من- اولا که یکبار دیگه ام بهت گفتم این حرفها رو باید به خود هومن بزنی. با خودش باید صحبت کنی. هر کسی مسئول زندگی خودشه، خودش هم بموقع باید جوابگو باشه. من نمی تونم از طرف اون حرف بزنم یا قولی بدم. فقط این رو می دونم که هومن پسر خوبیه. تورو هم دوست داره. بقیه چیزها رو باید خودتون دوتایی با هم حل کنید. حرفهای تو هم منطقیه. اما برای شکستن سنت ها تحمل لازمه! باید مدتی سختی کشید. با حرف مردم که نمی شه ادم راه و روش زندگیش رو عوض کنه! اون هم این ادمهایی که دور و بر ما هستن! اکثر این فک و فامیل های ما میزان خوشبختی رو تو دفترچه حساب بانکی می بینند! شماها باید نظرتون خیلی بلندتر از این حرفها باشه. این چیزهایی رو هم که گفتی در مورد هومن هم صدق می کنه یعنی همین طور که این پچ پچ ها ممکنه برای تو دردناک باشه برای هومن هم همینطوره. چه بسا برای اون سخت تره! با خودش صحبت کن لیلا جون. حتما هومن راهی برای حل این مشکلات پیدا کرده! هومن بچه عاقلیه!
لیلا- حالا چرا باید این همه سختی رو تخمل کنیم؟ بهتر نیست که هر کدوم از ما توی طبقه خودش بمونه؟ یعنی بقول شماها سنت ها رو نشکنه؟
من- اگر من عاشق کسی بودم عشقم رو به حرف چند تا ادم حرف در آر حرف مفت زن نمی فروختم. باید به دلت رجوع کنی. باید احساست رو محک بزنی! اگر دیدی این ادم همون شوهری که دلت می خواد ، اگر دیدی این پسر می تونه ترو خوشبخت کنه، اگر دیدی چند سال بعد اگر تو اینه نگاه کردی و چند تار موی سفید رو توی این خرمن موهای سیاهت پیدا کردی و اون موقع حسرت نخوردی که ای وای زندگیمو چه مفت از دست دادم!!! پس ارزش داره که چهار تا پچ پچ رو هم تحمل کنی! اگر هم غیر از این احساسی داری ، کبوتر با کبوتر، باز با باز. حالا بگو ببینم تلویزیون امشب چی داره؟
لیلا- طبق معمول هیچی!
فردا صبح بیدار شدم. موقع صبحانه پدرم گفت که قراره امروز یک منشی جدید به دفتر کارخونه بیاد. گفت دانشجوئه و دختر یکی از دوستان قدیمی!نیمه وقت قراره اونجا کار کنه. گفت که کمکش کنم. پدرش دوست صمیمی پدرم هست. همینطور که با پدر صحبت کنون به طرف در خونه می رفتیم در باز شد و هومن پیدا شد.
هومن- سلام قربان. تعظیم عرض می کنم. خدمت رسیدم آقا زاده رو برسونم کارخونه!
سلام جناب آقای مهندس فرهاد رادپور!
پدر- سلام، پدر سوخته چه خبره باز؟ شاد و شنگولی! امروز از کدوم دنده بلند شدی؟
هومن- دنده اتومات! کولر دار! صفر کیلومتر! نوک مدادی!
وبعد در خونه رو باز کرد و یک ماشین دوو آخرین مدل رو به ما نشون داد.
من و پدرم هر دو به قدری خوشحال شدیم که اگر اون ماشین رو به من داده بودند اینقدر شاد نمی شدم. شکر خدا پدر هومن براش خریده بود. این می تونست که جبران قسمتی از گذشته رو برای هومن بکنه. امیدوار شدم که روابط این دو نفر کمی بهبود پیدا کرده باشه.
پدر- دیدی هومن پدرت به فکر توست؟ دیدی دوستت داره؟! تو هم گذشته هارو فراموش کن.
آدم می تونه قسمتی از کرده های بد خودش رو با محبت جبران کنه!
هومن در ماشین رو برای من باز کرد و گفت: مهندس تشریف بیارید سوار شید کارخونه دیر می شه!
و سوییچ ماشین رو به طرف من گرفت که گفتم خودش رانندگی کنه و بعد از خداحافظی از پدر هر دو سوار شدیم و حرکت کردیم.
هومن- از امشب می آرم می ذارمش خونه شما! یه سوییچ یدک هم به تو می دم هر وقت خواستی سوار شو!
من- می خوام چیکار؟قربانت. ماشین پدر هست. هر موقع هم خواستم زنگ می زنم می آی دنبالم. هر جا می ریم با هم می ریم دیگه! ببین هومن پدرت ادم بدی نیست. دوستت داره. می خواد با تو دوست باشه.
هومن- اونطوری هام نیست که می گی !اولا چون ماشین خودش رو می بردم مجبور بود برام بخره. بعدش هم من کی گفتم پدرم آدم بدیه؟ اون موقع که باید به فکر من باشه گذشت. منو بیچاره کرد. حالا می خواد کمی جبران کنه.
من- ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم!چ
هومن با خنده- آقای ابلیس رفیقمونه! کاری داری بگو بهش بگم برات انجام بده. خیلی بچه مردیه این ابلیس! می خوای شکلشو ببینی؟ یه عکس دو نفره یادگاری با هم داریم!
هومن تو کی ادم می شی؟ این همه تحصیل هم تورو درست نکرد.
هومن- من تحصیل نکردم که ادم بشم! می خواستم مهندس بشم که شدم! ادم باید بخواد ادم بشه تا بشه! حالا می آی به جای کارخونه بریم سینما (به عادت دوران دبیرستان که با هم از این کارها می کردیم) خندیدم و دوتایی برگشتیم به خاطرات دبیرستان و اون موقع ها. و تا رسیدن به کارخونه با این یادآوری ها گفتیم و خندیدیم. کارخونه پدر من و هومن تقریبا در یک منطقه بود. با فاصله بیست دقیقه یک ربع.
وقتی از هومن جدا شدم و وارد کارخونه شدم بعد از سلام و احوالپرسی با کارگران و کارمندان وقتی وارد دفتر شدم دختر خانمی و دیدم که روی مبل دفتر بیرون نشسته و روسریش رو به خاطر گرما از سرش برداشته و روی شانه هاش انداخته. موهای بلند و مشکی و تمام فر! تا صدای در رو شنید زود روسری رو سرش کرد و بلند شد.
سلام ببخشید اینجا هوای خیلی گرم بود! پوزش می خوام.
من- سلام حالتون چطوره؟بفرمایید خواهش می کنم.
کولر رو روشن کردم.
من- اینجا چون کسی نیست کولر رو روشن نمی کنیم. باید کسی که شمار و راهنمایی کرده این کاررو انجام میداد. بنشینید خواهش می کنم.
- ببخشید خودم رو معرفی نکردم. من فرگل حکمت هستم. پدرم دوست پدرتونه. قرار بود برای کار خدمتتون برسم. نمی دونم پدرتون در مورد من با شما صحبت کردند یا خیر؟
من- البته خانم حکنت. همین امروز صبح به من گفتند. خیلی خوش آمدید. پدرتون چطورند؟
حکمت- خیلی ممنون سلام رسوندند.
من- خانم حکمت اینجا دفتر کار شماست. اگر چیزی کم و کسری داره بفرمایید تهیه کنیم.
حکمت- ببخشید من دفعه اولی یه که می خوام شروع به کار کنم. نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
من- ناراحت نباشید. خود من هم چند روزی بیشتر نیست که مشغول کار شدم. کم کم هر دو یاد می گیریم. شنیدم شما دانشجو هستید . درسته؟
- بله سال دوم کامپیوتر. قراره نیمه وقت اینجا کار کنم.
من که لحظاتی در صورت فرگل حکمت دنبال یک خاطره می گشتم ناگهان با شادی گفتم: فرگل شمایید؟ و هر دو شروع به خندیدن کردیم.
من- یادتونه با دوچرخه شمارو زمین زدم؟ پاتون زخم شد! خیلی گریه کردید.
آقای حکمت چطورند؟ چکار می کنند؟هنوز تدریس می کنند؟
فرگل- خوبند. بازنشسته شدن فکر نمی کردم من رو یادتون باشه! چون من فقط یکبار با پدرم منزل شما اومده بودم.
فرگل دختر یک دبیر ادبیات دوست پدرم بود. یکبار همراه پدرش به منزل ما اومده بود که وقتی پدران ما مشغول صحبت کردن بودند من اون رو سوار دوچرخه خودم کرده بودم که هر دو با هم زمین خوردیم و پای فرگل زخمی شد که خیلی گریه کرد. اون موقع من خودم دوازده سال داشتم و فرگل جدود 6 سال یا 7 سال داشت. بعد از اون روز دیگه ندیده بودمش. اون روز که گریه می کرد اونقدر از دستش عصبانی شده بودم که نگو. ول نمی کرد. اونقدر گریه کرد که پدرم و پدرش بیرون اومدند و پدرم منو دعوا کرد. صورت زیبایی داشت. چشم و ابرو مشکی با چشمانی کشیده و کلاسیک ایرانی قدیم. چشماش طوری بود که ذهن ادم رو دنبال خودش می برد. مثل تصاویر مینیاتور که در کتاب حافظ می کشیدند. زیبا و گیرا و قد بلند.
یه جوری بود که وقتی نگاهش می کردی دیگه نمی تونستی نگاهت رو از صورتش برداری!
فرگل- خوب حالا من چکار کنم؟
بخودم اومدم انگار مدتی بی اختیار مشغول نگاه کردن به او بودم.
من- هیچی بنشینید پشت اون میز فعلا با کامپیوتر کمی بازی کنید تا بعد. کار خودش جور می شه!
به دفتر خودم رفتم اما چهره گیرای فرگل از پیش چشمام محو نمی شد. نمی دونم چرا هی دلم می خواست برم با این دختر حرف بزنم! یادم افتاد که طرز کار با تلفن مرکزی رو به او یاد ندادم از خدا خواسته بلند شدم و به دفتر او رفتم.
من- فرگل خانم یادم رفت بهتون طرز کار با این تلفن رو یاد بدم. ببخشید من روی آشنایی قبلی شمارو به اسم کوچیکتان صدا کردم البته جلوی دیگران حتما با نام خانوادگی شمارو صدا می کنم. اشکالی که نداره؟ اینطوری کار بهتر پیش می ره. شما هم هرطوری که راحت هستید من رو صدا کنید.
خندید و گفت- پس من هم همین کارو می کنم.
طرز کار تلفن رو به او یاد دادم و به اتاق خودم برگشتم. خواستم مشغول کار بشم ولی نمی شد. عجب بدبختی بود. اصلا حواسم جمع نمی شد!
به خودم نهیب زدم که خجالت بکش! چرا اینطوری شدی؟ ولی بازهم چهره مینیاتوری و ظریف فرگل منو ول نمی کرد. هر بار که نگاهش می کردم چیز زیباتری در چهره اش می دیدم. خلاصه هر طوری بود تا ساعت 1 خودم رو مشغول کردم. وقت ناهار بود . همه حدود ساعت 1 دست از کار می کشیدند. بیورن رفتم و به فرگل گفتم: فرگل خانم وقت ناهاره. سلف سرویس کارخونه شماره اش اونجا نوشته. زنگ بزنید براتون غذا بیارن دفتر.
فرگل- خیلی ممنون خودم غذا اوردم.
به دفترم برگشتم. من چون تا ساعت 2 بیشتر در کارخونه کار نمی کردم صبر می کردم تا ناهار رو تو خونه بخورم. بعد از چند دقیقه فرگل در زد و وارد شد و پرسید: شما ناهار نمی خورید؟
من به او علت نخوردن ناهار رو گفتم. بیرون رفت و چند دقیقه بعد از غذای خودش قسمتی را برای من اورد.
من- خیلی ممنون فرگل خانم. آخه برای خودتون غذا کم می آد.
فرگل- من اشتها ندارم. غذا هم زیاده تازه قراره من نیمه وقت کار کنم.
من- منزلتون کجاست؟
فرگل- نزدیک شما هستیم.البته یه خونه کوچک و قدیمی. ارثیه پدر پدرم.
من- متاسفانه من ماشین ندارم که شما رو با خودم برسونم وگرنه در خدمتتون بودم.
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
|