شعری از فریدون مشیری
نوروز مي رسد
فرياد زد چكاوك:
نوروز مي رسد
تاكِ برهنه گفت:
- "گرجان به مژده ي تو فشانم روا بود
اما هنوز سرماي بهمني نشكسته است
وين برف دير پاي انگار تا ابد
بر فرقِ كاج پيرِ خانه نشسته است
آن كاروان شادي و گل
از كدام راه در اين هواي سردِ توان سوز مي رسد."
بيد كهن به رقص درآمد كه غم مدار
تا من به ياد دارم
نوروز دل فروز
نوروز جاوداني
نوروز مردمي
در وقت خود شكفته و پيروز مي رسد.
هر جاي اين جهان
كه ز ايران نشانه اي ست
در پيشواز نوروز
از شور و شادماني
از پرچم و چراغ
از سبزه و بنفشه
گل آذين و تابناك
جان پاك، خانه پاك، دل پاك، عشق پاك
چشمي به راه باشد
مشتاق و بي قرار
كاين پنج روز زندگي آموز مي رسد.
ديروز را به خاطره بسپار و
بازگرد
و آن را عزيزدار
كه امروز ميرسد
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
شعر درباره بهار و نوروز از خیام :
بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگويی خوش نيست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است
شعر از فریدون مشیری
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز
موسم مِی زدن و بـوس و کنـار آمد باز
نوروز را در قالب شعر کلاسیک
آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم وخوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتی گردید چو دارالقرار
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند
کبکان برکوه به تک خاستند
بلبلکان ز یروستاخواستند
فاختگان همبر میناستند
نای زنان بر سر شاخ چنار
باز جهان خرم و خوش یافتیم
زی سمن وسوسن بشتافتیم
زلف پری رویان بر تافتیم
دل ز غم هجران بشکافتیم
خوبتر از بو قلمون یافتیم
بو قلمونی ها در نو بهار
بهر در شعر مولانا
آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود مه به کنار می رسد
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد
باغ سلام میکند سر و قیام میکند
سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند
روح خراب ومست شد عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد
فرخی سیستانی
چون پرند نیلگون بر روی بندد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک ر چون ناف آهومشک زایدبی قیاس
بیدراچون پرطوطی برگ رویدبی شمار
دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باده گویی مشک سوده دارداندر آستین
باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله
نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار
تا بر آمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل
پنجه های دست مردم سر بون کرد از چنار
راست پنداری که خلقت های رنگین یافتند
شعر از حکم سنایی
باز متواری روان عشق صحرایی شدند
باز سر پوشیدگان عقل سودایی شدند
باز نقاشان روحانی به صلح چار فصل
از سرای پنجدر در خانه آرایی شدند
باز بینا بودگان همچو نرگس در خزان
در بهار از بوی گل جویای بینایی شدند
بیدلان در پرده ی ادبار متواری شدند
دلبران در پرده ی اقبال پیدایی شدند
مطربان رایگان در رایگان آباد عشق
بی دل ودم چون سنایی چنگی ونایی شدند
زرد وسرخی بازدرکردندخوشرویان باغ
تا دگر ره برسر آن لاف رعنایی شدند
عالم پیر منافق تا مرقع پوش گشت
خرقه پوشان الهی زیر یکتایی شدند
سعدی شیرازی
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آن است که فرداش نبیند دیوار
آدمی زاده اگر در طرب آید چه عجب
سرو در باغ به رقص آمد و بید و چنار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخرای خفته سرازخواب جهالت بردار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرودکج رفتار
خیام
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
درصحن چمن روی دل افروزخوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش وز دی مگو که امروزخوش است
********************************************
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می میخواهم ومطرب که میگویدرسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام
بارعشق ومفلسی صعب است میبایدکشید
قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت
باده و گل از بهای خرقه می باید خر ید
با لبی و صد هزاران خنده آمدگل به باغ
از کر یمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید
دامنی گرچاک شددرعالم رندی چه باک
جامه ای در نیک نامی نیز می باید در ید
این لطایف کز لب لعل تو میگفتم که گفت
وین تطاول کزسرزلف تو من دیدم که دید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اینقدردانم که از شعر ترش خون میچکید
منبع : سایت تیمور شاه الفت
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )