نمایش پست تنها
  #2839  
قدیمی 12-26-2013
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض



داستان وحکایات عبرت آموز

بچه قورباغه و یه کرم همدیگه را دیدند
اونا تو چشم های ریز هم نگاه کردند….
و عاشق هم شدند…..
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه ، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت:
من عاشق سرتا پای تو هستم
کرم گفت:
من هم عاشق سرتا پای تو هستم
قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..
بچه قورباغه گفت :
قول می دهم
ولی بچه قورباغه نتونست سر قولش بمونه
او تغییر کرد
درست مثل هوا که تغییر می کنه
دفعه ی بعد که اونا همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:
تو زیر قولت زدی
بچه قورباغه التماس کرد:
منو ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خوام
…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خوام
کرم گفت:
من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خوام
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی
بچه قورباغه گفت قول می دم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که اونا همدیگه را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود . دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :
این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی
بچه قورباغه التماس کرد و گفت :
منو ببخش ، دست خودم نبود ، من این دست ها را نمی خوام …
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خوام
کرم گفت:
و منم مروارید سیاه و درخشان خودم را…
این دفعه ی آخر ه که می بخشمت
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بمونه او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که اونا همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:
تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگه دل منو شکستی !
بچه قورباغه گفت:
ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی
آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی.
خداحافظ !
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود…
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هاش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
اونجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:
بخشید شما مرواریدٍ…» ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
نمی داند که کجا رفته
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید