بجز غم خوردن عشقت ، غمی دیگر نمی دانم
که شادی در همه عالم از این خوشتر نمی دانم
گر از عشقت برون آیم ، به ما و من فرو نایم
و کیفر ما و من گفتن به عشقت در نمی دانم
ز بس که اندر غم عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سر گشتم ، که پای از سر نمی دانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم ، رهی دیگر نمی دانم
به هشیاری مـــی از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی ، مـــی از ساغر نمی دانم
به مسجد بتگر از بت باز می دانستم و اکنون
در این غمخانه زندان ، بت از بتگر نمی دانم
چو شد محرم ز یک دریا هم نامی که ندانستم
در این دریای بی نامی دو نام آور نمی دانم
یکی را چو نمی دانم سه چون دانم که از مستی
یکی راه و یکی رهرو و یکی رهبر نمی دانم
کسی که اندر نمک افتد گم گردد اندر وی
من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی دانم
دل عطار انگشتی تیشه رو بود در این ساعت
ز برق عشق آن دلبر ، به جز اخگر نمی دانم
دلی که او بود همدم نام ، چنان گم گشت در دلبر
که بسیاری نظر کردم ، دل از دلبر نمی دانم
؟
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )