختر عاشق از خود پرسید:
ـ یعنی این کاغذها را کجا گذاشته ام؟ آنانی که خدمت من می کنند، از سواد و دانش چنان بهره ای ندارند که به شعر روی آوردند... نکند یک بار در باغ قصر، هنگامی که زیر درختان، به نظم دادن به کلماتم مشغول بوده ام، آنها را فراموش کرده ام و همان جا گذاشته ام؟...
چنین اندیشه ای دیری نپایید، چرا که به خاطر آورد، او چنان اشعارش را عزیز می داشته است که هرگز راضی نمی شده، آنها را در این یا آن گوشه رها سازد، اگر هم آدمی نامرتب بود، باز چنین نمی کرد، سروده هایش، اشعاری عادی نبود، توصیف بهار نبود، اندرزگونه نبود، بلکه سروده هایش، آتشین ترین احساساتش را برملا می کرد، و نه او که هیچ آدم سبکسری چنین نوشته ها و اوراقی را پخش و پرا در اینجا و آنجا رها نمی کرد.
دوری و فراق اجباری از معشوق، و به دنبالش گم شدن اشعارش، نگرانی غریبی به جان دختر عاشق انداخت، او چنین حوادثی را به فال بد گرفت، اگر یادگاری بکتاش را به گردن نیاویخته بود، اگر تماس آن انگشتری را با پوست بدنش احساس نمی کرد، اندوهش فزون تر می شد و نگرانی اش شدیدتر، رابعه نمی خواست پاره های خونین دلش را که در قالب کلمات جای داده و به هیأت شعر درآورده بود، به دست غریبه ها بیفتد، او نمی خواست پیش از آنکه آمادگی ذهنی برای برادرش و دیگر آشنایان فراهم آید، عشق پرشورش، سر زبان ها بیفتد.
دختر ماهرو، چند باری عفیفه را فرا خواند، از او درباره ی شعرهایش پرس و جو کرد، به امید آنکه شاید دایه اش، دیوان سروده هایش را به جای دیگر منتقل کرده باشد، ولی از این کار خود، کوچک ترین نتیجه ای نگرفت.
رابعه بارها از دایه اش پرسید:
ـ آیا در غیاب من، کسی به شبستان من آمده است؟
معمولاً پاسخ عفیفه منفی بود:
ـ نه، هر کسی که به اینجا پای نهاده است، در زمانی بوده است که یا من حضور داشته ام یا تو...
این گفته، این پاسخ درست می نمود، مخصوصاً وقتی که عفیفه با لحنی اغراق آمیز گفت:
ـ من تاکنون نگذاشته ام، هیچ غریبه ای به خوابگاهت راه یابد، خودم با مژه های پیر و کم پشتی که دارم، هر روز شبستانت را جارو می زنم و از حضور خواجه سرایان و خدمه در خوابگاهت ممانعت به عمل می آورم!
اندکی اطمینان به دل دختر جوان، راه گشود. آن شب، رابعه به اجبار از سرودن شعر، صرف نظر کرد و بر آن شد تا در روزهای دیگر، با صرف زمان کافی به جستجوی دیوان اشعارش بسپارد، او از اینکه شعرهایش گم شده بود، چندان نگرانی نداشت، چرا که از چنان حافظه ای برخوردار بود که بتواند همه ی آنها را، یا دست کم شورانگیزترین اشعارش را به خاطر آورد و دوباره نویسی کند، نگرانی او ، ریشه در مسایلی دیگر داشت، او نمی خواست اسرار دلش، به دست افراد ناباب بیفتد.
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید