بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > فرهنگ و تاریخ > تاریخ

تاریخ تمامی مباحث مربوط به تاریخ ایران و جهان در این تالار

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض شهیدی که امام به وجودش افتخار می کرد

شهیدی که امام به وجودش افتخار می کرد

سردار شهید ابوالفضل‌ رفیعی‌ بسیج‌

سرباز ولایت ، روضه حضرت عباس ، دیدار با امام ، آرزوی شهادت ، خداحافظی برای آخرین بار ، شهادت


نام پدر: علی‌اصغر
محل تولد: مشهد روستایی سیج
تاریخ تولد:11/01/34
تاریخ شهادت :12/12/62
مسؤلیت : قائم مقام لشکر 5 نصر
محل شهادت :جزیره مجنون (جنوب ) - عملیات خیبر
موقعیت : مفقودالاثر


معرفی شهید ابوالفضل رفیعی سیج :



ابوالفضل رفیعی در سال 1334 در روستای سیج مشهد دیده به جهان گشود.تحصیلات خود را تا پایان راهنمایی ادامه داد و سپس جهت تحصیل علوم حوزوی یه یکی از مدارس حوزه علمیه مشهد رفت و مدت 7 سال به تحصیل پرداخت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل علاقه زیاد به امام (ره) راهی قم شد و پس از پیروزی سپاه پاسداران به عضویت سپاه قم در آمد و به محافظت از بیت امام در امد.
او به عنوان مسئول گشت سپاه مشهد موفق و به دستگیری و هلاکت عده ای از منافقین گردید.


با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های نبرد شد و مسئولیت های مختلفی را به عهده گرفت که آخرین آنها جانشینی فرماندهی لشکر 5 نصر بود.او در عملیات خیبر خوش درخشید و سرانجام در تاریخ 12/12/1362 در منطقه هور الهویزه به دیدار معبود شتافت.


خاطرات شهید ابوالفضل رفیعی سیج :
سرباز ولایت :
هیچ یادم نمی رود در یك جلسه ای نشسته بودیم . بحث مانور بود آخر جلسه بچه ها می خواستند پراكنده بشوند . آقای رفیعی گفت : شما چه جور سرباز امام زمان هستید ‏‏‏‏‏‏‏،‌ چه جور سرباز ولایت هستید . آمدید مانور را طراحی كردید همینطوری می خواهید بلند شوید و بدون ذكر مصیبت ، بدون ذكر ابوالفضل عباس ( علیه السلام ) بروید . همان جا نشست ، یك روضه بسیار داغ و معنوی را برای بچه ها خواند . گوینده :نور علی شوشتری
روضه حضرت عباس :
شما چه جور سرباز امام زمان هستید ‏‏‏‏‏‏‏،‌ چه جور سرباز ولایت هستید . آمدید مانور را طراحی كردید همینطوری می خواهید بلند شوید و بدون ذكر مصیبت ، بدون ذكر ابوالفضل عباس .



من مدت 10 سال ایشان را می شناختم در دوران انقلاب وبعد از پیروزی انقلاب اسلامی كه سپاه تشكیل شد با ایشان بودم تا این كه جنگ عراق علیه ایران آغاز شد . من وبرادر رفیعی به خوزستان رفتیم و به عنوان فرمانده گردان انتخاب شدیم او به آبادان رفت و من به سوسنگرد رفتم و بعد از چند عملیات در سال1361 برای عملیات فتح المبین به منطقه شوش آمدیم كه برادر رفیعی را دیدم ایشان از من پرسید: شنیده ام كه مجروح شده اید گفتم آری یك چشمم را در راه خدا دادم .
در والفجر مقدماتی من و برادران شهید رفیعی ورمضانعلی عامل، در تیپ امام رضا مشغول خدمت بودیم . برادر رفیعی فرماندهی تیپ را به عهده داشت و برادر عامل و من فرماندهی خط را به عهده داشتیم این عملیات در منطقه فكه و چزابه بود یادم نمی رود كه برای تثبیت خط رفته بودیم كه شهید رفیعی گفت برادران ما برای اسلام می جنگیم .




در همین موقع بود كه مزدوران صدام پاتک را شروع كردند چون من فرمانده خط بودم برادر رفیعی به من گفت كه فرمان آتش را صادر كن با تمام قدرت می جنگیم و نگذارید دشمن یک وجب پیش بیاید چرا كه مابرای خدا می جنگیم و دشمن برای شیطان . در تاریخ 62/01/22 بود كه ما با برادران در


سنگر نشسته بودیم و برادر رفیعی آمد وگفت كه فردا عملیات والفجر 1 آغاز می شود و من دلم می خواهد كه امشب برای شما روضه بخوانم . او به ابوالفضل عباس سردار كربلا خیلی علاقه داشت آن شب روضه حضرت ابوالفضل العباس ( علیه السلام ) را خواند وما كمال استفاده را كردیم گوینده :محمد حسن نظر نژاد

دیدار با امام :
در مدتى كه برادر رفیعى مجروح شده بود یك وقت خصوصى براى دیدار حضرت امام گرفت كه من نیز همراه ایشان رفتم. جماران كه رسیدیم رفتیم خدمت حضرت امام آنجا آقاى موسوى خوئینى ها درب را بر روى ما باز كرد. وقتى ما به حضور حضرت امام شرف یاب شدیم با چهره مصمم و مهربان امام مواجه شدیم كه كلاه مشكى بر سر و پتویى هم روى پایش انداخته بود. پس از سلام و احوالپرسى امام رو كرد به برادر رفیعى و با شوخى به ایشان گفت: "تو جوان رشیدى هستى، خدا امثال شما را براى اسلام و این نظام حفظ كند، من به وجود شما افتخار مى‏كنم." گوینده :محمدرضا دهقانی
"تو جوان رشیدى هستى، خدا امثال شما را براى اسلام و این نظام حفظ كند، من به وجود شما افتخار مى‏كنم."



آرزوی شهادت :
برادر رفیعی مدتی را در سپاه قم خدمت كرد . یكی از آن روزها من به همراه سه پسر ایشان ( آقا صادق ، آقا جعفر و علی اصغر ) داخل حجره نشسته بودیم ومشغول صحبت بودیم .كه برادر رفیعی وارد حجره شد و گفت: آقای مهدویان خوشا به حالت كه چنین توفیقی نصیبت شد .تا در این حجره مجردی به تحصیلت ادامه دهی ، اما این را هم گفته باشم كه من از تو انتظار دارم تا هر موقع كه قرآن و دعا می خوانی برای من دعا كنی تا در راه خدا شهید شوم چون من اصلاً دوست ندارم كه به مرگ طبیعی از دنیا بروم . گفتم : برای من این یك افتخار بزرگی است كه در بین فامیل و دوستان عزیزانی چون شما باشند ومن امیدوارم خداوند بزرگ شما را در پناه خودش حفظ كند .انشاءا… در این حال ایشان مجدد تكرار كرد كه آقای مهدویان من خیلی دوست دارم تا در راه اسلام به شهادت برسم .وبعد در ادامه صحبتش این دعا را زمزمه كرد كه اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلك .خدایا آروزی من شهادت در راه توست این توفیق را نصیبم كن .وخداوند هم دعای ایشان را مستجاب كرد و به درجه رفیع شهادت رساند. گوینده : علی مهدویان






خداحافظی برای آخرین بار :
دفعه آخرى كه ابوالفضل خواست به جبهه برود براى خداحافظى به منزل ما آمد و گفت: "من عازم منطقه هستم از طرفى وقت ندارم كه همه را ببینم، پس لطفاً شما خودتان از طرف من به همه سلام برسانید، در ضمن ایندفعه كه مى‏روم معلوم نیست كه برگردم،


خانواده‏ام را اول به خدا و بعدهم به شما مى‏سپارم." آنروز ابوالفضل یك حالت عجیبى داشت، لحظه خداحافظى وقتى از زیر آئینه و قرآن رد شد تا سه مرتبه یك مسیرى را رفت و باز مجدداً برگشت، انگار از یك چیزى خبر داشت اما نباید مى‏گفت، خلاصه هر طور بود خداحافظى كرد و رفت. چهار، پنج شب از رفتن ابوالفضل گذشته بود كه از اهواز با منزل یكى از همسایگان تماس گرفت و خواست كه با حاج آقا صحبت و از آنجا كه حاج آقا نبود من رفتم، بعد از سلام و احوالپرسى به من گفت: "مادرجان! سلام مرا به حاج آقا برسان و بگو ابوالفضل گفت: معلوم نیست كه این دفعه برگردم یا برنگردم." گفتم: این چه حرفیست كه مى‏گویى، انشاءا... كه برمى‏گردى. با یك حالت خاصى گفت: "ما الان عازم منطقه عملیاتى خیبر هستیم، دیگر معلوم نیست كه برگردم، با خداست كه با ما چه كند، به هر حال ایندفعه غیر از دفعات قبل است."بعد از آن تماس دیگر خبرى از ابوالفضل نشد چرا كه در همان عملیات مفقودالاثر شد. گوینده : مادر شهید
"برادر رفیعى در نزدیك پل العزیر به پشت خاكریز آمده بود تا با دوربین منطقه را مشاهده و به فرماندهى لشگر مخابره كند كه ظاهراً در همین بین تیرى به سرش اصابت مى‏كند.برادر رفیعى به شهادت مى‏رسد و جنازه‏اش همانجا مى‏ماند و هنوز كه هنوز است جنازه ایشان برنگشته و همانجا مفقود الاثر مانده است"




شهادت :
یكى از دوستان بنام آقاى پارسایى كه تا اندكى قبل از شهادت برادر رفیعى در كنارش بوده چنین نقل كرد كه: "برادر رفیعى در نزدیك پل العزیر به پشت خاكریز آمده بود تا با دوربین منطقه را مشاهده و به فرماندهى لشگر مخابره كند كه ظاهراً در همین بین تیرى به سرش اصابت مى‏كند." كه پس از رد شدن نیروهاى عراقى از پل آقاى پارسایى به اسارت درمى‏آید و به نقلى: "برادر رفیعى به شهادت مى‏رسد كه جنازه‏اش همانجا مى‏ماند و هنوز كه هنوز است جنازه ایشان برنگشته و همانجا مفقود الاثر مانده است" "روحش شاد". گوینده :محسن دهقانی


وصیت نامه شهید ابوالفضل رفیعی سیج :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود خداوند بر منجی انسان ها ، حجت به حق بر مردم ، بقیةالله الاعظم حضرت مهدی علیه الصلوه والسلام روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه ، و درود و سلام خداوند به رهبر کبیر انقلاب وقائد عظیم الشان امام خمینی و سلام و درود فراوان به رهروان خونین راه حسین، شهدای کربلای ایران و خانواده های آنها که با صبر و استقامت خود تداوم بخش انقلاب اسلامی ایرانند .

اما بعد بارالها اگر با شهید شدن و ریختن خون ابوالفضل نهال نوپای انقلاب اسلامی آبیاری شده و ثمربخش است پس هرچه زودتر مرا شهید گردان که تنها آرزوی من پیوستن به لقاء توست من خودم را مدیون انقلاب اسلامی می دانم .






شاید آمدن من به جبهه های جنگ اسلام علیه کفر جهانی باعث می شود یک ذره ای از آن دین را ادا کرده باشم انشاءالله
و اما وظیفه ی شرعی مردم که اطاعت از ولی فقیه خود امام خمینی نمایند و تمام سخنان گهربار ایشان را فرا گرفته و جامه عمل بپوشانند که این کار را خواهند کرد


چون ملت شریف و شهید پرور ایران به دنیا ثابت کرد که پای بند به عقاید مذهبی بوده و اطاعت از ولایت فقیه را یک وظیفه شرعی خود دانسته و به آن ارج نهاده ، از آن پیروی می کند و همین اتحاد کلمه و پیروی از دستورات امام امت بود که انقلاب اسلامی را الگو در سطح انقلابات جهان و مردم را نمونه و انگشت نما جهت مردم قرار داد. در پایان طول عمر امام و توفیق جهت خدمت برای رضای خدا به مردم از درگاه ایزد منان را مسئلت دارم.





منبع :
بر گرفته از سایت شهدای استان خراسان

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض آلبوم تصاویر شهید رفیعی سیج

آلبوم تصاویر شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج
  • شهید رفیعی سیج




منبع :
سایت شهدای استان خراسان
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض عشق یعنی در سکوت یک نگاه

عشق یعنی در سکوت یک نگاه




عشق یعنی " همت " و یک دل خداتوی سینه اشتیاق کربلاعشق یعنی شوق پروازی بزرگدر هجوم زخم‌های بی‌صداعشق یعنی قصه عباس و آبدر " طلاییه " غروب آفتابعشق یعنی چشم‌ها غرق سکوتدر درون سینه، اما انقلابعشق یعنی آسمان غرق خوندر شلمچه گریه‌گریه.... تا جنون





عشق یعنی در سکوت یک نگاهنغمه انا الیه راجعونعشق یعنی در فنا نابود شدندر میان تشنگان ساقی شدنعشق یعنی در ره دهلاویهغرق اشک چشم، مشتاقی شدنعشق یعنی حرمت یک استخوانیادگار از قامت یک نوجوانآنکه با خون شریفش رسم کردبر زمین، جغرافیای آسمان


شهیدحاج محمدابراهیم همت
فرمانده تیپ محمدرسول الله (ص)
محل شهادت :جزیره مجنون - عملیات خیبر
تاریخ شهادت : 16 اسفند 1362





عملیات خیبر :
رمز عملیات: یا رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله)
وسعت منطقه عملیات: 1180 كیلومتر مربع
هدف عملیات: تصرف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هورالهویزه
نیروهای عمل ‌كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی ایران

خدایا مرا همتی کن عطاکه با چشم همت بجویم تو را



منبع :
بر گرفته از وبلاگ ولایت تا شهادت
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض لبخند بزن دلاور !

لبخند بزن دلاور !

گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود.





در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:

1-لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و


سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)
3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
4 - مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه نوشته)
6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه و شوخی نبود.)
7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع است .
من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)


8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)
9- مرگ بر صدام موجی
10- لبخندهای شما را خریداریم .
11- مرگ بر هزاردام این که صدام است.
12- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)





13- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)
14- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم)
15- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه).
16- نامه رسان صدام (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
17- نزدیک نشوید شخصی است وضو و نماز را باطل می کند. (دمپایی نوشته)
18- نمی تونی لطفا مزاحم نشو (لباس نوشته


خطاب به گلوله)
19- نه خسته دلاور
20- ورود افراد متفرقه (منظور پرنده های آهنین توپ و خمپاره) ممنوع
21- ورود ترکش از پشت ممنوع ، مرد آن باشد که از روبرو بیاید
22- نیش زدن انواع عقرب و رتیل ممنوع (چادر نوشته)
23- ورود شیطان ممنوع (تابلو نوشته ای با زغال)
24- وای به روزی که بسیج بسیج بشه



منبع :
برگرفته از کتاب فرهنگ جبهه

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض به شمار روزهای عاشورایی عمرم، میدان مین فتح کرده ‏‏ام!

به شمار روزهای عاشورایی عمرم، میدان مین فتح کرده ‏‏ام!

بر امیدی زنده‏ام ، ورنه که راطاقت آن هجر بی ‏پایان بود؟
من بسیجی ‏ام !
نسبتم با یک واسطه به شقایق می ‏رسد و با پنج واسطه به فجر ، به فلق! شانزده بهار عمرم را دیده ‏اند و به شمار روزهای ، عاشورایی عمرم ، میدان مین فتح کرده ‏‏ام!
به عد ه تیرهای زهر آگین تن ذوالجناح ، تانک شکار کرده ‏ام!





سال ‏هاست که در تب و تابی می ‏سوزم و دم بر نمی‏آورم. و تمنای دل را پاسخی نمی ‏شناسم.
در هر پگا ه با دل زمزمه می‏کنم که امروز، روز وصل بود و چون شامگاهان می‏رسد سر بر خاک می‏ نهم و دل در گرو افلاک و آرزوی وصل مرا از میان سنگر تا نهانخانه عرش به بال نیاز می برد. آری ، کربلا برایم تقدس یافته است ؛ بسیار فراتر از حیاط تنگ و محصور حیاتم.
در پس هر عملیات و از پی پاکسازی هر میدان مین و پیش از هر شیبخون، سر سودایی من، مستانه به کنجی پناه می‏ برد و در اشتیاق دیدار و حرم می ‏گرید و می ‏سوزد و می ‏گدازد...


درست در زمانی که احساس می‏کنم با شش گوشه وجودم در آن سرزمین مطهر جاری گشته ‏ام، خود را در هاله ‏ای از درد و سوز فراق می‏ یابم، هر چند قلبم هماره در آن آستان، مسجود است ، لیک شیفته عطر و نور آن تربت و بارگا ه مقدسم.
در پس هر عملیات و از پی پاکسازی هر میدان مین و پیش از هر شیبخون، سر سودایی من، مستانه به کنجی پناه می‏ برد و در اشتیاق دیدار و حرم می ‏گرید و می ‏سوزد و می ‏گدازد...





روح مشتاقم پیک نظر را بر افق روانه می ‏کند و من در تداوم ریسمان منور نگاهم در آن دور دست‏ها می‏بینم گنبدی آفتابی را که قد علم کرده است ؛ به روشنی پیشانی امام.
تنها نشانم از کربلا همان چهره عاشورایی است که یک بار در پی والفجری، در جماران به نظاره روح او نشستم و حاصل سراسر عمرم هم همین هجرست که بی ‏شک شکوه ‏اش را در کنار کوثر بر رسول‏الله (ص) خواهم برد، همین هجران کربلا...
من هماره بسیجی خواهم ماند و جانم را بر این اعتقاد گرو خواهم گذ ارد و فدا خواهم کرد و به معشوق خواهم رسید.


نویسنده :
علی شریعتی از کرج
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض معجزه ي به دنيا آمدن شهيد همت

معجزه ي به دنيا آمدن شهيد همت

جاده ، طولاني و ناهموار بود. تا چشم کار مي‏کرد ، بيابان بود و جاده‏اي که انگار انتها نداشت. اتوبوس کهنه و فرسوده، زوزه ‏کشان پيچ‏ و خم جاده را طي مي‏کرد. هوا گرم و دم کرده بود. گاهي گرد و خاک جاده در داخل ماشين مي ‏پيچيد و پيرمردها و پيرزن‏ها به سرفه مي‏افتادند. اتوبوس دائم داخل چاله‏هاي جاده مي‏افتاد و چرت مسافرها را پاره مي‏کرد .





اما در چهره مسافرها اثري از کوفتگي و خستگي راه ديده نمي‏شد. انتظاري خوش آيند در چهره تک تک مسافرها موج مي ‏زد. اگر اين راه طولاني روزها و شب‏ هاي زيادي هم طول مي‏کشيد، باز هم چشمان مسافرها مشتاقانه دور دست جاده را مي‏کاويد. اتوبوس به سمت کربلا مي‏رفت. همه مسافرها ي زائر مرقد


مقدس امام حسين (عليه ‏السلام)، ايراني بودند. بيش از يک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسير ناهمواري را طي مي‏ کرد. ديگر راهي تا مقصد نما نده بود.
مرد و زني دور از نگا ه ‏هاي دلسوزانه مسافرها يي که زيرچشمي آنها را زير نظر داشتند، با هم حرف مي‏ زدند. درد در چهره زن موج مي ‏زد و مرد سعي مي‏ کرد او را آرام کند؛ اما حال زن لحظه به لحظه بد تر مي‏شد. زن، باردار بود. خستگي راه و ناهمواري جاده و هواي گرم و دم کرده داخل ماشين، حالش را دگرگون کرده بود. اما در آن موقعيت، کسي کاري از دستش بر نمي‏آمد.
پيش از غروب آفتاب، اتوبوس بالاخره به نزديکي دروازه کربلا رسيد. چشمان زن سياهي مي ‏رفت و همسرش سخت ‏نگران و مضطرب بود. با رسيدن به مقصد ، مرد با عجله در يکي از محله ‏هاي اطراف حرم خانه ‏اي اجاره کرد و زن در آنجا بستري شد؛ اما مدام درد بود و پريشاني و افسردگي.
اتوبوس به سمت کربلا مي‏رفت. همه مسافرها ي زائر مرقد مقدس امام حسين (عليه ‏السلام)، ايراني بودند. بيش از يک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسير ناهمواري را طي مي‏ کرد.


مدتي گذشت. حال زن بدتر شد. مرد با اصرار او را به دکتر برد. دکتر بعد از معاينه، سري تکان داد و گفت: « متاسفم! به احتمال زياد بچه شما در شکم مادر مرده است. علت آن هم بدي راه و تکان خوردن زياد ماشين بوده است.»
دکتر مقداري قرص و آمپول داد و آنها با نااميدي به خانه برگشتند. ضعف و کسالت به اوج رسيده بود. صحبت‏هاي دکتر هر دو را پريشان خاطر کرده بود. زن به فکر حرف‏هايي بود که اطرافيانش قبل از سفر به او زده بودند و مانع از آمدنش شده بودند؛ اما او عاشقانه همه خطرها را به جان خريده بود.





مرد، همسرش را دلداري داد. زن به گريه افتاد. گريه کرد و کمي سبک شد. شب جمعه بود. زن، مردش را صدا زد و گفت: « علي اکبر! دلم عجيب هواي حرم آقا اباعبدالله را کرده است.»
- با اين حالت چه طوري مي ‏خواهي به حرم بروي؟
- مي ‏خواهم بروم.


- مي‏ ترسم حالت‏ بدتر شود.
زن به گريه افتاد و گفت: «هزار فرسنگ راه آمده‏ام، اين همه سختي کشيده‏ام تا به اينجا رسيده‏ام، حالا اگر قرار باشد بچه ‏ام را از دست بدهم، مردن و زنده بودنم چه اهميتي دارد.»
مرد، ماشيني کرايه کرد و همسرش را با هر سختي بود، به حرم رساند. زن با دلي شکسته و محزون، مرقد سيدالشهدا (عليه‏السلام) را زيارت کرد؛ به ضريح چنگ زد؛ اشک ريخت و با آقا ابا عبدالله (عليه‏السلام) راز و نياز کرد. در گوشه‏اي نشست. دعا خواند و آقا را صدا زد.
- آقا جان! به خدا من از مردن نمي‏ ترسم. فقط نگران اين بچه هستم. اگر بلايي به سرش بيايد، من نمي‏دانم جواب خدا را چه بدهم. قبل از آمدن به اين سفر، همه گفتند که نيايم. گفتند که راه سخت است. گفتند که براي بچه ضرر دارد. گفتند که ممکن است بلايي سر خودت و بچه‏ ات بيايد؛ اما من به خاطر زيارت شما، رنج راه را به جان خريدم و آمدم. حالا مي‏ترسم. نکند بلايي سربچه آمده باشد. من شفاي بچه‏ ام را از شما مي‏خواهم. با دوا و دکتر کاري ندارم...»
مدتي بعد از بازگشت آنها به ايران، در روز دوازدهم فروردين سال 1333بچه در شهر قمشه، به دنيا آمد. نامش را محمد ابراهيم گذاشتند. او پسري زيبا، آرام و معصوم بود که قبل از به دنيا آمدن، کربلا را زيارت کرده بود!


کم‏ کم چشمان اشک آلود زن پرخواب شد. پلک‏ هايش روي هم افتاد و به خواب رفت. در خواب، بانوي بلند بالا و باوقاري را ديد که لباس عربي زيبايي به تن داشت. چهره‏اش نوراني و پاکيزه بود و در حالي که نوزادي را در دستانش گرفته بود، به سوي زن آمد. نوزاد را آرام به زن داد و فرمود: « بيا بچه ‏ات را بگير!»
زن، بچه را گرفت. همه وجودش سرشار از شادي و نور شد. لحظاتي بعد، از خواب پريد. دست‏هايش هنوز به آسمان بلند بود. حالت عجيبي داشت. انگار تمام آن همه غم و اندوه و درد، يکباره از او دور شده بود. زن، ماجراي خويش را براي همسرش تعريف کرد.





آن شب، آنها مسير برگشت به خانه را پياده طي کردند. احساس سلامتي و تندرستي وجود زن را انباشته بود. قلبش گواهي مي ‏داد که فرزند ش صحيح و سالم است. روز بعد، آنها دوباره پيش دکتر رفتند. دکتر بعد از معاينه، متعجب و شگفت زده گفت: «خداي بزرگ! بچه زنده است. اين يک معجزه است!»


مدتي بعد از بازگشت آنها به ايران، در روز دوازدهم فروردين سال 1333بچه در شهر قمشه، به دنيا آمد. نامش را محمد ابراهيم گذاشتند. او پسري زيبا، آرام و معصوم بود که قبل از به دنيا آمدن، کربلا را زيارت کرده بود! محمد ابراهيم همت، سومين چراغ خانه ‏شان بود.



منبع :
بر گرفته از کتاب شهيد همت

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 03-04-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کجایند مردان بی ادعا...

کجایند مردان بی ادعا...

سرودی است خونبار این سرگذشتسرودن زمردی که از سرگذشتز همت که تا با خدا عهد بستهمه عهدهای دگر را شکست ز همت که در جبهه پرمی‌کشیدگه حمله چون رعد سر می‌رسید . . .
تابناک در مطلبی به نقل از شهید همت آورده است: ما در صحنه‌های جنگ، در لحظات زیادی از امدادهای غیبی برخوردار بودیم.
در عملیات «روح الله» در جبهه «نوسود»، یک شب پیش از عملیات در تاریخ دهم تیرماه 1360 یکی از برادرهای رزمنده ما، آن شب در عالم خواب دید که امام[خمینی] به خواب او آمده و می‌فرماید: حمله کنید، آقا امام زمان(عج) پیشاپیش شماست!





این برادر صبح که بیدار شد، خطاب به برادران دیگر گفت: امام به خواب او آمده و چنین مطالبی را فرموده‌اند. همه برادرها تجهیزات بستند و آمدند به من گفتند: ما در همین روشنایی روز حرکت می‌کنیم تا برویم با عراقی‌ها بجنگیم، چرا که امام(ره) چنین فرموده‌اند.
من با اصرار، آنان را قانع کردم که حمله را در شب انجام بدهند. در شب عملیات، نیروهای اسلام به رغم تعداد کم، چنان حمله‌ای بر دو گردان عراق بردند که شاید در تاریخ جنگ‌های جهان بی‌سابقه باشد و پیروز شدند.





یک افسر عراقی که او را اسیر گرفتیم می‌گفت: به نظر من، شما دست‌كم با دو گردان به ما حمله کردید. وقتی با اصرار زیاد او را قانع کردیم که نیروهای ما کمتر از یک گردان بوده، آن افسر عراقی به گریه افتاد و گفت: وقتی در آغاز حمله، شما داشتید الله اکبر می‌گفتید، تمام کوه‌ها داشتند با شما تکبیر می‌گفتند! ما فکر کردیم که تمام کوهها از نیروهای شما پر شده، این بود که آمدیم و تسلیم شدیم!
فرازی از سخنان شهید همت _ مرداد 1361
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 11:01 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها