نمایش پست تنها
  #3011  
قدیمی 06-25-2014
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


زن شناسی کلاسیک

آورده اند که مردی بود، و پیوسته تتبّع مکرهای زنان کردی، و از غایت غیرت هیچ زن را محلِّ اعتمادِ خود نساختی، و کتاب حِیَلُ النّساء را پیوسته مطالعه کردی. وقتی در اثنا سفر به قبیله ای رسید، و به خانه ای مهمان فرود آمد. خداوند خانه حاضر نبود، و لکن زنی داشت در غایت ظرافت و نهایت لطافت.
زن چون مهمان فرود آمد با او ملاطفت آغاز نهاد. مردِ مهمان چون پای افزار گشود و عصا بنهاد، به مطالعه‌ی کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت:« خواجه! این چه کتاب است که مطالعه می کنی؟» گفت:«حکایات مکرهای زنان است». زن بخندید و گفت:« آب دریا را به غربیل نتوان پیمود و حساب رمل بیابان به تخته‌ی خاک برون نتوان آورد، و مکرهای زنان در حدُّ و حصر نیاید». پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد، و بر هدفِ دل او راست کرد، و از در ِ مغازلت و معاشقت در آمد_ چنانکه دلبسته‌ی او شد.
در اثنای آن حال شوهر او در رسید، زن گفت:« بلا آمد و همین ساعت هر دو کشته خواهیم شدن.» مهمان گفت:«تدبیر چیست؟» گفت:« برخیز و در آن صندوق رو.» مرد در صندوق رفت، زن سر صندوق قفل کرد.
چون شوهردر آمد، زن پیش دوید و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد، و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی بود گفت: تو را از واقعه‌ی امروز خود خبر هست؟» گفت:« نه، بگوی.» گفت:« مرا امروز مهمانی آمد، جوانمردی لطیف، ظریف و خوش سخن؛ و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه می کرد. من، چون آن را بدیدم، خواستم که او را بازی دهم، به غمزه بدو اشارت کردم. مرد غافل بود؛ چینه(یعنی دانه) دید و دام ندید. به حُسن و اشارت من مغرور (یعنی فریفته) شد. و در دام افتاد، و بساطِ عشقبازی بسط کرد، و کار از معاشقت به معانقه رسید. ساعتی در هم آمیختیم؛ هنوز به مقام آن حکایت(!) نرسیده بودیم که تو برسیدی و عیش ما منغّص کردی.»
زن این را می گفت و شوهر او می جوشید، و آن بیچاره در صندوق می گداخت از خوف، و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایتِ غَضَب گفت: «اکنون آن مرد کجاست؟» گفت:« اینک، او را در صندوق کرده ام و در قفل کرده، کلید بستان و قفل بگشای تا بینی.»
مرد کلید را بستد_ و همانا مرد با زن گرو بسته بودند( یعنی قبلاً شرط بندی کرده بودند)، و مدتی بود تا نگاه می داشت و هیچ یک نمی ماندند(یعنی نمی باختند). مرد چون در خشم بود از جناب(یعنی شرط بندی همان جناغ ) یادش نیامد و کلید را بستد.
زن فریاد برآورد که « داری داری گرو بده.»(یعنی باختی همان «مرا یاد، تو را فراموش») مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت و گفت:« لعنت بر تو باد که این ساعت مرا بر آتش نشانده بودی، و قوی طلسمی ساختی تا جناب را ببردی.» پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد.
چندانکه شوهر بیرون رفت، در ِ صندوق بگشاد و گفت:« ای خواجه، چون دیدی، هرگز بیش (یعنی دیگر) تتبّع احوال زنان نکنی؟» گفت:« توبه کردم و این کتاب بشویم که مکر و حِیَل ِ شما زیادت از آن است که در حدِّ تحریر آید.»

جوامع الحکایات و لوامع الروایات، سدیدالدین محمد عوفی، به کوشش دکتر جعفر شعار
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید