در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
و ز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست باوی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
وافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
وروسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
ببخشید اول جواب مشاعره دانه رو ندیده بودم شعر بالا رو نوشتم بعد حیفم اومد پاکش کنم
در زلف چو کمندش ای دل مپیچ کآنجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه مارا خو خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
ویرایش توسط رزیتا : 10-27-2009 در ساعت 01:19 AM
|