افسانه ی عزیز خوشحالم برات . حس خوبیه ؟! من هنوز عمه نشدم اما خیلی دلم میخواد زودتر این اتفاق بیافته...
امروز خبر بدی شنیدم ، بچه که بودم از این شهر به اون شهر زیاد میرفتیم...
یکی از همسایه هامون یه خانوم مسن و تنهایی بودن ،از بابا خواهش کردن که شبهایی که خیلی تنهان پیششون بمونم. بیشتر خط فکریمو مدیونشونم ...
ایشون معلم باز نشته بودن، حافظ وسعدی و مولانارو بهم شناسوندن ...
هر چیزی که الان دارم از ایشونه...
امروز متوجه شدم فوت کردن ... تو تنهایی...تو غربت... امروز روز خوبی نبوده برام ...
کاشکی بهشون میگفتم که چقدر برام عزیز بودن ...
__________________
هر چه در فهم تو آید ،
آن بود مفهوم تو !
عطار
|