زندگي سكسه لحظه دلتنگي ماست
زندگي خواندن شعر بر روي خداست
زندگي مكث خجالت در پس گفته مادر
زندگي بودن ما بهر خداوند
زندگي لحظه شاديست
زندگي رفتن و رفتن
زندگي دست خدا بر سر طفليست
زندگي خواستن دل در پس دلتنگيست
زندگي برق چشمان ببريست در پي يك آهو
زندگي ناله يك مادر در پس درد
زندگي رويائيست در ذهن همان كودك تنگ
كه دم به ئم ميگويد اي خدا خانه من كجاست
زندگي حرفيست از دهان كودكي مرد نما
كه مرتب ميخواند روزنامه و هي ميگويد
اقا اينجا خانه توست.
اما
مادرم ميگويد
ما نداريم خانه
اقا ايا ميشود روزي هم
ما
در خانه خود بنشينيم
و من
قطره اشكي در كنار
چشمانم ميبينم
كه مجالي بهر افتادن ميخواهد
ولي از من ميپرسد
آن پسر كيست
و من ميگويم
او صداي دل دردمند خداست
او نگاه مردميست در پي آز
او درديست در دل من
__________________
ميدانستم ، ميدانستم روزي خورشيد نيز خاموش خواهد شد خدايا آيا او نيز فراموش خواهد شد ....
رويايم را ببين
خداوند در آن گوشه زيز سايه سار درخت لطف خويش
با لبخند
نفسهايت را سپاس ميگويد
پس بر تو چه گذشته كه اينچنين
آرزوي مرگ ميكني ......
ببين فرصت نيست
فرصت براي بودن نيست
پس سعي كن
تا درخت را احساس كني
سبزه رابشنوي
و بوسه دادن را از گل سرخ بياموزي
تا روزي
شايد
درخت را تا مرز انار
تعقيب كني (تاري)
|