
04-02-2015
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
طنز، هزل و هجو كمدی، چه در شعر و چه در نثر و چه در...
( 1 )
طنز، هزل و هجو
كمدی، چه در شعر و چه در نثر و چه در هنر نمایش، به سه دسته اصلی تقسیم میشود : طنز، هزل و هجو. هر یك از این سه، زیرمجموعههایی دارد :
● زیرمجموعههای طنز عبارتند از:
لطیفه، ظریفه، مطایبه، بذله، شوخی، تعریض و تجاهل العارف سقراطی، نقیضهگویی طنز یا به عبارت كوتاهتر : نقیضه طنز. (5)
● زیرمجموعههای هزل عبارتند از:
ذمّ شبیه به مدِح، مدح شبیه به ذمّ، مزاح، ضِحك، سخریه، تهكّم، اشتلم، تسخر زدن، ریشخند، طعنه، كنایه، بیغاره یا سرزنش، استهزاء و نقیضه هزل.
● زیرمجموعههای هجو عبارتند از:
ژاژ، فحش، دشنام، سقط، تقبیح، بیهودهگویی، ذم، بدگویی، بدزبانی، بددهانی، ترّهات و خزعبلات، سبكساری، فضولی، قذف، چرند و پرند، لاغ، گستاخی، لودگی، لعن و طعن، هرزه لافی، هرزه درایی، استهجان و نقیضه هجو.
در واقع میتوان گفت:
طنز و زیرمجموعههای آن، قلقلك دادن ارواح اعیان و والا (= فرزانه و فرهیخته) به قصد آگاه كردن شادمانه آنها از موضوعی است.
و هزل و زیرمجموعههای آن، قلقلك ارواح اشخاص معمول و میانه برای آگاه كردن شادمان یا صرفاً برای خنداندن آنهاست كه گاهی از حدّ قلقلك درمیگذرد و نیشگون میشود و پوست را میآزارد و حتی كبود میكند.
ولی هجو و همه زیرمجموعههای آن، تازیانه است و فقط « پوست كلفتها» از آن احساس قلقلك میكنند.
بی گمان هوشمندان و هوشوراناند كه تنها از طنز به لذت و شادمانی میرسند و هر چه از آن فروتر رویم با افرادی دارایِ ضریب هوشی كمتر روبه رو خواهیم بود.
به تعبیر دیگر:
طنز، از آنِ فرزانگان و فرهیختگان است. كسانی كه به قول عثمان مختاری: روح از بذله نغزِ آنان هر لحظه شرف مییابد. (6)
هزل، برای مردم میانه و معمول است هر چند سعدی گفته باشد :
الهزل فی الكلام كالملح فی الطعام. (7)
و هجو، موجب شادی فرهیختگان.
البته گاهی هزل را فرهیختگان (8) جامعه هم میآفرینند، اما برای تعلیم و آموزش مردم معمول و میانه.
سنائی در حدیقه میگوید :
هزل من هزل نیست، تعلیم است بیت من، بیت نیست، اقلیـــم اسـت
گرچه با هزل، جدّ بیگانــه اسـت هزل و جدّم، هم از یكی خانه است
شكر گویم كه نزد اهــــل هنـــــر هنرلم از جدّ دیگـــران خوشتـــــر
از همینگونه است هزلی كه خداوندگار ما، مولوی میآفریند و خود به تعلیمی بودن آن تصریح دارد:
هزل، تعلیم است آن را جــد شنــو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدی، هزل است پیش عارفان هزلها جدّ است پیش عاقلان (9)
سعدی نیز در گلستان میفرماید :
به مزاحت بگفتــــم ایــن گفتـــــار هزل بگذار و جدّ ازو بردار
اما هجو و زیرمجموعههای آن هرگز زمینه رویكرد فرزانگان جامعه نبوده است. از همین روی، میبینیم كه شاعران فرزانه، فخر میكنند كه هرگز در نظم و نثر خود، به آن آلوده نشدهاند.
عبدالواسع جبلی میگوید :
در پای جاهلان نپراكنـــــــدهام گهـــــــر وز دست سفلگان نپذیرفتــــهام عطـــا
وین فخر بس مرا كه ندیدهست هیچ كس در نثر من مذمت و در نظم من هجا (10)
اگر گاهی در آثار بزرگان و بزرگواران رویكردی نادر به هجو میبینیم، تنها هنگامی است كه شاعر در رنجش از ستم و مبارزه با آن، خود را مجاز به هجا میدانسته است، چون فردوسی بزرگ كه به نقل احمد نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله:
... پس محمود را هجا كرد در دیباچه، بیتی صد... و از آن جمله این شش بیت بماند:
مرا غمز كردند كان پر سخن به مهر نبـی و علــی شد كهن
اگر مهرشان من حكایت كنـم چو محمود را صد حمایت كنم
پرستارزاده نیاید بــــه كـــــار وگر چند باشد پــدر شهریــــار
ازین در سخن چند رانم همی چو دریا كنــاره ندانـــم همـــی
به نیكی نبد شــاه را دستگـــاه و گرنه مرا برنشاندی به گـــاه
چو اندر تبارش بزرگی نبــود ندانست نام بزرگان شنود (11)
* * *
اگر بخواهیم یك نمونه برجسته از طنز در میان شاعران نشان بدهیم، باید از « حافظ» نام ببریم.
حافظ شاعری است كه تنها از طنز، آن هم در والاترین و لطیفترین گونه آن بهره میگیرد. استاد بهاءالدین خرمشاهی حافظ شناس بزرگ معاصر (چهار بزرگ دیگر هم داریم، هر یك از جهتی : استاد دكتر منوچهر مرتضوی در غوررسی مفاهیم اصی اندیشه و هنر حافظ، دكتر سلیم نیساری در نسخهشناسی علمی حافظ، هوشنگ ابتهاج (سایه) در رساندن ما به كنار، بلكه به آغوش حافظ نهایی و استاد جاوید در رساندن ما به ریشهها و آبشخورهای اصلی اندیشگی او) مینویسد :
... در حافظ هجو نیست، فقط دو بار دشنام هجوآمیز در دیوان او هست، یكی :
كجاست صوفی دجّال فعل ملحد شكل بگو بسوز كه مهدیّ دین پناه رسید...
و دیگری :
صوفی شهر بین كه چون لقمه شبهه میخورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف...
دو بار دیگر هم بینابین هزل و هجو است :
رندی آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حیوانی كه ننوشد می و انسان نشود
پی یك جرعه كه آزار كسش در پــی نیســـت
زحمتی میكشم از مردم نادان كه مپرس... (12)
غیر از این چهار مورد كه استاد خرمشاهی یادآور شدهاند، در تمام دیوان حافظ با حدود پانصد غزل و چند و چندین قصیده و قطعه و رباعی و یك دو ساقینامه و مثنوی، جز طنزی والا به چشم نمیخورد. تنها به یك بیت اشاره میكنم كه هنوز از نمونههای برجسته طنز حافظانه هم نیست :
... حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان « شیخ جام» را
در این بیت تعریض لطیفی به شیخ احمد جام (13) از شیوخ و اقطاب دو و نیم قرن پیش از حافظ وجود دارد. اگر به كلمه مرید در مصراع اول و سپس ارتباط آن با شیخ كه به معنی قطب و مراد نیز هست توجه فرمایید، آنگاه به لطف و ملاحت تعریضی كه در مصراع دوم به شیخ جام دارد پی خواهید برد.
من « مرید» جام باده هستم، بنابراین « جام» شیخ من است، پس مراتب ارادت مرا به « شیخ جام» برسان، نه به « شیخ احمد جام» كه او نیز مشهور به شیخ جام است.
گاهی كژتابیهایی در زبان و بیان و معنای شعرهای طنزآمیز برخی شاعران هست، اگرچه در همه، نه آن چنان و از آن دست كه مثلاً در حافظ وجود دارد و استاد خرمشاهی (14) در طی مقالهای عالمانه، با نام كژتابی در شعر حافظ، به دست دادهاند و منشأ آن را در ساختمان تشبیه، كشف كردهاند.
باید عرض كنم در حافظ، كژتابیها صرفاً زبانی است و به ماهیت زبان شیرین فارسی بازمیگردد.
همین ویژگی است كه به « امیر معزّی» اجازه میدهد طیّ قطعه یا قصیدهای، از صنعت زشت و زیبا (چنانكه بدو منسوب است) استفاده كند.
ایهامهایی كه گاه از قطعات طنزآلود برمیخیزد و خوش مینشیند، در واقع، بهره گیری عمدی از همین ویژگی زبان فارسی است:
« قاضی شهر كه مردم ملكش میدانند قول ما نیز همین است كه او آدم نیست...»
یا این قطعه از میرعبدالحق شاعر دوره صفویه :
ز گلپایگان رفت شخصــی به اردو كه قاضی شود، صدر راضی نمیشد
به رشوت خری داد و بستد قضا را اگر خر نمیبــود، قاضی نمـــــــیشد
بنده به صنعت ایهام در این قطعه، یا در بیت پیش از آن توجه دارم، اما ایهام مقصود نیست، مقصود این است كه گرچه استاد خرمشاهی، برخی كژتابیهایی فارسی را حتی در شعر حافظ، صورت و جنبه منفی زبان ما دیدهاند، من برخی از همین كژتابیها را خاصه در قلمرو طنز، از بركات كژتابی زبان و جنبه و جانب مثبت آن ارزیابی میكنم.
این مقدمه طولانی را از آن رو آوردم كه بگویم آنچه در كژتابی گفتیم، در عرصه زبان است نه بیان؛ ولی برخی شاعران [مثلاً در عصر ما نیما (15)] كژتابیهایی در حوزه و عرصه بیان و حتی معنی و مفهوم دارند كه ویژه خود آنان است.
تعاریف دیگر
... بشر، همواره نسبت به مجهولات خود جستجوگر بوده و پیوسته كوشیده است كه آنها را از طریق برخی مبادی معلومی كه در دست داشته است، بشناسد. اما نظر به اینكه اندیشه بشر، از خطا مصون نیست، كوشش داشته است برای درست اندیشیدن، قواعدی بیابد. بنابر مشهور، ارسطو نخستین كسی است كه این قوانین را در دانشی كه ما آن را منطق مینامیم، وضع یا به قول صحیحتر، تدوین كرد. در این دانش، شرایط پذیرفتنی بودن تعریف، عبارت است از اینكه:
اولاً جامع باشد، یعنی همه افراد یا مفردات مفهومی را كه مورد تعریف قرار میگیرد، شامل شود. مثلاً شمس قیس رازی در تعریف شعر میگوید: شعر كلامی است موزون، مقفی، متساوی، متكرّر.
آیا این تعریف شامل شعر نیمایی و آزاد هم میشود؟ میدانیم كه نمیشود. پس این تعریف، جامع نیست.
ثانیاً تعریف باید مانع باشد، یعنی افراد یا مفردات مفهوم دیگری را در برنگیرد. مثلاً ارسطو در تعریف شعر میگوید: شعر كلامی است خیالانگیز.
این تعریف مانع نیست. زیرا شامل این جمله از عطار نیز میشود كه میگوید : به بیابان رفتم. عشق باریده بود. این جمله هم كلامی است خیالانگیز، در حالی كه شعر نیست. در آثار نثر كلاسیك ما، نظایر این جمله بسیار وجود دارد كه تعریف ارسطو شامل آنها میشود و هیچ یك هم شعر نیست.
ثالثا تعریف باید شناساننده باشد، یعنی طوری نباشد كه محتوای منطقی یك مفهوم را به اعتبار ذات خود آن مفهوم، یا همذات آن بشناساند. اگر در تعریف شعر بگوییم : شعر، شعر است یا در تعریف انسان بگوییم: انسان، آدمیزاد است؛ اگرچه هر دو تعریف، هم جامع است و هم مانع، اما هیچ یك شناساننده نیست. زیرا در مثال اول، مفهوم شعر را كوشیدهایم به اعتبار ذات خودِ آن مفهوم بشناسانیم و در مثال دوم به اعتبار همذات و این هر دو، نوعی مصادره به مطلوب است.
دانشوران در طول تاریخ، سعی كردهاند كه براساس شرایط منطقی تعریف، علوم و فنون و اصطلاحات دیگر را تعریف كنند.
میرسید شریف جرجانی، كتابی دارد به نام « تعریفات» به زبان عربی (16) كه در آن مصطلحات علوم، از فلسفه و كلام و صرف و نحو و علوم ادبی و غیر آن تعریف شده است... (17)
اینك میخواهیم ببینیم كه آیا در حوزه طنز نیز تعریفها براساس شرایط منطقی به عمل آمده، و كاملاً دقیق و شفاف است یا خیر.
یكی از محققان، تعریف طنز و هزل و هجو را چنین به دست دادهاند:
... 1. هزل (faceteae) آن است كه به لفظ نه معنای حقیقی و نه معنای مجازی آن را اراده كنند و آن ضدّ جدّ است و در فن بدیع از محسنات معنوی است و آن در حقیقت جدّی است كه مطلب در آن، بر سبیل شوخی و مطایبه ذكر شود و این البته ظاهر امر باشد و غرض از آن، امر درستی باشد. مانند اینكه شاعر گوید :
اذا ما تمیمیُ اتاكَ مفاخراً فقل عُد عن ذاك كیفَ اكلُكَ لِلضَبِ
(تهانوی، كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 532)
تمیمی چو آید به پیشت دوان كند نازش و فخر چون مهتران؛
بگویش رها كن تو این ادّعـا وزغ را چگونه خوری مهتــرا؟
2. هجو (satire) عبارت از این است كه : معایب كسی یا گروهی یا چیزی را به نظم یا نثر بیان كنند و این نوع گاه با دشنام و سخنان تند نیز همراه باشد. در ادب پارسی و تازی و همین طور غربی، هجو و طنز غالباً در كنار هم بودند. مانند موش و گربه عبید زاكانی و سفرهای گالیور سویفت.
3. طنز (Irony) عبارت از این است كه : زشتیها یا كمبودهای كسی یا گروهی یا اجتماعی را برشمارند و فرق آن با هجو در این است كه صراحت تعبیرات هجو در آن نیست و اغلب به طور غیرمستقیم و به تعریض، عیوب كاری یا كسی یا گروهی را بازگو میكند. مانند این ابیات از نظامی (گنجینه، سط، وحید، 1317 هجری شمسی).
دو بیوه به هم گفتگو ساختنـد سخن را به طعنه درانداختنــد
یكی گفت : كز زشتی روی تو نگردد كسی در جهان شوی تو
دگر گفت : نیكو سخن راندهای تو در خانه از نیكویی ماندهای... (18)
به این تعریفها چند اشكال وارد است :
ــ هزل، اگر نه به معنای حقیقی و نه به معنای مجازی لفظ باشد، پس چیست؟ آیا به معنای تضمنّی یا التزامی یا خارجِ لازم آن است؟
ــ به علاوه، فرق هزل با طنز (با توجه به تعریفی كه از طنز به دست داده شده) چیست؟
در این تعاریف، طنز، همان هجو دانسته شده. با این فرق كه صراحتِ هجو را ندارد یعنی در آن زشتیها را پوشیدهتر از هجو، بیان میكنند.
در مثالی كه برای هزل ذكر شده، میگویند :
اگر تمیمی به قبیله یا اجداد خود تفاخر كند، به او بگو این سخن را كنار بگذار و نخست معلوم كن كه سوسمار (19) را چگونه میخوری؟ یعنی تمیمی سوسمارخور را چه رسد به تفاخر. بنابر این در اینجا تمیمی به طور پوشیده، هجو شده است، نه هزل، پس باید طنز نامیده میشد، زیرا، این درست برابر با تعریف داده شده برای طنز است.
ــ مثالی هم كه برای طنز آمده، میتوانست مثالی برای هزل باشد. زیرا در آن زنی بی شوی در پاسخ زن دیگری كه او را زشترو خوانده و او نیز بی شوی مانده، به طعنه میگوید: تو راست میگویی، چرا كه تو از زیبایی در خانه ماندهای!
یعنی در اینجا نیز هجوی كتابی به كار رفته است كه باز درست برابر است با تعریفی كه از هزل به دست دادهاند. یعنی چیزی گفتهاند و چیزی دیگر اراده كرده اند.
بنابر این تعریفاتی كه از طنز و هزل و هجو به دست داده شده، استحسانی است و دقیق نیست. به ویژه اگر آنها را نه با تعابیر و معانی قدیمی آنها در فرهنگها و كتب بدیعی گذشتگان، بلكه با آنچه از معانی و تعاریف امروزین طنز و هزل و هجو در اذهان خود داریم، بسنجیم.
ما گمان میكنیم كه اگر قرار بر استحسان باشد، پیشنهاد ما، بهتر است، زیرا:
ــ اولاً : برای تمام الفاظ مربوط به حوزه كمدی، عموماً، سه مجموعه با سه سرشاخه اصلی، پیشنهاد شده كه به ترتیب عبارتند از : طنز، هزل و هجو.
ــ ثانیاً : مرز معنایی هر یك را با درجه زیبایی و لطافت لفظی و معنوی هر یك و نیز بهرهوران و مخاطبان آن، بدین گونه تعیین كردهایم كه :
● طنز، قلقلك ارواح فرهیخته و فرزانه است.
● هزل، برای بهرهوران و مخاطبان معمول و متوسط.
● و سرانجام، هجو، شلاق است و نیشگون و تنها پوست كلفتها از آن بهرهور میشوند و مخاطب آنند.
تمام الفاظی هم كه در حوزه كمدی به طور عام، پیش رو داریم مانند : مطایبه، تهكّم، لاغ، سخره، دعابه و... هر یك در زیرمجموعه یكی از آن سه (= طنز، هزل و هجو) قرار میگیرند.
اینك اگر با این سه كلید اصلی، آثار برجای مانده از طنازان و هزّالان و هجاگویان را بسنجیم، به دقت میتوانیم دریابیم كه كدام شاعر فقط طنزپرداز بوده است و كدام فقط هزّال و كدام تنها هجاگو و كدام یك به هر سه حوزه سر زده است.
مثلاً درخواهیم یافت كه شاعری به بزرگی و قداست سنائی، در برخی از آثاری كه پیش از توبه و رویكرد عرفان آفریده است، هیچ فرقی با سوزنی سمرقندی ندارد و اینگونه اشعار وی، در دسته هجو قرار میگیرد و بهره معنایی آن، مثل بسیاری از اشعار میرزاحبیب اصفهانی (در دو مثنوی مربوط به آلت تناسلی مرد و آلت تناسلی زن) و شهاب ترشیزی و یغمای جندقی و صادق ملارجب و خاكشیر اصفهانی و قاآنی شیرازی و... تنها به آدمهایی با ارواح پایین و غیرمتعالی میرسد و فرزانگان جامعه فقط ممكن است از استواری و زیبایی صورت و فصاحت و ایجاز الفاظ آن آثار، بهره ور شوند. چنان كه عبدالقاهر جرجانی هم در این باب میآورد كه :
... دانشمندان برای غریب قرآن و اعراب آن به ابیاتی از شعرا استشهاد كردهاند كه در آن فحش و افعال قبیح ذكر شده است و كسی آنان را بر این كار، سرزنش نكرده است... (20)
البته میپذیرم كه كسانی از گفتن و نوشتن الفاظ زشت ابایی نداشتهاند. استاد علیاصغر فقیهی مینویسند :
... آنطور كه از شعر و نثر آن زمانها معلوم میشود، به كار بردن الفاظ زشت و ذكر مطالبی دور از ادب، معمول بوده است و از آوردن آنگونه الفاظ در شعر و نثر و بیشتر در شعر، ابایی نداشتهاند. حتی عمروبن بحر جاحظ از معروفترین نویسندگان قرن سوم از این امر دفاع كرده و گفته است : پارهای از كسانی كه اظهار عبادت و اعراض از دنیا میكنند، چون الفاظی از این قبیل (چند لفظ ركیك را ذكر كرده) را شنوند، پریشان حال میگردند و خود را به هم میكشند.
جاحظ سپس دلیلهایی بر مجاز بودن آن الفاظ با استناد به سیره صحابه و تابعین اقامه میكند. (رسائل جاحظ، ج 2، ص 92).
مستندات جاحظ به هیچ وجه قابل قبول نیست، بلكه در كتاب و سنت خلاف آن ثابت میشود. حقیقت این است كه رعایت عفت زبان و قلم در میان همه اقوام محترم شمرده شده و جزء ادب و فرهنگ همه ملل متمدن به حساب آمده است... (21)
1. آقای ناصر حریری چند سال پیش، با حدود چهارده، پانزده تن از شعرا و نویسندگان مصاحبههایی انجام داد: آنگاه پاسخها را ــ هر دو تن در یك كتاب ــ با نام « درباره هنر و ادبیات» منتشر كرد. پاسخهای من و زندهیاد « اخوان ثالث» در یكی از همین كتابها منتشر شد. برای دیدن مطلبی كه در مورد طنز بیان داشتهام، رجوع فرمایید به كتاب « درباره هنر و ادبیات» گفت و شنودی با مهدی اخوال ثالث و علی موسوی گرمارودی. از انتشارات كتابسرای بابل، سال 1368، ص 92.
2. مجموعه كامل اشعار نیما یوشیج. به كوشش سیروس طاهباز. چاپ سوم. انتشارات نگاه، تهران، 1373، ص 594.
3. نقل به مضمون از مقدمهای بر طنز و شوخ طبعی در ایران. دكتر علیاصغر حلبی. ص 61. به نقل وی از كتاب : Laughter : An Essay on the Meaning of the Comic. London, 1911. pp. 3-4, tr. By Cloudstiey Brenton and Fred Rothwell.
4. فرزان، مسعود. مقاله « شكل دگر خندیدن». مجله الفبا، شماره 6، تهران، اردیبهشت 1356، ص 165. گفته « كی یركه گور» در كتاب : نشانهشناسی مطایبه. احمد اخوت، چاپ اول، نشر فردا، تهران، 1371، ص 7 نیز آمده است.
5. نقیضه یا parody، همان تقلید آثار جدی به صورت طنز یا هزل یا هجو است و بسته به محتوا، میتواند در هر سه دسته اصلی كمدی جای گیرد.
6. من در عراق و كرمان، بسیار دیدهام احرار نغزِ بذله و انفــاسِ پُر طُــرَف
هرگز چنو ندیـدم كافـزون بـود همــی هر ساعتی به بذله او، روح را شرف
دیوان عثمان مختاری، ص 269 به نقل از زمینههای طنز نوشته عزیزالله كاسب. ص 153.
7. كلیات سعدی. بخش قصائد فارسی، ص 393/ با مقدمه عباس اقبال آشتیانی. كتابفروشی ادب، تهران، 1317 شمسی.
8. نظیر این شعر از جام جم اوحدی مراغهای:
واعظی وصف حوریان میكرد شرح حسن عمل بیان میكـرد
كه به هر مرد بیست حور دهنـد جای در باغ و در قصور دهن
زنكی پیر از آن میان برخاسـت كه همی پرسمت حدیثی راست
هیچ در خلــد حور نـر باشــد ؟ گفت بنشین كــه آنقــــدر باشـد؛
در بهشت ار شوی تو ای سـاده نــــهلنـــدت سلیـــــــم و ناگـ...
رجوع فرمائید به: جام جم اوحدی مراغهای. چاپ تیر ماه 1307، تهران، ضمیمه سال هشتم مجله ارمغان، ص 9
9. مثنوی، دفتر ششم. ص 421.
10. دیوان عبدالواسع جبلی. ص 15. به نقل از ص 41. چشمانداز تاریخی هجو. عزیزالله كاسب.
11 . چهارمقاله. تصحیح علامه قزوینی. چاپ دوم افست از طبع لیدن، ص 49 و 50.
با آنكه كتاب چهار مقاله از جهت تاریخی، چندان قابل اعتماد نیست و اشتباههای آن را علامه قزوینی در حواشی بسیار عالمانه خود بر این كتاب، گوشزد فرموده. اما آنچه نقل شد، نه تنها مورد تأیید ضمنی اوست ( زیرا هیچ ایرادی بر آن در حواشی وارد نكرده). بلكه اظهار شگفتی میكند كه چرا نظامی عروضی، مینویسد كه تنها شش بیت از هجای بلند فردوسی برجای مانده است:
« ... این فقره كه او میگوید تنها این شش بیت بماند بسیار ادعای غریبی است چه بنابر این، این هجای معروف كه در اول شاهنامهها ثبت شده است، جز شش بیت آن از آن فردوسی نیست! در صورتی كه نسبت این هجا به فردوسی، میتوان گفت كه از متواترات است وانگهی، طرز و اسلوب این اشعار، به همان سبك و شیوه سایر اشعار فردوسی است در جزالت و متانت الفاظ و قوت و استحكام معانی.» چهار مقاله، حواشی علامه قزوینی. ص 191.
12. خرمشاهی، بهاءالدین. چهارده روایت. تهران، كتاب پرواز، چاپ دوم، 1361.
13. شیخالاسلام شهابالدین ابونصر احمدبن ابوالحسن بن محمد نامقی جامی مشهور به ژنده پیل و شیخ جام (تولد 441، وفات 536 هجری قمری). زاهد و عارف قرن پنج و شش است. این ابیات مشهور از اوست:
نه در مسجد دهندم ره كه مستی نه در میخانه كاین خمار، خام است
میان مسجد و میخانه راهی است غریبم، عاشقم، آن ره كدام اســـت؟
برای تفصیل بیشتر در احوال او، رجوع فرمایید به : ریحانةالادب. نوشته محمدعلی مدرس، ذیل « جامی» و دایره المعارف فارسی مصاحب. ذیل شیخ جام.
14. خرمشاهی، بهاءالدین. ذهن و زبان حافظ. چاپ پنجم. ص 227 به بعد.
15. به بخش طنز در شعر نیما در كتاب دگر خند رجوع فرمایید.
16. اخیراً به فارسی هم ترجمه شده است.
17. این بخش را از مصاحبهای كه ناصر حریری با من در سال 1368 كرده بود، از خویش وام كردم و اینجا آوردم (رجوع كنید به : درباره هنر و ادبیات. گفت و شنودی با مهدی اخوان ثالث و علی موسوی گرمارودی. به كوشش ناصر حریری. انتشارات كتابسرای بابل. 1368، ص 87 و 88.
18. حلبی، دكتر علیاصغر. « عبید زاكانی». انتشارات طرح نو، تهران، 1377، ص 123 و 124.
19. ضبّ به معنای سوسمار است نه وزغ (قورباغه).
20. نوادر. ترجمه كتاب محاضرات الادبا و محاورات الشعراء و البلغاء از راغب اصفهانی. ترجمه محمدصالح قزوینی و به كوشش احمد مجاهد. انتشارات سروش، تهران، 1371. مقدمه مصحح، صفحه « سی».
21. فقیهی، استاد علیاصغر. مقاله « كتاب النقائض»، مجله تحقیقات تاریخی، شماره 8، ص 7 به بعد. حاشیه شماره 1.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|