نمایش پست تنها
  #2959  
قدیمی 06-18-2014
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


داستانهای حکیمانه و عارفانه

اعتقاد

مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ،

به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب

مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده

آموزشگاهش رفت.

چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود

مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد

تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون

صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش

را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را

روشن كرد.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود.
............................................................ .....................................................
شرط عشق

عروس جوانی قبل از اینکه پا به خانه شوهربگذارد،آبله سختی گرفت ومدتها بیمار شد .

مرد به عیادت نامزدجوان رفت ودرمیان صحبتهایش گفت که چشم هایم بسیار درد می کند .

بیماری زن شدت می گرفت وآبله تمام صورت اورا پوشانده بود. مرد جوان عصا زنان به

عیادت نامزد خود میرفت وازدرد چشم می نالید.عروسی نزدیک بود وزن نگران صورت

خود که آبله آن را از شکل انداخته بود . شوهر هم کور شده بود و مردم همه می گفتند :

"
چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!"

۲۰سال بعد زن از دنیا رفت .

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود . همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!..."
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
غرور عابد
روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:
«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر
چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن
در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید