
09-11-2013
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
قصه يِ پادشاه خوب ( 2 )
قصه يِ پادشاه خوب ( 2 )
رضایف
رقیه بابالو
در طول شبهايي كه پادشاه بيخوابي ميكشيد مدام فكر كرد اما به نتيجهاي نرسيد. در نهايت، شبي كه مثل شبهاي ديگر مشغول انديشه بود ناگهان فكر خوبي به ذهنش خطور كرد: «خوب، مگه وزير نميگفت از وقتي خواب ديدن ممنوع شده مردم خوشبخت شدند؟! پس بايد براي خوشبختتر شدنشان چيزهاي ديگري را هم قدغن كنيم.» و صبح زود وزير و وكيل را براي مشورت دعوت كرد و مسأله را با آنها در ميان گذاشت و حرفهايش را با اين جملات به اتمام رسانيد: «دستور با من، يافتن ممنوعيتها با شما، چه چيزهايي را بايد ممنوع كنيم تا اوضاع و احوال ملت از اينهم كه هست بهتر بشود و ملت خوشحالتر شوند.
يكي از وزيرها پيشنهاد كرد كه حرف «س» و كليه كلماتي را كه حرف س در آنها بكار رفتهرو ممنوع كنيم. آخه اين وزير لكنت داشت و بجاي س؛ چ ميگفت.
و ديگري پيشنهاد كرد كه همة زنها موهايشان را از ته بزنند و هيچ زن و دختري حق ندارد موهايش را بلند كند، «زن اون كچل و بيمو بود.» يكي از وزيرها هم گفت كه همه جا و همه چيز رو رنگ قهوهاي بزنيم. «اون هم كوررنگ بود و نميتوانست رنگها را تشخيص بدهد.»
در نهايت وزير ديگري پيشنهاد كرد كه علامت سوال و جملات سوالي را قدغن كنند، همه پيشنهادات مورد قبول واقع شد و پادشاه گفت:
البته يادتان نرود كه در آئيننامه جديد حتماً قيد كنيد، همه بايد خوشبخت و كامياب باشند. بعد از گذشت چند روز پادشاه خواست از اوضاع و احوال خبري بگيرد، پرسيد: قوانين تازه رعايت ميشوند؟ ولي ناگهان يادش افتاد كه سوال كردن ممنوعه و بعد گفتهاش را تصحيح كرد و اضافه نموده خدا را شكر كه هيچ مشكل و مسألهاي نيست: وزير اعظم جواب داد:
- نه نيست
پادشاه گفت:
- اما من خودم گاهاً به مسائل و مشكلاتي برميخورم. (آخه پادشاه بايد قبل از همه قوانين و دستورات را رعايت ميكرد). من كه نه زن هستم و نه نقاش دو مسأله اولي اصلاً برايم مهم نيست (كوتاه كردن مو و يك رنگ بودن همه چيز)، اما ... مسأله حرف.. ميداني كه منظورم كدام حرف است... اين مسأله كه واقعاً سخته، اصلاً نميدانستم كه تو زبان يأجوج و مأجوج ما اينقدر از اين حرف استفاده شده و مشكلتر از اين مسأله منع سوال است . من دو تا خدمتكار دارم كه هميشه ساعت را از آنها ميپرسم ولي حالا ماندهام كه چطوري ساعت را بپرسم. البته يكي از خدمتكارام عارف و عاقله اگه بخواهم ساعت را بفهم ميگويم الان ساعت دوازهه، جواب ميدهد نه خير پادشاه به سلامت باد ساعت هفت ونيمه. اما خدمتكار دوم كه آدم نادان، ترسو و چاپلوسي است و هر ساعتي را كه من بگم، ميگه «بله سرورم». درست مي فرماييد نوبت اون كه ميشود من از ساعت بيخبر ميمانم. پادشاه و وزير به اين نتيجه رسيدند كه از اين به بعد قانون منع سوال استثنائاً براي خودشان آزاد ميباشد. شب همانروز پادشاه بعد از تمام شدن صحبتهايش با وزير نتوانست بخوابد و در اين فكر بود كه اين دنيا، دنياي عجيبييه، دستوراتش باعث خوشبختي و راحتي تعداد زيادي شده اما خودش درگير مشكلاته و مدام اذيت ميشود. آخه اينكه بتواني همه ممنوعيتها را به ياد داشته باشي و رعايت كني كار خيلي سخت و مشكلييه، مخصوصاً براي يك پادشاه.
حالا پادشاه را اينجا داشته باشيم و براتون كمي هم از وزير اعظم تعريف كنم:
روزي از روزها وزير اعظم صندوقچة بزرگي را نزد پادشاه آورد كه پر از اسناد و مداركي بود عليه وزيران ديگر. وزيراني كه بخاطر سرپيچي از قوانين بايد تنبيه ميشدند. پادشاه كم مانده بود از تعجب شاخ درآورد چيزهايي ميديد و ميشنيد كه احساس ميكرد همه به او خيانت ميكنند صداي يكي از وزيران بر روي صفحه گرامافون ضبط شده بود كه نصف شب با زنش حرف ميزد و از حرف ممنوعه نيز استفاده ميكرد عكس شاخهاي با برگهاي سبزكه در حياط خانة يكي از وزيران بود كه رنگش قهوهاي نبود همچنين عكسي كه مربوط به دختر يكي وزيران بود با موهاي بافته شده بلند و در نهايت، با شگردهاي مخصوص و مخفيانهاي خلافهاي وزير دوم هم ثبت شده بود. اين مسئله روشن و پرواضح بود كه آنها ضمن قانونشكنيهاي غير منتظره با خيال راحت هم ميخوابيدند حتي روز شنبه خواب ميديدند واينها پادشاه را بسيار ناراحت كرد.
لب و لوچة پادشاه از خشم ميلرزيد، از آنرو كه آدم دلرحم و نازكانديشي بود پيش از هر تصميمي بايد كه فكر ميكرد، به وزير اعظم گفت:
- با اين خلافكارها چكار بايد كرد؟
وزير اعظم با صداي مهرباني جواب داد. پادشاه به سلامت باد. فعلاً يكي يكي بگيريم و بازداشتشان كنيم و بعد ببنيم مصلحت چيست؟»
- كجا بازداشتشان كنيم.
- زندان [اين را با صداي آرام و ملايمي گفت]
پادشاه به فكر رفت و افزود:
- ما كه در كشورمان زنداني نداريم؟
وزير دوباره با لحني آرام جواب داد :
- نداريم كه نداريم، ميسازيم.
با اين حرف انديشيد و گفت:
- پس به بهترين معمارها سفارش دهيد كه با مدرنترين روشها و اسلوب به زيباترين شكل و جالبترين نحوي آن را بسازند!
وزير:
- مزايدهاي را براي جذابترين طرح پيشنهادي ترتيب ميدهيم.
- ساختمان بايد بزرگ و محكم ساخته شود، آينده روهم بايد در نظر بگيريد كه بتوان براي توسعهي آن كاري كرد و ما بايد به رفاه و سعادت نسلهاي بعدي هم بينديشيم.
از 105 طرح پيشنهادي يكي انتخاب شده و در مدت زمان كوتاهي ساختمان بزرگ و عظيمي برافراشته شد.ساختماني كه پايههايش از دريا و سقف آن از ابرهاي آسمان نم ميگرفت تا استحكامي جاودانه يابد. خشتهايش از طلا و نقره بود كه درخشش آنها چشم را خيره ميكرد. زنداني باشكوه و زيبا كه مردم براي اينكه بتوانند به آنجا راه يابند عمداً قانونها را رعايت نميكردند. خيلي زود زندان پر شد و ديگر با انجام هيچ جرم و جنايتي امكان نداشت كه آدم را به زندان راه بدهند. تنها عدهاي اين شانس را مييافتند كه رشوه و يا پارتي داشتند و يك دو روزي ميتوانستند در سلولهاي طبقههاي 99-98 زندان جا خوش كنند. در طبقه هزارم زندان، تنها دختر عمة جوان و زيباي وزير اعظم توانست زنداني شود، پادشاه شخصا به افتخار ورودش او را بوسيد و گردنبند و دستبند طلا تقديماش كرد.
وزير اعظم نيز براي خودش اتاقي با هفت پنجره، جفت و جور كرده بود. اتاقي را كه چشماندازي زيبا به درياي خروشان داشت اما نميدانم كدام دريا- درياي سرخ يا درياي زرد- اگر راستش را بخواهيد خود پادشاه هم چشمش به دنبال اتاقي در همين زندان بود، دلش ميخواست براي يك مدت كوتاه هم شده در زندان زندگي كند ولي بعدش به اين نتيجه رسيد كه پادشاهان كشورهاي همسايه به اين عمل پادشاه خرده ميگيرند.
پادشاه اصلاً خوابش نميبرد و آرام و قرار نداشت. چيزهايي كه بايد اجازهاش را ميدادند اجازه داده شده بود و چيزهايي كه بايد ممنوع ميشد قدغن شده بودند. فقط فكر و انديشيدن مانده بود و پادشاه هم كه فقط فكر ميكرد و به فكرهاي عميق فر ميرفت. روزي ناگهان دو فكر جديد به ذهنش رسيد. كه هر دو با هم همقافيه بودند بخاطر هم قافيه بودن فكرهايش تعجب كرد و بعد از مدتي تفكر، فكر ديگري كه هم قافيه با دو فكر اولي بود به خاطرش آمد. نهايت اين تصميم را گرفت كه هر چه فكر به ذهنش ميرسد با فكرهاي اولياش همقافيه باشد. آنچنان غرق اين افكار بود كه شعر بلند بالايي نوشت. بعد از تمام كردن شعر همة فكرهايش را فراموش كرد و متوجه شدكه آنچه كه مهمه شعر و قافيه است. بر همين اساس درست پانصد و پنجاه و پنج شعر نوشت و حالا به يقين رسيد كه نه براي پادشاهي كردن بلكه براي شعر سرودن به اين دنيا آمده، ميخواست اين خبر را هر چه زودتر به گوش مردم كشورش برساند ولي نزديكهاي صبح فكر كرد كه جار كشيدن و همه را خبردار كردن لازم نيست. حرف زدن در اين مورد به همة مردم خصوصاً وزير اعظم كار صحيحي نيست بلكه خطرناك هم هست. در نهايت به اين نتيجه رسيد كه پادشاه بودنم نبايد مانع از شعر گفتنم باشد و شعر گفتنم هم نبايد مانع از پادشاهي و حكومتم شود. چرا كه پادشاه با تدبير ما روشنفكر و باهوش بود
فكر كرد كه هر شاعري هم بايد مثل هر پادشاهي از حمايت مردم برخوردار باشد. پادشاه نميخواست كه شعرهايش را براي شعراي دربار بخواند. به آنها اعتمادي نداشت. يكبار عطسهاي كرده بود و شعراي دربار گفته بودند خير است و شب همان روز زنش با وزير فرار كرده بود. لذ از آن زمان پادشاه به شاعران دربار هيچ اعتمادي نداشت.
پادشاه وزيرش را فرا خواند و گفت:
- شاعري را بياوريد.
وزير پرسيد:
- واقعي يا غير واقعي؟
پادشاه گفت:
- يك شاعر واقعي بحضورم بياوريد.
- پادشاه به سلامت- يكي هست كه آنهم سر به كوه و بيابان گذاشته و معلوم نيست كه الان توي كدام درندشتي ميشود پيداش كرد.
- اگر زير زمين هم رفته باشد بايد پيداش كنيد.
بعد از كلي پرس و جو كردن، بالاخره شاعر را پيدا كردند و به خدمت پادشاه آوردند. شاعري جوان و مغرور و بلند قد و چهارشانه پشت لبش تازه سبز شده بود به قدري زيبا بود كه يوسف كنعان به گرد پاي او نميرسيد. هر كسي به صورتش نگاه ميكرد نميتوانست چشم از او بردارد. پادشاه او را به حضور پذيرفت و بعد شروع به خواندن شعرهايش كرد.
- شعرهايش را كه خواند پرسيد:«چطور بودند؟»
- كدام شعرها؟
- شعرهايي كه همين الان برايتان خواندم
- مگه اينها شعر بودند كه شما خوانديد؟
پادشاه با صداي بلندي گفت:
- بله
- آخه اينها كه شعر نيستند.
- چرا؟
- همه اينهايي كه گفتي جزء شعر هر چيز ديگري ميتوانند باشند.
- اينطور كه معلومه از شعرهايم زياد خوشت نيامد.
- كدام شعرها؟
- پادشاه با غم و اندوه نگاهي به وزير كرد و با صداي ملايمي گفت:
- اين آقا چند بار با سؤالهايش قانونشكني كرده، به جرمش رسيدگي كنيد.
- شما بايد زنداني شويد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|