نمایش پست تنها
  #3098  
قدیمی 07-18-2014
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


روزي استاد شهريار نامه اي دريافت مي کند که روي پاکت يا داخل آن نشاني از فرستنده اش نبود…
“شهريار
...عکست را در مجله اي ديدم خيلي شکسته شده اي، سخت متاثر شدم. گفتم: خداي من اين چ...
هره ي دلداه ي من است؟ اين همان شهريار است؟ اين قيافه ي نجيب و دوست داشتني دانشجوي چهل سال پيش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب مي بينم. سخت اشک ريختم. بطوريکه دختر کوچکم سهيلا علت دگرگونيم را پرسيد؟ به او گفتم: عزيزم، براي جواني از دست رفته و خاطرات فراموش نشدني آن دوران. به ياد آن شبي افتادم که مي خواستي مرا به خانه مان برساني، همان که به در خانه رسيديم گفتم نمي گذارم تنها برگردي و وقتي ترا به نزديک منزلت رساندم تو گفتي صحيح نيست يک دختر در اين دل شب تنها برود و دوباره برگشتيم و آنقدر رفتيم و آمديم که يکدفعه سپيده دميده بود… و يادت هست که والدينم چه نگران شده بودند. آيا يادت هست به ييلاقمان پياده آمده بودي و من در اتاق به تمرين سه تاري که بمن ياد داده بودي مشغول بودم و اکنون نيز گهگاه سه تار را بدست مي گيرم و غزل زير ترا زمزمه مي کنم:
گذشته من و جانان به سينما ماند
خدا ستاره ي اين سينما نگه دارد”
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود مي گويد:
“درست نوشته است روزي از من خواسته بود تا از دارالفنون مرخصي بگيرم و به ييلاقشان بروم و وقتي همکلاسي ها از حالم با خبر شدند مرخصيم را از رئيس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ييلاق او رساندم. و چون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلي را که سروده بودم را با صداي بلند خواند:



باز کن نغمه جانسوزي از آن ساز امشب
تا کني عقده ي اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من مي گويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينه من مي نالد
بلبل ساز ترا ديده هم آواز امشب
زير هر پرده ساز تو هزاران راز است
بيم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو اي مايه ي ناز
بلبل طبع مرا قافيه پرداز امشب
شهريار آمده با کوکبه ي گوهر اشک
به گدايي تو اي شاهد طناز امشب


و تا صداي مرا شنيد مي خواست خود را از پنجره به بيرون بيندازد که با التماسهاي من منصرف شد و سپس پدر و مادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامي که ما را تنها گذاشتند غزل زير را سرودم:

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
مي سوزم و با اين همه سوزش خوشم امشب
در پاي من افتاد سر از شوق چو دانست
مهمان تو خورشيد رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل
وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزداي غبار از دل من تا بزدايد
زلف پريان گرد ره از افرشم امشب
کوبيده بسي کوه و کمر سر خوش و اينک
در پاي تو افتاده ام و بي هشم امشب
يا رب چه وصالي و چه روياي بهشتي است
گو باز نگيرد سر از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال
اي لاله نپرسي که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوريست بهشتي که نوازد
با جام در افشان و مي بيغشم امشب
ما را بخدا باز گذاريد خدا را
اين است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمري ز پي تهنيت وصل تو خواند
بر سرو سرود غزل دلکشم امشب”

و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانيش را که پري خطاب مي کرد چنين سرود:

“پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري
هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري
پيل مــاه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري
هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري
ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري
با نــواهــاي جـــرس گاهـــي به فـــريادم بــرس
کيــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است اي پري
کـــام درويشـــــان نداده خـدمت پيران چه سود
پيــــر را گــــو شــهريار از شبروان است اي پري”


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید