بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > پارسی بگوییم

پارسی بگوییم در این تالار گفتگو بر آنیم تا در باره فارسی گویی به گفتمان بنشینیم و همگی واژگانی که به کار میبیندیم به زبان شیرین فارسی باشد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 07-07-2008
دانه کولانه آواتار ها
دانه کولانه دانه کولانه آنلاین نیست.
    مدیر کل سایت
        
کوروش نعلینی
 
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 12,678
سپاسها: : 1,370

7,403 سپاس در 1,879 نوشته ایشان در یکماه اخیر
دانه کولانه به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض اصطلاحات زبان فارسی : حرف "خ"

اصطلاحات زبان فارسی : حرف "خ"
تدوین آریا ادب

منبع http://aryaadib.blogfa.com/cat-15.aspx

خ
خاتم کاری نشاندن استخوان در چوب برای نقش و نگار دادن
خاتون پنجره بازیچه ای که کودکان با پنج چوب می سازند
خاج پرست مسیحی، عیسوی، ارمنی، آشوری
خاج کشیدن صلیب کشیدن
خاربست دیوارمانندی از خار و خاشاک بر گرد چیزی
خارج از حد بیش از اندازه
خارج از محدوده بیرون از شهر که شامل خدمات شهرداری نمی شود
خارج از مرکز مزایایی که به کارمندان خارج از پایتخت داده می شود
خارج رفتن بیرون رفتن از خانه، رفتن به خارج از کشور
خار چشم کسی بودن مایه ی عذاب کسی بودن
خارش خاریدن، نام بیماری خاریدن نشیمنگاه
خارشک مردم آزار، سادیست
خارش گرفتن به خارش افتادن بدن
خاص و خرجی ممتاز و معمولی
خاصه هر چیز ممتاز و از جنس عالی
خاصه پز نانوایی که نان خوب می پزد (در مقابل خرجی پز)
خاصه تراش آرایشگر مخصوص بزرگان
خاصه خان لقب آرایشگر شاهان قاجار
خاصه خرجی کردن استثتا کذاشتن، تبعیض قایل شدن
خاصه فروش فروشنده ی جنس های مرغوب و برگزیده
خاطر جمع مطمئن
خاطر جمع بودن مطمئن بودن، یقین داشتن
خاطرجمع شدن مطمئن شدن
خاطر خواه عاشق، دل باخته
خاطرخواه شدن عاشق شدن، دل باختن
خاطر داشتن به یاد داشتن
خاطر کسی را خواستن کسی را دوست داشتن
خاطر نشان کردن یادآوری کردن، تذکر دادن
خاطره یادگار
خاک اره ریزه های چوب که پس از اره کردن آن بر زمین می ریزد
خاک آلود آلوده به گرد و غبار و خاک
خاک انداز وسیله ای برای گردآوردن و حمل آشغال و زباله
خاک برداری بردنخاک های اضافی برای آماده کردن زمین ساختمان
خاک بر سر توسری خورده، داغ دیده، بدبخت
خاک بر سری بی آبرویی
خاک برگ برگخشکخرد شده
خاک به دهنم زبانم لال
خاک به سر شدن مصیبت زده شدن، داغ دیدن، از فدر و اعتبار افتادن
خاک به سر کردن به فکر چاره افتادن، چاره جویی کردن
خاک به سری همبستری زن با شوهر
خاک به سری کردن همبستر شدن زن با شوهر
خاک پاک زادگاه
خاک پای کسی بودن ذلیل کسی بودن، مرید کسی بودن
خاک تو سری مصیبت زدگی، گرفتاری، بدبختی
خاک تو سری کردن نزدیکی کردن زن با شوهر
خاکروبه زباله، آشغال
خاکروبه ای سپور، آشغالی
خاکسترمال کردن شستن ظرف با مالیدن خاکستر به آن
خاکستر نشین بدبخت، سیه روز، ذلیل
خاکشیر کنایه از خرد و ریز ریز
خاکشیر مزاج غلامباره، سازگار با هر جریانی
خاکشیر نبات دوستی و رابطه ی نزدیک، سوابق آشنایی
خاکشیر نبات به حلق کسی کزدن لطف و محبت بیش از اندازه به کسی کردن
خاکشیر یخ مال خاکشیر که با یخ سایند تا حوب سرد شود و به بیمار دهند تا اسهالش قطع شود
خاک عالم تکیه کلامی برای اظهار تعجب و شرمندگی و ناراحتی
خاک کردن دفن کردن، در گور نهادن، پشت حریف را در کشتی به زمین رساندن
خاک مالیدن پستان از شیر گرفتن کودک با مالیدن خاک بر سر پستان
خاک و خُل گرد و غبار، آشغال
خاکه خرده ی هر چیزی
خاکه رو خاکه پی در پی کاری را انجام دادن یا چیزی را خریدن
خاکه زغال ریزه ی زغال
خاکی فروتن و متواضع
خال نقطه ی سیاه، لکه
خال اُغلی پسر خاله، رفیق نزدیک
خال باز کسی که ورق ها را با تردستی می اندازد و مردم را فریب می دهد
خال به خال خال خال
خالچه و میخچه گذاشتن شاخ و برگ دادن، شرح و تفصیل بیش از اندازه دادن
خال خالی خالدار، دارای خال های بسیار
خال زدن پیدا شدن خال در جایی از بدن یا لکه در چیزی، خال کوبی کردن
خال گوشتی نقطه ی برجسته ای از گوشت بر پوست بدن
خال مَخال خال خال
خالو دایی، کلمه برای خطاب در جنوب ایران
خاله بی بی نوعی آش
خاله جان آقا یکی از چهار زن کلثوم ننه
خاله خاک انداز همنشین سر و زبان دار
خاله خامباجی نگا. خاله خاک انداز
خاله خرسه دوست نادان
خاله ی خر عمه ی گاو بسیار نفهم، از اصل و نسب نادان
خاله خُمره زن کوتاه قد و چاق
خاله خواب رفته آدم شل و بی حال و وارفته
خاله خوانده زنی که با همه طرح دوستی می ریزد
خاله خواهر خوانده نگا.خاله خاک انداز
خاله در هم همیشه نگران، همیشه اخم کرده
خاله رورو زنی که به علت چاقی یا آبستنی به زحمت راه می رود
خاله زنک زن امل و دنیا ندیده، بی سواد و عامی، کسی که همواره درباره ی دیگران حرف می زند
خاله سوسکه دختران خردسالی که ادای زنان بزرگسال را درمی آورند
خاله شلخته زن شلخته و بی احتیاط
خاله قدومه نگا. خاله سوسکه
خاله قزی دختر خاله، خویشان و بستگان
خاله گردن دراز شتر، آدم فضول که در هر کاری سرک می کشد
خاله ماستی آدم بی اهمیت و بی ارزش
خاله وارَس آدم فضول
خاله وارسی فضولی، تحقیق بی مورد
خاله وارفته آدم شل و ول و شلخته
خالی بستن چاخان کردن، بلوف زدن
خالی بند چاخان، دروغ گو
خالی خالی بدون چیز دیگری
خالی کردن تفنگ شلیک کردن
خالی کردن دل کسی کسی را ترساندن
خام سوخته از درون ناپخته، از بیرون برشته
خام شدن فریب خوردن، اغفال شدن
خام طمع پر طمع و حریص، پر توقع
خام عقلی حماقت، دیوانگی
خام کردن فریب دادن، اغفال کردن
خان خانی پر هرج و مرج، ملوک الطوایفی
خانم زن بدکاره، هرزه
خانم آوردن پا اندازی کردن
خانم باجی همشیره، خواهر خوانده
خانم باز مردمعاشر با زنان هرزه
خانم بازی معاشرت با زنان هرزه
خان خانم ها محترم ترین خانم ها، بیش تر به دختر بچه گفته می شود
خانوار مجموع اعضای یک خانواده
خانه آباد عبارتی برای تحسین است
خانه آبادان عبارتی به عنوان سپاس
خانه به دوش بی خانمان، آواره
خانه به دوشی بی خانمانی، آوارگی
خانه بستن در بازی نرد دو مهره را در یک خانه قرار دادن تا حریف نتواند در آن جا بنشیند
خانه تکانی پاکیزه کردن خانه و وسایل خانه به صورنی اساسی در آغاز هر سال
خانه ی خاله جای راحت و خودمانی، ملک شخصی
خانه خانه سوراخ سوراخ، شطرنجی
خانه خراب بدبخت شده، بی چیز شده، زیان دیده
خانه خراب کردن بدبخت کردن، بی چیز کردن
خانه خراب کن بدبخت کننده، زیان رساننده
خانه خرابی بدبختی، زیان بسیار
خانه خمیر نگا. خانه خراب
خانه دار رنی که اداره امور خانه را بر عهده دارد، کدبانو، زنی که شاغل نیست
خانه زاد نوکر، خدمت گزار
خانه شاگرد پسربچه ی خدمت گزار در خانه
خانه گرفتن نگا. خانه بستن، اجاره کردن خانه
خانه نشین شدن از کار بی کار شدن، معزول شدن
خانه یکی صمیمی و یکدل
خاور زمین قاره ی آسیا
خاور شناس دانا به فرهنگ شرق
خایه بیضه، جرات
خایه ی چپ کسی بودن به تمسخر: نزد کسی اعتبار و احترام داشتن
خایه دار با جرات، شجاع
خایه دستمال کردن چاپلوسی کردن، منت کشیدن
خایه ی غول را شکستن به تمسخر برای کوچک کردن و ناچیز شمردن کار کسی می گویند
خایه قوچی نوعی شیشه ی کوچک بیضی شکل
خایه مال چاپلوس، متملق، دستمال به دست
خایه مالی کردن چاپلوسی کردن، نگا. دستمال ابریشمی داشتن
خبر گزارش رویداد
خبر کسی یا چیزی را آوردن مرگ و نابودی کسی یا چیزی را اعلام کردن، مردن، نابودی
خبر چین سخن چین، جاسوس
خبرچینی کردن سخن چینی کردن، خبر از جایی به جایی بردن، جاسوسی کردن
خبردار اصطلاح نظامی برای آماده کردن سربازان برای انجام فرمان
خبر داغ خبر بسیار مهم
خبرکش سخن چین
خبرکشی کردن سخن چینی کردن
خبر گرفتن پرسیدن
خبرگزاری موسسه ی خبرگیری و انتشار خبر
خبر مرگش خدا مرگش بدهد
خبرنگار آن که برای روزنامه، مجله، یا رادیو و تلویزیون کسب خبر می کند
خبرنگاری کار خبرنگار
خبره ماهر، استاد
خبط کردن اشتباه کردن، به خطا افتادن
خپله چاق و کوتاه قد
ختم شدن پایان گرفتن
ختم قرآن کردن یک بار قرآن را از اول تا آخر خواندن
ختم گذاشتن مجلس ترحیم گذاشتن
ختم گرفتن نگا. ختم گذاشتن
ختنه سوران جشنی که به هنگام ختنه کردن نوزاد پسر بر پا می کنند
ختنه نکرده آزمند، پول پرست، نامسلمان، پدر سوخته
خجالت دادن کسی را شرمسار کردن
خجالت زده شرم زده، شرمگین
خجالت زده شدن شرمسار شدن، شرمنده شدن
خجالت زده کردن شرمنده کردن، خجالت دادن
خجالت کشیدن شرمنده شدن
خجالتی کم رو، پرحیا
خدا بسیار زیاد، فراوان
خدا به دور پناه بر خدا
خدا به رد در پناه خدا
خدا برکت خدا بیش ترش کند
خدا برکت بده نگا. خدا برکت
خدا به همراه خدا خافظ
خدا بیامرز مرحوم، مغفور
خدابیامرزی درخواست بخشش
خداپسندانه مورد پسند خدا
خدا حافظ به درود، در پناه خدا، خدا نگهدار
خداحافظی کردن به درود گفتن
خدا خدا کردن بسیار آرزومند چیزی یا کسی بودن و آن را از خدا خواستن، پناه به خدا بردن
خدا داده دیم کاری
خدا داده به فلانی بختش یار بوده
خدا را بنده نبودن بی نهایت عصبانی بودن، کفران کردن
خدا رسانده مفت و مجانی به دست آمده
خدا روز بد نده چشم بد دور، روز بد نبینید
خدا به سر شاهده خدا بالای سر شاهد است
خدا قوت خدا قوت بدهد، خسته نباشی
خدا کند ای کاش
خدا گرفتن به عذاب خدا گرفتار شدن، بدبخت شدن
خدا گرفته بدبخت شده، به عذاب خدا گرفتار شده
خدا نکرده امیدوار این طور نباشد
خدا نگهدار خدا حافظ


ادامه در پست بعدی

__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست



پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید




  #2  
قدیمی 07-07-2008
دانه کولانه آواتار ها
دانه کولانه دانه کولانه آنلاین نیست.
    مدیر کل سایت
        
کوروش نعلینی
 
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 12,678
سپاسها: : 1,370

7,403 سپاس در 1,879 نوشته ایشان در یکماه اخیر
دانه کولانه به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

خدانگهداری کردن خداحافظی کردن
خدا و خرما را با هم خواستن از دو محل سود بردن، دو سره بار کردن
خدا وکیلی صادقانه، راست و درست
خدمت رسیدن به حضور رسیدن
حدمتکار مستخدم
خدمت کردن دوره ی سربازی را طی کردن
خدمت کسی رسیدن به حضور کسی رسیدن، کسی را تنبیه کردن
خدیجه خبرکش خبر چین و دو به هم زن
خر نفهم و کودن، بزرگ، زیاد
خِر حنجره، گلو
خراب از کار افتاده، دارای اختلال، فاسد، منحرف اخلاقی
خراب شدن از کار افتادن، منحرف (اخلاقی) شدن
خراب شدن بر سر کسی نزد کسی بار و بندیل گشادن و ماندن
خرابکار اخلالگر، تروریست
خرابکاری به هم زدن نظم، ایجاد اختلال، آلودن بستر و لباس، تروریسم
خراب کردن زرد کردن، آلودن لباس، نظم کار چیزی را به هم زدن
خراب کردن دختر دختری را منحرف کردن
خرابی بار آوردن بی آبرویی بار آوردن، کاری کردن که نتیجه ی بد بدهد
خرابی بالا آوردن کثافت کاری کردن، آلودن بستر یا لباس
خرابی کردن نگا. خرابی بالا آوردن
خراشه تراشه، خرده ی چوب
خرافاتی آن که به خرافات باور دارد، عقب مانده
خر آوردن بدبخت شدن
خر آوردن و باقالی بار کردن برای جتجال و دعوایی آماده شدن
خر با تشدید بسیار احمق، الاغ تمام عیار
خربازار شلوغ بازار، بی حساب و کتاب
خربان صاحب خر، خرکچی
خربزه قاچ کردن با اتوی شلوار بسیار آراسته بودن و به خود پرداختن
خِر به خِر گرفتن گلاویز شدن
خر بی یال و دم احمق، نادان
خرپا چوب بندی زیر سقف یا پل
خر پاپو وسیله ای دارای چرخ برای آموزش راه رفتن به کودکان نوپا
خرپا کوب کسی که کارش ساختن خرپا است
خر پشته پشته ی بزرگ سقف شکم داری که روی ایوان و راه پله می سازند
خر پول دارای پول زیاد، تروتمند
خرت به چند کی از تو پرسید؟ به حساب آوردن، اعتنا کردن
خر تب کرده به تمسخر به کسی می گویند که در هوای گرم لباس بسیار کلفت بپوشد
خرت و پرت اثاثه ی کم بها، خرده ریزه
خر تو خر پر هرج و مرج، بی نظم
خرج هزینه، پول مصرف روزانه ی خانواده
خرج اتینا کردن پولی به مصارف بی هوده رساندن
خرج از کیسه ی خلیفه کردن از مال دیگران خرج کردن
خرج برداشتن پول لازم داشتن
خرج تراشی هزینه درست کردن
خرج جیب توجیبی، خرج غیر لازم
خرج دادن مهمانی دادن در جشن های دینی یا ایام سوگواری
خرج در رفته خالص، ارزش پس از کسر مخارج لازم
خرج راه هزینه ی سفر
خرج رو دست کسی گذاشتن کسی را در خرج انداختن
خرج شدن مصرف شدن، به کار رفتن
خرج کردن هزینه کردن، صرف کردن
خرج و برج خرج و متعلقات آن
خرج و دخل کردن برابر شدن هزینه و درآمد
خرجی پول لازم برای گذران روز
خرجی دادن دادن پول لازم برای گذران روزانه
خر چسونه در مقام تحقیر به شخص خقیر و ناقابل می گویند، نام حشره ای است
خرچنگ قورباغه کج و معوج، درهم و برهم
خرچه در مقام توهین به بچه می گویند
خرحمال کسی که فقط کارهای دشوار می کند
خرحمالی بیگاری، کار پر زحمت و کم مزد
خرحمالی کردن کار کردن بی اجر و مزد
خرخاری همدیگر را خاراندن
خِرخِر آواز کشیدن چیزی سنگین بر زمین، صدای ناهنجار و گوش خراش
خُرخُر آواز نفس شخص خوابیده
خُرخُرو آن که در خواب بسیار خرناس می کشد
خِرخِره حلق، حلقوم
خرخره ی کسی را جویدن به شدت از دست کسی عصبانی شدن
خَرخَری کردن حرکات ابلهانه از خود درآوردن، خل بازی درآوردن
خر خود را راندن تنها به فکر خود بودن، به کار خود ادامه دادن
خرخور چیزی که قابلیت خورده شدن را از دست داده است
خر دادن و خیار گرفتن چیز گرانی را با چیز ارزان مبادله کردن، فریب خوردن در معامله
خر داغ کردن ناامید شدن، ناکام شدن
خر در چمن آوای ناهنجار، هرج و مرج
خُردمُرد شکسته و ریزه میزه
خُردمُرد شدن ریزه ریزه شدن
خردمرد کردن ریزه ریزه کردن
خرد نکردن تره برای کسی کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن
خرد و خاکشیر ریز ریز و ذره ذره شده، از پا درآمده
خرد و خمیر نگا. خرد و خاکشیر، له و لورده
خرد و خمیر شدن بسیار خسته شدن، له و لورده شدن
خرده بُرده مشکل، اختلاف
خرده بورژوا مالک ابزار تولید ولی ناگزیر به کار برای دیگران
خرده پا کاسبان جزء و کم سرمایه
خرده حساب طلب مختصر، دشمنی قبلی
خرده حساب با کسی داشتن با کسی دشمنی قبلی داشتن
خرده خر کسی که آذوقه ی خانه را روز به روز می خرد نه یکجا
خرده خرجی خرج های اندک
خرده خرده کم کم، رفته رفته
خرده ریز اثاثه ی اندک و کم مصرف، آشغال
خرده شیشه داشتن جنس کسی بدحنس بودن، آب زیرکاه بودن
خرده فرمایش فرمانی که از فرمانده ی نالایق و کوچک تر صادر شود، دستور بی جا
خرده فرمایش داشتن دستورهای بی جا دادن
خرده فروش فروشنده ی اجناس در اندازه های کم
خرده قرض بدهی اندک
خرده کاری کار جزیی
خرده مالک مالک زمین کشاورزی کوچک
خر ِ دیزه لج بازی که به خود ضرر بزند
خُردینه بچه ی خردسال
خر رنگ کن خوش طاهر بد باطن
خر زور نیرومند، پرزور
خرس چاق و درشت، تنومند
خرسک نوعی فرش
خرس گنده برای تحقیر به کسانی که اداهای خارج از سن خود در می آورند گفته می شود
خر شدن عقل خود را باختن، فریب خوردن
خر غلت زدن مانند خر بر خاک غلتیدن
خرفت نادان، ابله، کند ذهن
خرفهم فهماندن به ابله، شیر فهم
خرکار پرکار
خرکاری پرکاری، مفت کاری
خرکچی چارپادار
خر کردن کسی کسی را با چاپلوسی فریفتن
خر کریم را نعل کردن رشوه دادن، راضی کردن
خر کسی از پل گذشتن گره کار باز شدن، از گرفتاری خلاص شدن
خر کسی از کرگی دم نداشتن از حق خود گذشتن، از حرف خود برگشتن
خِر کسی را چسبیدن گریبان کسی را گرفتن و چیزی از او طلب کردن
خِر کسی را گرفتن نگا. خر کسی را چسبیدن
خر کسی را نعل کردن رشوه دادن، سبیل کسی را چرب کردن، راضی کردن
خر کسی رفتندارای اهمیت و اعتبار بودن
خرکی سخت بی ادبانه، خارج از ظرافت
خر گردن گردن کلفت، بی عار
خر گرفتن کسی کسی را احمق حساب کردن
خز گیر آوردن نگا. خر گرفتن کسی
خر لنگ خود را به منزل رساندن با وجود سختی کار را به پایان رساندن
خرمن انبوه و پرپشت
خرناس نگا. خُرخُر
خرناس کردن خرخر کردن در خواب
خرناس کشیدن نگا. خرناس کردن
خروار کنایه از مقدار زیاد
خر و پف نگا. خرناس
خروجی جای بیرون رفتن، مالیاتی که هنگام خارج شدن از کشور به دولت می پردازند
خروس بی محل وقت نشناس، کسی که بی جا سخن می گوید یا بی موقع کاری می کند
خروس جنگی کسی که به اندک چیزی به ستیزه برمی خیزد
خروس خوان هنگام سحر
خروس قندی آب نباتی به شکل خروس
خروس کسی خواندن شاد و شنگول بودن، روزگار بر وفق مراد بودن
خریت نادانی، حماقت
خرید خدمت فروختن خدمت کارمند به اداره، پرداخت پول برای نرفتن به خدمت سربازی
خرید و فروش کردن بازرگانی کردن، سوداگری کردن
خزانه کردن نشاء و قلمه ی درختی را در زمین کاشتن تا پس از سبز شدن در جای دیگر بنشانند
خسارت دیدن زیان دیدن
خستگی در کردن استراحت کردن
خسته و مرده درمانده، وامانده، قدرت از دست داده
خِس خِس صدای تنفس کسی که نفس تنگی دارد
خس و خاش آشغال، خس و خاشاک
خش صدای گرفته، خراش
خش افتادن خراش افتادن
خشت انداختن لاف زدن، گزافه گفتن
خشت به قالب زدن نگا. خشت انداختن
خشتک وسط درز دو پا در شلوار
خشتک پاره کردن قیامت به پا کردن، داد و بی داد کردن، رسوا کردن، شدت عمل نشان دادن
خشتک دراندن نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را جر دادن نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را سر او کشیدن نگا. خشتک کسی را پاره کردن
خشتک نشور آدم پست و بی ارزش
خشت مال دروغ گو، لاف زن
خشت مالیدن چاخان کردن، لاف زدن
خشخاشی نانخشخاش زده
خش خش صدای برخورد چیزهای خشک به یکدیگر، صدای راه رفتن روی برگ های خشک شده
خش خشه نوعی اسباب بازی کودکان که به هنگام تکان خوردن صدای خش و خش از آن می آید
خشک بدون انعطاف، بی عاطفه، خشن
خشکبار میوه های خشک مانند پسته، بادام، گردو و فندق
خشک خشک توش کردن در مقابل کسی شدت عمل به خرج دادن، کسی را سخت آزردن
خشک زدن مات و مبهوت ماندن
خشک شدن شیر کسی به کسی که زیاد حرص می خورد و جوش می زند می گویند
خشک شدن قر در کمر به پایان نرساندن خودنمایی و جلوه گری
حشک شویی شستن لباس با مواد شیمیایی با کمی یا بدون آب
خشک کن دستگاه گرفتن رطوبت و خشک کردن لباس و پارچه
خشک و خالی مختصر و ناچیز
خشکه مزد نقدی بدون غذا و لباس، غذای بدون پخت، لباس بدون دوخت
خشکه بار نگا. خشکبار
خشکه بی آب نوعی فولاد که آهن و چدن را با آن می تراشند
خشکه پز نانوایی که نان هایی از قبیل نان روغنی، قندی، شیرمال، پنجه ای و مانند آن ها می پزد
خشکه پلو کته
خشکه مقدس متدینی که جز اطاعت از ظاهر احکام دینی به چیزی تن نمی دهد
خشکه نان نانی که بیش از اندازه در تنور مانده و خشک شده است
خشکی انعطاف ناپذیری، سخت گیری، حالت پوستی که آب و چربی خود را از دست داده است
خش و خش نگا. خش خش
خصوصی مقابل عمومی
خط راه، مسیر، مشی و مرام، مسلک، کنایه از نامه
خط افتادن خراش افتادن
خط انداختن خراش به جا گذاشتن
خط آوردن مدرک کتبی ارایه کردن
خطایی نوعیز آجر
خِطَب جزیی از جهاز شتر
خطب کسی کج بودن نگا. پالان کسی کج بودن
خط خطی درهم، خراب، متشنج، با خطوط زیاد روی آن ناخوانا شده
خط خطی شدن اعصاب خرد شدن اعصاب، خراب شدن اعصاب
خط دادن سرمشق دادن، فکر کسی را هدایت کردن
خط در میان حرف زدن آرام آرام و شمرده سخن گفتن
خط زدن با خط کشیدن روی چیزی آن را باطل کردن
خط کش وسیله ای برای زسم خط
خط کشیدن دور چیزی چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی
خط و نشان کشیدن تهدید کردن
خط هوایی راه هوایی، مسیر هواپیما
خط یازده سوار شدن پیاده رفتن
خِفت نوعی گره
خفت افتادن تنگ شدن، در تنگنا افتادن
خفت انداختن تنگ کردن، در تنگنا قرار دادن
خفتی نوعی گردن بند از جواهرات، شلواری مانند چاقچور ولی بدون جوراب
خفگی حالت فشردگی گلو و تنگی نفس
خفه خون خفقان
خفه خون گرفتن دم بر نیاوردن، ساکت شدن
خفه شدن سکوت کردن، کسل شدن از تکرار حرفی
خفه کردن آتشی را خاموش کردن، خاموش شدن موتور، با اصرار در کاری کسی را کسل کردن
خُل نیمه دیوانه، سفیه
خُل آتش زیر خاکستر، خاک و کثافت
خِل خلط بینی
خلا مستراح
خلاص خارج از دنده بودن موتور
خلاص تمام شد، مُرد
خلاص کردن تمام کردن، کشتن
خلاصه نویسی کوتاه کردن مطلب
خلاف جرم
خلاف شرع ضد قانون شریعت
خل بازی حرکات غیر منطقی و غیر عاقلانه
خل بازی درآوردن مثل دیوانه ها رفتار کردن
خلق الله مردم
خُلق تنگ عصبانی، خشمگین
خلق تنگی عصبانیت، خشمگینی
خلق کسی تنگ شدن عصبانی شدن، بی حوصله شدن
خُل و چل مثل دیوانه ها، ساده لوح
خل و ول دیوانه، ساده لوح
خلیفه مبصر مکتب خانه، ارشد کلاس
خلیلی نوعی غل و زنجیر، نوعی انگور
خم به ابرو نیاوردن رنجی را تحمل کردن
خم شدن دولا شدن
خم گرفتن فنی از کشتی
خمیازه کشیدن دهن دره کردن
خمیره سرشت، ذات
خَنج ناخن کشیدن بر چیزی
خنج انداختن پنجول انداختن، خراشیدن پوست دیگری با ناخن
خنجر زدن از پشت به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای درآوردن
خندق بلا شکم
خنده ی قبا سوختگی خنده ای که برای پنهان کردن خشم و کینه می کنند
خنده ی نخودی خنده ی لوس و بی مزه
خندیدن به ریش کسی کسی را مسخره کردن
خندیدن تو روی کسی به کسی که بسیارگستاخ است می گویند
حنز پنزر نگا. خرت و پرت
خنزرپنزری کسی که چیزهای خرده ریزه و کم بها می فروشد
خنِس و فنِس گرفتاری و ناراحتی
خنسی گرفتاری، تنگدستی
خنک بی مزه، بی نمک، نچسب
خنکای صبح سحرگاه
خنک شدن دل آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام
خنک کردن سرد کردن
خنگ نادان، ابله، کودن
خنگ خدا نادان و کودن
خواب از سر کسی پریدن نگا. پریدن خواب از سر کسی
خواب آلود آن که کاملن بیدار نشده است
خواب آور مخدر، بی هوش کننده
خواب به خواب شدن خواب از سر پریدن، بدخواب شدن
خواب به سر شدن نگا. خواب به خواب شدن
خواب دیدن برای کسی نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی
خواب زده خواب آلود، خواب گرفته
خواب گرد کسی که در خواب راه می رود
خوابگوشی سیلی، کشیده
خواب ماندن دراز شدن خواب بر خلاف میل و به قراری نرسیدن
خواب نامه کتابی که در آن تعبیر خواب ها نوشته شده است
خواب و بیداری درحالت بین بیداری و خواب
خواب و خوراک خورد وخواب
خوابیدن خراب شدن، فرو ریختن
خواربار ارزاق، خوراک
خوار و حقیر بی اعتبار، بی ارزش، ناچیز
خوار و خفیف ذلیل، بدبخت
خوار و ذلیل نگا. خوار و خفیف
خوار و ضعیف نحیف، ناتوان
خواری و زاری پریشان حالی
خواستگار کسی که به پسندیدن و گُزیدن دختر یا زنی می فرستند
خواستگاری رفتن به دیدن دختر یا زنی برای برگزیدن و همسری پسر یا مردی
خواهر خوانده دوست صمیمی (بین زنان، در مقام شوخی و تحفیر برای مردان نیز به کار می رود)

ادامه در پست بعدی
__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست



پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 07-07-2008
دانه کولانه آواتار ها
دانه کولانه دانه کولانه آنلاین نیست.
    مدیر کل سایت
        
کوروش نعلینی
 
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 12,678
سپاسها: : 1,370

7,403 سپاس در 1,879 نوشته ایشان در یکماه اخیر
دانه کولانه به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

خواهر و مادر عرض و ناموس، خانواده
خواهر و مادر گفتن دشنام خواهر و مادر به کسی دادن
خواه و ناخواه از روی میل یا اجبار ( بیش تر اجباری)
خواهی نخواهی نگا. خواه و ناخواه
خوب کافی، بسیار
خوب شدن شفا یافتن، تندرست گشتن
خوب کاشتن از عهده ی کاری خوب برآمدن
خوب کردن درمان کردن، شفا دادن
خودافتاده عاجز، کسی که موجب بیچارگی خود باشد
خودآموز بدون آموزگار
خودتراش تیغی که می توان تیغه ی آن را عوض کزد
خودخور کسی که غم خود را در دل می ریزد و با کسی در میان نمی گذارد
خودخوری حالت خودخور
خودداری امتناع، خویشتن داری، شکیبایی
خود را از تک و تا نیانداختن به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن
خود را باختن دست و پای خود را گم کردن، مضطرب شدن
خود را بستن پول دار شدن
خود را به آب و آتش زدن به هر وسیله ای متوسل شدن، هر خطری را استقبال کردن
خود را به آن راه زدن خود را به نادانی زدن، به عمد بی توجهی کردن، خود را بی اطلاع نشان دادن
خود (یا چیزی) را به رخ کسی کشیدن خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن
خود را به شغال مردگی زدن خود را مظلوم وانمود کردن
خود را به کرگوشی زدن به نشنیدن تظاهر کردن
خود را به کسی بستن خود را به کسی نسبت دادن
خود را به کوچه ی علی چپ زدن خود را بی اطلاع نشان دادن
خود را به موش مردگی زدن خود را ناتوان ( یا بی گناه) معرفی کردن
خود را به ناخوشی زدن تمارض کردن
خود را به نفهمی زدن تظاهر به نفهمیدن کردن
خود را جستن جست و جو در لباس خود برای یافتن و کشتن حشرات موذی مانند شپش
خود را خراب کردن خود را کثیف کردن
خود را خوردن رنج بردن
خود را سبک کردن خود را حقیر کردن، دست به کاری پایین تز از شان خود زدن
خود را شناختن به حد بلوغ رسیدن
خود را گرفتن فخر فروختن، کبر و نخوت نشان دادن
خود را گم کردن خود را برتر از آن که هست دانستن، سابقه ی خود را فراموش کردن
خودرنگ دارای رنگ طبیعی
خودرو آن چه بی اسب رود
خودسر گستاخ، سرکش
خودشیرینی خوش رقصی، خود را صمیمی وانمود کردن
خودفروش فاحشه، خائن
خودفروشی فاحشگی، خیانت
خودفروشی کردن فاخشگی کردن، خیانت کردن
خودکار دستگاهی که نیازی به مراقبت انسان ندارد
خودکرده کاری که بدون مشورت شده باشد
خودکشی کردن با رنج فراوان کاری را به پایان بردن
خودمانی صمیمی، یکدل
خودم جا، خرم جا تکیه کلام کسانی که همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی می بینند. من که دارم گور پدر بقیه
خودنویس قلمی که جوهرش را با خود دارد
خودی آشنا
خوراک مصرف یک دوره ی معین (این مقدار کاغذ خوراک یک ماه چاپخانه است)، مایحتاج
خوراکی خوردنی ها جز غذای روزانه، تنقلات، خوردنی
خورد دادن درخیاطی کم کم قسمت اضافی را از بین بردن، به زور به کسی خوراندن
خورد رفتن از بین رفتن قسمت اضافی در خیاطی، جذب شدن و حل شدن در چیزی
خورد کردن ریز ریز کردن، له کردن
خوردگی ساییدگی، فرسودگی
خوردن مغلوب شدن، شکست یافتن، فرودادن ( حرف یا خنده و از این قبیل)
خوردن بلا به جان اصابت بلا با جان
خوردن چیزی به چیزی جور بودن چیزی با چیزی
خوردن حرف نگا. حرف را خوردن
خوردن سر کسی سبب مرگ کسی شدن، کسی را دق مرگ کردن، در نتیجه ی پرحرفی کسی را کلافه کردن
خوردن کسی با نگاه نگا. با نگاه کسی را خوردن
خوردنی غذا، قابل خوردن
خورد و برد افراط و زیاده روی، ریخت و پاش، تعدی و تجاوز
خورد و خوراک خوردنی، آذوقه
خورده برده ملاخظه و پروا
خورش خوری ظرفی که در آن خورش می ریزند
خورش دل ضعفه داشتن هیچ گونه خوردنی نداشتن
خورند لایق، درخور، به اندازه ی، طرفیت
خوره جذام، آکله
خوشاب میوه ی پخته در آب و شکر، کمپوت
خوش آب و رنگ سرخ و سفید چهره، زیبا و ملیح
خوش آب و هوا معتدل، کنایه از جایی که در آن وسایل خوشی فراهم باشد
خوشا به حال ماهی خیلی تشنه ام
خوش آمدگویی به تازه وارد "خوش آمدی" گفتن، مجازن: تملق و چاپلوسی
خوشان خوشان نهایت خوشی و لذت
خوش اندام خوش هیکل، خوش اندازه و برازنده
خوش انصاف با انصاف، منصف
خوشایند مطبوع، پسندیده
خوش باور آن که هر گفته ای را راست می پندارد
خوشبختانه از حُسن اتفاق
خوش برخورد خوش محضر، خوش معاشرت
خوش برش جامه ای که اندازه و برازنده ی قامت دوخته شده است
خوش بنیه سالم و قوی
خوش بیار آن که کار و روزگار بر وفق مرادش می گذرد، خوش شانس
خوش پنجه آن که آلات موسیقی را نیکو می نوازد
خوش پوش شیک پوش، آن که همواره لباس تمیز و برازنده می پوشد
خوش تراش خوش اندام، خوش قد و بالا
خوش ترکیب نگا. خوش تراش
خوش جنس خوش باطن، سلیم النفس
خوش حرکت خوش رفتار، طناز
خوش حساب خوش معامله، آن که بدهی خود را به هنگام بپردازد
خوش خدمتی خودشیرینی، چاپلوسی
خوش خرید کسی که چانه نمی زند و نقد معامله می کند
خوش خور کسی که همیشه غذای خوب بخورد
خوش خوراک نگا. خوش خور
خوش خوشان اندک اندک، به تدریج، کم کم
خوش خوشان کسی شدن بسیار لذت بردن
خوش خوشک یواش یواش، آهسته آهسته
خوش خیال آن که به دل بد راه نمی دهد، بی خیال
خوش خیالی خوش دلی، بی خیالی
خوش داشتن دوست داشتن، علاقه مند بودن
خوش دست خوش پنجه، خوش نواز، آن که در بازی شانس می آوزد
خوش دست و پنجه نگا. خوش دست
خوش دوخت لباسی که به اندازه و برازنده دوخته شده باشد
خوش ذوق خوش سلیقه، خوش مشرب
خوش رقصی کردن چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن
خوش رو زیبا، خندان
خوش ریخت دارای هیکل برازنده
خوش سر و زبان خوش سخن، شیرین گفتار، حراف
خوش سلیقه خوش ذوق، نیکو طبع
خوش شانس خوش اقبال، خوش طالع
خوش صحبت شیرین زبان، خوش کلام
خوش ظاهر دارای ظاهر آراسته، کنایه از بدجنس
خوش عیار خوش ذات، خوش جنس
خوش غیرت در زبان لوطیان گاه نشانه ی اعجاب و گاه دشنامی است به جای بی غیرت
خوش غیرتی زیاده غیرت نشان دادن، به طنز یعنی بی غیرتی کردن
خوش قد و بالا خوش اندام، بلند بالا
خوش قلق رام، خوش خوی
خوش قواره خوش اندازه، متناسب
خوش ِ کسی بودن به هنگام شگفتی مانند چشمم روشن! گویند ( خوشم باشه !)
خوشگل دل پذیر، تو دل برو، زیبا
خوشگلک با خوشگلی اندک
خوش گوشت آن که زخم تن او زود بهبود می یابد، خوش ادا، خوش اخلاق
خوش لباس نگا. خوش پوش
خوش لعاب زود جوش، خوش مشرب
خوش محضر شیرین سخن، خوش مجلس
خوشمزگی شوخی کردن، بذله گفتن
خوشمزه آدم اهل شوخی، بذله گو
خوش مسلک خوش روش، نیکو طریقت
خوش مشرب خوش معاشرت، اهل گفت و گو
خوش معامله خوش حساب، کسی که آلت تناسلی قوی دارد
خوش منظره خوش نما، زیبا
خوش نشین کسی که هر جا خواست اقامت می کند، ساکنان غیر زارع ده
خوش نقش خوش اقبال، پارچه یا قالی که نقش های زیبا دارد
خوش نقش و نگار نگا. خوش نقش
خوش و بش خوش آمد گویی و احوال پرسی، چاق سلامتی کردن
خوش وعده آن که به وعده اش وفا می کند
خوشوقت شدن شاد شدن، راضی شدن
خوشی زیر دل کسی زدن به بخت خود پشت کردن، موقعیت خوب را با ندانم کاری از دست دادن
خون به پا کردن دعوا و آشوب راه انداختن، سر و صدا و جنجال کردن
خون به راه انداختن آشوب و فتنه ی سخت به پا کردن
خون جگر رنج بسیار، غم فراوان
خون جگر خوردن رنج بسیار کشیدن، غم فراوان خوردن
خون خون کسی را خوردن بسیار خشمگین شدن و چیزی نگفتن
خون دماغ شدن خون از بینی جاری شدن
خون دیدن زن عادت ماهانه شدن زن
خون راه انداختن نگا. خون به پا کردن
خونسرد آرام، بی خیال
خون سیاوش انگیزه ای که سبب نابودی دو خانواده، دو شهر یا دو کشور شود
خون کردن قتل کردن، آدم کشتن
خون کسی از خون دیگری رنگین تر بودن همسان و هم ارز نبودن، کسی بر کسی ترجیح داشتن
خون کسی در نیامدن بی نهایت خشمگین بودن
خون کسی را به جوش آوردن کسی را بسیار خشمگین ساختن
خون کسی را به شیشه کردن کسی را رنج و آزار بسیار دادن
خون کسی را حلال کردن کسی را کشتن
خون کسی را کثیف کردن کسی را بسیار عصبانی کردن
خون کسی را مکیدن مال کسی را به تزویر غارت کردن، به کسی تعدی و ستم کردن
خون کسی کثیف شدن به شدن خشمگین شدن
خون گرفته آن که قتلی کرده و نگرانی آن او را از حال عادی خارج کرده است
خون گرفته ی کسی بودن در برابر کسی مسئول بودن
خون گرم خوش برخورد، با عاطفه، پر مهر
خون مردگی حالت مردن خون در زیر پوست، کبودی
خون مردن منجمد شدن خون در زیر پوست بر اثر ضربه
خونی قاتل، دشمن سخت، مخالف شدید
خونین و مالین زخمی، خونی شده
خیابان گرد بی کاره، ولگرد
خیابان گردی بی کاری، ولگردی
خیابان گز کردن ول گشتن
خیار چنبر نوعی خیار
خیار شور خیار سبز که مدتی در آب نمک بخوابانند
خیارک ورم و آماسی که در کش ران و بغل پیدا شود
خیالاتی وسواسی، آن که پندار و توهمات بی جا دارد
خیال باف مالیخولیایی، کسی که همواره در عالم خیال به سر می برد و عملی نمی کند
خیال کسی تخت بودن آسوده خیال بودن، کاملن مطمئن بودن
خیال کسی را راحت کردن موجب اطمینان خاطر کسی شدن، به کسی جواب رد دادن
خیت شدن شرمنده شدن، کنفت شدن، بور شدن
خیت کردن شرمنده کردن، کنفت کردن، بور کردن
خیرات کردن چیزی را (اغلب خوردنی) تهیه کردن و برای آمرزش مردگان به مستحقان دادن
خیر باشد پس از شنیدن خواب کسی به فال نیک به او می گویند
خیر ببینی دعایی است در حق کسی که کمکی کرده باشد
خیر مقدم خوش آمد
خیر ندیده نفرینی است به معنی امیدوارم خیر نبیند
خیره بی شرم، پر رو
خیز ورم، آماس
خیز برداشتن جستن، آماده ی حمله شدن
خیز گرفتن آماده ی حمله شدن، در نظر گرفتن مسافتی برای اطمینان از رسیدن به مقصد
خیس آب شدن سر تا پا تر شدن
خیساندن در آب فرو بردن، در آب گذاشتن، خیس کردن
خیس خوردن آب به خود گرفتن، با مایعی مخلوط شدن
خیس شدن تر شدن
خیس کردن ادرار کردن به خود
خیس کردن برنج در آب ریختن برنج
خیس کرده تر کرده، در آب قرار داده
خیس گذاشتن در آب ریختن آرد برای تهیه ی خمیر
خیسیدن خیس خوردن، خیس شدن
خیسیده چیزی که آب در آن نفوذ کرده است
خیط شدن نگا. خیت شدن
خیط کاشتن خطا کردن
خیط کردن نگا. خیت کردن
خیط کشیدن خط کشیدن
خیک آسمان پاره شدن کنایه از بارش تند و سیل آسا
خیک باد باد کرده، شکم آورده، آبستن
خیک کسی پر بودن سیر بودن
خیک محمد آدم چاق و فربه
خیکی آدم چاق و فربه
خیلی آب خوردن گران تمام شدن، هزینه ی سنگین داشتن
خیمه شب بازی نمایش عروسکی، حیله و تزویر
خیمه شب بازی درآوردن ادا و اطوار در آوردن، حیله و تزویر به کار بردن، خلاف واقع جلوه دادن
__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست



پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:55 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها