عموی زنجیر باف...
عموي من زنجيرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و يخ را به يخ دوخت.
و هي درختان را به زنجير کشيد و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسير کرد. جهان را غل و زنجير و بند و طناب او گرفت.
ما گفتيم: اي عموي زنجيرباف! زنجيرهايت را پاره کن که زنجير، سزاوار ديوان است، نه آدميان که آزادي، سرود فرشتگان است و رهايي، آرزوي انسان.
او نمي شنيد، زيرا گرفتار بندهاي خود بود و هيچ زنجيربافي نيست که خود در زنجير نباشد.
فصلي گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهايي ديگران را سرمي دهد، خود نيز طعم رهايي را خواهد چشيد. پس زنجيرهاي خود را پاره کرد و زنجيرهاي ديگران را هم.
و آنها را پشت کوه هاي دور انداخت.
پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صداي بابونه و باران با صداي جويبار و قناري. و با خود شکوفه آورد و لبخند.
عموي زنجيرباف، زنجيرهاي پوسيده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه اي طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کرديم.
***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزنديم. خواهر بزرگم، فروردين و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پيروز و عمويم نوروز، پيش ماست.
و مادر به شکرانه اين شادماني، سفره اي مي چيند و جشني مي گيرد.
اولين سين سفره ما سيبي سرخ است که مادر آن را از شاخه هاي دورِ آفرينش چيده است، آن روز که از بهشت بيرون مي آمد.
ما آن را در سفره مي گذاريم تا به ياد بياوريم که جهان با سيبي سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هايي را در ظرف مي چيند، سکه هايي از عهد سليمان را، سکه هايي که به نام خدا ضرب خورده است و مي گويد:
باشد که به ياد آوريم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمي افتد و تنها پيام آوران اويند که بر هستي حکومت مي کنند
و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جاي سنبل و به جاي سوسن، گياه سياووشان را بر سفره مي گذارد، که از خون سياوش روييده است. اين سومين سين هفت سين ماست.
تا به يادآوريم که بايد پاک بود و دلير و از آتش گذشت. و بدانيم که پاکان و عاشقان را پرواي آتش نيست.
مادر مي گويد: ما عاشقي مي کنيم و پاکي، آنقدر تا سوگ سياووش را به شور سياووش بدل کنيم.
و سين چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان يادي کنيم و ياري بخواهيم که جهان اگر سبز است، از سبزي آنان است و هر سبزه
که هر جا مي رويد از ردّّّّّ پاي فرشته اي است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جيحون پر مي کند و ماهي، بي تاب مي شود. زيرا که ماهيان بوي جوي موليان را مي شناسند.
و ما دعا مي کنيم که آن ماهي از جوي موليان تا درياي بيکران، عشق را يکريز شنا کند.
مادر مي گويد: ما همه ماهيانيم بي تاب درياي دوست.
مادر، پري از سيمرغ بر سفره مي گذارد تا به يادمان بياورد که سفري هست و سيمرغي و کوه قافي و ما همه مرغانيم در پي هدهد.
باشد که پست و بلند اين سفر را تاب بياوريم که هر پرنده سزاوار سيمرغ است. مبادا که گنجشکي کنيم و زاغي و طاووسي، که سيمرغ ما را مي طلبد.
مادرم، شاخه اي سرو بر سفره مي نشاند که نشان سربلندي است و مي گويد: تعلق بار است، خموده و خميده تان مي کند. و بي تعلقي سرافرازي.
و سرو اين چنين است، بي تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشيم.
سين هفتم هفت سين مان، سرمه اي است از خاک وطن که مادر آن را توتياي چشمش کرده است. ما نيز آن را بر چشم مي کشيم و از توتياي اين خاک است که بينا مي شويم و چشم مان روشن.
***
مادر آب مي آورد و آيينه و قرآن، و سپند را در آتشدان مي ريزد و گرداگرد اين سرزمين
مي چرخاند، سپندي براي دفع چشم زخم آنکه شور و شادي و شکوه اين سرزمين را نتواند ديد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )