سقراط حکیم را که محکوم به مرگ شده بود به قتلگاه میبردند
زن و شاگردانش دنبال او گریه کنان می آمدند
سقراط از زنش پرسید چرا گریه میکنی؟
گفت : از آن میگریم که تو مقتول واقع میشوی
گفت : مگر دوست داشتی که من قاتل واقع شده باشم؟
زن گفت : از آن میگریم که بی گناهت میکشند
گفت : مگر دوست داشتی که با گناهم بکشند؟
|