حکایت
یکی از اعراب شتری گم کرده بود نذر کرد اگر اورا بیبد به دو درهم بفروشد اتفاقا شتر پیدا شد و راضی نمی شد که او را به این قیمت به فروشد پس گربه ای گرفت وبه گردن شتر اویخت و به بازار اورد و صدا کرد که شتر را به دو درهم می فروشم وگربه را پانصد درهم وانها را جدا از یکدیگر نمی فروشم شوخی گفت چه بسیار ارزا ن است این شتر اگر گردن بند نداشت مارابه جز از معصیت بی حد نیست/ایمانی هم چنانکه دل خواهد نیست/شیادی وزاهدی وسالوسی ورزق/اینها همه هست انچه می باید نیست
|