نمایش پست تنها
  #238  
قدیمی 09-17-2009
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

من به بی سامانی ،باد را می مانم

من به سرگردانی ،ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم؛

ـ من ژولیده به آراستگی خندیدم!!!

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

ـ ” چه تهیدستی مرد “

ابر باور می کرد ...

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم .

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

ـ هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟

ـ هیچ !

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ ـ هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را.

کاهش جان من این شعر من است .......!!!!


"حمید مصدق"
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید