تو چه مرغی؟!
ما در مدیریت معتقد به دیدگاهِ مکتب روابط انسانی هستیم. انسانها ماشین نیستند بلکه موجوداتی احساسی، عقلانی هستند. گر چه همه در حرف و سخن لافِ عقلانیت محض! می زنند ولی اکثراً در محیطِ کاری بصورتِ هم عاطفی و هم عقلانی(محاسبهی سود و زیان) واکنش نشان می دهند.
مکتبِ ماشینی تایلوری که می خواهد همه چیز را با پاداش و تنبیه، نظارت و کنترل کند قادر نیست بر موجودِِ ناشناخته ای مانندِ انسان، فائق شود. گر چه قبول داریم تا حدی می تواند نظر انسانها را جلب کرده و از آنها کار بکشد ولی نمی تواند از نظر درونی آنها را اقناع کند و البته بنظر ، انسانها بیشتر دنبال رضایت درونی هستند تا رضایت بیرونی.
اما دیدگاه مدیریت روابط انسانی هم بی عیب و اشکال نیست. بعضی انسانها از موقعیتهای انسانی ایجاد شده بین مدیر و سایرین، سوء استفاده می کنند. آنها آنقدر نزدیک می شوند که پا را از گلیمشان درازتر می کنند و ادعاها و تقاضاهای بی موردی را مطرح می کنند. در عوض بعضی انسانها بیش از حد سرد و زمخت هستند. انگار با اینها باید مثل یک ماشین رفتار کرد. با هر فوت و فن و حیلهی صادقانه ای هم نمی توان به دنیای درونی آنها و جلبِ رضایتشان دست پیدا کرد.
مولانا در دفتر پنجم مثنوی داستانی را نقل می کند. گدایی بر درب منزلی آمده و از صاحبخانه قدري نان خواست. صاحبخانه گفت: نان نیست! مگر اینجا نانوایی است؟! گدا گفت: اندکی چربی اگر هست به من کمک کنید. گفت: چربی هم نیست، مگر اینجا قصابی است؟! گدا گفت: مقداری آرد اگر بدهید ممنونم. صاحبخانه گفت: نیست، مگر اینجا آسیاب است که آرد داشته باشم؟! گدا گفت: پس مقداری آب به من بدهید. گفت: نیست، مگر اینجا چشمه هست؟! خلاصه هر چه تقاضا كرد جوابش کرد.
سائلى آمد به سوى خانهاى
خشك نانه خواست يا تر نانهاى
گفت صاحب خانه: نان اينجا كجاست
خيرهاى كى اين دكان نانباست
گفت بارى اندكى پى هم بياب
گفت آخر نيست دكان قصاب
گفت پارهى آرد ده اى كدخدا
گفت پندارى كه هست اين آسيا
گفت بارى آب ده از مكرعه
گفت آخر نيست جويا مشرعه
هر چه او درخواست از نان تا سبوس
چربكى مىگفت و مىكردش فسوس
گدا با شنيدن جوابهای صاحبخانه، مايوس شد. شلوارش را در آورد که کنار ِ ِدرب منزل، ادرار کند. صاحبخانه فریاد زد که: هی! چه می کنی؟!
گدا گفت: بس کن! و بگذار حداقل اینجا خودم را خلاص کنم. در این ویرانه ای که تو زندگی می کنی و هیچ چیز در آن برای زندگی نیست باید ادرار کرد.
آن گدا در رفت و دامن بر كشيد
اندر آن خانه به حسبت خواست ريد
گفت: هىهى! گفت: تن زن اى دژم
تا در اين ويرانه خود فارغ كنم
چون در اينجا نيست وجه زيستن
بر چنين خانه ببايد ريستن
گدا ادامه داد: اگر تو باز نیستی که شکار کنی و بر دست شاهان بنشینی، اگر طاووس پر نقش و نگاری نیستی که چشمها را به خود مشغول کنی، اگر طوطی نیستی که با شنیدن سخنانت به تو قند دهند، اگر بلبل عاشقی نیستی که در سبزه زار آواز خوش سر دهی، اگر هدهد نیستی که پیغام بر باشی یا لک لک که بر بلندی خانه داشته باشی، پس تو چه پرنده اي هستی و به چه کاری می آیی؟!
چون نهاى بازى كه گيرى تو شكار
دست آموز شكار شهريار
نيستى طاوس با صد نقش بند
كه به نقشت چشمها روشن كنند
هم نهاى طوطى كه چون قندت دهند
گوش سوى گفت شيرينت نهند
هم نهاى بلبل كه عاشقوار زار
خوش بنالى در چمن يا لالهزار
هم نهاى هدهد كه پيكيها كنى
نه چو لكلك كه وطن بالا كنى
در چه كارى تو و بهر چت خرند
تو چه مرغى و ترا با چه خورند؟!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )