بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-01-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت هفتم)

تنها مسجد آبادی

قسمت 7 :

راوی : حجت الاسلام محمد رضا رضایی
سال ها پیش، آن وقت ها که هنوز شانزده، هفده سال بیشتر نداشتم، یک روز توی زمین های کشاورزی سخت مشغول کار بود . من داشتم به راه خودم می رفتم . درباره خلوص، و نیت پاک او، چیزهای زیاد شنیده بودم.1 می دانستم اهل آبادی هم دوستش دارند. مثلاً وقتی از سربازی برگشت، استقبال گرمی ازش کردند . یا روز ازدواجش ، همه سنگ تمام گذاشته بودند.





اینها را خبر داشتم ، ولی تا حالا از نزدیک پیش نیامده بود باهاش حرف بزنم . عجیب هم دوست داشتم همچنین فرصتی دست بدهد. شاید برای همین بود که آن روز وقتی صدام زد ، کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم! برام دست بلند کرد و با اشاره گفت: بیا.
نفهمیدم چطور خودم را رساندم بهش. سلام کرد. جوابش را با دستپاچگی دادم . بیلش را گذاشت کنار. انگار وقت استراحتش بود. همان جا با هم نشستیم. هزار جور سوال توی ذهنم درست شده بود. با خودم می گفتم : معلوم نیست چه کارم داره؟ بالاخره شروع کرد به حرف زدن، چه حرف هایی ! از دین و از پایبندی به دین گفت ، و از مبارزه و از انقلابی بودن حرف زد ، تا اینکه رسید به نصحیت کردن من . با آن سن جوانی اش ، مثل یک پدر مهربان و دلسوز می گفت که مواظب چه چیزهایی باید باشم، چه کارهایی را باید انجام بدهم و چه کارهایی را، حتی دور و برش هم نروم . این لطف او تنها شامل حال من نمی شد ، هر کدام از اهل آبادی که زمینه ای داشتند، همین صحبت ها را براشان پیش می کشید.
ازش خداحافظی کردم و رفتم ، در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتر از قبل شده بود.


آن روز به قدری با حال و با صفا حرف می زد که اصلاً گذشت زمان را حس نمی کردم ، وقتی حرف هاش تمام شد و به خودم آمدم ، تازه فهمیدم یکی ، دو ساعت است که آن جا نشسته ام.
صحبتش که تمام شد ، دوباره بیلش را برداشت و شروع کرد به کار.
دوست داشتم بیشتر از اینها پیشش بمانم ، فکر این که مزاحم باشم ، نگذاشت. ازش خداحافظی کردم و رفتم ، در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتر از قبل شده بود.
پاورقی :
1- و البته از این اخلاص و پاکی ، چیزهای زیادی هم دیده بودم ؛ مثلاً او همیشه نمازش را تو مسجد آبادی می خواند ، با وجود اینکه نه پیش نمازی داشتیم و نه نماز جماعتی ؛ بارها خودم او را در مسجد می دیدم که تک و تنها نماز می خواند و حتی یادم می آید گاهی که مخفیانه نگاهش می کردم ، بی اختیار از شور و حال او گریه ام می گرفت.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-01-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت هشتم)

کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت هشتم)

سفر به زاهدان ( خاطرات شهید برونسی )


قسمت 8 :


راوی : سید کاظم حسینی
سالهای پنجاه و سه ، پنجاه و چهار بود . آن روزها تازه با عبدالحسین آشنا شده بودم . اول دوستی مان ، فهمیدم تو خط مبارزه است. کم کم دست مرا هم گرفت و کشید به کار . مدتی بعد با چهره های سرشناس انقلاب آشنا شدم . زیاد می رفتیم پای صحبت شان . گاهی تو برنامه های عملی هم روی من حساب باز می کرد. یک روز آمد پیشم . گفت: می خوام برم مسافرت ، می آی ؟
پرسیدم : کجا ؟
گفت: زهدان .





یقین داشتم منظورش از مسافرت ، تفریح و گردش نیست. می دانستم باز هم کاری پیش آمده . پرسیدم : ان شاء الله مأموریته دیگه ، آره؟
خونسرد گفت: نه ، همین جوری یک مسافرت دوستانه می خوایم


بریم ، برای گردش.
توی لو ندادن اسرار، حسابی قرص و محکم بود. این طور وقت ها زیاد پیله اش نمی شدم که ته و توی کار را در بیاورم. گفتم: بریم ، حرفی نیست.
نگاه دقیقی به صورتم کرد . لبخندی زد و گفت: ریشت رو خوب کوتاه کن و سبیل ها رو هم بگذار بلند باشه.
گفتم : به چشم.
گفت: پس بار و بندیلیت رو ببند ، می آم دنبالت.
خداحافظی کرد و رفت. چند ساعت بعد برگشت. یک دبه روغن دستش گرفته بود. پرسیدم : آینو می خوای چه کار؟
گفت: همین جوری گرفتم ، شاید لازم بشه.

با هم رفتیم خانه ی یکی از روحانی ها که آن زمان نماینده دریافت وجوهات حضرت امام بود توی استان خراسان . من بیرون خانه منتظرش ایستادم . خودش رفت تو . چند دقیقه بعد آمد. گفت : بریم.

رفتیم ترمینال . سوار یکی از اتوبوس های زاهدان شدیم و راه افتادیم .

وقتی رسیدیم زاهدان ، تو اولین مسافرخانه اتاق گرفتیم . هنوز درست و حسابی جا به جا نشده بودیم که دبه روغن را برداشت و گفت: کار نداری؟
با تعجب پرسیدم : کجا؟
گفت: می رم جایی ، زود برمی گردم.

ساواک حریفش نمی شد. یک بار که گرفته بودنش، دندان هاش را یکی یکی شکسته بودند ، هزار بلای دیگر هم سرش در آورده بودند ، ولی یک کلمه هم نتوانسته بودند ازش حرف بیرون بکشند.


ساکت شد کمی فکر کرد و ادامه داد: یک موقعی هم اگه دیر شد ، دلواپس نشی ها.
گفتم : نمی خوای بگی کجا می ری ، با اون دبه روغنت؟
محکم و مطمئن گفت: نه.
راه افتاد طرف در اتاق ، گفتم : اقلا یه کمی می موندی خستگی راه از تنت در می رفت.
گفت : زیاد خسته نیستم.
دم در برگشت طرفم . گفت : یادت باشه سید جان؛ هر چی هم که دیر کردم، دلواپسی نشی؛ یعنی یک وقت شهربانی یا جای دیگه ای نری ها.
خداحافظی کرد و رفت.

درست دو روز بعد برگشت! دبه روغن هم همراش نبود. توی این مدت چی کشیدم ، بماند. هنوز از گرد راه نرسیده بود ، گفت: بار و بندیل رو ببند که بریم.
گفتم: بریم؟ به همین راحتی!
گفت: آره دیگه ، بریم .
به کنایه گفتم : عجب گردشی کردیم!
می دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است. گفتم : موضوع چی بود آقای برونسی؟ به منم بگو. نگفت. هر چه بیشتر اصرار کردم ، کمتر چیزی دستگیرم شد. آخرش گفتم : یعنی دیگه به ما اطمینان نداری. گفت: اگه اطمینان نداشتم، نمی آوردمت.
گفتم: پس چرا نمی گی کجا بودی؟ گفت: فعلاً مصلحت نیست.
ساکم را بستم. دنبالش راه افتادم طرف ترمینال. آن جا بلیط مشهد گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم. توی راه باز پیله اش شدم ؛ هر چی تلاش کردم تا ته و توی کار را در بیاورم ، فایده ای نداشت ؛ چیزی نگفت که نگفت.
*****


تا قبل از پیروزی انقلاب ، چند بار دیگر هم راجع به آن قضیه سوال کردم ، لام تا کام حرفی نزد. توی سرّ نگه داشتن کارش یک بود؛ نمی خواست بگوید، نمی گفت. حتی ساواک حریفش نمی شد. یک بار که گرفته بودنش، دندان هاش را یکی یکی شکسته بودند ، هزار بلای دیگر هم سرش در آورده بودند ، ولی یک کلمه هم نتوانسته بودند ازش حرف بیرون بکشند.


بالاخره انقلاب پیروز شد. چند وقت بعد ، سپاه توی خیابان احمد آباد یک مرکز زد ، به نام مرکز خواهران . برونسی هم شد مسوول دژبانی آن جا ؛ تمام آن مرکز و نگهبانی اش را سپرده بودند به او.
یک روز رفتم دیدنش . اتفاقاً ساعت استراحتش بود. توی اتاقش نشسته بود و انگار انتظار مرا می کشید. سلام و احوالپرسی کردم و نشستم کنارش . هنوز کنجکاو آن جریان بودم ، همان مسافرت زاهدان. بهش گفتم : حالا که دیگه آبها از آسیاب افتاده ؛ بگو اون قضیه چی بود؟
گرفت چه می گویم. خندید و با دست زد رو شانه ام . گفت: ها ، حالا چون دیگه خطری نداره ، برات می گم.
گفت: اون وقت ها می دونی که حاج آقای خامنه ای تبعید شده بودن به یکی از روستاهای ایرانشهر، من اون موقع یک نامه داشتم برای ایشون که باید می رسوندم دست خودشون.
کنجکاوی ام بیشتر شد. گفتم : دادن یک نامه که دو روز طول نمی کشه!
گفت : درست می گی ، ولی کار دیگه ای هم پیش اومد.
پرسیدم: چه کاری؟
گفت: نامه رو که دادم خدمت آقا ، بین اندرونی و اتاق ملاقات رو نشونم دادن و گفتن ساواک از همین جا رفت و آمد ما رو کنترل می کنه. هر کی هم می آد پهلوی ما ، با دوربین هایی که دارن ، می بینن؛ اگر شما بتونی کاری بکنی که این کنترل رو نداشته باشن ، خیلی خوب می شه.
گفت: نامه رو که دادم خدمت آقا ، بین اندرونی و اتاق ملاقات رو نشونم دادن و گفتن ساواک از همین جا رفت و آمد ما رو کنترل می کنه. هر کی هم می آد پهلوی ما ، با دوربین هایی که دارن ، می بینن؛ اگر شما بتونی کاری بکنی که این کنترل رو نداشته باشن ، خیلی خوب می شه.


فهمیدم منظور آقا اینه که جلو دید ساواکی ها رو با کشیدن یک دیوار بگیرم. منم سریع دست به کار شدم؛ آجر ریختم و دم و تشکیلات دیگه رو هم جور کردم و اون جا رو دیوار کشیدم . برای همین ، برگشتنم دو روز طول کشید.
با خنده گفتم : پس اون دبه روغن رو هم برای آقا می خواستی؟
گفت: بله دیگه .
پرسیدم: ساواکی ها بهت گیر ندادن.
گفت: اتفاقاً وقت اومدن ، آقا هم احتمال می دادن که منو بگیرن . بهشون گفتم: من این جا که اومدم سرم چفیه بسته بودم ، فکر نکنم بشناسن ؛ ولی آقا راضی نشدن ، منو از مسیر دیگه ای خارج کردن که گیر نیفتم.
آتش کنجکاوی ام سرد شده بود. حرف های عبدالحسین سند مطمئنی بود برای قرص و محکم بودن او، و برای اثبات راز دار بودنش.*

پی نوشت :
* مقام معظم رهبری در عید نوروز سال 1375 به خانه شهید بزرگوار حاج عبدالحسین برونسی می روند و در دیداری که با خانواده ایشان داشته اند، همین خاطره را تعریف می کنند.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری

ویرایش توسط رزیتا : 04-09-2010 در ساعت 02:55 PM
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-09-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت نهم)

کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت نهم)


شهید برونسی و تعهد به کار



قسمت 9 :


سرمازده :
حجت الاسلام محمد رضا رضایی
پنجاه متر زمین داشتم تو کوی طلّاب . سندش مشاع بود، ولی نمی گذاشتند بسازم . علناً می گفتند: باید حق حساب بدی تا کارت راه بیفته.
از یک طرف به این کار راضی نمی شدم ، از طرفی هم خانه را باید حتماً می ساختم ، ولی آنها نمی گذاشتند. سردی هوا و زمستان هم مشکلم را بیشتر می کرد.



بالاخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم . رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را بهش گفتم . گفت : یک بنای دیگه هم می گم بیاد ، خودتم کمک می کنی ان شاء الله یک شبه کلکش رو می کنیم .
فکر نمی کردم به این زودی قبول کند، آن هم تو هوای سرد زمستان.


شب نشده ، مصالح را ردیف کردیم . بعد از نماز مغرب ، با یکی دیگر آمد. سه تایی دست به کار شدیم.
بهتر و محکم تر از همه او کار می کرد. خستگی انگار سرش نمی شد. به طرز کارش آشنا بودم. می دانستم برای معاش زن و بچه اش مثل مجاهد در راه خدا عرق می ریزد و زحمت می کشد . توی گرم ترین روزهای تابستان هم بنایی اش تعطیل نمی شد.
شب از نیمه گذشته بود. من همین طور به اصطلاح ملات درست می کردم و می بردم. بخار سفید نفس هام تند و تند از دهانم می آمد بیرون. انگشت های دست و پام انگار مال خودم نبود. گوش ها و نوک بینی ام هم بدجوری یخ زده بود.
یک بار گرم کار، چشمم افتاد به آن بنای دیگر. به نظرم آمد دارد تلو تلو می خورد. یک هو مثل کنده خشک درختی که از زمین کنده شود، افتاد زمین! دویدم طرفش. عبدالحسین هم آمد. شاید برای دلداری من ، گفت: چیزی نیست ، از سرما زده شده.
شروع کرد به ماساژ دادن بدنش ، من هم کمکش. چند دقیقه بعد به حال آمد. کم کم نشست روی زمین. وقتی به خودش آمد، بلند شد. ناراحت و عصبی گفت من که دیگه نمی کشم ، خداحافظ !
رفت ؛ پشت سرش را هم نگاه نکرد. نگاه نگرانم را دوختم به صورت عبدالحسین. اگر او هم کار را نیمه تمام ول می کرد، من حسابی توی درد سر می افتادم . لبخندی زد دست گذاشت روی شانه ام . گفت: ناراحت نباش ، به امید خدا خودم کاراون رو هم می کنم... .
هر خانه ای که می ساخت ، انگار برای خودش می ساخت. یعنی اصلاً این براش یک عقیده بود ، عقیده ای که با همه وجود بهش عمل می کرد. کارش کار بود، خانه ای هم که می ساخت ، واقعاً خانه بود. کمتر کارگری باهاش دوام می آورد. همیشه می گفت : نانی که من می خورم باید حلال باشه.
می گفت: روز قیامت ، من باید از صاحبکار طلبکار باشم ، نه او از من. برای همین هم زودتر از همه می آمد سر کار، دیرتر از همه هم می رفت : حسابی هم از کارگرها کار می کشید.
آن شب تا نزدیک سحر بکوب کار کرد. دیگر رمقی نداشتم . عبدالحسین ولی مثل کسی که سرحال باشد، داشت می خندید . از خنده اش ، خنده ام گرفت حالا دیگر خیالم راحت شده بود.
آب دهان هُد هُد :
سید کاظم حسینی
سه ، چهار سالی مانده بود به پیروزی انقلاب . آن وقت ها یک مغازه داشتم. عبدالحسین از طریق رفت و آمد به همان جا ، مرا با انقلاب و انقلاب ها آشنا کرده بود. توی خیلی از کارها و برنامه ها دست ما را می گرفت و به قول معروف ، ما هم به فیضی می رسیدیم . یک بار آمد که : امروز می خوام درست و حسابی ازت کار بکشم ، سید.




فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است. با خنده گفتم : ما که تا حالا پا بودیم ، امروز هم پا هستیم.
لبخندی زد و گفت: مشکل بتونی امروز بند بیاری.
مطمئن گفتم : امتحانش مجانیه.
دست گذاشت رو بدنه ترازو. نیم تنه اش را کمی جلو کشید گفت: پس یک دست لباس کهنه بردار که راه بیفتیم.
پرسیدم: لباس کهنه برای چی؟!
خندید گفت: اگر پا هستی، دیگه چون و چرا نباید بکنی.


کار خودش بنایی بود. حدس زدم مرا هم می خواهد ببرد بنایی. به هر حال زیاد اهمیت ندادم . یک دست لباس کهنه ردیف کردم. در مغازه را بستم و همراهش راه افتادم.
حدسم درست بود؛ کار بنایی تو خانه یکی از علمای معروف ، از همان هایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمی گذاشت. آستین ها را زدم بالا و پا به پاش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم. همان اول کار بریدم. ولی به هر جان کندنی که بود، دو، سه ساعتی کشیدم. بعدش یک دفعه سر جام نشستم. خسته و بی حال گفتم : من که دیگه نمی تونم.
خوب می دانست که من اهل بنایی و این طور کارهای سنگین نبوده ام. شاید رو همین حساب زیاد سخت نگرفت. حتی وقتی لباس ها را عوض کردم و می خواستم بزنم بیرون، با خنده و با خوشرویی بدرقه ام کرد.
فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت: لباس کارت رو بردار که بریم. یک آن ماندم چه بگویم. ولی بعد به شوخی و جدی گفتم : دستم به دامنت ! راستش من بنیه این جور کارها رو ندارم.
خندید گفت: بیا بریم ، امروز زاد بهت کار سخت نمی دم.
یک ذره هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهده کار هم بر نمی آمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاراندن سرم. گفت: مُس مُس کردن و سرخاروندن فایده ای نداره، برو لباس بردار که بریم.
جدی و محکم حرف می زد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را رک و راست بگویم. گفتم: آقای برونسی من اگر بیام ، کم کار می کنم؛ این طوری ، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره ، هم اینکه دست و پای تو رو هم تنگ می کنم.
خنده از لبش رفت. اخم هاش را کشید به هم و برام مثال آن هدهد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود، همان آتش که با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) درست کرده بودند. خیلی قشنگ و منطقی ، این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره.
ساکت شد. من سراپا گوش شده بودم و داشتم مثل همیشه از حرف هاش لذت می بردم. پی حرفش را گرفت و گفت : در واقع علما الان دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت می کنن، و خدمت و کار ما برای اون ها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام هست.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-09-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت دهم)



کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت دهم)


حکم اعدام شهید برونسی ( 1 )



قسمت 10 :

معصوم سبک خیز :
خیلی محتاط بود. رعایت همه چیز را می کرد. هر وقت می خواست نوار گوش بدهد، با چند تا از دوست های روحانی اش می آمد؛ نوارهای حساسی بود از فرمایشات امام . ما اجاره نشین بودیم و زیرزمین خانه دستمان، صاحبخانه خودش طبقه بالا می نشست. عبدالحسین و رفقاش می رفتند تو اتاق عقبی. به من می گفت: هر کی در زد، سریع خبر بدی که ضبط رو خاموش کنیم.




اول ها که زیاد تو جریان کار نبودم، می پرسیدم: چرا؟
می گفت: این نوارها رو از هر کی بگیرن، مجازات داره، می برنش زندان.
گاهی وقت ها هم که اعلامیه جدیدی از امام می رسید، با همان طلبه ها می رفت توی اتاق. تا می توانستند، از اعلامیه رونویسی می کردند. شبانه هم عبدالحسین می رفت این طرف و آن طرف پخششان می کرد. خیلی کم می خوابید، همان کمش هم ساعت مشخصی نداشت.
هیچ وقت بدون غسل شهادت پا از خانه


بیرون نمی گذاشت. بنایی هم که می خواست برود، با غسل شهادت می رفت. می گفت: این جوری اگه اتفاقی هم بمیرم، ان شاء الله اجر شهید رو دارم.
روزها کار و شب ها، هم درس می خواند 1 هم این که شدید توی جریان انقلاب زحمت می کشید.
یک شب یادم هست با همان طلبه ها آمد خانه. چند تا نوار همراش بود. گفت: مال امامه، تازه از پاریش اومده.
طبق معمول رفتند توی اتاق و نشستند پای ضبط، کارشان تا ساعت یازده طول کشید. هنوز داشتند نوار گوش می دادند. لامپ سر در حیاط روشن بود. زن صاحب خانه باهامان قرار و مدار گذاشته بود که هر شب ساعت ده، آن لامپ را خاموش کنیم. زن عصبانی و بی ملاحظه ای بود. دلم شور این را می زد که سر و صداش در نیاید.
توی حیاط را می پاییدم که یک هو سر و کله اش پیدا شد. راست رفت طرف کنتور برق. نه برد و نه آورد، فیزو را زد بالا! زود هم آمد دم زیرزمین و بنای غرغر کردن را گذاشت. گفت: شما می خواین تا صبح بشینین و هر جور نواری رو گوش کنین؟!
صداش بلند بود و نخراشیده. عبدالحسین رسید. گفت: مگه ما مزاحمتی داریم براتون، حاج خانم؟
سرش را انداخته بود پایین و توی صورت او نگاه نمی کرد. زن صاحب خانه گفت: چه مزاحمتی از این بدتر؟!
فکر کردم شاید منظورش روشنایی لامپ سر در حیاط است. رفتم بیرون.
گفتم: عیبی نداره ما فیوز رو می زنیم بالا و این لامپ رو خاموش می کنیم.
خواستم بروم پای کنتور، نگذاشت. یک دفعه گفت: ما دیگه طاقت این کارهای شما رو نداریم.
گفتم: کدوم کارها؟!
گفت: همین که شما با شاه گرفتین.
بند دلم انگار پاره شد. نمی دانم از کجا فهمیده بود موضوع را. عبدالحسین به ام گفت: بیا پایین.
رفتیم تو. در را بستیم و دیگر چیزی نگفتیم.
صبح که می خواست برود، وسایل کارش را برنداشت. پرسیدم: مگه نمی خوای بری سر کار؟
گفت: نه، می خوام برم یک خونه پیدا کنم، این جا دیگه جای ما نیست.
ظهر برگشت. پرسیدم: چی شد؟ خونه پیدا کردی؟
گفت: آره.
گفتم: جتش چه جوریه؟
گفت: یک زیرزمینه، تو کوی طلّاب.
بعد از ظهر با وسایل مان رفتیم خانه جدید. وقتی زیرزمین را دیدم، کم مانده بود از ترس جیغ بکشم! با یک دنیا حیرت گفتم: این دیگه چه جور جاییه عبدالحسین ؟!
لبخند محبت آمیزی زد. گفت: این خونه مال یک طلبه است، قرار شده موقتی توی زیرزمینش بشینیم تا من ان شاء الله فکر یک جایی رو بردارم برای خودمون.




تاریکی اش ترسم را بیشتر می کرد. داشت گریه ام می گرفت. گفتم: اگه گریه رو بزنی، می آد این جا زندگی کنه؟!
گفت: زیاد سخت نگیر، حالا برای زندگی موقت که اشکالی نداره.
عاقبت، توی همان زیرزمین تاریک و ترسناک مشغول زندگی شدیم.
چند روز بعد، همان طرف ها چهل متر زمین خرید. آستین ها را زد بالا و با چند تا طلبه شروع کرد به ساختن خانه.
شب و روز کار کردند. خیلی زود دور زمین را دیوار کشیدند و رویش را هم پوشیدند. خانه


هنوز آجری و خاکی بود که اسباب و اثاثیه را کشیدم و رفتیم آن جا. چند شب دیگر هم کار کرد تا قابل زندگی شد. خانه اش حسابی کوچک بود. یک اتاق بیشتر نداشت. وسطش پرده زدیم. شب که می شد، این طرف چادر ما بودیم و آن طرف، او و رفقای طلبه اش.
کم کم کارهاش گسترده تر شد. بیشتر از قبل هم اعلامیه پخش می کرد و می چسباند به در و دیوار. حتی پول داد به یکی، از زاهدان براش یک کلت آوردند. ازش پرسیدم: اینو می خوای چه کار؟
گفت: یک وقت می بینی کار مبارزه به این چیزهام کشید. اون موقع دستمون نباید خالی باشه.
وقتی می رفت برای پخش اعلامیه، می گفت: اگه یک وقتی مامورای شاه اومدن در خونه، فقط بگو: شوهوم بناست و می ره سر کار، از هیچ چیز دیگه هم خبر ندارم.
یک شب که رفت برای پخش اعلامیه، برنگشت. یک آن آرام نداشتم. تا صبح شود، چند بار رفتم دم در و توی کوچه را نگاه کردم. خبری نبود که نبود. هر چه بیشتر می گذشت. مطمئن تر می شدم که گیر افتاده. از وحشی بودن ساواکی ها چیزهایی شنیده بودم. همین اضطرابم را بیشتر می کرد.
صبح جریان را به دوست هاش خبر دادم. گفتند: می ریم دنبالش، ان شاء الله که پیداش می کنیم.
آن روز چیزی دستگیرشان نشد. روزهای بعد هم گشتیم، خبری نشد. کم کم داشتم ناامید می شدم که یک روز، یک هو پیدایش شد!
حدسمان درست بود: ساواک گرفته بودش. چند روز بعد، درست یادم نیست چطور شد که آزادش کرده بودند.
پاورقی ها:
1- شهید برونسی مدت 5 سال در کنار کار و زندگی، دروس حوزوی را هم تحصیل کرد.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 04-09-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت یازدهم)


کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت یازدهم)


شهید برونسی اعدام نشد ( 2 )



قسمت 11 :


حکم اعدام شهید برونسی 1 :

پیام تازه ای از حضرت امام رسیده بود ؛ از مردم خواسته بودند بریزند توی خیابان ها و علیه رژیم تظاهرات کنند .
عبدالحسین کارش تو کوچه چهنو بود . خانه غیاثی نامی را تعمیر می کرد. آن روز سر کار نرفت. ظاهراً خبر داشت قرار است تظاهرات بشود. غسل شهادت کرد و سر از پا نشاخته، داشت آماده رفتن می شد .




نوارهای امام و رساله و چند تا کتاب دیگر را جمع کرد یک جا. بهم گفت : اگه یک وقت دیدی من دیر کردم ، اینا همه رو رد کنی . خداحافظی کرد و رفت .
مردم ریخته بودند توی حرم امام رضا (سلام الله علیه) ، و ضد رژیم شعار می دادند . تا ظهر خبرهای بدی می رسید . می گفتند : مأمور های وحشی شاه ، قصابی راه انداختن! حتی توی حرم هم تیراندازی کردن ، خیلی ها شهید شدن و خیلی ها رو هم گرفتن .
حالا، هم حرص و جوش او را می زدم ، هم حرص و جوش کتاب و نوارها را. یکی، دو روز گذشت و ازش خبری نشد . بیشتر از این نمی شد معطل بمانم . دست به کار شدم. رساله حضرت امام را بردم خانه برادرش . او یکی از موزائیک های توی حیاط


را در آورد . زیرش را خالی کرد . رساله را گذاشت آن جا و روش را پوشاند و مثل اولش کرد .
برگشتم خانه. مانده بودم نوارها و کتاب ها را چه کار کنم. یاد یکی از همسایه ها افتادم. پسرش پیش عبدالحسین شاگردی می کرد . با خودم گفتم: توکل بر خدا می برمشون همون جا، ان شاء الله که قبول می کنه.
به خلاف انتظارم با روی باز استقبال کردند . هر چه بود، گرفتند و گفتند: ما اینا رو قایم می کنیم ، خاطرت جمع باشه .
هفت ، هشت روزی گذشت. باز هم خبری نشد . توی این مدت ، تک و توکی از آن به اصطلاح شاه دوست ها ، حسابی اذیتمان می کردند و زجر می دادند . بعضی وقت ها می آمدند و خاطر جمع می گفتند : اعدامش کردن ، جنازه اش رو هم دیگه نمی بینین ، مگه کسی می تونه با شاه در بیفته؟!
هفت ، هشت روزی گذشت. باز هم خبری نشد . توی این مدت ، تک و توکی از آن به اصطلاح شاه دوست ها ، حسابی اذیتمان می کردند و زجر می دادند . بعضی وقت ها می آمدند و خاطر جمع می گفتند : اعدامش کردن ، جنازه اش رو هم دیگه نمی بینین ، مگه کسی می تونه با شاه در بیفته؟!


بالاخره روز دهم یکی آمد در خانه. گفت: اوستا عبدالحسین زنده است .
باور کردنش مشکل بود . با شک و دودلی پرسیدم : کجاست ؟
گفت: تو زندان وکیل آباده اگه می خوای آزاد بشه ، یا باید صد هزار تومان پول ببری ، یا یک سند خونه.
چهره ام گرفته تر شد . نه آن قدر پول داشتیم ، و نه خانه سند داشت .
مرد رفت. من ماندم و هزار جور فکر و خیال . خدا خدا می کردم راهی پیدا شود . با خودم می گفتم : پیش کی برم که این قدر پول به من بده یا یک سند خونه ؟
رو هر کی انگشت می گذاشتم ، آخرش فکرم می خورد به بن بست . تازه اگر کسی هم راضی می شد به این کار ، مشکل بود بیاید زندان . تله بودن، گیر افتادن و هزار فکر دیگر نمی گذاشت .
توی چنین مخمصه ای ، یک روز در خانه به صدا در آمد . چادرم را سر کشیدم . روم را محکم گرفتم و رفتم بیرون . مرد غریبه ای بود . خودش را کشاند کنار و دستپاچه گفت: سلام .




آهسته جوابش را دادم . گفت : ببخشین خانم ، من غیاثی هستم ، اوستا عبدالحسین تو خونه ی ما کار می کردن .
نفس راحتی کشیدم . ادامه داد : می خواستم ببینم برای چی این چند روزه نیومدن سرکار ؟
بغض گلوم را گرفت . از زور ناراحتی می خواست گریه ام بگیرد . جریان را دست و پا شکسته براش تعریف کردم. گفت: شما هیچ ناراحت نباشین ، خونه من سند داره ، خودم امروز می رم به امید خدا آزادش می کنم .


خدا حافظی کرد و زود رفت. از خوشحالی زیاد ، کم مانده بود سکته کنم . دعا می کردم هر چه زودتر ، صحیح و سالم برگردد .
نزدیک ظهر ، سر و صدایی توی کوچه بلند شد . دختر کوچکم را بغل کردم و سریع رفتم بیرون. بقال سر کوچه ، یک جعبه شیرینی دستش گرفته بود . با خنده و خوشحالی داشت بین این و آن تقسیم می کرد. رفتم جلوتر . لا به لای جمعیت چشمم افتاد به عبدالحسین . بر جا خشکم زد ! چند لحظه مات و مبهوت ماندم ؛ این همون عبدالحسین چند روز پیشه !
قیافه اش خیلی مسن تر از قبل نشان می داد . صورتش شکسته شده بود و دهانش انگار کوچکتر شده بود . همسایه ها پشت سر هم صلوات می فرستادند و خوشحالی می کردند . او ولی گرفته بود و لام تا کام حرف نمی زد . از بین مردم آهسته آهسته آمد و یک راست رفت خانه . پشت سرش رفتم تو . گفت: در و ببند .
در را بستم . آمدم رو به روش ایستادم . گویی به اندازه چند سال پیر شده بود . دهانش را باز کرد که حرف بزند ، دیدم بعضی از دندان هاش نیست ! گفت: چیه ؟
خوشحال شدین که شیرینی می دین ؟
عبدالحسین می خندید و از وحشیگری ساواک حرف می زد، من آرام گریه می کردم . بیشتر دندان هاش را شکسته بودند .


گفتم : من شیرینی نگرفتم .
آهی از ته دل کشید . گفت : ای کاش شهید می شدم !
گفت و رفت توی اطاق . چند تا از فامیل ها هم آمده بودند . با آنها فقط سلام و علیکی کرد و رفت حمام .
آن روز تا شب هر چه پرسیدم : چه بلایی سرت آوردن ؛ چیزی نگفت . کم کم حالش بهتر شد . شب ، باز رفقای طلبه اش آمدند . آن طرف پرده با هم نشستند به صحبت . لابه لای حرف هاش، اسم یک سروان را برد و گفت: اسلحه رو گذاشت پشت گردنم . دست و پام رو هم بسته بودن . یکی شون اومد جلوم . همه اش سیلی می زد و می گفت: پدر سوخته بگو اونایی که باهات بودن ، کجا هستن ؟
می گفتم : کسی با من نبوده .
رو کرد به همون سروان و گفت: نگاه کن ، پدر سوخته این همه کتک می خوره ، رنگش هم عوض نمی شه !
آخرش هم کفرش در اومد . شروع کرد به مشت زدن. یعنی می زد به قصد این که دندون هام رو بشکنه .
عبدالحسین می خندید و از وحشیگری ساواک حرف می زد، من آرام گریه می کردم . بیشتر دندان هاش را شکسته بودند 2. شکنجه های بدتر از این هم کرده بودنش 3 ر وحیه اش ولی قویتر شده بود ، و مصمم تر از قبل می خواست به مبارزه اش ادامه بدهد .
*****
آن روز باز تظاهرات شده بود . می گفتند : مردم حسابی جلو ی مأمورهای شاه دراومدن .




عبدالحسین هم توی تظاهرات بود . ظهر شد ، نیامد . تا شب هم خبری نشد . دیگر زیاد حرص و جوش نداشتم، حتی زندان رفتنش برام طبیعی شده بود . شب همان طلبه ها آمدند خانه. خاطر جمع شدم که باز گرفتنش. یکی شان پرسید : توی خونه سیمان دارین ؟
گفتم : آره .
جاش را نشان دادم . یک کیسه سیمان آوردند . اعلامیه های جدید امام را که تو خانه ما بود، با رساله گذاشتند


زیر پله ها. روش را هم با دقت سیمان کردند . کارشان که تمام شد ، بهم گفتند : نوارها و اون چند تا کتاب هم با شما ، ببرین پیش همون همسایه تون که اون دفعه برده بودین .
صبح زود ، همه را ریختم توی یک ساک. رفتم دم خانه شان. به زنش گفتم : آقای برونسی رو دوباره گرفتن .
جور خاصی گفت: خوب ؟
به ساک اشاره کردم . گفتم : نوار و کتابه ، می خوام دوباره زحمت بکشین و این جا قایمشون کنین .
من و منی کرد . گفت : حاج خانم راستش من دیگه جرات نمی کنم .
یک آن ماتم برد . زود ادامه داد : یعنی شوهرم نیست و منم اجازه این کارو ندارم .
زیاد معطل نشدم . خداحافظی کردم و برگشتم خانه. مانده بودم چکارشان کنم . آخرش گفتم: توکل بر خدا همین جا قایمشون می کنم ، عبدالحسین که دیگه عشق شهادت داره ، اگه اینا رو پیدا کردن ، اون به آرزوش می رسه .
چند تا قالی داشتیم . بعضی از نوارها را گذاشتم لای یکی شان. چند تایی از نوارها حساس بودند . سر یکی از متکاها را باز کردم. نوارها را گذاشتم لای پنبه ها و سر متکا را دوباره دوختم . کتاب ها را هم بردم زیر زمین . گذاشتمشان توی چراغ خوراک پزی و توی یک قابلمه .
لحظه هایی که حکم اعدام را می دیدم. از ته دل خدا را شکر می کردم که امام از پاریس برگشتند و انقلاب پیروز شد، و گرنه چند روز بعدش ، عبدالحسین را اعدام می کردند .


حالا منتظر آمدن ساواکی ها بودم. تو اتاق نشستم. حسن و مهدی و حسین و دختر کوچکم را دور خودم جمع کردم.
یک هو سر و کله نحسشان پیدا شد . از در و دیوار ریختند توی خانه. حسن هفت، هشت سال بیشتر نداشت. همان جا زبانش بند آمد.4 دو ، سه تا شان با کفش آمدند داخل اتاق. به خودم تکانی دادم . یکی شان که اسلحه دستش بود، گرفت طرفم و داد زد : از جات تکون نخور! همون جا که هستی ، بشین .
توی آن لحظه ها گویی خدا راهنمایی ام کرد . نشان همان متکا را داشتم. زود برداشتم و گذاشتمش روی پاهام ، دخترم را هم خواباندم روش .
آنها شروع کردند به گشتن خانه. گاهی زیر چشمی قالی ها را نگاه می کردم . کافی بود یکی شان را برگردانند و نوارها را پیدا کنند. متوسل شده بودم به آقا امام زمان (سلام الله علیه). آقا هم چشم آنها را گویی کور کرده بودند . انگار نه انگار که ما توی خانه قالی داریم . طرفش هم نرفتند !
هر چه بیشتر گشتند ، کمتر چیزی گیرشان آمد . آخرش هم دست از پا درازتر، گورشان را گم کردند و رفتند پی کارشان .
*****
باز هم آقای غیاثی رفت و سند گذاشت و آزادش کرد. با آقای رضایی 5 و دو ، سه تا دیگر از طلبه ها آمد خانه. اول از همه سراغ نوارها را گرفت . گفتم: لای قالی رو بدین بالا .




داد بالا . وقتی نوارها را دیدند ، همه شان مات و مبهوت ماندند . با تعجب گفت: یعنی ساواکی ها اینا رو ندیدن ؟!
گفتم: اگه می دیدن که می بردن و شما هم الان به آرزوت رسیده بودی . خندید . سراغ نوارهای حساس را گرفت. گفتم : خود تون پیدا کنید .
کمی گشتند و چیزی دستگیرشان نشد. گفت: اذیتمون نکن حاج خانم ، بگو نوارها کجاست، می خوایم گوش بدیم .



متکا را آوردم . سرش را باز کردم. نوارها را که دیدند ، گفتند: یعنی اینا همین جور اومدن و این نوارها رو ندیدن ؟!
گفتم : تازه قسمت مهمش تو زیرزمینه .
وقتی کتاب ها را توی قابلمه و چراغ خوراک پزی دیدند ، از تعجب مانده بودند چه کار کنند .
چند روز بعد از آزاد شدن عبدالحسین ، امام از پاریس آمدند . 22 بهمن هم که انقلاب پیروز شد .
همان روزها با آقای غیاثی رفت دنبال سند خانه او. سند را رد کرده بودند تهران. با هم رفتند آن جا. وقتی برگشتند ، سند را آورده بودند . چند تا برگه دیگر هم دست عبدالحسین بود. خندید و آنها را داد دستم . پرسیدم : چیه؟
همان طور که می خندید ، گفت : حکم اعدام منه.
چشم هایم گرد شد . سند را که با پرونده عبدالحسین فرستاده بودند تهران، دادگاه حکم اعدام داده بود . به حساب آنها ، پرونده ی او پرونده سنگینی بوده .
لحظه هایی که حکم اعدام را می دیدم. از ته دل خدا را شکر می کردم که امام از پاریس برگشتند و انقلاب پیروز شد، و گرنه چند روز بعدش ، عبدالحسین را اعدام می کردند .
پاورقی ها:
1- زندانی در شهر مشهد که معروف است به زندان بالا .
2- به همین خاطر، او مجبور شد که دندان مصنوعی بگذارد .
3- این شکنجه ها، شکنجه هایی بود که زبان از گفتنش شرم دارد و قلم از نوشتنش عاجز است !
4- فرزندم حسن از همان واقعه به بعد ، به شدت دچار لکنت زبان شد که بعدها با توسل پدرش، و به لطف امام ابوالحسن الرضا (سلام الله علیه)، این لکنت زبان تا حد زیادی رفع گردید . از همان وقت، خودم هم مبتلا به یک بیماری شدم که مدت ها گریبانم را گرفته بود .
5- حجت الاسلام محمدرضا رضایی که اکنون در قم هستند .
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری

ویرایش توسط رزیتا : 04-09-2010 در ساعت 03:07 PM
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 04-09-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت دوازدهم)



کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت دوازدهم)


حربه ی کومله برای به دام انداختن رزمندگان


قسمت 12 :

قرعه کشی :

سید کاظم حسینی :
جریان خلق کُرد و حمله به شهر پاوه تازه پیش آمده بود . همان روزها اولین نیروها را می خواستند اعزام کنند کردستان ، از مشهد .
تو بچه های عملیات سپاه ، شور و هیجان دیگری بود . شادی و خوشحالی توی نگاه همه موج می زد. هیچ کس صحبت از ماندن نمی کرد. همه بدون استثناء حرف از رفتن می زدند . هرکس را نگاه می کردی ، روی لبش خنده بود.

ناراحتی ها از وقتی شروع شد که رستمی 1 آمد پیش بچه ها و گفت: متاسفانه ما بیست و پنج نفر بیشتر سهمیه نداریم .
یک آن حال و هوای بچه ها، از این رو به آن رو شد. حالا تو هر نگاهی غم و تردید موج می زد. اینکه داوطلب ها بخواهند بروند ، حرفش را هم نمی شد زد ؛ همه می خواستند بروند . قرار شد بچه ها خودشان با هم به توافق برسند و بیست و پنج نفر را معرفی کنند . این هم به جایی نرسید . بالاخره آقای رستمی گفت : ما خودمون بیست و پنج نفر رو انتخاب می کنیم ، یعنی برای اینکه حق کسی ضایع نشه ، قرعه کشی می کنیم .
شروع کردند به نوشتن اسم بچه ها. من گوشه سالن ، کنار عبدالحسین نشسته بودم . دیگر قید رفتن را زدم . از بین آن همه ، اسم من بخواهد در بیابد ، احتمالش خیلی ضعیف بود . یک دفعه شنیدن صدای گریه ای مرا به خود آورد ، زود برگشتم طرف عبدالحسین . صورتش خیس اشک بود! چشم هام گرد شد . پرسیدم : گریه برای چی؟!
همان طور که آهسته گریه می کرد ، گفت: می ترسم اسم من در نیاد و از توفیق جنگیدن با ضد انقلاب محروم بشم .
دست و پام را گم کردم . آن همه عشق و اخلاص ، آدم را گیج می کرد. به هر زحمتی بود ، به حرف آمدم و گفتم : بالاخره اصل کار نیته . باید نیت انسان درست باشه ، خدا خودش که شاهد قضیه هست.
گفت : توی قیامت وقتی بدریون رو صدا می زنن ، دیگه شامل اونایی که توی جنگ بدر نبودن ، نمی شه . فقط اونایی می رن جلو که توی جنگ بدر شرکت کردن و علیه کفار و منافقین بدتر از کفار ، شمشیر زدن.


گفت : خدا شاهد قضیه هست، درست ؛ الاعمال بالنّیات، درست ؛ ولی اینکه خداوند به آدم توفیق بده توی همچین کاری باشه ، خودش یک چیز دیگه است.
آهسته گریه می کرد و آهسته حرف می زد. از جنگ بدر گفت و ادامه داد : تا تاریخ هست و تا این دنیا هست ، اونایی که توی جنگ بدر بودن ، با اونایی که نبودن ، فرق دارن. چه بسا بعضی ها دوست داشتن تو جنگ باشن ، ولی توفیق پیدا نکردن . حالا تو اون لحظه مدینه نبودن ، یا مریض بودن ، یا تب شدید داشتن ، یا هر چی که بوده ؛ نمی خواستن خلاف دستور پیغمبر (صلی الله علیه واله وسلم) عمل کنن .
ساکت شد به صورتم نگاه کرد. با سوز دل گفت : توی قیامت وقتی بدریون رو صدا می زنن ، دیگه شامل اونایی که توی جنگ بدر نبودن ، نمی شه . فقط اونایی می رن جلو که توی جنگ بدر شرکت کردن و علیه کفار و منافقین بدتر از کفار ، شمشیر زدن .

با آن بینش و با آن سطح فکر ، حق هم داشت گریه کند ، به حال خودم افسوس می خوردم .
وقتی همه ی اسم ها را نوشتند ، قرعه کشی شروع شد اسم او و بیست و چهار نفر دیگر در آمد. من هم جزو آن هایی بودم که توفیق پیدا نکردند!
*****
سی و چهار ، پنج روز بعد برگشتند. با بقیه بچه های عملیات رفتیم پیشواز. اول بنا نبود عمومی باشد . کم کم مردم جریان را فهمیدند. خیابان تهران هر لحظه شلوغ تر می شد و رفتن ما مشکل تر. به هر زحمتی بود. رسیدیم صحن امام . دیگر جای سوزن انداختن نبود . یک دفعه دیدم عبدالحسین رفت توی جایگاه سخنرانی . کلاه آهنی هنوز سرش بود. از این بند حمایل ها هم سر شانه انداخته بود ، با لباس سبز سپاه ، بچه های صدا و سیما هم آمده بودند برای فیلم برداری ، شروع کرد به صحبت .
حرف هاش بیشتر از قرآن بود و احادیث . همان ها را ، خیلی مسلط ، ربط می داد به جریان کردستان. مردم عجیب خیره اش شده بودند. هر چه بیشتر حرف می زد ، آدم را بیشتر جذب می کرد .
گروه های ضدانقلاب در کردستان ، از راه های مختلفی می خواستند در صف آهنین رزمندگان اسلام نفوذ کنند. از جمله این راه ها ، یکی همین بود که دختران زیبا را برای رسیدن به مقاصد پلید شان ، این گونه در یوغ می کشید ند.


اوضاع کردستان را خوب جا انداخت . از خیانت بعضی ها پرده برداشت و آخر کار ، مردم را تشویق کرد به رفتن کردستان و جنگیدن با ضد انقلاب و قطع کردن ریشه ی فتنه.
تقریباً بیست دقیقه طول کشید صحبتش . جالبی اش این جا بود که آقای هاشمی نژاد و چند تا دیگر از علما هم بین جمعیت بودند.

حربه :

حجت الاسلام محمدرضا رضایی :
یک روز ، خاطره ای از کردستان برام تعریف کرد . گفت : تو سنندج ، سر پست نگهبانی ایستاده بودم . هوای اطراف را درست و حسابی داشتم . یک دفعه دیدم از رو به رو سر و کله یک دختر کُرد پیدا شد . داشت راست می آمد طرف من . روسری سرش نبود . وضع افتضاحی داشت . محلش نگذاشتم تا شاید راهش را بکشد و برود . نرفت . برعکس آمد نزدیک تر . بهش نگاه نمی کردم ، شش دانگ حواسم ولی جمع بود که دست از پا خطا نکند. با تمام وجود دوست داشتم هر چی زودتر گورش را گم کند .




چند لحظه گذشت. هنوز ایستاده بود . یک آن نگاش کردم . صورتش غرق آرایش بود . انگار انتظارهمین لحظه را می کشید ، بهم چشمک زد و بعد هم لبخند ! صورتم را برگرداندم این طرف . غریدم : برود دنبال کارت.
نرفت ! کارش را بلد بود . یک بار دیگر حرفم را تکرار کردم . باز هم نرفت ! این بار سریع گلن گدن را کشیدم . بهش چشم غره رفتم . داد زدم : برو گمشو ، و گرنه سوراخ سوراخت می کنم !
رنگ از صورتش پرید. یک هو برگشت و پا گذاشت به فرار. 2


فرشته واقعی :

معصومه سبک خیز :
هر وقت آن عکس را می بینم ، یاد خاطره شیرینی می افتم ؛ مثل یک پدر مهربان ، دست هاش را انداخته دور گردن دو تا پسر بچه ی کُرد. با یکی شان دارد صحبت می کند. دور و برشان یک گله گوسفند است. سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود. خاطره اش را خود عبدالحسین برام تعریف کرد :
شب اولی که پسر بچه ها را دیدم ، زیاد به شان حساس نشدم . برام عجیب بود ، ولی زیاد مشکوک نبود. بقیه بچه ها هم تعجب کرده بودند ؛ دو تا چوپان کوچولو ، این موقع شب کجا می رن؟!
پا پیچشان نشدیم . کمی بعد شبحی ازشان ، توی تاریکی پیدا بود و کمی بعد ، شبح هم ناپدید شد.
شب بعد ، دوباره آمدند : دو تا پسر بچه ، با یک گله گوسفند ؛ و از همان راهی که دیشب آمده بودند! این بار به شک افتادیم . یکی گفت : باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.
نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندها. چیزی که نباید ببینم ، دیدم ؛ نارنجک!
زیر شکم هر کدام از گوسفندها، یک نارنجک بسته بودند ، ماهرانه و با دقت.


سابقه ی کومله ها را داشتیم ؛ پیر و جوان و زن و بچه براشان فرقی نمی کرد. همه را می کشیدند به نوکری خودشان ، اکثراً هم با ترساندن و با زور و فشار.
به قول معروف ، پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو. جلوشان را گرفتم . دقیق و موشکافانه نگاشان کردم . چیز مشکوکی به نظرم نرسید . متوجه گوسفندها شدم . حرکتشان کمی غیر طبیعی بود.
یک هو فکری مثل برق از ذهنم گذشت . نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندها. چیزی که نباید ببینم ، دیدم ؛ نارنجک !
زیر شکم هر کدام از گوسفندها، یک نارنجک بسته بودند ، ماهرانه و با دقت. دو تا بچه انگار میخ شده بودند به زمین . می گفتی که چشم هاشان می خواهد از کاسه بزند بیرون . اگر می خواستم از دست کسی عصبانی بشوم ، از دست ضد انقلاب بود ؛ آن اصل کاری ها. به شان گفتم : نترسید ، ما با شما کاری نداری




نارنجک ها را ضبط کردیم . آن ها را تا صبح نگه داشتیم . صبح مثل اینکه بخواهم بچه های خودم را نصیحت کنم ، دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن . یک ذره هم انتظار همچین برخوردی را نداشتند.
دست آخر که ازشان تعهد گرفتم ، گفتم: شما آزادین ، می تونین برین.


مات و مبهوت نگام می کردند . باورشان نمی شد . وقتی فهمیدند حرفم راست است ، خداحافظی کردند و آهسته آهسته دور شدند. هر چند قدم که می رفتند ، پشت سرشان را نگاه می کردند. معلوم بود هنوز گیج و منگ هستند. حق هم داشتند ؛ غول های عجیب و غریبی که کومله ها از بچه های سپاه توی ذهن آن ها ساخته بودند ، با چیزی که آن ها دیدند ، زمین تا آسمان فرق می کرد.
پاورقی ها:
1- فرمانده وقت سپاه مشهد که به فیض عظیم شهادت نایل آمد؛ از اخلاص و پاکی او ، خاطرات فراوانی در اذهان همرزمانش به یادگار مانده است.

2- گروه های ضدانقلاب در کردستان، از راه های مختلفی می خواستند در صف آهنین رزمندگان اسلام نفوذ کنند. از جمله این راه ها، یکی همین بود که دختران زیبا را برای رسیدن به مقاصد پلید شان، این گونه در یوغ می کشیدند.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-02-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت سیزدهم)

کتاب خاک های نرم کوشک (قسمت سیزدهم)

خانه ی استثنایی یک شهید

قسمت 13 :


معصومه سبک خیز :
سپاه که کم کم شکل گرفت ، عبدالحسسن دیگر وقت سر خاراندن هم پیدا نمی کرد. بیست و چهار ساعت سپاه بود ، بیست و چهار ساعت خانه. خیلی وقت ها هم دائماً سپاه بود. اول ها حقوق نمی گرفت. بعد هم که به اصطلاح حقوق بگیر شد ، حقوقش جواب خرج و مخارجمان را نمی داد. برای همین ، کار بنایی هم قبول می کرد. اکثراً شب ها می رفت سرکار.




آن وقت ها خانه ما طلاب 1 بود. جان به جانش می کردی ، چهل متر بیشتر نمی شد. چند دفعه بهش گفته بودم : این خونه برای ما دست و پاش خیلی تنگه ، ما الان پنج تا بچه داریم ، باید کم کم فکر جای دیگه ای باشیم .
هیچ وقت ولی مجال فکر کردنش هم پیش نمی آمد ، تا چه برسد که بخواهد جای


دیگری دست و پا کند. اول ، چشم امیدم به آینده بود ، ولی وقتی جنگ شروع شد ، از او قطع امید کردم . دیگر نمی شد ازش توقع داشت.
یک ماه رفت برای آموزش . خودم دست به کار شدم . خانه را فروختم و یک چهار راه بالاتر ، خانه بزرگتری خریدم . خاطره آن روز، شیرینی خاصی برام دارد ، همان روز که داشتیم اثاث کشی می کردیم ؛ یادم هست وسایل زیادی نداشتیم ، همان ها را با کمک بچه ها می گذاشتیم توی فرقون و می بردیم خانه جدید .یک بار وسط راه ، چشمم افتد به عبدالحسین . از نگاش معلوم بود تعجب کرده . آمد جلو. یک ماه ندیده بودمش . سلام و احوالپرسی که کردیم ، پرسید: کجا می رین؟!
چهار راه جلویی را نشان دادم . گفتم : اون جا یک خونه خریدم.
خندید گفت: حتماً بزرگتر از خونه قبلی هست؟
گفتم : آره.
چند روزی تو خانه جدید راحت بودیم . مشکل از وقتی شروع شد که باران آمد. توی اتاق نشسته بودیم یک دفعه احساس کردم سرم دارد خیس می شود. سقف را نگاه کردم ، ازش آب چکه می کرد !


باز خندید . گفت : از کجا می خواین پول بیارین؟
گفتم : هر کار باشه برای پولش می کنیم ، خدا کریمه.
چیزی نگفت. یقین داشتم از کاری که کردم ، ناراحت نمی شود. وقتی خانه جدید را دید ، خوشحال هم شد. خانه ، خشتی بود و کف حیاطش موزاییک نداشت. دیوار دورش هم گلی بود. با دقت همه جا را نگاه کرد. گفت: این برای بچه ها حرف نداره ، دست و پاش هم خیلی بازه.
کار اثاث کشی تمام شد. عبدالحسین ، زودتر از آن که فکرش را می کردم ، راهی جبهه شد.
چند روزی تو خانه جدید راحت بودیم . مشکل از وقتی شروع شد که باران آمد. توی اتاق نشسته بودیم یک دفعه احساس کردم سرم دارد خیس می شود. سقف را نگاه کردم ، ازش آب چکه می کرد! دست و پام را گم کردم . تا به خودم بیایم ، چند لحظه ای گذشت. زود رفتم یک ظرف آوردم و گذاشتم زیرش . فکر کردم دیگر تمام شد . یکهو: مامان از این جا هم داره آب می ریزه !
باران شدید تر می شد و آب چک های سقف هم بیشتر. اگر بگویم هر چه ظرف داشتیم ، گذاشتیم زیر سوراخ های سقف ، شاید دروغ نگفته باشم . تا باران بند بیاید ، حسابی اذیت شدیم . بعد از آن ، روز شماری می کردم که عبدالحسین بیاید ، مخصوصاً که چند بار دیگر هم باران آمد.




بالاخره برگشت . اما خودش نیامد . با تن زخمی و مجروح ، آوردنش . بیشتر ، پاهاش آسیب دیده بود . روز بعد ، غزالی و چند تا از بچه های سپاه آمدند عیادتش . اتفاقاً باران گرفت! دیگر خودم خودم را داشتم می خوردم . غزالی وقتی وضع را دید ، فکر کرد شاید از سقف همان اتاق آب چکه می کند. از بچه ها پرسید : اتاق پذیرایی تون کجاست ؟!
بهش نشان دادند. رفت و زود برگشت. آن جا هم کمی از اتاق های دیگر نداشت. شروع کردیم به آوردن ظرف ها. آنها هم


کمی بعد بلند شدند. خداحافظی کردند و رفتند .
یک ساعت طول نکشید که یکی شان برگشت. آمده بود دنبال آقای برونسی. گفتم: ایشون حالش خوب نیست، شما که می دونین.
گفت: ما خودمون با ماشین می بریمشون.
گفتم : حالا نمی شه یک وقت دیگه بیاین؟
گفت: نه ، آقای غزالی کار ضروری دارن ، سفارش کردن که حتماً حاجی رو ببریم اون جا.
وقتی از سپاه برگشت ، چهره اش توی هم بود. کنجکاوی ام گل کرد. دوست داشتم ته و توی قضیه را در بیاورم . چند دقیقه ای که گذشت ، پرسیدم: جریان چی بود؟ چه کارت داشتن؟
آهی از ته دل کشید و گفت : هیچی ، به من دستور داد دیگه نرم جبهه !
سری تکان داد . آهسته گفت : آره ، تا خونه رو درست نکنم ، حق ندارم برم جبهه !
پرسیدم : اون دیگه چی گفت؟
لبخند معنی داری زد. گفت اون می خواست بدونه که تو از این وضع زندگی کردن ناراحت نیستی ؟ منم بهش گفتم : نه ، زن من راضیه .
دوست داشتم بدانم بالاخره خانه درست می شود یا نه. گفتم : آخرش چی گفت؟
گفت : همون که گفتم ؛ تا خونه رو درست نکنم ، نمی تونم برم جبهه.
گفت : دستور دادن تا خونه رو درست نکنم نرم جبهه !


ساکت شد. انگار رفت توی فکر. کمی بعد گفت اگه از سپاه اومدن ، شما بگو وضع ما همین جوری خوبه ، بگو این خونه رو من خودم خریدم . دوست دارم همین جا باشم ، اصلاً هم خونه خوب نمی خوام.
با ناراحتی گفتم : برای چی این حرف ها رو بزنم؟!
ناراحت تر ازمن جواب داد : اینا می خوان به من پول بدن که خونه رو مدل حالا بسازم ، من هم نمی خوام این کارو بکنم .
دوست نداشتم بالای حرف او حرفی بزنم ، توی طول زندگی شناخته بودمش ؛ سعی می کرد هیچ وقت کاری خلاف رضای حق نکند.
وقتی از سپاه آمدند ، آوردشان توی خانه. یکی شان ساک دستش بود. همه که نشستند ، بازش کرد. چند بسته اسکناس درشت بیرون آورد. گذاشت جلو عبدالحسین . طپش قلبم تند شده بود. انتظار دیدن آن همه پول را نداشتم . نمی دانستم چه کار می کند. کمی خیره پول ها شد. از نگاهش می شد فهمید که یک تصمیم جدی گرفته است. یک دفعه بسته های اسکناس را جمع کرد. همه را دوباره ریخت توی ساک! نگاه بچه های سپاه هم مثل نگاه من بزرگ شده بود. محکم و جدی گفت : این پول مال بیت الماله، من یک سر سوزن هم راضی نیستم بچه هام بخوان با همچین پولی توی رفاه باشن .
گفتند: ولی ...!
محکم گفت: ولی نداره، بچه های من با همین وضع زندگی می کنن.
گفتند : جواب غزالی رو چی بدیم؟!
گفت : بهش بگین خودم یک فکری برای خونه بر می دارم.
هر چه اصرار کردند پول را قبول کند ، فایده نداشت که نداشت.
*****




چند روزی گذشت. حالش بهتر شده بود ، ولی اصلاً مساعد کار بنایی نبود. روزی که فهمیدم می خواهد یک طرف خانه را خراب کند ، باورم نشد . گفتم : حتماً دارین شوخی می کنین ؟
گفت: اتفاقاً تصمیمی که گرفتم ، خیلی هم جدیه.
گفتم : با این وضعی که شما داری، اسم بنایی رو هم نمی شه آورد!
گفت : ان شاء الله ، به یاری امان زمان (عج)، هم اسمش رو می آرم ، هم بهش عمل می کنم .


اصرار من ، اثری نداشت. از همان روز دست به کار شد. یک طرف خانه را خراب کرد. کم کم مصالح ریخت و با کمک چند نفر دیگر، دو تا اتاق ساخت.
دو، سه شب بعد ، باران شدیدی گرفت. بچه ها سرشان را گرفته بودند بالا، چشم از سقف بر نمی داشتند. من هم کمی از آنها نداشتم . مدتی بعد ، همه خاطر جمع شدیم ؛ حتی یک قطره هم آب نچکید. از همان اول هم می دانستم که مو لای درز کارهای او نمی رود. رو کردم بهش و گفتم : حالا که حالت خوب شده و فردا می خوای بری جبهه ، ولی ان شاء الله دفعه بعد که اومدی ، اون طرف دیگه خونه رو هم درست کن.
هنوز شیرینی زندگی در اتاق های جدید توی وجودم بود که یک هو سر و صدایی از داخل حیاط بلند شد. سریع دویدیم بیرون. از چیزی که دیدم ، کم مانده بود سکته کنم ؛ یک گوشه دیوار گلی حیاط ، ریخته بود! برگشتم به عبدالحسین نگاه کردم . خندید. گفت : ان شاء الله دفعه بعد که اومدم ، این دیوار گلی رو هم خراب می کنم و یک دیوار آجری می سازم.
گفتم : با اون پنج ، شش روزی که شما مرخصی می گیری ، هیچ کاری نمی شه کرد.
گفت : دفعه بعد ، بیست روز مرخصی می گیرم، خاطرت جمع باشه. صبح زود راهی جبهه شد.
نزدیک دو ماه گذشت. روزی که آمد ، بعد از سلام و احوالپرسی گفت : بیست روز مرخصی گرفتم که دیوار رو درست کنم.
خیلی زود شروع کرد. روز اول آجر ریخت ، روز بعد هم دور تا دور دیوار حیاط را خراب کرد. می خواست بقیه کار را شروع کند که یکی از بچه های سپاه آمد دنبالش . بهش گفت: بفرما تو .
هنوز شیرینی زندگی در اتاق های جدید توی وجودم بود که یک هو سر و صدایی از داخل حیاط بلند شد. سریع دویدیم بیرون. از چیزی که دیدم ، کم مانده بود سکته کنم ؛ یک گوشه دیوار گلی حیاط ، ریخته بود!


گفت : نه، اگه یک لحظه بیای بیرون ، بهتره.
رفت و زود آمد . خیره شد به چشمهام . گفت: کار مهمی پیش اومده ، باید برم. طبیعی و خونسرد گفتم : خب عیبی نداره ؛ برو، ولی زود برگرد. صداش مهربانتر شد ، گفت: توی شهر کارم ندارن.
گفتم : پس کجا ؟!
با احتیاط گفت : می خوام برم جبهه.
یک آن داغی صورتم را حس کردم . حسابی ناراحت شدم . توی کوچه که می آمدی، خانه ما به آن وضعش انگشت نما بود. به قول معروف ، شده بود نقل مجلس! دور و برم را نگاه کردم . گفتم : شما می خوای منو با چند تا بچه قد و نیم قد توی این خونه بی در و پیکر بگذاری و بری؟!
چیزی نگفت. گفتم : اقلاً همون دیوار درب و داغون خودش رو خراب نمی کردی.
طبق معمول این طور وقت ها، خندید. گفت: خودت رو ناراحت نکن ، بهت قول می دم که حتی یک گربه روی پشت بام این خونه نیاد .




صورتم گرفته تر شد و ناراحتی ام بیشتر. گفت : حالا دیوار حیاط خرابه که خراب باشه ، این که عیبی نداره.
دلم می خواست گریه کنم . گفتم : یعنی همین درسته که من توی این خونه بی در و پیکر باشم ، اونم با چند تا بچه کوچیک ؟
باز هم سعی کرد آرامم کند ، فایده نداشت. دلخوری ام هر لحظه بیشتر می شد. خنده از


لب هاش رفت. قیافه اش جدی شد. توی صداش ولی مهربانی موج می زد. گفت: نگاه کن ، من از همون اول بچگی ، و از همون اول جوانی که تو روستا بودم ، هیچ وقت نه روی پشت بام کسی رفتم ، نه از دیوار کسی بالا رفتم ، نه هم به زن و ناموس کسی نگاه کردم .
حرف های آخرش حواسم را جمع کرد. هر چند که ناراحت بودم ، ولی منتظر شنیدن بقیه اش شدم . ادامه داد: الان هم می گم که تو اگه با سر و روی باز هم بخوای بری بیرون ، اصلاً کسی طرفت نگاه نمی کنه. خیالت هم راحت باشه که هیچ جنبنده ای توی این خونه مزاحم شما نمی شه. چون من مزاحم کسی نشدم ؛ هیچ ناراحت نباش .
مطمئن و خاطر جمع حرف می زد. به خودم که آمدم ، از این رو به آن رو شده بودم ، حرف هاش مثل آب بود روی آتش . وقتی ساکش را بست و راه افتاد ، انگار انداره سر سوزن هم نگرانی نداشتم.
چند وقت بعد آمد. نگاش مهربانی همیشه را داشت. بچه ها را یکی یکی بغل می کرد و می بوسید. هنوز ننشسته بود که رو کرد به من . یک « خوب » کشیده و معنی داری گفت ، بعد پرسید: توی این چند وقته ، دزدی، چیزی اومد یا نه؟
گفتم : نه.
خندید . ادامه دادم : اثر اون حرفتون این قدر زیاد بود که ما با خیال راحت زندگی کردیم ، اگر بگی یک ذره هم دلم تکون خورده ، دروغ گفتی.
خدا رحمتش کند ؛ هنوز که هنوز است ، اثر آن حرفش توی دل من و بچه ها مانده . به قول خودش ، هیچ جنبنده ای مزاحم ما نشده است.
پی نوشت :
1 - نام یکی از محله های قدیمی مشهد
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:50 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها