نمایش پست تنها
  #2575  
قدیمی 09-11-2013
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض قصه يِ پادشاه خوب


قصه يِ پادشاه خوب ( 1 )

رضایف
رقیه بابالو


مي‌خواهم داستان پادشاهي را برايتان تعريف كنم که راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار در باره اش چنين روايت كرده‌اند: در ايام قديم در چين و ماچين پادشاهي زندگي مي‌كرد كه بسيار عادل بود، عادل‌تر از همه پادشاهان ديگر؛ اين پادشاه خوب هيچگاه رعايايش را اذيت نمي‌كرد و نازكتر از برگ گل چيزي به آنها نمي‌گفت. مثل بقية پادشاهان گردنشان را نمي‌زد و به دارشان نمي‌آويخت. پادشاه به رغم سالخوردگی‌اش ،آزارش به مورچه‌اي هم نرسيده بود. حتي كك و شپشي را هم نكشته بود.

به همين دليل هم تختخواب پادشاه پر از كك و شپش بود و مردك بيچاره شبها خواب راحتي نداشت، نصفه‌هاي شب بلند مي‌شد، چراغ را روشن مي‌كرد و ككها را يكي يكي مي‌گرفت و بي‌آنكه آنها را بكشد، در تخت زنش مي‌انداخت. ناگفته نماند كه زنش را بسيار دوست ‌داشت. به قدري كه لحظه‌اي هم تحمل دوري‌‌اش را نداشت و ككهايي رو كه گرفته بود به خاطر آزار و اذيت زنش در تختخواب او نمي‌انداخت ! زيرا مطمئن بود خواب زنش بقدري سنگين است كه اين ككها سهله اگه لشگري از كك و ساس و شپش هم تو تختش مي‌ريختي عين خيالش نبود. زن پادشاه علاوه بر اينكه خواب سنگيني داشت چنان خرو پف مي‌كرد كه همة شيشه‌ها، آهن و ستونهاي بتني كاخ را مي‌لرزاند.

پادشاه تيره‌بخت بعد اينكه از دست ككها خلاصي مي‌يافت و چشم رو هم مي‌گذاشت ناگهان از خواب مي‌پريد و اين بار خرو پف زنش بيدارش مي‌كرد.

زن پادشاه كه از ماه زيباترك و از خورشيد خوشگل‌ترك بود، صبح زود از خواب بيدار مي‌شد اما پادشاه حتي بعد از قطع شدن صداي خرو پف هم نمي‌توانست بخوابد، چرا كه كار و زندگي داشت، مملكتي كه پادشاهش تا لنگ ظهر بخوابد چه كسي كارها و اموارت كشور را سرو سامان مي‌دهد؟

واي پادشاه عجب پادشاه بدبختي بود!

راستش را بخواهيد پادشاه از تاج و تخت پادشاهي دل خوشي نداشت و جونش به لبش رسيده بود و اگه دست خودش بود از تاج و تخت دست مي‌كشيد، ولي نمي‌توانست چرا كه در اين صورت وزير بر تخت پادشاهي مي‌نشست و اگر وزير به پادشاهي مي‌رسيد، نه تنها همه ككها، ساسها، مگس‌ها و كلاغهاي كشور را مي‌كشت بلكه همه وزيرها، وكيلها و شايد خود پادشاه را هم راهي آن دنيا مي‌كرد.

به خاطر همين پادشاه از تاج و تختش دست نمي‌كشيد، هر قدر هم كه در حسرت يك خواب راحت بود ولي نمي‌خواست به خواب ابدي برود.

پادشاه قصة ما كه پادشاه بدبختي بود، عاقل و باتدبير هم بود از هر كسي عاقلتر و باتدبيرتر و در عين حال كه عادل و عاقل و مدبر و بدبخت بودنش خيلي تنها و بي‌ياور بود. تنهاي تنها. در سرزمين تحت فرمانروايي او كه هر كسي دوست و رفيق شفيقي داشت او تنها بود و هيچ همدم و دوستي نداشت.

پادشاه، هشت آشپز، هشت درشكچي، هشت آرايشگر، هشت وزير، وكيل و يك لشگر ارتش، و يك لشگر شاعر درباري داشت كه كسي با كسي نمي‌ساخت مثلاً يكي از آشپزها مي‌گفت: اين دنيا پوچ و بي‌معني است و آن يكي مي‌گفت نه، اصلاً اينطور نيست. درشكه‌چي‌ها هم مدام با همديگر جر وبحث مي‌كردند، يكي از آنها مي‌گفت كه زندگي بي‌هدف و پوچ است و ديگر مي‌گفت ابداً چنين نيست. يكي از شعرا از ديگري بدگويي كرده و مي‌نوشت كه قافيه‌هايي كه فلانكس بكار مي‌برد مملكتمان را نابود كرده، بر باد مي‌دهد. ارتشي‌ها هم چشم ديدن همديگر را نداشتند. وكلا و وزا هم كه با يكديگر دشمني و مخالفت مي‌كردند، گذشته از همة اينها هيچكدام از آنها تنها نبودند و هر كسي در كنار همكارها و هم مسلكهاي خودشان بودند فقط پادشاه تنها بود، آخه پادشاه‌ها تو ملك خود هيچ موقع همتا و همكاري ندارند.

پادشاهان نه همكاري دارند و نه آرزويي؛ درشكه‌چي‌ها مي‌خواستند شاعر بشوند و شاعرها، آرايشگر و آرايشگرها وكيل و وكلا در آرزوي وزارت ، و وزرا در آرزوي پادشاهي بودند. پس مي‌بينيم همه آرزوهايي داشتند بجز پادشاه، و پادشاه به خاطر اينكه پادشاه بود هيچ آرزويي نداشت.

هر كسي از ديگري خبرچيني كرده و از همكاران خود نزد پادشاه غيبت و بدگويي مي‌كرد. ولي پادشاه نمي‌توانست از كسي خبرچيني و بدگويي و يا شكايت كند. اون فقط با زنش درد دل مي‌كرد و حرف دلش را تنها به او مي‌گفت. ولي زنش هم او را تنها گذاشت و با وزيراعظم دست به يكي كرده و معلوم نشد كه به ژاپن يا سرزمين حبشه ويا جزاير قناري فرار كرد.

قضيه از اين قرار است كه يكي از روزها وزير اعظم كلاه خودش را قاضي مي‌كند و بعد كلي فكر كردن به اين نتيجه مي‌رسد كه پادشاه به اين زوديها نمي‌ميرد و بايد كه تاج و تخت پادشاهي را بي‌خيال شود. ولي وزير نه تنها در حسرت پادشاهي و تاج و تخت بلكه بيشتر از تاج و تخت، چشمش در پي زن پادشاه بود.

زن پادشاه بسيار زيبا و جذاب بود، چنان زيبا كه به وصف نمي‌آمد. در دنيا همتايي نداشت: بالا بلند و گردن بلور و كمرباريك، هر كسي با اولين نگاه عاشقش مي‌شد. دهانش به اندازه دو بادام ريز و سينه‌هاي مرمرينش زير لباس ابريشمي نازك بيداد مي‌كرد. گونه‌هايش مثال ياقوتي كه شبيه لكه قرمزي بر روي برف بود، ابرو كمان، با مژه‌هاي بلند و پرپشت و موهاي سياه. به قدري نازك اندام كه اگر گيلاسي را قورت مي‌داد شبيه‌ زنهاي حامله مي شد و گردنش به قدري ظريف و شفاف كه هنگام آب خوردن كاملاً مشخص نمود. با ناز و كرشمه راه مي‌رفت و پادشاه بقدري دوستش داشت كه حتي حاضر نمي‌شد مگس نري رو لباس زنش بنشيند.

بله، وزير اعظم همينكه فرصتي يافت با زن پادشاه خلوت كرده و نمي‌دانم چه چيزهايي گفت و چه وعده وعيدهايي داد كه آخر سر روزي با هم از سرزمين پادشاه فرار كردند و معلوم نشد به مشرق و يا مغرب زمين گريختند.

راستش وزير اعظم در قلمرو جديدش به وعده‌هايي كه داده بود عمل كرد و خرو پف سؤگلي‌اش را بر صفحه‌اي ضبط كرده و اين خرو پف را با سرود ملي كشورش آميخت.

پادشاه كه شيفتة صداي زن جوانش بود هر شب از راديوي حكومت جديد، سرود ملي خرو پف را با شور و علاقه گوش مي‌داد و لذت مي‌برد. اينها را همينجا تو عشق و عاشقي خودشان رها مي‌كنم و براتون از اوضاع و احوال پادشاه پير مي‌گويم.

پادشاه پير كه از بي‌وفايي زنش و خيانت وزير اعظم خيلي ناراحت و عصباني بود، گوش كردن به راديوهاي بيگانه را براي مردم كشورش ممنوع كرد. اما همة مردم شبها يواشكي به صداي خرو پف زن سابق پادشاه گوش مي‌كردند. بعضي‌ بخاطر اينكه قبل از اينها صداي خرو پف زن پادشاه رو نشينده بودند، كنجكاوي نشان مي‌دادند و بعضي‌ها بخاطر كينه و نفرت از پادشاه بودكه شوق گوش دادن داشتند و پيش خود مي‌گفتند: زنش كار خوبي كرد گذاشت و رفت. بعضي‌ها هم از روي مهرباني و همدردي گوش مي‌كردند. آخه چطور شد كه پادشاه عاقل و خردمندمان زنش رو از دست داد و چرا به فكرش نرسيد كه خرو پف نازنين زنش رو سرود ملي اعلام كند.

اما پادشاه دور از چشم ديگران، به راديو گوش مي‌داد. هر روز در ساعتهاي معيني يواشكي ترانزيستور را برمي‌داشت و به مكان خلوتي از كاخ رفته و با خش خش راديو به صداي زنش گوش مي‌داد. با شنيدن خرو پف زنش كه هميشه برايش تازگي داشت به ياد روزهاي جواني مي‌افتاد، خاطرات دوران جواني‌اش دوباره زنده مي‌شد و به ياد اولين روز آشنايي‌‌شان در ميدان رقص، شبهاي پرستارة را به خاطر مي‌آورد و تراموا سوار شدنشان و موهاي سياه زنش را و بوي درختان شب‌بو و اولين بوسه‌ و بوسه‌هاي مكرر در دهليز تاريك كاخ ... با ياد‌آوري خاطرات گذشته چشمانش پر از اشك مي‌شد. آخه پادشاه خيلي دل‌نازك و مهربان بود.

بعد از قطع شدن خر و پف، شب از راه مي‌رسيد و پادشاه تنهاي تنها به تختخوابش مي‌رفت ديگر زنش نبود و همه ساسها و كك‌ها هم از ترس غيبشان مي‌زد، ولي با اين وجود يك لحظه هم خوابش نمي‌برد و تا صبح بيدار مي‌ماند. با فرا رسيدن زمستان و شبهاي طولاني و بلندش حال و روزش بدتر‌ شده، و پادشاه از فرط بي‌خوابي چشمانش را به سقف مي‌دوخت. سقفي كه به اندازه آسمان دورتر مي‌نمود. همينطور كه رو تختخوابش دراز كشيده بود در درياي بيكران افكار دور و دراز غوطه‌ور مي‌شد. "چقدر عالي مي‌شد آن بي‌وفا يكبار ديگر تو خواب هم شده پيشم مي‌آمد به كاخ و كشورم برمي‌گشت. اينطوري هيچ كس متوجه نمي‌شد و به فكرش هم نمي‌رسيد و هيچ چيزي هم لازم نبود، نه حرفي- نه حديثي- نه آشتي‌كناني، نه بدگويي ديگران....

در اين لحظه‌ فكري به ذهنش رسيد نكند زن سابقش به خواب كس ديگري هم بيايد!! كمي فكر كافي بود تا حسابي افكار پادشاه را مغشوش كند: نكند راستي راستي زنش به خواب كس ديگري بيايد. اصلا شايد همين الان يكي از رعيتها او را تو خواب مي‌بيند، شايد هم وزير اعظم فعلي خوابش را مي‌بيند. با اين فكرها پادشاه گر گرفت و ناگهان از جا پريد، پادشاه عادل و مهربان و ساكت حسابي خودش را باخته بود. او چنين خيانتي را نمي‌توانست ببخشد، نه از زنش- نه از وزير اعظم و نه از درشكچي و نه هيچ كس ديگر. بي‌درنگ تدبيري كرد؛ آخه او پادشاه با تدبيري بود. همة مردم از وزير اعظم گرفته تا آشپز همه موظف شدند خوابي را كه شبها مي‌ديدند صبح زود به صورت مكتوب تقديم پادشاه كنند.

از آن روز به بعد پادشاه كارش خواندن مضامين خوابها شده بود كه اكثراً درهم و برهم و آشفته و مغشوش بود. پادشاه به اين نتيجه رسيد كه لازم است جلوي اين معضل را به روش ديگري بگيرد. دستور داد كه مردم فقط روزهاي معيني اجازه خواب ديدن دارند و البته مقامات عالي‌رتبه مي‌توانستند هر هفته‌ يكبار يك خواب اضافه بر ديگران هم ببيند، آن هم روزهاي جمعه.

پادشاه از اينكه هيچ كس در هيچ كجا از قوانين او سرپيچي نمي‌كرد راضي و خشنود بود. هر كسي فقط روزهاي مشخصي را مجاز به خواب ديدن بودند خواب مي‌ديدند و در مورد خوابهايشان توضيحات مفصلي را براي پادشاه مي‌دادند. اما دوباره مسأله‌ي تازه‌اي پيدا شد و آن اينكه خوابها عليرغم كم و محدود شدنشان ولي باز هم بي‌معني و پوچ و بي‌مضمون بودند و براي كشور هيچ نفع و سودي نداشتند. پادشاه بعد از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيد كه چارة كار تشكيل ستادي براي تعيين و تنظيم خوابهاست، ضمن دادن مجوز به مردم خواب‌ها را سبك و سنگين و بر آنها نظارت كند طوري كه هيچ گونه آشفتگي و بي‌منطقي در آنها وجود نداشته باشد. به اين ترتيب ديدن خوابهاي پوچ و بي‌معني و وحشتناك و كابوس ممنوع شد. خوابها بايد با روح و طراوت و با معني و واضح مي‌باشند.

پادشاه با خواندن اجمالي خوابها هفته‌اي يكبار خنده‌اش مي‌گرفت. همة خوابها شبيه هم بودند ولي هر كسي با اسلوب و روحية خاص خودش آنها را مي‌ديد. يكي پادشاه را بر فراز كوه بلند، ديگري در باغ گل و سبزه و آن يكي بر پشت اسب سفيدي مي‌ديد. آخه پادشاه خوابهاي اين شكلي را خيلي مي‌پسنديد، پادشاه با خودش فكر مي‌كرد اين مردم عجب خوابهاي خوبي مي‌بينند. من و اسب‌سواري! آخه من كه تو عمرم يكبار هم سوار اسب نشده‌ام. يعني وقتي رو زين اسب باشم چه عظمتي مي‌توانم داشته باشم خدا مي‌داند! اي كاش من براي يكبار هم شده اين خوابها را خودم مي‌ديدم.»

ولي خوابي نمي‌ديد چرا كه اصلاً نمي‌توانست بخوابد، شبهاي بيخوابي هر شب درازتر و طولاني‌تر مي‌شد. شبي كه طولاني‌ترين شب سال بود، شبيه موهاي بافته شدة بلند و سياه زنش. پادشاه دلش گرفت و آرام آرام غرق درد و غم تنهايي و كدورت شد. نه اينكه قلبش مثل سنگ و بي‌رحم بشود، نه‌خير. خودش براي تنهايي خودش ناراحت شده دلش سوخت، فكر كرد كه الان همة مردم راحت و خوشبخت و آسوده خوابيده‌اند و او بيدار است. (البته خواب نمي‌بينند- چهارشنبه است!). ولي من يك لحظه هم خوابم نمي‌گيرد. همة مردم و رعيت خوشبخت و آسوده‌اند. چونكه من پادشاهم و عادل.

پادشاه بعد اينكه كمي فكر كرد، فكر ساده و خوبي به ذهنش رسيد: «خوب، چرا بايد به فكر همة مردم باشم به فكر خوشبختي و سعادت همه باشم در حاليكه خودم رنگ خوشبختي رو هم نمي‌بينم. چرا بايد همة در خوشي باشند حال من اين چنين زار و خراب باشد.

پادشاه از اينكه چنين فكري به ذهنش رسيد به وجد آمد و شروع به فكر و تدبير در مورد موضوع پرداخت: «عجب، اگر من زن، عائله و هم‌پيشه و دوست و همدمي ندارم بايد كه يك شريك و همدم داشته باشم كه در ناخوشي‌ها و نداري‌‌ها شريكم باشد. ولي هيچ كس نيست! صبح زود فرمان و قراري را حاضر كرد. (در همة كشور هيچ كس حق خوابيدن در طول شب را ندارد.) درست خروس‌خوان صبح پاي قانون جديد را امضا كرد و براي اولين بار به خواب راحتي فرو رفت.

فرداي آن روز فرمان جديد به اطلاع مردم رسانيده شد: «1- در كشور هيچ كس حق خوابيدن ندارد. 2- همة مردم بايد كه خوشبخت و كامياب باشند».

مردم كشور از اين دستور با آغوش باز استقبال كردند، چرا كه اين مسئله نمود جديدي از درايت و مردم‌دوستي پادشاه بود.

پادشاه از صداقت و صميميت مردمش خوشحال و راضي بود. ساعاتي از شب را كه پادشاه نمي‌توانست بخوابد مردم هم نمي‌خوابيدند. درست است كه هر كسي در خانه خودش و پادشاه هم در كاخش تنها بود ولي پادشاه باتمام وجود مهرباني نگاههاي هزاران چشم نخفته و باز را احساس مي‌كرد و اصلا به فكرش نمي‌رسيد كه خوابيدن و نخوابيدن ملت خود را تعقيب كند چون پادشاه از دروغ و شك و ترديد نسبت به ديگران بدش مي‌آمد و به همه اعتماد كامل داشت.

آيا ملت من خوشبخت نيستند؟ اين سوالي بود كه پادشاه از وزير اعظم فعلي خود سوال كرد. (بعدِ فرار كردن وزير اعظم، وزير دوم جانشين او شده بود).

- پادشاه به سلامت؛ البته كه ملت شما خوشبخت‌ترين آدمهاي روي زمين هستند.

- پادشاه ‌پرسيد: «آيا مردم با يكديگر مهربان هستند و در خوبي و خوشي زندگي مي‌كنند؟»

- البته كه شاها! آنها هر لحظه در آغوش يكديگرند و با خوبي و خوشي زندگي مي‌كنند.

- اين دروغ است، اين را وزير سوم سابق كه حالا وزير دوم بود، گفت و قاطي صحبتها شد.

وزير دوم گفت:

- پادشاه به سلامت باد- شما را گول مي‌زنند. ملت اصلاً هم با هم صميمي و مهربان نيستند، اصلاً هم يكديگر را بغل نكرده و نمي‌بوسند، بلكه مدام به بحث و مجادله مي‌پردازند.

- بحث و دعوا مي‌كنند؟ با تعجب ادامه داد- در چه موردي بحث مي‌كنند؟

- آنها با هم جرو بحث مي‌كنند و هركسي ادعا مي‌كند كه من خوشبخت‌ترين آدم جهان هستم.

- كه اينطور- پادشاه نفس راحتي كشيد و گفت؛ عيبي ندارد، اينها بحث سالمي هستند.

پادشاه با خودش فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه چون وزير دوم آدم راستگو و صادقي است بهتره كه وزير اول بشود و وزير اول جاي او را بگيرد.

- اما در آن لحظه وزير سوم رشته كلام را در دست گرفت و گفت:

- پادشاه به سلامت هر دو وزير بالاتر از من راست مي‌گويند و حق با آنهاست. اما يك چيزي‌رو فراموش كردند كه به اطلاع شما برسانند. ملت ضمن اينكه با هم خوش و بش مي‌كنند و همديگر را مي‌بوسند بحث‌هاي جدي نيز با هم مي‌كنند. باهم كتك‌كاري و دعوا هم مي‌كنند.!

- كتك‌كاري مي‌كنند؟ پادشاه اخم تخمي كرد و ادامه داد: اي خدا اين ديگه چه وحشيگري‌يه‌، چرا همديگر را كتك مي‌زنند.

- امروز صبح دو نوجوان كم مانده بود كه همديگر را بكشند. وزير سوم با صداي ملايم‌تري ادامه داد؛ يكي از بچه‌ها مي‌گفت كه من بيشتر از همه پادشاه‌ را دوست دارم و آن يكي مي‌گفت اصلا امكان ندارد كسي مثل من پادشاه را دوست داشته باشد.

- پادشاه از خجالت سرخ شد و لبخندي از خوشحالي بر لبانش نشست. وزير سوم، وزير اعظم شده و وزير اعظم هم وزير سوم و وزير دوم در جاي خودش ماند.

شب آن روز پادشاه با خودش فكر‌كرد: «از رفتارهاي مردم اينطور معلومه كه من پادشاه خوبي‌ام مردم به قدري دوستم دارند كه بخاطر من كتك‌كاري هم مي‌كنند». در همين اثنا بخاطر چنين فكرهايي محبت پادشاه نسبت به مردم بيشتر شده و پيش خودش فكر كرد، بايد براي خوشبختي هر چه بيشتر مردمم كارهاي بهتر و جديدي را انجام دهم.


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید