پياله دستهاي ساقي كه از هم گسيخت زمين مست شد.
سحر كه وزيد شمع شب خاموش شد.
نگاهم را كه از او بريدم قلبم ديگر رفو نشد.
ستاره نتوانست از صبح بپرسد ساعت چند است.
صبح كه دميد شب را باد برد.
قلبم كه جريحه دار شد از چشمم خون آمد.
ویرایش توسط abadani : 06-03-2009 در ساعت 01:30 PM
|