" پدرم " ، تنها كسي است كه باعث ميشه بدون شك بفهمم ،
فرشته ها هم مي تونند مرد باشند !
*****
خورشيد هر روز ديرتر از پدرم بيدار ميشه
اما
زودتر از او به خونه برمي گرده !
*****
هميشه مادر را به مداد تشبيه مي كردم
كه با هر بار تراشيده شدن ،
كوچيك و كوچيك تر ميشه .
*****
ولي پدر ...
يك خودكار شكيل و زيباست ،
كه در ظاهر ، ابهتش رو هميشه حفظ ميكنه ،
خم به ابرو نمياره و خيلي سخت تر از اين حرفهاست .
فقط هيچ كس نمي بينه و نمي دونه كه
چقدر ديگه مي تونه بنويسه ...
پدرم وقتي مي گفت " درست ميشه " ...
تمام نگراني هايم به يكباره رنگ مي باخت ... !
*****
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين
و مي بيني چقدر آهسته ميره ،
مي فهمي پير شده !
وقتي داره صورتش رو اصلاح ميكنه و دستش مي لرزه ،
مي فهمي پير شده !
*****
وقتي بعد از غذا يه مشت دارو مي خوره ،
مي فهمي چقدر درد داره
اما هيچ چي نميگه ...
و وقتي مي فهمي نصف موهاي سفيدش
به خاطر غصه هاي تو هست ،
دلت مي خواد بميري !
بياييد از همين حالا قدردان باشيم