موضوع: حوض سلطون
نمایش پست تنها
  #12  
قدیمی 02-26-2015
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض



حوض سلطون (12)
محسن مخملباف
بعد برام چايي ريخت. چه چايي‏اي آجان ديده. سر كشيدم. داغ بود. تك زبونم سوخت. هي هورت كشيدم بالا، تا كمرم ساكت شد. اون وقت شيخ عباس برگشت گفت:
«همون كلاه شابكاهيه رو مي‏گين؟»
خادمي گفت: «آره.»
منم سر تكون دادم. گفت:
هنوز وايساده بود كنار دكه روزنامه‎فروشي. با دو تا آجان. چند تا جاسوس هم كه من مي‏شناسمشون دور و بر پلاس بودند. حالا صلاح نيست راه بيفتي. بمون تا شب. فردا صبح زود يه كاري مي‏كنيم.»
خادمي گفت:
«آقا دل نگران مي‏شه. بچه‏م تنهاست. ديشب هم نمي‏دونم چي شده راه بيفتم بهتره.»
شيخ عباس گفت:
«اگه مي‏خواي بري تهران، صلاح با اينه كه بموني.»
مونديم. چه اتاق كوچولو و نقلي‏اي. من رفتم تو صندوقخونه. پرده‏رم انداختم. يه خورده دراز كشيدم دوباره كمرم درد گرفت. گفتم:
لابد چاييدم. و الا حالا چه وقت زائيدنه؟ خيلي باشه تازه تو هشت ماه هستم. حالا كو تا روزش. كم‏كم دل و اندرونم هم درد گرفت. از درد پا شدم نشستم. هي يكي اومد تو در زد، يه خورده نشست، پچ‏پچ كردند و يه چيزي آورند و يه چيزي بردند.
شب همونجا خوابيديم. حالم دست خودم نبود. تو صندوقخونه تنهايي خوف ورم داشته بود. هي خواستم به خادمي بگم من مي‏ترسم تنهايي تو صندوقخونه. از شيخ عباس و آقايي كه كنارش خوابيده بود، حيا كردم. تا اذون صبح رو گفتند. مگه خوابم برده بود. هر وقت شب جام عوض مي‏شه همين طور مي‏شم. خواستم برم بيرون. خادمي گفت:
«صبر كن من آب مي‏آرم.»
آورد. من زيلو رو زدم بالا. همون گوشه وضو گرفتم، وايسادم به نماز. بعد نماز يه لقمه نون و چايي خورديم. شيخ عباس رفت و برگشت گفت:
«دم در كه امن نيست. اگرم خودت لباس بپوشي ممكنه عيالتو بشناسن.»
گفتم: «اگه جلوي زبونشو گرفته بود حالا به اين روز نيفتاده بوديم.»
تازه داشت هوا روشن مي‏شد كه شيخ عباس گفت:
«حالا وقتشه. از رودخونه برين.»
بعد دو تا طناب بلند را كه با چوب‏هاي تيكه تيكه عين نردبون درست كرده بودند گره زد به يه در و انداخت سمت رودخونه. گفت:
«از اين جا برين پائين. بپيچين دست راست. سر از خيابون در مي‎آ‏رين.»
اول خادمي رفت. بعد من. از بالاي ديوار كه نگاه كردم به پائين، خوف ورم داشت. اين خادمي هيچ نمي‏گه من يه بي‏ صاحاب تو شكمم دارم. مردها همه فكر خودشونند. خودش نتونست بقچه‏ هاشو با دست ببره. انداخت پائين ها. اون وقت من بايد از اين جا برم پائين. تا برم پائين، پدرم دراومد. صد دفعه تو راه سرم گيج رفت و هول ورم داشت تا رسيدم پائين. باز كمرم مي‏خواست دهن وا كنه. شيخ عباس طناب را جمع كرد بالا و بهمون خنديد و گفت:
«التماس دعا.»
پيچيديم به راست. صاف شكممونو گرفتيم و رفتيم يه سوز سردي هم مي‏خورد به آب مي‏زد به ما كه لرزمون گرفت. من اصلاً شانس ندارم. اون از شهرستونك كه بعدش بچه گم شد از دل و دماغم دراومد. اينم از اين جا. حالا خادمي با يه جون كندني اين دو تا بقچه روخركش مي‏كنه و مي‏آره. گفتم:
«باز اينا چيه ورداشتي؟»
گفت: «يه خورده سوهون و كسمه است. سوغاتي شيخ عباسه براي آقا.»
گفتم: «من هم كسمه خريدم.»
رسيديم به خيابون. پرنده پر نمي‏زد. هي خيابون به خيابون رفتيم تا رسيديم روي يه پل. هر ماشيني رد شد، جلوشو گرفتيم گفتيم تهران. تا آخر سر يه اتوبوس نگه داشت. از قرار از اصفهان مي‏اومد. سوار شديم همه مسافرها تو چرت بودند.گفتم:
«ديگه غلط بكنم باهات بيام بيرون. جون به سرم كردي تو.»
گفت: «من كه از اول گفتم نيا. تقصير خودت شد اصرار كردي.»
گفتم: «خب اگه نيومده بودم كه الان با كلاهيه داشتي مي‏رفتي اون جايي كه عرب ني بندازه.»
گفت: «شايدم حوض سلطون.»
گفتم: «باز اول صبحي تو دل منو خالي كن. هيچ معلوم هست چي كار مي‏كني؟»
گفت : «اگه اسمشو بشه گذاشت كار.»
گفتم: «من كه ديگه فهميدم چي كار مي‏كني. يه مشت آدم خوش خيال مي‏خواين با دولت در بيفتين ولي آخر عاقبت هيچ كاري هم از پيش نمي‏برين. يه ور دولته و مردم بي‏عار، يه ور هم تو و آقا و شيخ عباس و چهار تا ديگه. اين چند نفرتونم مي‏گيرن، زن و بچه‏ تون آواره و در به در مي‏شن.»
گفت: «حالا ما داريم آدم زياد مي‏كنيم. اين اعلاميه‏ها كه مي‏بيني پخش مي‏كنيم، براي اينه كه مردم بفهمند.»
گفتم: «منم اگه سواد داشتم، اعلاميه مي‏نوشتم تو زن‏ها پخش مي‏كردم كه با هم دست به يكي كنند، تكليف‏شونو با شما مردهاي ظالم از خود راضي روشن كنند. خوب زور زوركي ما زن‏ها رو مي‏كشونين دنبال خودتون. شايد من دلم نخواد از اين كارها بكنم؟»
گفت: «تو كه هنوز كاري نمي‏كني.»
ماشين جلوي پاسگاه وايساد. چند تا امنيه اومدند بالا. اول خوب مسافرها رو نگاه كردند، بعد از همون جلو شروع كردن ساك‏ها رو گشتن. رنگ از رخ خادمي پريد. يواشكي گفتم:
«چيه باز از اون كاغذها همراهت داري؟»
گفت: «نه، حرف نزن.»
بعد شروع كرد مثل هميشه كه عصباني مي‏شد، ناخنش رو جويدن. با پاهاش بقچه خودش‏رو زد زير صندلي. به خودم گفتم: پس چرا وقتي مي اومديم ماشينو نگشتن. امنيه‏ ها همه ساك‏ها رو يكي يكي گشتن تا رسيدن به ما. يكيشون گفت:
«چي همراهتون دارين؟»
دوباره كمرم تير كشيد. تا حالا اين بار چندم بود كه هي تيره پشتم درد مي‏گرفت و ول مي‏كرد. وقتي درد مي‎گرفت دلم مي‏خواست دست‏هامو از درد گاز بگيرم. هي دردش هم بيشتر مي‏شد. بقچه ‏اي كه تو دست من بود، دادم دستش. گفتم:
«نون كسمه است.»
امنيه‎هه وا كرد، زير و روشون كرد ديد راست مي‏گم. گفتم:
«بفرمايين يه لقمه بذارين دهنتون.»
يارو محل نكرد دولا شد زير صندلي رو نگاه كرد. چشمش خورد به بقچه خادمي. گفت:
«پس چرا اينو نشون نمي‏دين؟»
خودش از اون زير بقچه رو كشيد بيرون و گرهش رو باز كرد. روي بقچه يه مشت نون كسمه بود. بعد عبا و قباي خادمي. دست ماليد به لباس‏ها. اون وقت چپ چپ به خادمي و من نگاه كرد. صداي خادمي درنمي‏اومد. تاي لباس‏ها رو كه باز كرد يه چيزي از توش افتاد بيرون. دولا شد برداشت، گرفت طرف ما. يه تفنگ كوچولو بود. گفتم:
«واي يا قمر بني ‏هاشم.»

5
از همون جا سوار ماشين امنيه‏ هامون كردند. چشم‏هامونو بستند، برمون گردوندند به قم. يكيشون توي راه هي به من و خادمي بد و بيراه ‏گفت و با لگد زد توي پك و پهلوم. حالا كمرم هي درد مي‏گيره، هي ول مي‏كنه. به قم كه رسيديم، بردنمون زندون. از ماشين كه پياده‏ مون كردند، يكي دستمونو گرفت دنبال خودش كشيد. ده دفعه به خيالم اومد الانه كه پايم بخوره به يه چيزي بيفتم زمين. چند تا در و راهرو را كه رد كرديم، رسيديم به يه اتاق، صداي جيغ و داد و صحبت چند تا مرد مي‏اومد. همون گوشه اتاق با چشم‏هاي بسته سرپا وايسوندنم. رومم كردند به ديوار. حالا باز كمرم بيشتر درد مي‏گرفت، اما زودتر ول مي‎كرد. وقتي درد مي‏گرفت مي‏خواست جونم بالا بياد. وقتي ول مي‏كرد، خوابم مي‏گرفت. يه دفعه صداي جيغ كشيدن خادمي اومد. اول گفت: آي. بعد تند تند گفت: آخ آخ. آخر سر هم جيغ كشيد. مرد گنده عين زن‏ها جيغ مي‏كشيد. در اتاق بسته شد. صدايش كم شد. يه مردي رومو از ديوار برگردوند. سرمو دولا كرد. دستمال را از چشم‏هام باز كرد. اين قدر چشممو سفت بسته بودند كه اول هيچي‏ رو نديدم. بعد در اتاق باز شد صداي نعره خادمي ريخت تو. باز در بسته شد. چشام كه به نور عادت كرد، ديدم يه كامله مرد لاغر و سبيلو كه موهاش سياه و سفيد بود، پشت ميز نشسته. از ترسم سلام كردم. جواب نداد. داشت چيزي مي‏ نوشت. يه خورده كه گذشت، سرشو از روي كاغذ و قلمش بلند كرد شروع كرد بهم بر و بر نگاه كردن. بعد بلند شد اومد جلو. تو چشام نگاه كرد. از خجالت و ترس سرمو انداختم پايين. درد كمرم ساكت شد.
مرده محكم زد تو گوشم. سرم تير كشيد و گوشام زنگ زد. بعد زد اين‏ور صورتم. دنيا تو چشمم تيره و تار شد. پيلي پيلي رفتم افتادم زمين. چنگ انداخت گيس‏هامو گرفت كشيد. بلند كرد گفت:
«اين جا مي‏دوني كجاست؟»
چادرموكشيدم روي سرم گفتم:
«خدا شاهده بي‏خبرم. لابد زندانه.»
با مشت زد تو پهلويم. مي‏خواستم بالا بيارم. بعد دوباره زد تو گوشم. اون وقت يه خورده نگاهم كرد و با لگد زد به ساق پام و رفت پشت ميزش.
عين طاهر كتكم مي‏زد. طاهر هم كشيده مي‏زد تو گوشم. گيس‏هامو مي‏كشيد با مشت مي‏زد تو سر و سينه‏ام. اينم سيگارشو روشن كرد دوباره اومد جلو افتاد به جونم. اول با مشت زد توي سرم. كله‏ام دور برداشت، افتادم زمين. چنگ انداخت موهامو كشيد وايسوندم. اون وقت تند تند كشيده زد بهم. اين قدر كه صورتم كرخ شد. گوشم منگ شد. بعد قبل از اين كه دست خودشم درد گرفته باشه سيگارشو آورد تا نوك دماغم. همين چسبوند و برداشت. تا توي سينه‏ام سوخت. بعد رفت نشست پشت ميزش. منم با آب دهن ماليدم روي دماغم. ولي سوخت همه جام درد مي‏كرد. تا دوباره كمرم تير كشيد، دردهاي ديگه يادم رفت. حالا يارو شروع كرده بود باز به حرف زدن. گفتم:
«آقا من بايد برم مريضخونه. حالم خوش نيست.»
گفت: «به اون جا هم مي‏رسه. اگه حرف نزني به قبرسون هم مي‏كشه. عجله نكن. فقط اول از همه بهت بگم، من آدم پدرسوخته و پاچه ورماليده‏اي هستم. فكر لال‏موني گرفتن رو از كله‏ات دور كن. با هر دوز و كلكي باشه از كارت سر درمي‏آرم. پس بهتره خودت حرف بزني.»
از درد كمر خودمو فشار دادم به ديوار. انگار مهره‏ هاش مي‏خواست از همديگه وا بشه.
گفتم: «شما منو برسونين مريضخونه، هر چي بخواين مي‏گم.»
گفت: «براي من شرط تعيين مي‏كني.»
گفتم: «شرط نيست آقا، انگار موقع وضع حملمه.»
گفت: «لاغ گيس ننه‏ات. اسمت چيه؟»
گفتم: «عزت سادات.»
گفت: «شهرت؟»
گفتم: «يعني چي آقا؟»
گفت: «فاميلت چيه؟»
گفتم: «بي‏فاميل آقا.آدم بدبخت فاميلش كجا بود.»
گفت: «پدرسوخته بي همه چيز باز شروع كردي؟»
كمربندشو از روي ميز برداشت. اومد جلو. درد پشتم ساكت شد. اما تو دلم زير و رو مي‏شد. هي زد توي سر و صورتم. زير كتك گفتم:
«خدا شاهده فاميلي‏مون همينه. وقتي اومده بودند شناسنامه بهمون بدن، باباي بابام گفته بود ما فاميل نداريم. اونام گذاشته بودند حسن بي‏فاميل.»
دست نگه داشت. گفت:
«با اين نره خر چه رابط ه‏اي داشتي، آكله؟»
گفتم: «كدوم نره خر؟ نكنه خادمي رو مي‏گين؟ شوهرمه. يه پارچه آقاست. هفت، هشت ماه زنش شدم. آدم خوبيه. حالا كجاست؟ تورو خدا يه بلايي سرش نيارين.»
گفت: «تو ديگه اگه پشت گوشتو ديدي، اونم مي‏بيني. مگه اين كه حرف بزني. خب چه كتاب‏هايي خوندي؟»
گفتم: «من همش سه كلاس سواد دارم.»
گفت: «خودتو به كوچه علي چپ نزن. من بالاخره مقرت مي‏آرم. اگه دلت نمي‏خواد بچه‏ تو از توي حلقت بكشم بيرون، خودت لپ و پوست كنده بگو اون هفت تيرو از كجا آوردين؟ از كي گرفتين؟ به كي مي‏خواستين برسونين؟»
گفتم: «خداييش ما رفته بوديم زيارت. من يه خورده كسمه خريدم. از قرار اونم خبر نداشته يه مشت كسمه خريده. بدبخت چه مي‏دونسته همچنين چيزي توشه.»
گفت: «توگفتي و منم باور كردم.»
بعد در اتاق باز شد يه مرتيكه چاق چشم دريده اومد تو چشمش كه به من افتاد مثل لات‏ها خنديد و گفت:
«به به خانوم. حرفم بلدي بزني يا لالي؟»
تا اومدم بفهمم كي به كيه، ديدم چادرم روي سرم نيست. بعد گفت:
«زنيكه پاردم سائيده هفت‏ تير حمل مي‏كردين؟»
گفتم: «خداي بالاي سر شاهده من بي‏خبرم. تازه خادمي هم خبر نداره بدبخت. فكر كردم يكي از دوستاي آقا براش سوغاتي داده بعد معلوم شد عوضيه. شايد هم يكي ديگه بقچه ‏رو عوض كرده براي همه دردسر درست كنه. خادمي چون آدم خوبيه، دشمن زياد داره.»
لاغره گفت:
«كه قرار گذاشتين حرف نزنين. خيلي خب ميدوني اين جا ما با زن‏هايي كه حرف نزنند، چي كار مي‏كنيم؟»
چندشم شد. تو يه چشم به هم زدن بلندم كرد زدم زمين. بعد پاهامو گرفت كشيد تا كنار ديوار. اون وقت با طناب پاهامو بست به صندلي. چاقه شروع كرد به زدن. حالا بند بندم از هم مي‏خواست وا بشه. بهم زور مي‏اومد. دلم ريش ريش مي‏شد. تو سرم تير مي‏كشيد. پاهام گز گز مي‏كرد. كي طاهر بدبخت منو اين طوري مي‏زد. چاقه گفت:
«زنيكه حامله‏ ام كه هستي. بچه رو تو شكمت خفه مي‏كنم.»
بعد دوباره شروع كرد به زدن. حالا از بيخ حلق جيغ مي‏كشيدم. هر يه كمربندي كه مي‏خورد كف پام، انگار مي‏خواست بچه سقط بشه. هي شلاق زد و گفت:
«به صغير وكبيرتون نمي‏شه رحم كرد. ياللا هر چي توي چنته داري بريز روي داريه.»
منم توي جيغ و فرياد هي قسم و آيه كه خبر ندارم. چاقه به هن و هن افتاد. كمربندو داد دست لاغره. لاغره اومد جلو يه كمربند محكم زد كف پام گفت:
«كي اومدين قم؟»
گفتم: «دو روز پيش.»
يه كمربند محكم ديگه زد پرسيد:
«شب اول كجا بودين؟»
گفتم: «تو مسافرخونه.»
دوباره برد بالا زد كف پام. گرفت نوك انگشتم. پرسيد:
«شب دوم؟»
گفتم: «توي حجره يه آقا از دوستاي آقاي پيش‏نماز. چرا مي‏زني؟ خب اينارو كه مي‎دونم مي‏گم.»
بعد لاغره ديگه سئوال نكرد. هي زد. هي زد. داشتم مي‏مردم. چاقه گفت:
«بدبخت فكر بچه‏ تون بكن. اگه شده همه زاد و رودتو زنده كنم ازت حرف مي‎كشم.»
از جون سير شده بودم. لاغره گفت:
«خودتو مي‏فرستم آب خنك بخوري. شوهرتم اعدام مي‏كنم. اما اگه حرف بزني ولتون مي‏كنم برين.»
چاقه گفت:
«وازش كن من قول مي‏دم حرف بزنه.»
لاغره گفت:
«فايده ‏اي نداره. بي‏خود بازش مي‏كنيم. حرف نمي‏زنه. بذار بزنم بكشمش.»
چاقه گفت:
«حرف مي‏زنه من ضامن.»
لاغره گفت:
«پس بگو بگه اسم اون يارو كه شب تو حجره‏ اش خوابيده چيه؟»
گفتم: «شيخ عباس.»
گفت: «حجره‏اش كجاست؟»
گفتم: «تو همون مدرسه آخوندها بالاي وضوخونه.»
گفت: «فيضيه؟»
گفتم: «آره.»
پاهامو باز كردند منو ول كردند و رفتند. پاهام گز وگز مي‏كرد. دل و اندرونم بهم مي‏خورد.كمرم مي‏خواست دهن وا كنه. بعد يكي اومد منو برد. تو يه اتاق درندشت. از سرما مثل زمهرير بود. نشوندم. بعد درو پيش كرد و رفت. از لاي شيار در نگاه كردم از خادمي خبري نبود.
نيم ساعت بعد چاقه و لاغره اومدند. چاقه گفت:
«دست مريزاد. ناز شستت. ما رو مچل مي‏كني؟! پس گذاشتي يارو در بره بعد مقر اومدي. بلايي سرت بيارم كه رب و ربتو ياد كني عنتر.»
بعد يه آقايي رو آوردند تو. از من پرسيدند:
«اينه؟»
گفتم: «نه.»
چاقه گفت:
«نه و نگمه.»
بعد هزار جور كلفت بار من و آقا كرد. اول آقارو وايسوندش رو به ديوار. بعد برش گردوندند. چاقه عمامه رو از سرش برداشت ماچ كرد داد دست لاغره گفت:
«قربون عمامه پيغمبر برم كه سر شما. . . هاست.»
بعد زد توي گوش آقا. حالا صداي نعره خادمي مي‏اومد. دردم دو برابر شد. كمرم تير كشيد ول كرد. يه دقه راحت شدم. چشم‏هامو هم گذاشتم. نفسم تند شده بود. نصفه نصفه نفش مي‏كشيدم. دوباره كمرم تير كشيد. زدم زير گريه. چاقه اومد جلو با لگد زد توي صورتم. از دماغم خون زد بيرون. بعد با يه سيم كلفت سياه برق هي زد توي سر و كله‏ ام. داشتم هلاك مي‏شدم. گفت:
«به من مي‏گن شمر بن ذي‏الجوشن با كابل هلاكت مي‎كنم.»
بهم زور اومد. مي‏لرزيدم و زور مي‏زدم. بعد زير ناله گفتم:
«بچه‏ م داره مي‏افته. دارم مي‏ميرم.»
يكي رو صدا كرد اومد تو. پاهامو بست به صندلي. چاقه گفت:
«براي بار آخر بهت مي‏گم حرف مي‏زني يا نه؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «پس ياللا حرف بزن. بگو ببينم تا ناكارت نكردم.»
گفتم: «چي بگم؟»
گفت: «شيخ عباس كجاست؟»
گفتم: «توحجره‏ شه، من جاي ديگه ‏رو نمي‏دونم.»
سيم برق رو برد بالا با همه زورش زد به پام. پاهام آتيش گرفت. انگار يه درخت خورد كف پام. انگار اتاق خراب شد روم. از پام تا توي سرم تير كشيد و به شكمم فشار اومد. دوباره زد. داد كشيدم:
«مُردم. مُردم. مُردم اي خدا. نزن نزن.»
انگار همه‏ جامو با چاقو تيكه تيكه مي‏كردند. هي زد، جيغ كشيدم. هي زد، دستمو گاز گرفتم. هي زد، به شكمم فشار اومد. دل و اندرونم پيچيد به هم. سرم داغ شد. تنم خيس شد. بچه خبر كرد كه مي‏خواد بياد. عق زدم و بالا آوردم. از زير سينه‏ ام تا پاهام درد مي‏پيچيد. نفسم گرفت. به زور نفس كشيدم. با دستام به شكمم فشار آوردم و جيغ كشيدم.
چاقه گفت:
«زكي اين يارو داره مي‏زاد.»

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )

ویرایش توسط behnam5555 : 02-27-2015 در ساعت 01:30 PM
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید