نمایش پست تنها
  #63  
قدیمی 12-25-2007
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خفاشِ شب هرچند من نديده‌ام اين کور ِ بي‌خيال
اين گنگ ِ شب که گيج و عبوس است ــ
خود را به روشن ِ سحر
نزديک‌تر کند،

ليکن شنيده‌ام که شب ِ تيره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند...



زين‌روي در ببسته به خود رفته‌ام فرو
در انتظار ِ صبح.

فرياد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.

اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌ام
بنشسته‌ام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو ديده بسته‌ام
پيچم به خويشتن که نريزد به دامن‌ام.



ديري‌ست عابري نگذشته‌ست ازين کنار
کز شمع ِ او بتابد نوري ز روزن‌ام...

فکرم به جُست‌وجوی سحر راه مي‌کشد
اما سحر کجا!

در خلوتي که هست،
نه شاخه‌يي ز جنبش ِ مرغي خورَد تکان
نه باد روی بام و دري آه مي‌کشد.
حتا نمي‌کند سگي از دور شيوني
حتا نمي‌کند خَسي از باد جنبشي...

غول ِ سکوت مي‌گزَدَم با فغان ِ خويش
و من در انتظار
که خوانَد خروس ِ صبح!

کشتي به شن نشسته به دريای شب مرا
وز بندر ِ نجات
چراغ ِ اميد ِ صبح
سوسو نمي‌زند...

از شوق مي‌کشم همه در کارگاه ِ فکر
نقش ِ پَر ِ خروس ِ سحر را
ليکن دوام ِ شب همه را پاک مي‌کند.
مي‌سازم‌اش به دل همه
اما دوام ِ شب
در گور ِ خويش
ساخته‌ام را
در خاک مي‌کند.



هست آنچه بوده است:

شوق ِ سحر نمي‌دمد اندر فلوت ِ خويش
خفاش ِ شب نمي‌خورَد از جای خود تکان.
شايد شکسته پای سحرخيز ِ آفتاب
شايد خروس مرده که مانده‌ست از اذان.

مانده‌ست شايد از شنوايي دو گوش ِ من:
خوانده خروس و بي‌خبر از بانگ ِ او من‌ام.
شايد سحر گذشته و من مانده بي‌خيال:
بينايي‌ام مگر شده از چشم ِ روشن‌ام.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید