من برنده شدم ...برنده
پسرم از اینکه در مسابقه ی دو همگانی برنده شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.من و پدرش برای تماشای مسابقه ی او آمده بودیم و او با خوشحالی مدالی را که برده بود به ما نشان می داد.مسابقه ی دوم آغاز شد و پسرم با همان تلاش مسابقه ی اولی می دوید و چیزی نمانده بود که به خط پایان نزدیک شود که حرکتش را کن کرد و نفر چهارم شد.برای دلداری به سویش رفتم و علت کارش را پرسیدم.پسرم خنده ای از معصومیت کرد .و مدالش را به من نشان داد و گفت:من یک مدال داشتم و خوشحال بودم اما نیکی نشان نبرده بود و پدر و مادرش منتظر برنده شدنش بودند.پرسیدم که چرا چهارم شدی؟ او باز هم خندید و گفت:نیکی می داند من دونده ی خوبی هستم.اگر دوم یا سوم می شدم همه چیز را هم او می فهمید و هم پدر و مادرش.
|