
09-11-2013
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
قصه يِ پادشاه خوب (3)
رضایف
رقیه بابالو
(و شاعر كه از ممنوعيتها و قوانين جديد بيخبر بود، فكر كرد بخاطر اينكه شعرها و نوشتههاي پادشاه را نپسنديده اورا به زندان ميبرند).
وزير افزود :
- پادشاه به سلامت! توي زندان جاي خالي نداريم، اگر اجازه بدين فعلاً در طويله زندانيش كنيم.
پادشاه با ناراحتي گفت:
- به خاطر مسئلههاي جزئي و كوچك وقتم را نگيريد، اين آدم قانونشكني كرده و بايد زنداي بشود، كجا و چطوري وچه مدتي اهميتي ندارد.
شب دوباره پادشاه شعرهاي تازهاي نوشت. مينوشت و مينوشت اما نوشتههايش را براي هيچكس نميخواند. پادشاه يك سال تمام نوشت. بعد از يك سال، چكيدهاي از اثرهايش را كه صد جلدي ميشد جمعآوري كرد و درست بعد از يكسال وزيرش را صدا كرد و گفت شاعر را بياوريد:
بعد از چند لحظه، پيرمردي با موهاي سفيد و پشتي خميده كه همه دندانهايش ريخته بود، داخل آمد اين همان شاعر جوان بود!
پادشاه با مهرباني گفت:
- خيلي عوض شدي، اصلا نميشود شناخت، حتماً خيلي كار ميكني. اين حرفة لعنتي آدمرو خيلي زود پير ميكند و سپس با صداي خسته و حالت افسردهاي ادامه داد: «من هم امسال خيلي كار كردم، خيلي نوشتم، كتابي با نام «حرفهاي من» را نوشتهام، يك لحظه گوش كن:
پادشاه درست پنج ساعت و نيم نوشتههايش را خواند و شاعر سوت و كور ايستاده بود و گوش داد. بعد از اينكه اشعارش تمام شد، با نگاهي خسته و ملول به طرف شاعر برگشت و گفت:
- بدون تعارف نظرت را در مورد اشعارم بگو.
شاعر گفت:
- امر كنيد مرا دوباره به طويله ببرند و زندانيم كنند
- چرا؟ به خاطر چه شعرهايم را قبول نداري؟
- لطفاً ناراحت نشويد، همانطور كه هر كسي كه نميتواند پادشاه شود، هر كسي هم كه نميتواند شاعر باشد و شعر بگويد. پادشاه با عناد و لجبازي گفت:
- البته كه ميتواند، من ثابت ميكنم كه هر كسي ميتواند شعر بگويد و همه و همه ميتوانند شاعر باشند. نكند فكر ميكني كه در شعر گفتن تو خودت تكي و نوبرشو آوردي وتنها تويي كه ميتواني شعر بگويي و غير تو ديگه كسي بلد نيست شعري بگويد. فكر ميكني شاعري كار سختيه؟ از اين به بعد همه شاعر ميشوند و شعر ميگويند، خودت ميبيني».
روز بعدش فرماني صادر شد كه همه اهالي كشور بايد شعر بنويسند. علاوه بر نوشتن همه بايد به صورت شعر با هم حرف بزنند. همه حرفها بايد قافيه و وزن داشته باشند. قوانين دولتي، ليست غذاهاي رستورانها، جدول رفت و آمد قطارها، اگر قافيه جور درنميآمد، ماده قانوني يا جدول حركت قطارها عوض ميشد. حتي مواقعي كه مشكلات و حوادثي رخ ميداد، مثلا زمانيكه جايي آتشسوزي ميشد بخاطر نيافتن حرفي با وزن و قافيه كه بشود به آتشنشاني خبر داد همه چيز ميسوخت و از بين ميرفت.
پادشاه به شاعر گفت:
- حالا تو آزادي و ميتواني پيش مردم بروي و در ميان مردم زندگي كني. و خودت از نزديك ببيني كه در اشتباه بودي و همه ميتوانند شعر بنويسند و بايد شعر بنويسند و شعر خواهند نوشت.
شاعر بيچاره همين كه بيرون آمد وارد خيابان شد. اولش بخاطر نور خورشيد چشمانش سياهي رفت خيلي تشنه بود و از تشنگي لبهايش ترك خورده بودند آب خواست. اما چون به نثر خواسته بود كسي برايش آب نداد. شاعر چكمه لازم داشت و ميخواست بخرد و گرسنه بود بايد كه شكمش را سير ميكرد و جايي براي خوابيدن ميخواست. همه اينها را به نثر حرف ميزد و ميخواست، البته نه از روي لجبازي و اينكه نخواهد به شعر حرف بزند، بلد نبود كه به صورت شعر حرف بزند با اينكه ميتوانست شعر بگويد ولي حرف زدن با وزن و قافيه واقعاً مشكل بود.
به شاعر هيچ جوابي نميدادند و يا با شعر جوابش را ميگفتند. شاعر در طول روز آنقدر قافيه شنيد كه شبِ همان روز رفت و خودش را از كوه پرت كرد.
خبر به گوش پادشاه رسيد.
وزير اعظم با شعر گفت:
- شاعر خودش را از بالاي كوه پائين انداخت و مرد
پادشاه با عصبانيت گفت:
- او نميتواند خودش را بكشد.
- مثل هميشه حق با شماست. او نميتواند بميرد.
- حالا كه نميتواند بميرد. پس نمرده و سلامته!
- حق با شماست نمرده و صحيح و سالم است.
- و حالا كه صحيح و سالم است بايد كه برايش احترام بگذاريم. در ديار شعرا، هر شاعري لايق احترام ميباشد. مجسمه شاعر را بتراشيد و برايش يك خانه و سراي زيبايي بسازيد و ماشيني برايش مهيا كنيد. در همه روزنامهها عكس شاعر را چاپ كنيد كه همه بدانند شاعر سالم و سرپاست و ...
پادشاه به فكر فرو رفت. مدتي همينطور ساكت و بدون حرف ماند و بعد با ناراحتي افزود: «مرگ هم چيز بيمعناييست. مگر در سرزمين و دياري به اين خوبي و تو اين همه خوشبختي هم ميشود مرد؟ در چنين جايي مردن و به درك واصل شدن رفتن و خصوصاً خودكشي كردن نهايت قدرنشناسي و ناشايستگي است. از اين به بعد من مردن را براي همه مردم قدغن ميكنم.
پادشاه حرفهايش را به صورت آمرانهاي گفت و تو دلش خوشحال شد كه چيز تازهاي را براي منع كردن پيدا كرده است.
روزي از روزها پادشاه، وزيرش را صدا كرد و گفت:
- وزير ، حالا كه من مردن را هم براي مردم منع كردهام، يقيناً حالا خيلي خوشبختترند.
- شاه به سلامت، حتماً كه اينطوره، پادشاههاي قبلي هم (پدربزرگ ، پدر، باباي شما هم كم و بيش ممنوعيتهايي اعمال كرده بودند، ولي هيچكدام به پاي شما نميرسند.
پادشاه كمي فكر كرد و گفت:
- بله، پدرم هم خدا را ممنوع كرده بود اما در مورد اين ممنوعيتها اطلاعي ندارم، من چند سال بعد از اين ممنوعيتها بدنيا آمدهام. مثلا ممنوعيت آينه كمي يادم است. آينه چه و هر كي بود هميشه به بابام ميگفت كه تو زشتي و بدريختي. به همين خاطر بابام هم آن را از روي زمين محو كرد.
- پادشاه به سلامت همه اين ممنوعيتها ما را خوشبخت و كامياب كردهاند. ولي من خودم هم از شما يك خواهش بزرگ و خصوصي دارد ولي دودلم كه بگويم يا نه؟
پادشاه گفت:
- تو وزير خوبي هستي و من از تو راضيام. هر چه را كه دل تنگت ميخواهد بگو.
- باز هم ممنوع كنيد.
- اگر چيزي مانده كه ممنوع نشده. حتماً ممنوعش ميكنيم.
- مانده، مانده، چيزي مانده كه دوستداران صادق و راستين شما به خاطر آن خوشبخت نيستند.
- بگو ببينم آن چه چيزي است تا ممنوعش كنيم.
- عشق و محبت
پادشاه با تعجب تكرار كرد:
- عشق و محبت؟
- بله عشق و محبت و دوست داشتن. تا زمانيكه عشق و دوست داشتن ممنوع نشده آدمها عاشق ميشوند و حسرت ميكشند و حسودي ميكنند و و در ناراحتي و عذاب هستند. دلشان از تنهايي ميگيرد و دق مرگ ميشوند.
وزير مرد عارفي بود و حرفهايي كه پشت سرهم ميزد مثل تيغي در قلب پادشاه فرو ميرفت و زخم دل پادشاه را تازه ميكرد و نمك در زخم پادشاه ميپاشيد.
- پسرم، (پادشاه اولين بار بود كه وزير را چنين مورد خطاب قرار ميداد) تو زيبا و جوان و خوش قد و قامت هستي و فقط روي خوش محبت و عشق رو ديدي تو كه دربارة حسادت و انتظار و اضطراب و تنهايي چيزي نميداني؟
- پادشاه به سلامت، من همة ناراحتيها و اضطرابها را در عرض سه ساعت گذراندهام.
- سه ساعت! چيز غريبي است! زنت كه زيبا و جوان است و تو را هم كه دوست دارد و وفادار هم كه هست.
- شاه به سلامت، من هم اينطور خيال ميكردم. ولي دقيقاً تا چهار ساعت قبل، كه زنم براي گردش در بيرون شهر و خرابههاي قصر پدربزرگتان، رفته بود و در بازديد از اين خرابهها يك تكه شيشه شكستة كوچكي پيدا كرده و به خانه آورده و حالا من يقين دارم كه اين شيشه طلسم شده، شايد هم آينه است آخه زنم يك آدم ديگهاي شده، اخلاقش كلاً تغيير كرده است.
- چطور آدم ديگهاي شده است؟
- بله، نكته مهمش اينجاست كه من يك خواهر زن داشتم كه با زنم دو قلو بود كه چند سال پيش مرد، وزير با عجله اضافه كرد، آن زمان هنوز قانوني در مورد مردن يا نمردن نداشتيم.
- خوب، بعد چي شد.
- زنم مدام شيشهاي را كه آورده، نگاه ميكند و با خودش حرف ميزند و ميخندد و ميگويد: «خواهر عزيزم، نور چشمم، آخرسر ديدمت، مثل اينكه دنيارو به من دادند من همه چيز را در اين شيشه سحرآميز ميبينم. شكر خدا صحيح و سلامتي و مگي و ميخندي»
- بله پادشاه به سلامت، اولش فكر كردم كه زنم ديوانه شده و به سرش زده، بعد اينكه شيشه رو قائم كرد و به حمام رفت. با عجله شيشه را برداشتم و نگاه كردم، مطمئنم قادر به حدس زدن اينكه چه چيزي ديدم نيستيد!
و پادشاه با تعجب و نگراني گفت: چه ديدي؟
- پادشاه به سلامت- اين شيشه واقعاً كه شيشه سحرآميز و عجيبي بود. زنم مرا گول زده بود و براي اولين بار در عمرم به من دروغ گفته بود. در شيشه خواهري وجود نداشت! با هيچ خواهر و زني حرف نميزد، وقتي شيشه را نگاه كردم جوان زيبا و رعنايي را ديدم كه شايد رقيبم باشد. خون جلوي چشمهايم را گرفت و عصباني شدم و ديدم او هم عصباني شده و با عصبانيت نگام ميكند و هر چقدر كه من عصبانيتر ميشدم بيشتر ازش متنفر ميشدم و ميديدم كه او هم به همان اندازه از من متنفر ميشد نگو كه زنم با اين جوانك حرف ميزده و درد دل ميكرده و به من چيزي نميگفت حالا من از حسادت و ناراحتي خفه ميشوم و كم مانده كه دق كنم.
شما مقام مرا ارتقا داديد و از وزير سومي به وزير اولي رسيدم. همة رقيبها و دشمنانم را نابود كرده و خوشبختشان كردم و به خاك سياه نشاندمشان. ولي من اصلاً اين آدم را نميشناسم و تاحالا نديدم. نميدانم زنم كجا ديده و پسنديده، .. همه حكم و قدرتم در مقابل اين مسئله عاجز و ناتوان است. خواهش ميكنم كه اعلي حضرت محبت و عشق را قدغن كنيد تا ديگر من بيوفا را دوستش نداشته باشم و خوشبختيم را دوباره پيدا كنم.
پادشاه گفت:
- عزيزم، اصلاً خودت را ناراحت نكن، اين كه براي ما كاري ندارد، از اين ساعت به بعد ممنوعش ميكنيم. اما من هم دوست داشتم كه اين رقيب تو را ببينم. ميخواهم ببينم كه اون بيوفا چه كسي را به تو كه جوان و زيبا و لايقي هستي ترجيح داده شايد من او را شناختم. اگر از مردم ما باشد واي به حالش. شيشه كجاست، بده ببينم.
وزير گفت : «اينجاست» (و از جيبش تكه شيشه كوچكي را بيرون آورده و به پادشاه داد.
پادشاه شيشه را گرفت و نگاهي كرد و بعد با صداي بلندي خنديد:
- با اينكه وزير اعظم هستي، ولي خيلي احمق و ناداني. به خاطر پيرمرد زشت و بدريخت و بدقيافهاي مثل اين خون خودت را كثيف ميكني؟
- پادشاه كه خيلي دانا و با تجربه بود و با يك نظر ميتوانست آدمهارا بشناسد و هر چه كه هست و نيست را با يك نگاه بفهمد به او گفت كه دلتنگ نباشد، شيشه را جلوي چشمان او برد و گفت :
- مگر تو به قيافهاش دقت نكردي ، نميبيني كه آدم رذل و احمقي است. از همة دنيا نفرت دارد و خودشرو خيرخواه ميداند ولي با همه كينهتوزي و دشمني ميكند به خاطر اينكه خودش بدبخت است دوست دارد كه همه را بدبخت باشند، مرد اينكه دم دمهاي آخر زندگيش است و چيزي از عمرش نمانده، امروز و فرداست كه گور به گور شده و بميرد. اصلا ارزش اين را ندارد كه بخاطر اين گور به گور شده خودت رو اذيت كني و ناراحت باشي.
پایان
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|