بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 03-31-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Arrow داستان کوتاه

دی گراسوا ﴿ ايزاك بابل ﴾

اسد الله امرايي
چهارده سال داشتم و يکی از بچه های زبل بليت فروش تئاتر به حساب می آمدم. رئيس من مشتری کلکی بود به اسم «نيک شوارتس» که هميشه خدا چشم هايش تاب داشت. توی آن سال ِمصيبتی که اپرای ايتاليايي، سر از «اودسا» در آورد زير بليت او رفتم. مديـر ما کـه از منتـقـدين روزنامه محـلی خط مي گرفت، بنا گذاشت که " آنسلمی" و " تيتو روفو" را به عنوان هنرمند مهمان دعوت نکند و آدم های خودش را به کار بگيرد. همين باعث شد به خاک سياه بنشيند و ما هم به دنبال او. "چالپاپين" به ما قول داد که کارمان را رو به راه کند، اما برای هر اجرا سه هزار تا می خواست، اين بود که رفتيم سراغ " دی گراسو" ي سيسيلی و دار و دسته اش که استاد تراژدی بودند. با گاری های دهقانی پر از بچه و گربه و قفس پرنده های ايتاليايي، دم مهمانخانه رسيدند.
نيک شوارتس که اين دار و دسته کولی را ديد گفت:
«بچه ها، اين آشغال ها پول نمی شود.»
اما بعد از اين که جا افتادند، تراژدی باز،کيسه ای دست گرفت و رفت بازار. شب با کيف ديگری به تئاتر برگشت. پنجاه نفر هم مشتری نداشتيم. بليت ها را نصف قيمت می داديم، اما خريداری نبود.
آن شب نمايش محلی سيسيلی را به صحنه بردند، از آن داستان های آبکی معمولی تکراری که به تعيقيب شب و روز می ماند. دختر ارباب دل به چوپانی می دهد. به او وفادار است تا آن که روزی جوانی ... با جليقه مخملی از شهر می رسد. دختر آن روز را با تازه وارد می گذارند و هر جا که بايد ساکت باشد، می خندد و جايي که نبايد، لب فرو می بندد. چوپان که آنها را می بيند ، مثل پرنده ای هراسان سرش را اين طرف و آن طرف می چرخاند.
تمام مدت پرده اول يا خودش را به ديوار می چسپاند، يا به جايي می شتافت، باد توی شلوارش می افتاد و موقع برگشت چشم هايش دو دو مي زد.
نيک شوارتس توی ميان پرده گفت « گند زدند. اين آشغال فقط به درد کرمنچاگ می خورد.»
ميان پرده را طـراحی کرده بودند که دختر بي وفايـي را به حد کـمـال برسانـد. توی پـرده دوم ديـگر نمی شد دخترک را بشناسيم : رفتار گستاخانه ای داشت، فکرش جای ديگری بود و بي آنکه فرصت را از دست بدهد حلقه چوپان را پس داد. چوپان او را پای تصوير فقيرانه اما رنگ آميزي شده مريم عذرا برد و با لهجه سيسيلی گفت :
« سينيورا، باکره مقدس از تو می خواهد به من گوش کنی، باکره مقدس برای جيووانی شهری هر چقدر بخواهد زن پيدا می کند، اما من به کسی جز تو دل نمی دهم. اگر تو هم از مريم عذرا بپرسی همين را می گويد.»
دختر به تصوير چوبی رنگ آميزی شده پشت کرده بود و بی صبرانه پا به زمين می کوبيد.
در پرده سوم جيووانی حقه باز به سزای اعمال خود می رسد. توی سلمانی روستا اصلاح می کرد. پاهای قوی مردانه اش جلوی صحنه بود زير آفتاب سيسيل چين های جليقه اش برق می زد. صحنه، بازار روستا را نشان می داد. توی گوشه ای چوپان ايستاده بود. آرام ميان جمعيت بی خيال. اول سرش را پايين انداخت، بعد بلند کرد، جيووانی زير نگاه سنگين او بی قرار وول می خورد، تا آنکه سلمانی را کنار زد و بلند شد. با صدايي لرزان از پاسبان خواست همه آدمهای مشکوک و افسرده را از ميدان ده جمع کند. چوپان که دی گراسو نقش او را بازی می کرد غرق افکار خودش بود، لبخندی زد، به هوا پريد و صحنه را به آنی طی کرد و روی شانه جيووانی فرود آمد، چون از او زخم زبان خورده بود ، خشمگين و غّران خون اش را مكيد. جيوواني ولو شد و پرده بي صدا فرود آمد و قاتل و مقتول را از چشم ما پنهان كرد. معطل نكرديم، خودمان را به گيشه خيابان تئاتر رسانديم كه قرار بود صبح باز شود. نيك شوارتس هم از پس همه مي آمد. صبح رسيد و همراه با آن "اودسا نيوز" خبر داد چندين نفري كه توي سالن بوده اند، برجسته ترين هنرپيشه قرن را ديده اند .
دي گراسو، "شاه لير" ،"اتللو"،"محروميت" و "انگل" تورگنيف را بازي كرد و با هر حركت و هر كلامي ثابت كرد در سيـل احساسات اصيـل ، بيشتر از همه كانونـ هاي خشك حاكم بر جهان ، عدالـت موج مي زند.
بليت ها را به پنج برابر قيمت روي هوا مي بردند . خريدارها دنبال بليت فروش ها مي گشتند و آنها را توي مهمانخانه گير آوردند كه برافروخته عربده مي كشيدند.
خيابان تأتر جاني گرفت . مغازه دارها با دمپـايي هاي نمدي ، بطـري هاي سبـز شـراب را همـراه با بشكه هاي زيتون، دم در مي چيدند .توي ظرف هاي بيرون مغازه ، ماكاروني را توي آب كف آلـود مي كردند و بخار آن توي آسمان هاي دور حل مي شدند . پيرزن ها با چكمه مردانه ، ‌صدف و سوغاتي مي فروختند و خريدارهاي مردّد را با صداي بلند مي خوانند . جهودهاي پولدار با ريش هاي بلند كه از وسط دو فاق شده و به دو طرف شانه خورده بود به " نورترن هتل " مي رفتند و درِ اتاق زن هاي چاق مو مشكي را مي زدند كه مختصر سبيـلي داشتند ، هنـرپـيشـه هاي گـروه "دي گراسو" .‌ توي خيابان تأتر همه خوش بودند،الا يك نفر و آن هم من . در آن روزها بدبختي رهايم نمي كرد: پدرم هر آن امكان داشت ياد ساعت اش بيفتد كه بدون اجازه اش برداشته بودم و پيش نيك شوارتس گرو گذاشته بودم. نيك شوارتس كه حالا حسابي به اين گنجينه عادت كرده بود ، نمي توانست آن را از خود دور كند . اين روزها كه به جاي چاي صبحانه اش، بطري سبز گران قيمت سر ميز مي گذاشت ديگر بدتر ، پولش راهم كه بر مي گرداندم نمي توانست ساعت را پس بدهد . شخصيت اش همين طور بود . اخلاق پدر من هم دست كمي از او نداشت . من بيچاره هم كه توي منگنه اين دو قرار گرفته بودم با اندوه فراوان خوشي بقيه را مي ديدم و صدايم در نمي آمد. راه ديـگري نـداشـتـم جـز فـرار بـه قسـطنـطنيـه . قرار و مدارم را با مهندس دوم كشتـي"اس . اس . دوك آو كنت" گذاشته بودم. اما پيش از سوارشدن به كشتي بايد با "دي گراسو" خداحافظي مي كردم . براي آخرين بار نقش چوپان قهرمان را بازي مي كرد . بين تماشاچيان، مهاجران ايتاليايي طاس با سر بندهاي خوش تركيب به چشم مي خوردند. يوناني هاي ناآرام و خارجي هاي ريشو هم بودند كه چشم به نقطه اي دوخته بودند كه بقيه از ديدن آن عاجز بودند ، "يوتوچكين دراز دست" هم آنجا بود . نيك شوارتس زنش را هم آورده بود، با شال بنفش حاشيه دار،‌ خانمي با همه دبدبه و كبكبه اش. صورت ريزه ی چروكيده اش خواب ـ آلودبود . وقتي پرده افتاد اين چهره خيس اشك بود.
از تئاتر كه بيرون آمدند به نيك گفت :« حالا فهميدي عشق يعني چه ؟ »
مـادام شـوارتـس كاهلانه پـا مي كشـيد و توي خيابان " لانـجرون " قدم مي زد ،‌ از چشمـهاي مثل ماهي اش اشك مي غلتيد . شال منگوله دوزي شده بر شانه هاي فربه اش مي لرزيد. كفش هاي مردانه اش را كف خيابان مي كشيد . سرش را تكان مي داد و با صدايي كه توي خيابان مي پيچيد زنهايي رامي شمرد كه با شوهرانشان رابطه خوبي داشتند . شوهرانشان به آنها مي گويند " جگر " به آنها مي گويند "جان دل " .
نيك آرام كنار زنش راه مي آمد و دستي به سبيل هاي قيطاني اش مي كشيد . من هم از سر عادت دنبالشان راه افتاده بودم و گريه مي كردم. مادام شوارتس كه مكث كرده بود گريه مرا شنيد و سربرگرداند.
چشم هاي مثل ماهي اش را وردراند رو به شوهرش و گفت : «ببين ،‌ اگر ساعت اين بچه را پس ندهي، خدا مرا بي عذاب از دنيا نمي برد ! »
نيك با دهان باز ، خشكش زد ، بعد هم آمدو نيشگون محكمي از من گرفت و ساعت را داد .
صداي خش دار و گرفته از گريه ی مادام شوارتس همچنان ادامه داشت : « آخر چه انتظاري مي توانم از او داشته باشم . خشونت ، خشونت . از تو مي پرسم مگر يك زن چقدر مي تواند تحمل كند؟"
سر خيابان كه رسيدند ، پيچيدند توي خيابان "پوشكين ".
ساعت را توي مشت گرفته بودم ،‌ ناگهان با وضوح و روشني اي كه تجربه نكرده بودم ، ستون هـاي ساختمان شهـرداري را ديـدم كه تا آن بـالا مي رسيد ، شاخ و برگ درختهاي بلوار با نور چراغ گاز روشن مي شد، سر مجسمه برنجي" پوشـكيـن" را مهتاب روشـن مي كرد ، براي اوليـن بار ديدم چيزهاي دور و بـرم را ؛ با زيبــايي وصف ناپذيري ، اسير سكوت.


ایزاک بابل
ایزاک بابل از نويسندگان معروف روس بودكه طنز هاي گزنده اش ، كار دست او داد و در پايان به اردوگاه كار اجباري استالین تبعيد شد . بابل تا چند سال پيش از اين جزو كساني بودكه سرنوشتش در هاله اي از ابهام قرار داشت. اما با باز شدن بايگاني هاي" كا.گ.ب " به روي علوم معلوم شد كه او را در همان سال هاي اوليه حکومت استالین بازداشت و اعدام كرده اند.


__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 03-31-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Arrow

مربای تمشک



نویسنده : دونا تلرDonna Teller
مترجم : شيرين معتمدی



«انتظار می رود آخر هفته ای آفتابی همراه با وزش باد جنوبی در پيش باشد. از اين هوا حداکثر استفاده را ببريد.»
صدای گرم و سرزنده گوينده ی هواشناسی ، از تلويزيونی شنيده می شد ، تلویزیونی که با حالت نه چندان پايداری روی چند رديف کتاب قرار داشت. در حال حاضر اين تنها راهی بود که برای رساندن سيم تلوزيون به پريز برق ، به ذهن مگی رسيده بود .
کوهی از کتاب ، کاغذ و مجله ، که تعدادشان از روزهای بعد از ژانويه بيشتر هم شده بود ، جزو هميشگی آشپزخانه ی او بودند ، جايي که بيشترين وقت مگی آن جا می گذشت . امّا در اين چند هفته اخير بيشتر با وضعيت جديدش کنار آمده بود و توانسته بود کمی به زندگی اش سر و سامان دهد ، گرچه اين حالت هم مثل وضعيت تلويزيون لرزان روی کتاب ها ، چندان پايدار نبود.
مگی به نظر خونسرد و خود دار می رسيد اما مثل قبل از درون به شدت احساس ضعف و بی پناهی می کرد. البته راه حل هايي هم برای مقابله با اين وضعيت پيدا کرده بود: مثلا یافتن کارهای روزمرۀ جديد و یا پرهيز از رفتن به جاهايي که خاطرات ناراحت کننده ای را برايش تداعی می کردند.
اما به هرحال آن جا شهر کوچکی بود و نمی شد بعضی جاها را ندید ، مثل دشتی که هر بار پنجره ی خانه اش را باز می کرد نگاهش به آن می افتاد.
طی سال هایی گذشته او و مايک ساعت ها در این دشت قدم زده بودند ، تغيير فصل ها را می ديدند و از مصاحبت هم لذت می بردند. همیشه تا آخر تابستان حسابی سرگرم بودند، گاه می افتادند دنبال زوج های بی شماری که در فصل برداشت محصول ، برای تهیه مربا و شراب دور هم جمع می شدند ...
اعلام وضع هوا از تلویزیون کمک کرد تا مگی تصميم بگيرد. تصمیمی که از مدت ها پیش به آن فکر کرده بود ، اما حالا با وجود همه ی ترديدهايش ، جاذبه دشت در آفتاب آخر تابستان نیرومند تر از همیشه بود. بالاخره بايد روزی این تصمیم را می گرفت و با آن روبرو می شد. این دشت آن قدر زيبا بود که نمی شد برای هميشه از آن چشم پوشيد. وقتش بود روحش کمی آرام گيرد. مطمئنا کمی تمشک چيدن سرگرمش می کرد و اندوهش را می زدود . مگی تصميم اش را گرفت ، تلويزيون را خاموش کرد و رفت به تکاليف بچه ها برسد.

هوای غروب ِ شنبه ، صاف و روشن بود. مگی در امتداد مسير آشنايي راند که به طرف پارکينگی در دامنه تپه می رفت . وقتی آن مناظر آشنای قدیمی را دید دوباره دچار تردید شد ، اما در برابرميل به برگشتن مقاومت کرد.
پياده روی در سربالايي تپه به نظرش طولانی ترمی آمد، حتا انگار شيبی تندتر از قبل داشت. آرام بالا می رفت و نفس نفس می زد . پاهایش درد گرفته بود و قلبش تند می تپید. اما بالاخره به بالای تپه رسید و آن جاده ی قدیمی که زير نور آفتاب گسترده بود ، از ميان درختان آشکار شد . دو سوی جاده بوته ها ی رونده از درختچه های خلنگ و سرو کوهی بالا رفته بودند ... بوته های سنگين از خوشه های ميوه و آماده چيدن ... تلفيقی از سياه ، بنفش و زرد .
نگرانی اش بيهوده بود ، دشت همچون دوستی قديمی بازگشتش را خوش آمد می گفت. حس بهتری یافته بود ، با نفسی عميق هوای سبک را فرو داد . چالاک کيسه ای از جيبش در آورد و همچنان که در جاده پیش می رفت ، شروع کرد به چيدن . تنها هراز گاهی قد راست می کرد تا از ديدن مناظرای آشنا لذت ببرد. لکه های سرانگشتان و خراش دست ها ، نشانه ی تلاش او بودند ، جنب و جوشی کودکانه برای پر کردن کيسه از ميوه های گرد و تيره و تازه.
رهگذران ِ پياده ها و کسانی که سوار اسب بودند ، موقع گذشتن از کنار هم سلام و احوالـپرسی می کردند. کمی بعد پشت سر مگی ، که هر از گاهی مکث می کرد ، خم می شد و میوه می چید ، سا یه ی کسی پيدا شد. سایه به او نزدیک شد و صدایی را پشت سرش شنید:
ـ می خواهی اينها رو هم بريز توی کيسه ات .
صدا ، او را از جا پراند . بی ترديد همان صدای آشنا بود ولی آرام تر از قبل . آن قدر آرم که حتا وقتی از جا پريد درد فرو رفتن خار در انگشتش را احساس نکرد. بی اختیار گفت:
ـ هيچ معلومه اين جا چه کار می کنی ؟
ـ حدس می زدم اينجا پيدات کنم. اولين آخر ِهفته ی سپتامبره ... اينها رو می خواهی؟
يک مشت تمشک تو دست مایک بود ، ريخت شان تو کيسه مگی .
ـ روز فوق العاده ای یه ... تو شون قره قاط هم هست؟
او چه طور می توانست اين قدر آرام و راحت باشد ؟ در حالي که مگی داشت از خشم خون خودش را می خورد. از اين که روز خوبش را خراب کرده بود از دستش عصبانی بود ولی حرفی به ذهنش نمی رسيد. به میوه ها نگاهی انداخت و گفت :
ـ من ... من که توشون قره قاط نديدم .
ـ يک کيسه بده برم ببينم چی برات پیدا می کنم .
مايک از ميان خلنگ ها به سمت قسمت های انبوه و بوته های خوابيده رفت ، شروع کرد برگ ها را کنار زدن تا ميوه هايي را که معلوم نبودند ، پيدا کند. مگی برگشت و به راه خود ادامه داد. افکار مختلفی به ذهنش می آمد . آرامشش به هم خورده بود . فکر کرد به اتومبيلش پناه ببرد ، ولی تا قبل از ديدن مايک به فکر برگشتن نبود. در طول راه آهسته قدم می زد و هراز گاهی توتی می چيد، اما حالا همه ی شور و هيجانش از بين رفته بود.
مايک ميان بوته ها ، جلو و عقب می رفت و آرام آرام ميوه ها را جمع می کرد، ولي همچنان پا به پای مگی می آمد. کمی بعد بر گشت تو جاده و مگی به سؤال هاش جواب داد ، سؤال هایی درباره بچه ها ، کارش ، پدر و مادرش ... اما مدام از پيش کشيدن موضوع اصلی طفره می رفت.
بالاخره به جايي رسيدند که تمام جاده های دشت در آن نقطه به هم می رسيد. مگی خوشحال بود که فرصتی برای استراحت پيدا کرده است . نشست آن سر نيمکت و پاهاش را دراز کرد . مايک کمی آن طرف تر نشست و مثل او خيره شد به چشم انداز گسترده ی مزارع که مثل لحاف چهل تکه ای زير پاشان قرار داشت.
مگي يادش نمی آمد چند بار برای پيک نيک اينجا آمده بودند . خيلی مشتاق چنين لحظه ای بود ولی حالا اشتياقش فرو نشسته بود. حتا کنار هم بودنشان هم بيشتر مگی را آشفته می کرد . چرا جای ديگري نمی نشست؟
ـ الان با کسی نيستی ؟
سؤال احمقانه ای بود. همين که از دهانش پريد آرزو کرد ، کاش جور ديگری پرسيده بود يا کمی بيشتر درباره اش فکر می کرد . ولی اين دقیقا همان سؤالی بود که می خواست بپرسد ، پس لزومی نداشت دنبال کلمه ی دیگری بگردد.
ـ نه به هيچ وجه .
مايک به مزارع چشم دوخت . مگی ساکت بود ، تا او ادامه دهد .
ـ تا بهار هم طول نکشيد ، بعد اون رفت سراغ یه کس ديگه .
مگی طی آن روز برای اولين بار برگشت و درست و حسابي به شوهرش نگاه کرد. چشمانش گود افتاده تر شده بود ، موهاش خاکستری تر ، چروک صورتش بيشتر و حالت چهره اش خسته تر ؛ صورتی غمگين. حسی درونی می خواست مايک را به طرف خودش بکشاند . به او بگويد چه قدر همه چيز خوب بود و دوباره آن چشم ها را بخنداند . اما رنجشش از مايک با در آغوش گرفتن او هم از بين نمی رفت حتا در چنين جاي زیبایی.
مگی روي برگرداند و منظره ی مقابلش را نگاه کرد. کمی بعد هم بلند شد که برگردد. هوا با وجود آفتاب سوز سردی داشت .
ـ بهتره راه بيفتيم .
ديگر نمی دانست چه کار کند يا چه بگويد . ولي از نشستن روی نيمکت چيزی به دست نمی آمد .
ـ بذار من بيارم شون .
مايک میوه ها را برداشت و در سکوت به راهشان ادامه دادند. مگی از خودش می پرسيد ، به چه فکر می کند ؟ آيا افکار مايک هم مثل ذهن خودش آشفته است ؟ بالاخره به پارکینگ ماشين ها رسيدند .
مگی در حالي که تو جيبش دنبال دسته کليد می گشت پرسيد:
ـ چه طوری اومدی اينجا؟
ـ با قطار تونچستر . بعدش هم با اتوبوس اومدم اين جا ، غروب هم با اتوبوس برمی گردم تونچستر .
مگی ناگهان دلش خواست او را برساند ولی جلو خودش را گرفت. اما کار ديگری هم می شد کرد.
ـ قبل از رفتنت وقت داری يک فنجاو چای بخوريم ؟
اميدوار بود لحنش بيشتر سؤالي بوده باشد تا امری.
ـ کيک و مربای تمشک هم هست؟
مگی خنديد ، برای اولين بار از وقتی صدايش را شنيده بود ، احساس آرامش می کرد .
ـ خيلی به خودت مطمئني ! نکنه فقط واسه ی همين برگشتی ؟
مهلت نداد مايک چيزی بگويد.
ـ کيک نداريم ، ولی نون تازه هست ، به همون خوشمزگی .
مگی بعد از صرف چای او را به ايستگاه اتوبوس رساند. مايک وقتی داشت از ماشين پياده می شد ، برگشت و گفت :
ـ هفته بعد هم می آيي بيرون ؟
ـ احتمالاً ... اگر هوا همين جور بمونه.
مايک سری تکان داد و به کسانی پيوست که منتظر اتوبوس عصر گاهی بودند. مگی صبر نکرد. به طرف خانه راه افتاد ، مسير طولانی تری را انتخاب کرد که در امتداد دامنه ی دشت پيچ می خورد. آن ها راه طولانی ای در پيش داشتند ، ولی شايد آن هم مثل هوا چشم انداز اميد بخشی داشت.

________________________________________
1- یک نوع میوه ی کوهی

__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 10-16-2009
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض زنجيره عشق

زنجيره عشق


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود .


اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.


زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.


وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"


و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."


اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !


چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید . وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .


در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید .


من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کرد م. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!


همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ... "


به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 10-16-2009
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض بهشت و جهنم

بهشت و جهنم


فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.


خداوند دعای او را مستجاب کرد
در عالم شهود او وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند.


هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند
قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !


آنگاه ندا آمد :

اکنون بهشت را نظاره کن

او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد

ديگ غذا.. جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...

ولی در آنجا همه شاد و سير بودند

آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟

با آنکه همه چيزشان يکسان است؟

ندا آمد

ندا آمد که
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد.

چون ايمان دارد
که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد.

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 11:32 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها