من به بی سامانی ،باد را می مانم
من به سرگردانی ،ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم؛
ـ من ژولیده به آراستگی خندیدم!!!
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
ـ ” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد ...
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم .
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
ـ هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟
ـ هیچ !
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ ـ هیچ !
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است .......!!!!
"حمید مصدق"