بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > فرهنگ و تاریخ > تاریخ

تاریخ تمامی مباحث مربوط به تاریخ ایران و جهان در این تالار

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-01-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض زدید به خاک ریز !

زدید به خاک ریز !

تا به حال غصّه‌ دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان ‌های صدفی سفید فاصله ‌دارش از پس لبان خندانش دیده می‌شد . قرص روحیه بود ! نه در تنگنا ها و بدبیاری ‌ها کم می ‌آورد ، نه زیر آتش شدید و دیوانه ‌وار دشمن . یک تنه می ‌زد به قلب دشمن. به قول معروف، خطر پیشش احساسِ خطر می‌کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می‌رود، قاسم به باباش. هر دو بشّاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود :




- سلام ابراهیم. حالت چه ‌طوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
- سه تا، چه طور مگه؟
- هیچی! از امروز دو تا داری ؛ چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
- یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه کلّی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می‌بست و با شنونده کاری می‌کرد


که اصل ماجرا یادش برود.
هر چی بهش می‌گفتم که: آخر مرد مؤمن این چه‌طور خبر دادن است؟ نمی‌گویی یکهو طرف سکته می‌کند، یا حالش بد می شود؟
می گفت: دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!
- منظورم اینه که یک مقدمه چینی‌ای، چیزی...
- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چه‌طور؟
نه. این‌طوری نه. آهان فهمیدم. بهش می‌گویم: ببخشید شما تو همسایه‌ها‌تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه، می‌گویم: پس خوب شد. شما رکورددار محله شدید؛ چون بابات شهید شده!...

بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچک پای چپش خورده و کمی اوخ شده و كلّی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن، خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان، این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوتِ آبم.
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ‌طور نمی‌شد بهش حالی کرد که... بگذریم.
حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسّی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم، اما همه متفق‌القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده‌ای.
وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم. قاسم را کنار شیر آبِ منبع پیدا کردم. نشسته بود و در طشت کف آلود، به رخت چرک‌هایش چنگ می‌زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمک‌اش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: غلط نکنم لبخند گرگ بی‌طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟ جا خوردم.




- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می‌کنم تو علم غیب داری و حتی می‌دانی اسم گربه‌ی همسایه چیه؟
رفتیم و رخت‌ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: من نوکر بند کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می‌روم و خبرش را می‌رسانم. مطمئن باش نمی‌گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می‌دهی؟
- حالا چی هست؟



- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچّه‌ها باشد.
- بارک‌الله. خیلی خوبه! تا حالا همچین خبری نداده‌ام. خب الآن می‌گویم. اول می‌روم پسرش را صدا می‌زنم. بعد خیلی صمیمانه می‌گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!...
نه. این‌طوری نه. آهان فهمیدم. بهش می‌گویم: ببخشید شما تو همسایه‌ها‌تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه، می‌گویم: پس خوب شد. شما رکورددار محله شدید؛ چون بابات شهید شده!...
یا نه؛ می‌گویم: شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم: هیچی نترس‌ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد... یا نه...
دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی‌کرد.
- آهان بهش می‌گویم: ببخشید، پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره، می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید!
طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم.



بغض کردم و پرده‌ی اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! این‌که دیگه گریه نداره. اگر دلت می‌خواد، خودم بهت خبر بدم!
قه قه خندید. دستش را توی دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم‌کم خنده‌اش را خورد. بعد گفت:


چی شده؟
نفس تازه کردم و گفتم: می‌خواستم بپرسم پدرت جبهه‌است؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم‌کم حالش عادّی شد. تکه سنگی برداشت و پرت کرد توی رودخانه. موج درست شد. گفت: پس خیاط هم افتاد تو کوزه! صدایش رگه دار شده بود. گفت: اما این‌جا را زدید به خاک‌ریز. من مرخصی نمی‌روم. دست راستش بر سر من.
و آرام لبخند زد. چه دلِ بزرگی داشت این قاسم.


نویسنده:
داوود امیریان

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-01-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض جایگاه جهاد در پیروزی انقلاب

جایگاه جهاد در پیروزی انقلاب


روایت اول :
پیر و جوان، زن و مرد، از همه قشری به خیابان ها آمده بودند. همصدا با امامشان سقوط طاغوت را می خواستند و استقلال آزادی و جمهوری اسلامی را. خیلی ها که بیرون از مرزهای ایران به ایران آمده بودند از این همه اراده ، ایمان و شجاعت شگفت زده شده بودند. خیلی از مادرها بچه های شیرخواره شان را بغل داشتند و آمده بودند تظاهرات و مقابله با نیروهای مسلح شاه.




بعد از انقلاب هم جنگی شد که یک طرفش ایران بود و طرف دیگرش به ظاهر صدام و ارتش بعث عراق . اما اسناد خودشان نشان داد ما با چندین کشور می جنگیدیم که مهم ترینشان دو ابرقدرت آمریکا و شووری بود. اولین نتیجه ی هشت سال جنگ این بود که پس از سال ها در ایران جنگی شد و یک وجب هم از خاک ایران کم نشد. بزرگ تر از آن فرهنگ ایستادگی و جهاد و شهادت مردمی بود که بر کشور حاکم شد و هنوز هم حاکم است.




روایت دوم :
احمد بن بلا ، نخستین رییس جمهور الجزایر پس از استقلال و یکی از رهبران انقلاب الجزایر ، می گوید: «آنچه برای من در مورد انقلاب ایران مهم است این است که برای نخستین بار انقلابی با طرح فرهنگی تولد یافته است و قبل از هر چیز یک انقلاب فرهنگی است. انقلاب های بسیاری طی سال های اخیر در جهان روی داده است که در آن ها به تغییر رژیم بسنده شده است، بدون تغییر در اعماق فکری انسان ها. انقلاب اسلامی ایران روحیه ی انسان ها را از بن دگرگون کرد و حیثیت اسلامی را به آن ها بازگرداند. امروز آوای امام خمینی در دور افتاده ترین نقاط جهان به گوش می رسد.»(1)
امام خمینی مفهوم جدیدی از زندگی و مرگ را به انسان ها آموخت که یکی از برکاتش پیروزی انقلاب اسلامی بود.
امام خمینی مفهوم جدیدی از زندگی و مرگ را به انسان ها آموخت که یکی از برکاتش پیروزی انقلاب اسلامی بود.


پیوندی که مردم ایران با امام برقرار کرده بودند جدای از رابطه ی جنگ جو های زمان نادرشاه با نادر بود که از دیدن شجاعت و مهارتش در میدان جنگ به هیجان بیایند و خوب بجنگند. بسیاری از سال های مبارزه، امام در کنار انقلابی ها نبود و در تبعید بود. اما مردم عاشق اسلامی بودند که امام از آن برایشان گفته بود. امام زندگی را با عزت تعریف کرده بود و مرگ را با سعادت و شهادت. و مردم ایران، پیر و جوان و زن و مرد، به خیابان ها آمده بودند تا به زندگی با عزت برسند یا به شهادت و مرگی با سعادت .




مرگ اسرارآمیزترین لحظه ی زندگی انسان هاست؛ لحظه ی پایان زندگی. دین اسلام با تعریف شهادت معنای دیگری را از مرگ نشان می دهد و امام خمینی این تعریف را برای مردم جا انداخته بود که مرگ پایان زندگی نیست ؛ آغاز زندگی دیگری است و شهادت مرگی است که زندگی دیگر را سعادتمند و جاودانه می کند . امام خودش


هم ، پای حرفش ایستاده بود و مردم بارها دیده و شنیده بودند که او از مرگ نمی ترسد. همین بود که به خیابان ها آمدند و مقابل سربازان مسلح شاه ایستادند. حتی زن ها با بچه ی شیرخواره ی در بغل به راهپیمایی می آمدند.
دکتر فتحی شقاقی، دبیر کل شهید نهضت جهاد اسلامی فلسطین، می نویسد: «جهانیان مات و مبهوت نظاره گر بانوان ایرانی بودند که از شهرهای ایران به خیابان ها سرازیر می شدند و مشت های گره کرده ی خود را در برابر نظامیان داخلی، نفت خواران و انحصارطلبی های ابرقدرت ها بلند می کردند. منطق صدر اسلام دوباره ظاهر شده بود و رسانه های غربی انگشت به دهان مانده بودند. کامپیوترهای آمریکایی از سر ناتوانی درمانده شده اند که میان شهادت امام حسین(ع) در بیش از 1300 سال پیش و انقلاب ایران چه سری وجود دارد.»(2)
انقلابی پیروز شد که بزرگ ترین دست آوردش پیروزی و اثبات روش مبارزه اش بود؛ اثبات کارآمدی اسلام انقلابی. انقلاب نشان داد، می شود با دستان خالی، اما با ایمان و اراده پیروز شد. انقلاب نشان داد که مرگ پایان زندگی نیست و مرگ با عزت یا همان شهادت از زندگی ذلیلانه بهتر است و این ها از مکتب تشیع ریشه می گیرد و این نکته بسیاری از مسلمان ها را در بیرون از مرزهای ایران تحت تاثیر قرار داد.
دین اسلام با تعریف شهادت معنای دیگری را از مرگ نشان می دهد و امام خمینی این تعریف را برای مردم جا انداخته بود که مرگ پایان زندگی نیست ؛ آغاز زندگی دیگری است و شهادت مرگی است که زندگی دیگر را سعادتمند و جاودانه می کند .


دکتر منوچهر محمدی، کارشناس و نویسنده ی مطرح در حوزه ی انقلاب ها، می نویسد: «شاید مهم ترین سوالی که در اذهان مسلمین جهان وجود داشت، نحوه ی پیروزی انقلاب اسلامی بود و این که چه مؤلفه هایی در مکتب انقلاب و تاکتیک های به کار برده شده ی آن وجود داشت که ملتی با دست خالی بر رژیم تا دندان مسلح پهلوی فایق آمد. بر همین اساس مؤلفه های خاص انقلاب اسلامی برجستگی یافت و مساله ی الگو قرار دادن قیام عاشورای حسینی و مقایسه ی شاه با یزید و امام خمینی(ره) با امام حسین(ع)، عنصر شهادت، ویژگی های مشروعیت رهبران انقلاب به عنوان جانشین امام غایب، موضوع اجتهاد و تقلید، مکتب تشیع و اصل ولایت فقیه همه از مؤلفه هایی بود مختص مکتب تشیع و ایران که به خودی خود افکار مسلمانان، و به ویژه اندیشمندان جهان اسلام را به خود جلب نمود.»(3)
انقلاب اسلامی با روحیه ی جهادی رهبر انقلاب و مردم ایران به پیروزی رسید و در سال های پس از انقلاب هم باز این روحیه بود که مردم و انقلاب را سرِ پا نگه داشت.


روحیه ی جهاد و شهادت در جنگ




جنگ حادثه ای است که هم مرگ ها را زیاد می کند هم ویرانی ها و آوارگی ها را. و چه سخت است دوست داشتن جنگ. جنگ ها هیچ کجای دنیا دوست داشتنی نیستند. هیچ مردمی کشتن، آوارگی و ویرانی را دوست ندارند. اما اگر مردم ایران از خاطرات سال های جنگیدن و دفاع از کشور و انقلابشان به خوبی یاد می کنند، از ویرانی و کشتار و مرگ به نیکی یاد نمی کنند؛


از روحیه های دوست داشتنی ای یاد می کنند که در وجود بسیاری شکل گرفته بود. روحیه ی جهاد و شهادت، ایثار و مهربانی؛ آن هم در میدان سخت جنگ. از غرور ملی و دینی ای یاد می کنند که در سایه ی این روحیه ها حفظ شد. دست آوردی که در تاریخ ثبت شد.
سه روز بعد از آن که صدام در مجلس عراق و جلوی دوربین های تلویزیونی قرارداد الجزایر را پاره کرد، جنگ شروع شد. صدام گفته بود: «در برابر شما اعلام می کنم که ما قرارداد مارس 1975 را کاملا ملغی شده می دانیم و شورای فرماندهی انقلاب تصمیم خود را در این زمینه اتخاذ خواهد کرد. ما تصمیم تاریخی خود را برای اعاده ی حاکمیت کامل خود بر سرزمین و آب خود گرفته ایم و با قدرت هر چه تمام تر در برابر هر کس که این تصمیم قانونی را نادیده بگیرد می ایستیم. رژیم عراق تصمیم گرفته سرزمین های خود را با زور پس بگیرد.»(4) قرارداد الجزایر را صدام، خودش، با شاه ایران امضا کرده بود.
دوشنبه 31 شهریور 1359 ساعت 14:15 هواپیماهای عراقی به فرودگاه مهرآباد و پایگاه های هوایی بقیه ی شهرهای ایران حمله کردند. حمله ای که همه را یاد جنگ شش روزه ی اعراب و اسراییل و حمله ی اسراییلی ها به فرودگاه های مصر انداخت. اسراییل در آن حمله موفق شد قدرت هوایی مصر و بقیه ی کشورهای عربی را از کار بیندازد و نهایتا جنگ را شش روزه به نفع خود تمام کند؛ اما در شکست طرح عراق همین بس که فردای عملیات عراق نیروی هوایی ایران بیش از 140 سورتی پرواز بر فراز عراق انجام داد و بسیاری از نقاط حساس عراق را بمب باران کرد.
پاورقی ها:
1- رویارویی انقلاب اسلامی ایران و آمریکا، ص 123.
2- امام خمینی تنها گزینه، ص 21 .
3- بازتاب جهانی انقلاب اسلامی، ص 75 .
4- آغاز تا پایان، ص 15.


منبع :
دست آورد های انقلاب اسلامی - جلد 5
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-07-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض نوروز در اسارت (1)

نوروز در اسارت (1)


نوروز سال 1364 برای سردار ابوالقاسم رضایی با نوروز سال های دیگرش متفاوت بود او می گوید :
سال 64 اولین سال عمرم بود که دور از خانه و خانواده و خارج از وطن در غربت به سر می بردم . تفاوت نوروز آن سال با سال های قبل این بود که به جای اینکه در خانه پدرم و همراه سایر اعضای خانواده دور هم جمع شویم در اردوگاه موصل یک به همراه عده ای از هموطنان آزاده خانواده ای دیگر را شکل داده بودیم ; این اردوگاه شانزده بند داشت و در هر بند صد و پنجاه نفر از آزادگان روزگار به سر می بردند .



آن سال برخلاف سال های گذشته پیام تبریک به مناسبت شروع سال جدید را از زبان حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی می شنیدیم ، دوستان ابتکار به خرج داده پیام ایشان را نوشته و در تمامی بندهای اردوگاه برای سایر دوستان قرائت می کردند.
دیگر از سبزی پلو و ماهی خبری نبود اگر


قرص نان خمیر و قوت لایموتی فقط برای زنده ماندن برایمان می آوردند جای شکر داشت .
تفسیر دعای یا مقلب القلوب و الابصار... خیلی عمیق و تاثیرگذار و سرشار از معنویت بود. هنگام تحویل سال همه در حسرت دیدن پدر ، مادر، برادران ، خواهران، همسر و فرزندان ، عمه ، عمو ، دایی ، نوه ها و... و دیدن چنین روزی دعا می کردند اما این دوری از نزدیکان و بستگان باعث نشده بود که آزادگان افسرده و بدون برنامه ریزی و بی هدف روزگار خود را سپری کنند بلکه قبل از شروع سال جدید برنامه های بسیاری تدارک می دیدند تا این دوری از وطن را به گونه ای جبران کنند .
یکی دیگر از برنامه هایی که حاج آقا ابوترابی در ایام نوروز داشتند این بود که بعد از تحویل سال در ساعت هوا خوری با عده ای از عزیزان کهنسال از بند یک ، شروع به بازدید و دیده بوسی با آزادگان می کردند و آغاز سال نو را به آنان تبریک می گفتند .


حاج آقا ابوترابی دوستان را ترغیب می کرد که برای آغاز سال نو و ایامی که پیش رو داریم برنامه ریزی کنند تا دوستان احساس غربت نکنند و شرایطی بوجود بیاوریم که با محبت و صمیمیت بتوانیم در اسارت زندگی کنیم .
اولین نوروز در اسارت برای من تازگی داشت و جالب بود به گونه ای که احساس نمی کردم سال گذشته در ایران بودم و امسال در اسارت و غربت به سر می برم و این به دلیل محبت و صداقتی بود که در دوستان آزاده می دیدم .




عده ای از دوستان درصدد برآمده بودند که کام دوستان را در این ایام شیرین کنند و با امکانات کم و محدودی که داشتیم شیرینی های سنتی تهیه کرده بودند هرچند این شیرینی ها تازگی و طعم شیرینی های شهر و دیار خودمان را نداشت اما کاچی بعض هیچی بود.


برای پخت شیرینی خمیر وسط نان هایی را که سهمیه روزانه ما بود و کیفیت خوبی هم نداشت و به دست می چسبید جمع می کردیم و در برابر نور خورشید قرار می دادیم تا خشک شود بعد آن را آرد می کردیم و با مخلوط کردن مقداری شکر که در طول چند هفته جمع کرده بودیم شیرینی های سنتی درست می کردیم و این شیرینی ها بین بچه های اردوگاه توزیع می شد .
یکی دیگر از برنامه هایی که حاج آقا ابوترابی در ایام نوروز داشتند این بود که بعد از تحویل سال در ساعت هوا خوری با عده ای از عزیزان کهنسال از بند یک ، شروع به بازدید و دیده بوسی با آزادگان می کردند و آغاز سال نو را به آنان تبریک می گفتند سپس با آزادگان بند یک ، به دیدار عزیزان مستقر در بند دو می رفتند و اعضای این دو بند با هم دیدار می کردند سپس به اتفاق عزیزان بند یک و دو به دیدار دوستان بند سه می رفتند ، نفرات هر بند جلوی اقامتگاه خود در یک ستون به خط می شدند و دوستان می آمدند و سال نو را به هم تبریک می گفتند و به ترتیب به سایر بندها می آمدند تا اینکه به آخرین بند می رسیدند و به این وسیله همه با هم دیداری تازه کرده و سال نو را به هم تبریک می گفتند.
جالب بود که نگهبانان عراقی اظهار تعجب و شگفتی می کردند و می گفتند، چه خبر است چه شده ! مگر کسی از ایران به ملاقات شما آمده است شما که همیشه کنار هم و با هم هستید. پس این دید و بازدیدها برای چیست ؟


این دیدارها تاثیرات روحی و روانی زیادی هم بر روی آزادگان داشت و احیانا اگر در این مدت کدورتی بین عزیزان به وجود آمده بود که خیلی کم چنین مواردی پیش می آمد و قابل مطرح کردن نبود از بین می رفت و صمیمیت بین دوستان بیشتر می شد.
آنها با هیجان و شور و نشاط خاصی به همدیگر تبریک می گفتند و در گفته های خود اظهار می داشتند : صد سال به این سال ها و صد سال به اسارت .




جالب بود که نگهبانان عراقی اظهار تعجب و شگفتی می کردند و وقتی از علت این ماجرا و صحبت هایی که بین ما مطرح می شد آگاه می شدند می گفتند; چه خبر است چه شده ! مگر کسی از ایران به ملاقات شما آمده است شما که همیشه کنار هم و با هم هستید. پس این دید و بازدیدها برای چیست شما مگر از اسارت به تنگ نیامده اید که می گویید صد


سال به اسارت ! یعنی می خواهید صد سال اینجا بمانید ! و این برنامه ها در همه اعیاد و به مناسبت های مختلف تکرار می شد . . .
صبح اولین روز نوروز 1365 یکی از افسران بعثی وقتی برای آمارگیری افراد را جمع کرد برای اینکه روحیه ما را تضعیف کند با این جمله شروع کرد : صباح الخیر صباح النور می دانید امروز چه روزی است ؟
ما که می دانستیم او چه هدفی را دنبال می کند توجهی به حرفهایش نکردیم چون کارهای او برای ما تازگی نداشت ; او گفت : امروز سال نوی شماست و من متاسفم که شما را در اینجا می بینم شما الان باید کنار خانواده خودتان باشید چرا باید الان در اینجا بسر ببرید و با این سخنان خود سعی می کرد اعصاب و روحیه ما را به هم بریزد.
بچه ها هم با زبان خودمان شروع کردند به دست انداختن او و گفتند : صباح الخیر صباح البادمجان ما خوشحالیم که اینجا هستیم تو از این نگران هستی که ما ناراحت نیستیم .
سالی که اسیر شدم در ماه های اول از داشتن خودکار و دفتر محروم بودم . یکی از عزیزان می گفت عراقی ها یک خط نوشته ای را روی دیوار آسایشگاه بالای سر من دیدند و به خاطر این دست نوشته مرا بازخواست کردند که خودکار را از کجا آورده ام . مرا بردند و مورد آزار و شکنجه قرار دادند و گفتند که وجود این خط نشانه اینست که تو خودکار همراه خود داری و باید آن را تحویل بدهی .
برای اینکه عراقی ها متوجه صحبت ها و درخواست های ما نشوند بعضی دوستان که با زبانهای آلمانی و فرانسه آشنایی داشتند با بازرسان صحبت کردند و حتی به زبان ایتالیایی مشکلات و کمبودها را با آنان در میان گذاشتند .


اما بعد از مدتی یک گروه از بازرسان سازمان ملل متحد برای سرکشی به اردوگاه آمدند تا وضعیت اسرا را بررسی کنند. این درخواست نیز از سوی مسئولان کشورمان مطرح شده بود و آنان اعلام کرده بودند اسرای ایرانی در وضعیت اسفناکی بسر می برند. ایران از سازمان ملل خواسته بود که اول از اسرای دربند رژیم عراق بازدید کنند بعد به ایران بیایند و شرایط اسرای عراق با ایران را مقایسه کنند.
عراقی ها مترجمان خود را همراه این گروه به اردوگاه آوردند اما در میان آزادگان افرادی بودند که به زبان انگلیسی آشنایی داشتند و اعلام کردند ما خودمان با اینها صحبت می کنیم . همچنین برای اینکه عراقی ها متوجه صحبت ها و درخواست های ما نشوند بعضی دوستان که با زبانهای آلمانی و فرانسه آشنایی داشتند با بازرسان صحبت کردند و حتی به زبان ایتالیایی مشکلات و کمبودها را با آنان در میان گذاشتند و از آنان خواستند حداقل نوشت افزار و وسایل فرهنگی در اختیارمان قرار بگیرد. عراقی ها از این موضوع متعجب شده بودند و باور نمی کردند در میان اسرا کسانی با زبان های مختلف بین المللی آشنا باشد .
ادامه دارد ....
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-07-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض چهارشنبه سوری در اردوگاه موصل عراق

چهارشنبه سوری در اردوگاه موصل عراق

کاربران گرامی !
آنچه می خوانید ، ادامه ی خاطرات سردار آزاده ابوالقاسم رضایی ، در نوروز سال های 64 - 66 است .

... گاهی اوقات نامه ای که خانواده یا دوستان برای تبریک عید برای مان می فرستادند یک ماه بعد از عید به دستمان می رسید. بعضا نامه هایی هم وجود داشت که پس از گذشت شش ماه از سال نو به دست دوستان می رسید.



بعضی بچه ها خوش ذوق بودند. قرآن ، یک تکه آینه شکسته ، سبزی و چیزهای ساده ای را در یک مجموعه جمع می کردند و سفره هفت سین محقری درست می کردند .
شب چهارشنبه آخر سال اولین اسارتم ، عراقی ها مقداری بوته و نفت آوردند و در حیاط اردوگاه آتش درست کردند و قصد


داشتند بعضی افراد را که کم آورده بودند و آنها را می شناختند تشویق به پریدن از روی آتش کنند. هدف آنها این بود که علیه ما تبلیغ کنند و بگویند ایرانی ها مجوس و آتش پرست هستند، ما تهدید کردیم و گفتیم اگر کسی از روی آتش بپرد از ما نیست . عراقی ها فیلمبردار آورده بودند و می خواستند از این مراسم فیلم بگیرند و بهره برداری سیاسی و تبلیغاتی کنند اما هیچ یک از دوستان این کار را نکرد و آن ها ناچار شدند بساطشان را جمع کنند و ببرند. سال های بعد دیگر شاهد چنین مراسمی نبودیم و با همت و همبستگی بچه ها آنجا در تنگنای اسارت زیر بار این بدعت نرفتیم . به سیزده بدر هم اصلا فکر نمی کردیم چون جایی برای رفتن به دامن طبیعت نداشتیم و در یک حصار و چهاردیواری سیزده به در اصلا مفهوم نداشت .
گاهی اوقات نامه ای که خانواده یا دوستان برای تبریک عید برای مان می فرستادند یک ماه بعد از عید به دستمان می رسید. بعضا نامه هایی هم وجود داشت که پس از گذشت شش ماه از سال نو به دست دوستان می رسید.


در سال 66 نامه ای از خانواده ام برای من آمد . من آن موقع دو فرزند دختر داشتم زمانی که اسیر شدم آنها محصل نبودند ولی در سال 66 یکی از آنها کلاس سوم ابتدایی و دختر دیگرم کلاس دوم ابتدایی بود ، آنها نامه ای برای من با عنوان تبریک سال نو نوشته بودند و با آن احساسات کودکی و با دست خط خودشان نامه ای برای من نوشته بودند. اما این نامه به جای آنکه اول سال نو به دستم برسد سه ماه بعد یعنی خرداد ماه به دستم رسید هر چند که نامه مربوط به سه چهار ماه قبل می شد و لذت تازگی آن از دست رفته بود اما بازهم در کشور بیگانه و غربت رسیدن نامه از طرف فرزندانم برایم غنیمت بود و بوی وطن و خانواده ام از آن استشمام می شد . و آن نامه را آن روز ده بار خواندم و دلم هوای آنها را کرده بود .




فرزندانم یکی دو ماه قبل از عید این نامه را نوشته بودند که برای تحویل سال به دستم برسد اما اینطور نشد و من از این ناراحت و غمگین بودم که آنها در عالم کودکی خود چشم انتظار بودند که یکی دو هفته بعد از ارسال نامه شان منتظر رسیدن نامه از سوی من هستند و حالا بعد از گذشت سه ـ چهار ماه تازه نامه آنها به دست من رسیده بود.
من هم باید جواب این نامه را می نوشتم حالا چه جوابی بنویسم که در حد درک این کودکان باشد مهم بود. بنابراین سال نو را به آنها تبریک گفتم و نوشتم ما در شرایطی به


سر می بریم که در حال امتحان هستیم مثل شما که درس می خوانید و خود را آماده می کنید تا امتحان بدهید . معلم برای شما زحمت می کشد و می خواهد شما را به سمت علم هدایت کند علمی که توام با خداشناسی همراه باشد. در پایان از شما امتحان می گیرد. شما یک امتحان دنیایی می دهید و آن چیزی را که به عنوان درس آموخته اید باز پس می دهید و آزموده می شوید. امتحان شما سخت نیست . ما هم در اینجا در حال امتحان هستیم و پیش خدا باید امتحان پس بدهیم خوشا به حال آنها که درس خود را خوب فرا بگیرند. ما اگر غفلت کنیم رفوزه می شویم . درس ما تجدیدی ندارد و راه بازگشت هم نداریم همچنان که عده ای در این امتحان رفوزه شدند. ما شاگردان روح اللهیم و اگر اینجا در ایام و مناسبت هایی مثل عید تحت تاثیر قرار بگیریم همه چیز را از دست می دهیم به فرمایش حضرت علی (ع ) آن روز که گناه نکنیم آن روز عید ماست و دعا کنید که سربلند از این امتحان بیرون بیاییم و مایه افتخار شما فرزندانم باشم .
البته این نامه هیچوقت به دست فرزندانم نرسید موقعی که به وطن بازگشتم نامه هایی را که نوشته بودم به من نشان دادند : خیلی از آنها نرسیده بود هر دو ماه حق داشتیم یک نامه به ایران بنویسیم .
ما تقو یمی نداشتیم که بدانیم در چه موقعیتی از روز ، هفته ، ماه یا سال هستیم . روز شمار را همینطور که در اسارت سپری می کردیم به خاطر می سپردیم ، بعضی مواقع نامه هایی که از ایران می آمد اشاره می کردند که ساعت تحویل سال چه زمانی است .




اگر عملیات ها در ماه های بهمن اسفند و فروردین انجام می شد ما در این ایام منتظر عملیات بزرگ رزمندگان بودیم و بوی بهار و نزدیک شدن سال نو با آغاز شدن عملیات ها به مشاممان می رسید و یا از طریق روزنامه های الجمهوریه و قادسیه که برایمان می آوردند متوجه اتفاقات در خطوط و احیانا عملیات های ایران یا عراق می شدیم .


با کلاس های عربی که به صورت مخفیانه برگزار می کردیم و صحبت کردن نگهبانان بچه ها با زبان عربی آشنا شده بودند و تا حدودی با موضوعاتی که در روزنامه هایشان می نوشتند به اخبار و اتفاقات خارج از اردوگاه و ایران دست پیدا می کردیم هرچند که اخبار روزنامه ها مطالب خودشان بود و سانسور زیادی روی آن انجام می دادند اما با مطالعه آن با بخشی از رخداد های موجود آشنا و مطلع می شدیم .


منبع :
روز نامه جمهوری اسلامی
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 04-07-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رهبر در منطقه عملیاتی فتح المبین (فیلم)

رهبر در منطقه عملیاتی فتح المبین (فیلم)


بسم ‌اللَّه ‌الرّحمن ‌الرّحیم‌
الحمد للَّه ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام على سیّدنا و نبیّنا ابى‌القاسم المصطفى محمّد و على اله الأطیبین الأطهرین المنتجبین الهداة المهدیّین المعصومین سیّما بقیّة اللَّه فى الأرضین.



غرض از حضور در این مکان تاریخى و در جمع شما برادران و خواهران عزیز در درجه ‌ى اول ، احترام به روح رزمندگان و شهداى عزیزى است که این سرزمین ، شاهد دلاوری هاى آن ها و فداکاری هاى آن ها و حرکت عظیم آن ها در روزهاى جنگ تحمیلى و دفاع مقدس بوده است.
در درجه ‌ى بعد ، اظهار سپاس و قدردانى از


مردم عزیز خوزستان و برادران و خواهرانى است که در این منطقه درحساس ‌ترین زمان ها ، در سخت ‌ترین شرایط ، یک امتحان موفقى از خود نشان دادند. دشمنان ملت ایران درباره‌ى مردم عزیز خوزستان چیز دیگرى فکر می کردند ، و چیز دیگرى از آنچه که آن ها فکر می کردند ، پیش آمد. صف اول رزمندگان مبارز و دلاور، جوان هاى فداکارى بودند که فرزندان این آب و خاک و پروریدگان این منطقه بودند : مردم عزیز خوزستان؛ زنهاشان، مردهاشان.
من در دوران دفاع مقدس به بعضى از روستاهایی که زیر ستم دشمن بعثى قرار گرفته بود، رفتم و از نزدیک وضعیت آن مردم را، روحیه ‌ى آن ها را دیدم . آن ها پیوستگى ‌شان به ایران اسلامى و به ملت مبارز و قهرمان و به اسلام - که در ایران پرچم آن برافراشته شده بود - آن چنان بود که دشمنان بعثى نتوانسته بودند با وسوسه‌ ى قومیت و همزبانى، این پیوند مستحکم را سست کنند. بنابراین حضور ما در این منطقه ، از یک جهت قدردانى از مردم عزیز خوزستان است.
مردم کشور، این سنت بسیار ستودنى را از چند سال پیش در پیش گرفتند که بیایند این مناطق را سالیانه - بخصوص در چنین ایامى در اول سال - زیارت کنند. اینجا زیارتگاه است.


جنبه‌ ى سوم ، قدردانى از شما مسافرانى است که از نقاط دور و نزدیک کشور به این مناطق آمده‌اید ، با قدم هاى خودتان ، با دل هاى خودتان ، پیوستگى روحى خودتان را با آن جوانانى، با آن مردانى ، با آن دلاورانى که این منطقه ، شاهد فداکارى آن هاست ، نشان دادید ؛ چه در این منطقه – منطقه ‌ى فتح‌المبین - چه در سایر مناطق خوزستان و چه در مناطق جنگى استان هاى دیگر :




مثل استان ایلام ، استان کرمانشاه ، استان کردستان .
مردم کشور، این سنت بسیار ستودنى را از چند سال پیش در پیش گرفتند که بیایند این مناطق را سالیانه - بخصوص در چنین ایامى در اول سال - زیارت کنند. اینجا زیارتگاه است.
جوان هاى عزیز! فرزندان عزیز من! که اغلب شما در آن روزها نبودید ، آن روزهاى سخت و


تلخ را ندیدید ؛ این دشت زیبا ، این صحنه ى چشم ‌نواز، این زمین حاصل خیز، در یک روزى زیر پاى دشمنان شما بود؛ چکمه‌ پوشان رژیم بعثى در همین سرزمینى که مال شماست ، متعلق به شماست ، آن چنان جهنمى بر پا کرده بودند که انسان از جهات مختلف تأسف می خورد ، از جمله از این جهت که چطور این سرزمین زیبا و این طبیعت چشم‌ نواز را تبدیل کرده بودند به یک آتش ، به یک دوزخ . در ایام محنت جنگ ، قبل از عملیات فتح‌المبین ، بنده از این منطقه ‌ى شمالى مشرف بر این دشت ، این چشم ‌انداز وسیع را دیده بودم ؛ این خاطره از یاد من نمی رود که ...

برای دیدن فیلم رهبر در منطقه ی عملیاتی فتح المبین ، کلیک کنید .
قسمت اول
قسمت دوم

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 04-07-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض شیرزنی كه تبر به دست با دشمن جنگید

شیرزنی كه تبر به دست با دشمن جنگید

18 سال بیش تر نداشت كه دژخیمان كاشانه اش را گرفتند و با كودكی در آغوش ، همانند دیگر خویشان در میان دره ای پنهان شد اما فشار گرسنگی و رنج ناشی از غم از دست دادن عزیزان ، آرامش را از او گرفت و شاید به این دلیل بود كه تبر بر دست به جنگ با دشمنان بعثی پرداخت .





به گزارش خبر نگار تبیان ، به نقل از نویدشاهد :
زنی آرام است و نگاهش آرام تر ؛ به ندرت لبخند می زند ، زنی جدی اما در پس این نگاه آرام ، شیرزنی مهربان و شجاع قرار دارد ؛ شیر زنی كه وقتی لب به سخن می گشاید ، شكیبایی در دریای مواج نگاهش به تلاطم در می آید.
او زنی است كه در سن 18 سالگی با شهامت تبر به دست گرفته و یک عراقی را به هلاكت رساند و یكی دیگر را نیز اسیر كرد .
او از تبار گیلانغرب است ، تبار مردان و زنان دلاور . تبار مردان و زنان مقاوم . دلاورانی كه با مقاومت بی نظیر در طول جنگ تحمیلی و اسكان در دره ها و كوه های اطراف شهر ، بارها حملات دشمن را خنثی و آن ها را با خفت و خواری به عقب راندند.
او زنی است كه در سن 18 سالگی با شهامت تبر به دست گرفته و یک عراقی را به هلاكت رساند و یكی دیگر را نیز اسیر كرد .


گیلانغرب در دروان 8 سال دفاع مقدس ، شاهد حماسه آفرینی مردان و زنان مقاوم این شهر بوده است به همین دلیل گیلانغرب را دومین شهر مقاوم كشور بعد از خرمشهر نامیدند؛ این شهر سرشار از دلاورمردان و شیرزنانی است كه سرسختانه بدون هراس از دشمن ایستادگی كردند و نگذاشتند حتی ذره ای از خاک وطن به دست دشمنان رسد.
فرنگیس حیدر پور می گوید: سال 59 بود و من 18 سال داشتم كه آن ها به روستای ما حمله كردند و ما خیلی شهید دادیم. مردم مبارزه كردند ، عده ای مجروح و عده ای شهید شدند ؛ آتش جنگ به قدری سنگین بود كه مردم فرار كردند و در دره مخفی شدند.





حیدر پور در خصوص حادثه آن روز اظهار می دارد: همان روز كه به دره رفتیم ، نزدیكی های غروب بود كه تشنه و گرسنه شدیم ؛ من با پدر و برادرم به روستا آمدیم تا غذا بیاوریم. آخر چیزی پیدا نمی شد. نزدیک رودخانه دو سربازی آمدند كه آب بر داردند؛ ما از دست آن ها خشمگین بودیم و به آنها حمله كردیم ؛ من تبر به دست به سمت آنها حمله ور شدم كه یكی از آنها كشته و دیگری تسلیم شد.
وی ادامه می دهد: 18 ماه آواره بودیم كه عراقی ها عقب نشینی كردند ، مردم دوباره به روستاهای خودشان برگشتند.
از حیدرپور می خواهیم كه ایثار را معنی كند كه می گوید: ایثار یعنی انسان در راه آرمان میهنش یا خانواده اش شجاعتی نشان دهد حتی اگر از بین رود.
وی در پایان بیان می كند: از خواهرانم می خواهم با حجاب خود پاسدار خون شهیدان باشند و جوانان این آمادگی را داشته باشند كه اگر خدای ناكرده به خاک كشورشان حمله شد با غیرت دفاع كنند.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 04-07-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض فصل غبارروبی پوتین ها

فصل غبارروبی پوتین ها


وقتی که دیدمش ، چه بگویم ؟!... بدن نداشت

کوچک‌ ترین نشانه‌ای از خویشتن نداشت

گوشم حکایت تن بی سر شنیده بود ...

... دیدم به چشم خود بدنی را که تن
نداشت!

آن خاک پاک سرخ معطر ، به جز پلاک ،

-آن هم پلاک سوخته ‌ای - در کفن نداشت

او ماه بود و یک تنه تابید تا محاق

او شعله بود و چاره‌ای از سوختن نداشت





دیشب به خوابم آمد... بی‌خاک و بی ‌پلاک

گل ‌زخم ‌های واشده بر پیرهن نداشت

پیشانی مرا با لبخند بوسه زد:

«دیدی که جان هم ارزش اندوختن نداشت ! »



نگاهی به مجموعه شعر"غبارروبی پوتین‌ها" از محمد جواد شاهمرادی (آسمان)
خب باز شاهد دفتر شعری هستیم درباره جنگ هشت ساله عراق علیه ایران ؛ [ که شاعرش متولد 1361 است یعنی دو سال پس از شروع جنگ متولد شده و هنگام اتمام جنگ ، حداکثر شش ساله بوده بنابراین تجربه جنگ را نداشته و تنها متکی به گفته ‌ها ، شنیده ‌ها ، مدارک و شواهد - چه به شکل خاطرات ثبت شده روی کاغذ و چه به شکل خاطرات ثبت شده به شکل فیلم یا عکس- می‌تواند درباره جنگی بیندیشد که نام «دفاع مقدس» را بر خود دارد یعنی از دریچه چشم دیگران باید به این واقعیت بنگرد و این امکان را ندارد که نگاهی خاص خود داشته باشد. ] در این که محمد جواد شاهمرادی غزل سرای بااستعدادی‌ ست هیچ حرفی نیست ، در این که او می‌ تواند طوری غزل بگوید که ابیاتش دارای « ضربه پایانی » باشند و « مضمون » را به شکل امروزین‌اش بپرورد هم حرفی نیست ، اما باید بر سر این موضوع که تصویری که از جنگ به دست می‌دهد تصویری واقعی است یا بازتاب « شعر جنگ زمان جنگ » است با همان نشانه ‌ها و گفتمان غالب و روادید ورود به ذهن مخاطب ، باید بحثی جدی را پی‌ ریزی کرد.

« دریادلان بیدل خورشید باور! ای خون تان نذر درختان تناور!

ای روشن آیینان با ایمان تاریخ! آیینه ‌های عشق! سرداران بی‌ سر !

ای ضرب پوتین شما بر گرده شبچون رعد ، در اردوی شیطان ، وحشت‌ آور

از پرچم خورشید ، در چشمان‌ تان موج از شهپر جبریل ، بر شهبال ‌تان پر

لب‌ های ‌تان بیت‌الغزل ، دستان ‌تان ابر چشمان ‌تان باران شالی زار دیگر

باران صدا کردم شما را ؟... رود بودید رودی که از ابعاد دریاها فراتر ...

ما مرده‌ ی زندان خواهش ‌های خویشیم زنده شمایید ای رهایان دلاور!

جان کنده ‌اند این چشم ‌ها با نبض هر پلک این ماهیان سرخ در گریه شناور»





این شعر که با عنوان کناری « برای شهیدان خدایی » مشخص شده در نیمی از خود وامدار آثاری است که شاعران مسن‌ تر جنگ ، با همین وزن و قافیه و همین چار چوب تخیل و ساز و کار صور خیال و ترکیب ‌سازی ، عرضه کردند. در فاصله سال‌های 59 تا 61 و نیمه دوم کار هم که به تصاویر تغزلی ‌تر می‌انجامد وامدار آن آثاری است که از 1361 و توسط نسل جوان شعر جنگ و به خاطر مقایسه توانایی ‌شان با نسل مسن ‌تر [در عرصه شعر کلاسیک] دقیقاً در همین وزن و با همین قوافی گفته شد و بعد ها ، این نگرش به حوزه زبان ، تخیل و شاعرانگی ، به شیوه ‌ای بدل شد که در « دفتر شعر جوان » طی دو دهه به تکثیر رسید و هر چه شاعران اورژینال این شیوه به استقلال ، بیشتر اندیشیدند شاعران نسل جدید آن ، به تکرار ، مبتلا ماندند. گرچه همه شعر های «غبار روبی پوتین ‌ها » ، کاملاً در چار چوب آن شیوه «تکثیرشده جمع‌گویا نه »ی مورد اشاره نیست اما روشن است که شاعر، پرورش یافته همان نگاه است و برعکس برخی از همنسلان خود که به «استقلال کامل » رسیدند در دل « غزل هشتاد »، همچنان در همان فضا تنفس می‌کند و گرچه مستقل ‌تر از برخی دیگر از همنسلانش که رونوشت آن آثار را در دفتر دارند، به نظر می‌رسد اما...
*
در این که محمدجواد شاهمرادی شاعر با استعدادی ‌ست که می‌تواند آینده ‌ای درخشان در غزل داشته باشد حرفی نیست اما دو عامل ، منتقد را دچار تردید می‌کند اول این مسیری که او در « نشان ندادن » در پیش گرفته مثلاً در همان غزلی که عنوان کناری ‌اش این است:





«برای جانبازان شیمیایی» و در کل غزل ، فقط یک بیت وجود دارد که می‌خواهد صحنه‌ای را که عطف می‌شود به این عنوان به ما نشان دهد: «با خنده‌هایی تلخ، مثل شیمیایی، تلخ/ با سرفه‌هایی مثل شب تا صبح ، طولانی » و باقی کار [حالا شاید بشود تا حدی بیت بعدی را هم بخشی از این ارجاع دانست] هیچ ارتباطی با آن عنوان ندارد و می ‌تواند در غزلی هم که حاوی کلان روایتی نسبت به شهادت است – چه درباره واقعه کربلا باشد و چه درباره جنگ هشت ساله - بیاید. در واقع شاعر ، سعی بر پنهان کردن « عینیات » دارد. چرا ؟ چون بیش از آن که وقت گذاشته باشد برای دیدن همان چیزهایی که الان هم قابل دیدن‌ اند- مثل زندگی جانبازان شیمیایی- خواسته تخیل کند و با مضمون ‌سازی ‌های ذهنی ، کار را جمع کند.
دو - شاعر قادر نیست ارائه‌ دهنده شیوه‌ ای فراتر از شیوه « دفتر شعر جوان » [در اواخر دهه شصت و کل دهه هفتاد] باشد و حداکثر سعی ‌ای که به خرج می ‌دهد ، وسعت بخشی به برخی از امکانات زبانی یا تصویری این شیوه است که تازه ، بهترین نمودش را می‌توانیم در غزل‌ های زنده‌ یاد امین پور رصد کنیم.
و حاصل کار: خوب است [برای این که بدانیم شاعران این نسل چطور می‌روند سراغ جنگ] خوب نیست [برای این که چیز زیادی ، نه می‌شنویم نه می بینیم نه کشف می‌ کنیم ]و خب ، خدا خودش به این شاعر های جوان کمک کند!

«... این بار پروانه شدی... با باد رفتی در باد خواندی آیه‌ های از برت را

آن روز ، فکرش را نمی‌ کردیم دیگر... دیگر... نمی بینیم حتی پیکرت را

... دیگر نمی آیی که حتی پس بگیری انگشترت را... نامه شهریورت را...»


منبع :
برگرفته از روزنامه ایران
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 03:59 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها