میخواستم یه شعر از سعدی که خیلی بهش علاقه دارم و خیلی تعجب کردم که چرا تا حالا نذاشتم رو بنویسم که دلیلشو یادم اومد چون با اواز شجریان خونده شده گذاشتم وقتی که اوازو اپلود کردم بذارم
پس فعلا یه شعر از اوحدی مراغه ای
دیوانه می شـد از غم او گاه گاه ، دل
زآن بســـتم اندرآن سر زلف سیاه ، دل
دل را در این حــدیث ملامت نمیــکنم
این جــرم دیـده بود ، نـدارد گنـــاه ، دل دلخسته ام، ولی نتوان رفت هر نفس
پیـــش رُخ چـــو آیـــنه او کــه: آه ، دل بسیار می کـِـشد به زنخــــدان او دلم
ای سینه ! همـّتی که نیفــتد به چاه ، دل ای دیده مردمی کن وچشمی براه دار
آخر نه هم به قول تو، گم کرده راه، دل جانا چو زلف، با دل شوریده بد مشو
دانی که هست روی تورا نیکخواه ، دل گر شمع صورت تو نگشتی دلیل جان
هرگز به کوی عشـق نمی برد راه ، دل در جان نهاد مهر تو را، اوحدی مگر
ترســد از آنکه راز نـــدارد نـــگاه ، دل
__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست
|