دخترک زیباورویا
او با اندکی اندکی دلهره به مدرسه دخترانه وارد شد وبه مدیر مدرسه گفت خانم میخواهم شاگرد مدرسه شما بشوم.مدیر با متانت گفت مقررات مدرسه اجازه نمی دهد که تورا به شاگردی بپذیریم.او غمگین شد وخواست از مدرسه بیرون برود که دختر کی زیبا جلوش را گرفت وپرسید چرا می خواهی به مدرسه ما بیایی او گفت می خواهم نوشتن را یاد بگیرم دخترک گفت تو نوشتن می خواهی چکار او گفت می خواهم اسمم را روی دریاهاورودخانه ها بنویسم دخترک خندید واز سر خوشحالی گفت خوب تو شاگرد من باش من هم معلم تو می شوم .او اموخت چگونه اسم خود را بنویسد ولی از ان پس اموزگار خود را فراموش کرد اما دخترک زیبا نخستین شاگرد خود را هرگز از یاد نبرد
|