یادش بخیر خیلیهاش یادمون رفته بود ممنون جناب ادمین خاطرات خوب کودکی رو توی ذهنمون تداعی کردی
یادمه شعرای کتاب فارسی رو با بچه ها زنگ تفریح دسته جمعی میخوندیم گاهی هم دو سه نفری دستامونو رو شونه های همدیگه میزاشتیم و شعر فارسی میخوندیم
اینقدر گچ و تخته پاکن برامون مهم بود که اونو توی جیب مانتومون میزاشتیم
یادش بخیر آرزوی مفصر شدن
منه که مامانم ناظم مدرسه بود خیلی سخت گیری میکرد که تو باید واسه بچه های دیگه الگو باشی ولی گاهی اجازه میداد با دوچرخه برم مدرسه
دیگه هیچوقت اون روزا تکرار نمیشه
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|