خنده ....
زيرسايه شاه
درويشي زير سايه الاغش استراحت ميکرد. شاه از آنجا ميگذشت، درويش را درحال استراحت ديد.
به درويش گفت: اي مرد اينجا چه ميکني؟
درويش گفت: عمر شما دراز باد! زير سايه شما زندگي مي کنم!!
مقبره مرغ
مردي از بزرگان عرب که به سخاوت معروف روزگار بود، روزي به چادر اعرابي وارد شد.
مرد ميزبان رسم خدمت به جاي آورده مرغي داشت او را ذبح کرده در ظرفي پاکيزه به حضور ميهمان آورد و گفت: من اين مرغ را از مدتي قبل تربيت کرده و خودم شخصاً آب و دانه او را مي دادم چون او را بسيار دوست ميداشتم هميشه آرزو ميکردم که او را پس از مرگش در بقعه اي دفن کنم که اشراف همه بقعه ها باشد و چنين بقعه مبارکي را نيافتم مگر شکم شما!
مي خواهم همين جا آن را مدفون کنم و به آرزوي خود نائل شوم!
مرد سخاوتمند از اين سخن خرسند شده و خنده فراواني کرد و پانصد درهم درمقابل آن مرغ به اعرابي داد.
دشمني
ميان رئيسي و خطيب ده دشمني بود رئيس بمرد. چون به خاکش سپردند خطيب را گفتند: تلقين او بگوي.
گفت: از بهر اين کار ديگري را بخواهيد که او سخن من به غرض مي شنود.
کدام سردتر است؟
مولانا رکن الدين از مولانا غياث الدين پرسيد که:«يخ سلطانيه سردتر است يا يخ ابرقو؟ گفت: سؤال تو از هر دو سردتر است.»
شاعر بيسواد
حيدر کولوچ شخصي عامي بود ولي شعر بسيار خوب مي سرود و در زمان شاه طهماسب صفوي زندگي ميکرد، از او پرسيدند:«با بي سوادي چگونه شعر ميگويي؟» بديهه در جواب گفت:
«چنان طوطي صفت حيران آن آيينه رويم
که ميگويم سخن، اما نمي دانم چه ميگويم»
دزد و فاتح
يک دزد دريايي را به حضور اسکند آوردند. اسکندر گفت: «خجالت نمي کشي از اين که دزد هستي؟»
دزد دريايي جواب داد:«حق داريد، الان که يک کشتي دارم دزد هستم اما اگر کشتيهاي زيادي داشتم فاتح بودم.»
بحر و کشتي
کسي را پرسيدند:«چه نام داري؟» گفت:«بحر(دريا)»
گفتند: «پدرت چه نام داشت؟» گفت:«فرات.»
گفتند:«پسرت چه؟» گفت: «فيض.» گفتند:«پس کسي که بخواهد تو را ببيند بايد کشتي آماده کند.»
منجمان ماهر
جوحي گفت:«من و مادرم هر دو منجّم ماهريم. که در حکم ما خطا واقع نميشود.:
گفتند:«اين بزرگ ادعايي است از کجا مي گويي.»
گفت:«از آنجا که چون ابري پيدا شود، من گويم باران نخواهد آمد و مادرم مي گويد خواهد آمد، البته يا آن شود که من مي گويم يا آن شود که او گويد.»
توبه فيلسوفان
فيلسوفي از گناهان توبه کرد و همان زمان ريش خود بتراشيد.
گفتند:«چرا چنين کردي؟» گفت:«از براي آنکه در معصيت روييده بود.»
درويش و خواجه
درويشي بي سروپا خواجه اي را گفت:«اگر من بر در سراي تو بميرم با من چه ميکني؟» گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»
درويش گفت:«امروز زندگي مرا پيراهني پوشان و چون بميرم بي کفن برخاک بسپار.» خواجه خنديد و او را پيراهني بخشيد.