عاقبت جوبزی
جان به لب افتاده یکی جوب زی
سر به زبان شد که : بسی خوب زی!
بوسه به عریانی آتش مزن
چاه چنین بهر امانت مکن
از پی این پرسش مردم بمیر :
کز چه سبب قامت تو گشته زیر ؟!
سیخ برافروخته بر لب گذار
دست ز آلات رذالت بدار
جامه به هر تیغ فلاکت مکن
راه زمینی به قیامت مزن
گفته ام و باز... ؛ بسی خوب زی
تیره بُوَد عاقبت جوبزی
ایمان . ب