واقعیت تلخ روزگار ما
زمستان سردی بود برف و بوران ھمہ جا را فرا گرفتہ بود .کلاغ بیچاره نگران گرسنگی جوجه هایش ،هرجا رفت غذایی نیافت،از گوشت تن خود می کند و به جوجه هایش میداد،تا زمستان گذشت و کلاغ مرد.
جوجه هایش گفتن : خوب شد مرد! ،خسته شدیم از این غذای تکراری... .
آری این است واقعیت تلخ روزگار ما!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )