نمایش پست تنها
  #2206  
قدیمی 11-04-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض حکایت خواندنی مکر زنان

حکایت خواندنی مکر زنان

آورده اند شیخی بود که پيوسته تحقيقِ مکرهاي زنان مي کرد و از غايت (روی) غيرت، هيچ زني را محل اعتماد خود نساخت وکتاب حيل النساء (مکرهاي زنان) را پيوسته مطالعه مي کرد. روزي در هنگام سفر به قبيله اي رسيد و به خا
نه اي مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زني داشت در غايت ظرافت ونهايت لطافت. زن چون مهمان را پذيرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. شیخ چون پاپوش خود گشود و عصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد.


زن ميزبان گفت: شیخ ! اين چه کتاب است که مطالعه ميکني؟ گفت: حکايات مکرهاي زنان است.


زن بخنديد وگفت: آب دريا به غربيل نتوان پيمود وحساب ريگ بيابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهاي زنان در حد حصر نيايد.


پس تير ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدفِ دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت درآمد چنان که دلبسته ي او شد. در اثناي آن حال، شوهر او سر رسيد..


زن گفت: شويم آمد و همين آن که هر دو کشته خواهيم شد. مهمان گفت: تدبير چيست؟ گفت: برخيز و در آن صندوق رو.


شیخ در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد. چون شوهر در آمد پيش دويد و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفريب شوهر را ساکن کرد. چون زماني گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟


گفت نه بگوي. گفت: مرا امروز مهماني آمد شیهی جوانمرد و لطيف ظرايف و خوش سخن و کتابي داشت در مکر زنان و آن را مطالعه ميکرد من چون آن را بديدم خواستم که او را بازي دهم به غمزه بدو اشارت کردم، شیخ غافل بود که چينه ديد و دام نديد. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد.


بساط عشقبازي بسط کرد و کار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسيد. ساعتي در هم آميختيم! هنوز به مقام آن حکايت نرسيده بوديم که تو برسيدي وعيش ما منغض (باطل) کردي!


زن اين ميگفت و شوهر او مي جوشيد و مي خروشيد و آن بيچاره در صندوق از خوف مي گداخت و روح را وداع مي کرد. پس شوهر از غايت (روي) غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اينک او را در صندوق کردم و در قفل کردم. کليد بستان و قفل بگشاي تا ببيني. مرد کليد را بستاند و ......


همانا يادش رفته بود كه با زن گرو بسته بودند (شرط كرده بودند با جناق مرغ را)(جناق شکسته بودند) و مدت مديدي بود هيچ يک نمي باخت.

مرد چون درخشم بود بياد نياورد که بگويد؛ يادم، و زن در دم فرياد کشيد؛ يادم تو را فراموش.؛ مرد چون اين سخن بشنيد کليد بينداخت و گفت:

لعنت بر تو باد که اين ساعت مرا به آتش نشانده بودي و قوي طلسمي ساخته بودي تا جناق را ببردي.


پس با شوهر به بازي در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق بگشاد و گفت: یا شیخ چون (آنچه) ديدي، هرگز تحقيق احوال زنان نکني؟


گفت: توبه کردم و اين کتاب را بشويم که مکر و حيلت شما زيادت از آن باشد که در حد تحرير در آيد.

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از behnam5555 سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید