
07-21-2012
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
نسیم رازگو
نسیم رازگو
وقتی که آهنگ موسیقی را در پیرامون خانه ی خود شنیدی با خودت هیچ فکر نکردی؟ شب تاريک و خفه بود ، اما آن کس که در این تاریکی روی سنگی سخت نشسته بود و چنگ میزد، من بودم.
با زبان موسیقی به تو راز دل می گفتم. می گفتم: «دلدار من ، همه جا جز تو نمی بینم. به هیچ چیز جز تو فکر نمی کنم». اما ناگهان سپیده ی سنگدل سر بر زد و مرا از کنار خانه ات راند. دوباره خاموش شدم.
آسمان تاریک بود من و تو هرکدام روی زمین تنها بودیم و بسیار دور از یکدیگر به سر می بردیم. اما ناگهان عمر این جدایی به سر رسید، زیرا نسیم پیامبر ما شد. نسیم راز تو را به من گفت و اکنون دنیا را بار دیگر همچون بلوری شفاف می بینم که میان من و تو میدرخشد.
ستارگان در آسمان بالا آمده اند . گمان داری که خودشان از نوری که بر ما می پراکنند بی خبر هستند.؟
دلدار به من گفت: « اگر می خواهی از بر من بروی، برو، زیراسوگندی برای من نخورده ای. هیچ پیمان وفایی با من نبسته ای و اصلاً مردان باید بیشتر آزاد باشند، زیرا برای وفاداری آفریده نشده اند. به راه خود برو، از کشوری به کشوری سفر کن، در بستر یکی خستگی ، بستر آن دیگری را از یاد ببر. هر جا زن زیبایی را دیدی دست در دستش بگذار و با او راز شوق و هوس گوی. هر جا ازشراب تلخ سیر شدی، سراغ باده ی شیرین رو. اگر هم وقتی رسید که لبهای مرا از شراب شیرین تر یافتی، به نزد من بازگرد.من همچنان در انتظار تو هستم!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|