ظالم شدهام گر من، وین نفس خطاکارم / زانست که آن دلبر، یک بار رخش نگشاد
یا رب! رخ خود بنما، ویرانه کن این دل را / تا من بزنم ناگه، یک جست به رکنآباد!
این بخاطر این بود که منم برا ح خیلی گشتم. تازه میخواستم ژ بدم دلم سوخت.
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به غم
اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
ف