بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 10-14-2009
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض بوسه ی سلام

بوسه ی سلام



بی گمان درپس رفتن ها

" باز گشتی "

نهفته بود ..

تا در حریم میان کلام

ودست وگرمی،

نگاه وآتش وسوزندگی



،سلام را بوسه ای باشد،

میان گنگی احساسی که دورافتاده از نزدیکی ها..

به دگربار شراری می گرفت ،

تا نقش دلواپس دلتنگی ،گم شود ،

در لمس دستها،ودر آغوش نگاه ،

و ختم" بدرود" را ،به انباری ببخشد

که تا دیروز پشت پرچین های سبز،

اما بی روح ،پنهان بود!

اگرچه همیشه وهمواره حس میشد

در میانه ی دل!!!

ورنج می بخشید بر " بدرود" دیروز

و شتابی داشت

بر " سلام" ِ دوباره ی همیشه ماندن،

واز سفر دست کشیدن!!!

و نقش آبی یک عمر

،،دوستت دارم ،، را

بر قاب هستی عشق میکشید ...!!!


اما نه بر دیواراتاق پشتی خانه،

که بر خلوت ِ همیشه ساکت شبانه ای،

که قلم،در بی قلمی ها ،

هزار واژه را نقاشی میکرد !

تا او بداند بی واژه نمانده است

در دوری نگاه

در ندیدن چهره ناشناخته ای

که آشنا میزد و غریبه نبود!!




میدانی آخر، در بین حروف و واژه و قلم

دلبستگی بسیار بود،

با دستهای نوشتن ,مرتبط به رگهای ره کشیده از دل

بر قلمى

که بسیار گفتنى داشت!!

تا " بدورد" را،

به آبی احساسی بسپارد،

که میدانست ،

در عمق آسمان بی انتها ،

جایگاهی دارد،ا

ز تبلور احساسی که ،

اگرچه بی سخن مانده بود...

اما قلم را از،، دستهای گرم قلبی،،

بر خطوط کاغذ میکشید !!!

که تنها واژه سلام ، میدانست وبس !!!...

اینگونه نیز، در رسم باز هم گذشتن از شبی،

میشد باز هم دوباره نوشت

و تکرار مداوم

دوستت دارم را

به واژه سپرد

تا هزار نقش تازه را رنگ زند

بر بوم بودنها...

ویکروز سرانجام

در نگاه تو بگوید:سلام ...

در رسم واژه و شعر تو!!

در رسم هزار بار عاشقى ،

هزار بارتکرار دلواژ ه هاى ناگفته!

گاه دلتنگی غروب میکند

در کنج آسمان دل

و،،سه باره ،،شاعر میشوم !!!

هزار باره عاشق!!!
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 10:56 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها