بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > فرهنگ و تاریخ > تاریخ

تاریخ تمامی مباحث مربوط به تاریخ ایران و جهان در این تالار

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-09-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض عملیاتی با رمز یا صاحب الزمان

عملیاتی با رمز یا صاحب الزمان

رمز عملیات : یا صاحب الزمان (عج)
هدف عملیات : انهدام نیروهای دشمن و تحکیم مواضع به دست آمده در عملیات کربلای 5
منطقه عملیاتی : شلمچه
زمان شروع : 18/1/66
مدت عملیات : 5 روز
یگان های منهدم شده دشمن : 12 تیپ از لشکرهای مختلف ارتش عراق
تعداد اسرا ، کشته و زخمی های دشمن : 5200 نفر
نیروی عمل کننده : سپاه پاسداران انقلاب اسلامی




در تاریخ 66/1/18 با رمز مبارک یا صاحب‌ الزمان‌ (عج‌) و با هدف‌ انهدام‌ نیرو های‌ دشمن‌ و تحکیم‌ مواضع‌ بدست‌ آمده‌ در عملیات‌ کربلای 5 به‌ مدت‌ پنج‌ روز در منطقه‌ عملیاتی شرق‌ بصره‌ توسط رزمندگان‌ اسلام‌ در نیروی‌ زمینی سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی بوقوع‌ پیوست‌ و طی آن 60 دستگاه‌ تانک‌ و نفربر و ده ها


دستگاه‌ خودرو از تجهیزات‌ دشمن‌ منهدم‌ شد . تعداد به‌ هلاکت‌ رسیدگان‌ دشمن طی عملیات‌ مذکور 5000 نفر و تعداد اسراء 200 نفر و غنایم ‌، ده ها دستگاه‌ تانک‌ و نفربر و تعداد زیادی‌ انواع‌ خودرو از دشمن‌ گزارش‌ شده ‌است‌.
سپاه‌ ابتدا در نظر داشت‌ طی چند عملیات‌ محدود ، به‌ صورت‌ تدریجی خطوط منطقه‌ متصرفه‌ را با رسیدن‌ به‌ کانال‌ زوجی اصلاح‌ و تکمیل‌ نماید ، لیکن‌ با توجه‌ به‌ موانعی که‌ وجود داشت‌ ، عملیات‌ کربلای‌8 طرح ریزی‌ و در دو محور طراحی شد تا توسط دو قرارگاه‌ اجرا گردد :
محور اول‌ : آب گرفتگی شمال‌ بوبیان‌ با فرماندهی و هدایت‌ قرارگاه‌ قدس‌ .
محور دوم‌ : حد فاصل‌ کانال‌ ماهی تا جاده‌ شلمچه غرب‌ کانال‌ ماهی ، با فرماندهی و هدایت‌ قرارگاه‌ کربلا. در تدبیر عملیاتی ،با توجه‌ به‌ حساسیت‌ شمال‌ آب گرفتگی بوبیان‌ برای‌ دشمن‌ و اهمیت‌ عبور از کانال‌ ماهی در غرب‌ کانال‌ زوجی ، چنین‌ پیش‌ بینی می شد که‌ در صورت‌ تلاش‌ در این‌ محور ، علاوه‌ بر فریب‌ دشمن‌ نسبت‌ به‌ سمت‌ اصلی تک‌ ، آتش‌ دشمن‌ نیز تجزیه‌ می شود . به‌ این‌ ترتیب‌ مرحله‌ اول‌ عملیات‌ در محور غرب‌ کانال‌ ماهی همزمان‌ با محور شمال‌ آب گرفتگی بوبیان‌ در ساعت‌ 2:15 بامداد روز 18/1/66 توسط لشکرهای‌33 المهدی ، ‌25 کربلا ،19 فجر ،10سیدالشهدا و 31 عاشورا که‌ به‌ ترتیب‌ از چپ‌ به‌ راست‌ ماموریت‌ تصرف‌ و تامین‌ هدف‌ را به‌ عهده‌ داشتند ، آغاز شد .





لشکر ده حضرت سیدالشهداء (ع) در این عملیات با استعداد 10 گردان وارد عمل شد که گردان حضرت علی اکبر (ع) از واحدهای خط شکن لشکر در این عملیات بشمار می رفت که با استعداد 2 گروهان فتح و نصر و در دو محور اقدام به تک نمود.



از شهدای شاخص لشکر در این عملیات می توان به شهید عزیز احمد عراقی فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر، شهید بزرگوار جعفر محمدی فرمانده سابق گردان حضرت علی اکبر در زمان تشکیل مجدد آن در سال 64 نام برد . ا ز شهدای شاخص گردان نیز می توان به شهید سرافراز مسلم اسدی جانشین گردان و شهید گرانقدر ابوالقاسم کشمیری و نیز شهید علی اخلاصوند اشاره نمود .

منبع :
وب سایت گردان علی اکبر
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-19-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض نامه ی یک قربانی شیمیایی حلبچه

نامه ی یک قربانی شیمیایی حلبچه

من حق خودم می دانم که از شرکت "بایر" آلمان که مواد تولید بمب شیمیایی را به صدام فروخت شکایت کنم و از حکومت کویت که این مواد را از آلمان گرفت و به اسم "حشره کش" به صدام داد شکوه کنم و این حکومت را شریک جرم صدام در کشتن کودکم بدانم ، کودکی که هنوز چشمان وحشت زده اش در آن روز دهشتناک، نگاهم می کنند.

به گزارش تبیان به نقل از وب سایت انجمن دفاع از حقوق مصدومین شیمیایی سردشت :



یک شهروند كرد عراقی ساكن اروپا نامه ای را نوشته و منتشر ساخته است كه در آن نسبت به مسئولیت برخی دولت های منطقه درباره جنایات صورت گرفته در بمباران شیمیایی شهر حلبچه دادخواهی شده و توجه مخاطبین را به جنایات صورت گرفته علیه مردم کرد جلب کرده است. متن این نامه به شرح زیر است :


من یک کرد عراقی هستم که اکنون در اروپا زندگی می کنم و سال هاست که به شهر و دیار خود یعنی حلبچه نرفته ام زیرا هنوز بعد از 22 سال ، صحنه های آن کشتار بی رحمانه در مقابل چشمانم هستند؛ وقتی ساعاتی بعد از بمباران شیمیایی حلبچه، به شهر آمدم و سراسیمه به سمت خانه امان رفتم ، پدر، مادر، همسر و دختر دو ساله ام را دیدم که بی هیچ حرکتی بر روی زمین افتاده و مرده اند و دخترم در حالی که انتظار پدر را می کشیده، در آغوش مادرش جان داده است.
می دانم که رفتن به حلبچه، دیوانه ام خواهد کرد، هر چند که در اینجا هم مدام صدای کودکم را می شنوم که با آن لحن کودکانه اش صدایم می زند: بابا ... بابا... و در اینجا هم با تنها یادگار به جا مانده از دخترم، یعنی عروسکی که در لحظه مرگ، کنارش افتاده بود ، هنوز مغموم و دل شکسته ام.
بنابراین به من حق بدهید که در روز قیامت، از صدام بازخواست کنم که خانواده ی مرا به چه جرمی کشت؟ به من حق بدهید که از اعدام علی شیمیایی - فرمانده عملیات حلبچه - ، از شرکت "بایر" آلمان که مواد تولید بمب شیمیایی را به صدام فروخت شکایت کنم و از حکومت کویت که این مواد را از آلمان گرفت و به اسم "حشره کش" به صدام داد شکوه کنم و این حکومت را شریک جرم صدام در کشتن کودکم بدانم ، خوشحال باشم و باز به من حق بدهید که از شرکای جرم صدام نیز در کشتار خانواده ، بستگان و همشهریانم ، شکایت داشته باشم.




از این کودکی که هنوز چشمان وحشت زده اش در آن روز دهشتناک، نگاهم می کنند و می گویند: بابا! صدام که رفت ؛ از آلمانی ها و کویتی ها بپرس که من چه بدی در حق آن ها کرده بودم که مرا در میان گاز خردل خفه کردند و نه تنها کودکی، که زندگی ام را نیز از من گرفتند؟


در جنگ هشت ساله عراق و ایران ، كویت بارانداز سلاح ‌ها و اقلام تداركاتی ارتش بعث شد و بسیاری از تسلیحاتی كه از مصر و فرانسه از راه دریای سرخ در بندر جده عربستان تخلیه می ‌شد، از راه كویت و مرز سفان، به پایگاه‌ های نظامی عراق منتقل می‌ شد و در این میان شركت «بایر» آلمان دست‌ كم دو محموله مواد شیمیایی در قالب حشره‌ كش‌ از راه كویت به «القرنه» عراق منتقل کرد این محموله ها در واحد های سیار صنعتی - نظامی كه داماد صدام مسئولیت آن را بر عهده داشت، به بمب ‌های شیمیایی تبدیل شدند و در یک زمستان سرد بر سر مردم حلبچه فرو ریختند و در چند ثانیه، پنج هزار نفر از جمله کودک مرا به کام مرگ کشاندند تا صدام، سرمست از این پیروزی(!)، به علی شیمیایی مدال افتخار دهد و از حکومت کویت به خاطر کمک های بی دریغ اش قدردانی کند.
این قربانی سلاح های شیمیایی در خاتمه می پرسد که آیا زمان عذرخواهی دولت های آلمان و کویت از مردم حلبچه فرا نرسیده؟
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-19-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض زمین هم اجازه ی جسارت ندارد

زمین هم اجازه ی جسارت ندارد

دکتر قالیباف : چندی پیش برای عروسی پسر یکی از عزیزان به کرمان سفر کردم. از صبح در کرمان بودیم و تا زمان عروسی فرصت زیاد بود. با جمعی از دوستان دور هم ، از گذشته و دوران جنگ یاد می کردیم. باورش سخت بود که از لحظه آشنایی ما با هم ٢٨ سال گذشته. انگار همین چند روز قبل بود.



در میان همین حرف ها حاجی اسدی بلوتوثی را نشان داد. فیلم پیکر شهید بزرگوار علی جوزدانی را نمایش می داد که هنوز پس از گذشت سال های زیاد سالم بود انگار همین امروز شهید شده بود. پسرم گفت چنین چیزی ممکن است. اگر جنازه در مکان های خاصی باشد آسیب نمی بیند. گفتم فقط این نیست.
یکی از دوستان ما آقای محمدرضا قدیمی در عملیات والفجر یک شهید شد. جنازه این شهید بزرگوار در خط ماند و چند وقتی طول کشید تا به عقب باز گردد. وقتی جنازه را


به عقب بازگرداندند با فرد دیگری اشتباه گرفته شده بود. چون نام و نام خانوادگی و اسم پدر و همه مشخصات آن یکی بود. برای همین جنازه این شهید در تهران دفن شد. چند سال بعد جنازه آن شهید دیگر را پیدا کرده و متوجه شدند که فقط شماره شناسنامه آن ها با هم متفاوت است.
با هماهنگی هایی که انجام شد تصمیم گرفتند نبش قبر کنند و این شهید را به خانواده اش تحویل دهند. هنگامی که قبر را باز کردند دیدند جنازه این شهید سالم است انگار که همین دیروز آن را دفن کرده اند. چه جایگاهی دارند این شهدا. همانطور که امام (ره) گفت نام این افراد از روز اول در دفتر تاریخ نوشته شده . آنقدر بزرگوارند که زمین هم جرات جسارت به پیکر پاک آن ها را به خود نمی دهد. این ها بزرگ شده ی فرهنگ بسیج هستند. فرهنگ بسیجی که ریشه در نهضت حسینی و فرهنگ عاشورا دارد. فرهنگ اصیل بسیج است که اینطور انسان هایی را می پروراند. راه را گم نکنیم. بسیجی یعنی خود را ندیدن. بسیجی یعنی فقط خدا را دیدن. همین ولاغیر. اگر اینگونه بود به اعلا علییین می رسیم وگرنه چه فرقی می کند که چه اسمی روی ما باشد. همه با هم یکی هستیم. بسیج یک فرهنگ است نه فقط یک اسم.


منبع :
وبلاگ دکتر قالیباف
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-19-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض چقدر محتاجیم به نوشته هایت

چقدر محتاجیم به نوشته هایت


وبلاگ "فرزند شهید" در آخرین پست خودش كه در سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم منتشر شده است، نوشته است:



امروز سالگرد شهادت "زنده ترین" آدمی ست كه دیده ام.
سالگر شهادت "هست" ترین آدمی كه دیده ام.
سالگرد شهادت آنكه روز شهادتش هیچ جور نمی توانم توهم كنم كه از دستش داده باشیم. "كه شهدا از دست نمی روند... به دست می آیند."


سالگرد شهادت آنكه چه خوب فهمید چقدر محتاجیم به نوشته هایش، به صدایش،به فیلم هایش،به بودنش.
و فهم این "هست"بودنش ، گویی هیچ نمی خواهد، جز اینكه تجربه اش كنی، به سادگی. همین قدر كه نیت كنی.
آن وقت، این همه "حضور"...
این همه حضور...باعث می شود دااااد بزنی : ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...
و مگر نه آنكه خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود؟
و مگر این عاشق بی قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی، كه كره زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده اند؟
و مگر از درون این خاک، اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟
پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف های دلتنگ
و در پس این پنجره های كوچک
كه به كوچه هایی بن بست باز می شوند نمی توان جست،
بهتر آنكه پرنده روح دل در قفس نبندد.
پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.




پرستویی كه مقصد را در كوچ می بیند، از ویرانی لانه اش نمی هراسد.
آقا سید مرتضی آوینی! ما... محتاج این همه حضورت هستیم....
"دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون كش......"
آنقدر بیرون كش، كه از ساختمان فولادمان دوكوهه بسازیم....
آنقدر بیرون كش ، كه یاوران آخرالزمانی مهدی(عج) شویم...
آقا سید مرتضی! حس می كنم باید روز شهادتت، نیت كنم، كه عادات سخیف ام را، كنار بگذارم...


همین جا هم اتفاقا باید نیت كنم. همین جا وسط بلاگفا...
كمك مان كن از "بلاگفا" فكه بسازیم....
كسی حرف خوبی زد. گفت : چه خوب كه، آنقدر كه زنده بودن شهدا را می فهمیم، زنده بودن امام زمان زنده مان را هم بفهمیم.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 04-19-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سرداران شهید در مترو

سرداران شهید در مترو


در یک اقدام شایسته فرهنگی، تندیس نفیس سرداران شهید حاج احمد آجورلو و یدالله كلهر در ایستگاه مترو محمدشهر كرج نصب شدند.
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، نصب تندیس ها كه به زیبایی جانمایی شده اند در محوطه ایستگاه مترو، بیانگر اهتمام مسوولین قطار شهری كرج به امر حفظ و نشر ارزش های دفاع مقدس است.
سرهنگ پاسدار داوود پوریان، معاون تبلیغات اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس غرب استان تهران گفت: در طول سال و به مناسبت های مختلف، روابط عمومی سازمان قطار شهری كرج ارتباط و همكاری تنگاتنگی با این اداره دارد و بهترین نقاط ایستگاه های مترو را جهت نصب بنرها و تصاویر دفاع مقدس اختصاص می دهد و این همكاری می تواند سرمشق و الگوی خوبی برای سایر دستگاه های اجرایی غرب استان تهران باشد.






به دنبال این خبر تبیان خاطره ی زیبایی از زبان شهید کلهر ، برای شما عزیزان نقل می کند :

برادر شهید حاج یدالله کلهر نقل می‌كند كه در عملیات «كربلای 5» دوست و هم ‌رزم صمیمی شهید كلهر به نام سید حسن میررضی به شهادت می‌رسد، این شهادت برای شهید كلهر خیلی سنگین تمام شد. از آن جا كه ارتباط بسیار نزدیک و صمیمی با هم داشتند، ایشان بی‌ تابی می‌كردند و در همان منطقه ی عملیات داخل نفربر رفته بود و با حزن و اندوه و غم از دست دادن یار نزدیک خود گریه می‌كرد. رفقا و دوستان هرچه اصرار كردند، ایشان آرام نشد.
تا این‌كه حاج آقا (شهید) میثمی او را می‌بیند، به طرفش می‌رود و در گوش وی قدری صحبت می‌كند. شهید كلهر بلافاصله گریه‌اش قطع می‌شود و تبسم می‌كند پس از این‌كه شهید میثمی می‌رود، دوستان جویای موضوع می‌شوند. وی می‌گوید كه ایشان در گوش من همان حرفی را گفتند كه حضرت رسول اكرم صلی الله علیه وآله به حضرت زهرا سلام الله علیها گفتند و دیری نپایید كه همین موضوع به واقعیت پیوست و در مرحله ی بعد عملیات «كربلای 5» شهید كلهر به شهدا پیوست.
در مراسم وداع با پیكر شهید كلهر در اردوگاه كوثر كه در 10 كیلومتری سوسنگرد واقع شده بود، در آن ساعاتی كه شهید كلهر را در حسینیه ی اردوگاه تشییع می‌كردند، برای نخستین وآخرین بار، چادرهای اردوگاه مورد هجوم نزدیك به 25 فروند هواپیما قرار گرفت و به بركت خون این شهید، باعث شد كه هیچ كس در چادر نباشد، وگرنه تعداد زیادی از رزمندگان به شهادت می‌رسیدند.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 05-02-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض تشییع یک انگشت

تشییع یک انگشت

منتخب جایزه ادبی یوسف (مسابقه سراسری داستان دفاع مقدس)

سر وصدا می آمد. خواب بودم. می دانستم جریان از چه قرار است. هم حس و حالش را نداشتم، هم خسته بودم. هزار دلیل دیگر داشت. ترجیح می دادم لحاف را تا فرق سرم بكشم، اگرهم خوابم نبرد، در رختخواب خیالبافی كنم. تازه می خواستم با این حالت، اخت پیدا كنم ، که در را محكم كوبیدند:
« ناصر هنوز خوابی ؟»




خودم را به خواب زدم، نشنیدم، دوباره تكرار كرد: « ناصر، ناصر!» آخرین ناصر را خیلی بلند تكرار كرد، چاره نداشتم: « چیه، چه خبرته ؟» « مگه سر وصدا را نمی شنوی، مگه نمی بینی چه شیونیه، تو خوابی؟»
بلند شدم چند بار چشم هایم را مالیـدم. در را بازكردم. دیدم ضبط بزرگ عمو، جلوی حیاط، روی یک پارچه سیاه گذاشته شده. لباسم را


پوشیدم می خواستم از در بروم بیرون: « كو لباس سیاهت ؟» مادر بود. گفتم: « پیداش نكردم.»
البته هیچ دنبالش نگشته بودم. عمو گریه می كرد؛ ولی خیلی متین و سنگین. انگار منو دشمن خودش می دید. نمی خواست جلوی چشم من بی تابی كند.
« ناصر، الان شما جوان ها باید بروید. نباید میدان را خالی كنید. این وطن نیاز به رشادت شما دارد.»
ازاین كلمه ی رشادتش خیلی بدم می آمد. من اصلاً خوشم نمی آمد مرا نصیحت بكند. حوصله نداشتم. « می خواهم درس بخوانم.»
ماشین سپاه آمد جلو. چند تا جوان كه لباس بسیجی پوشیده بودند زیر گوش عمو چیزی گفتند.
عمو گفت: « ساعت ده؛ اشكالی نداره.»
از جیبش دستمالی درآورد و جلوی چشم هایش گرفت.
حمید- پسرعمو - با من همكلاس بود. وقتی دیپلمش را گرفت، رفت جبهه. عمو به من هم اصرار كرد؛ نرفتم. كنكور شركت كردم؛ قبول نشدم. مجبور بودم بروم خدمت سربازی . عمو خوشحال شد وقتی شنیده من دفترچه گرفته ام گفت : « ناصر دفترچه ات را بیاور تو را ازطریق سپاه اعزام كنیم!»
چیزی نگفتم و سرم را پایین انداختم.
می خواستم به ساعت نگاه كنم، دیدم ساعتم را درخانه جا گذاشته ام. عمو رفت خانه و یک نفر آمد نوار ضبط را عوض كرد. با دست هایم ریش های نتراشیده ام را نوازش كردم وبه دیوار تكیه دادم.
بند انگشتم مورمور شد. رامین می گفت جبهه رفتن؛ یعنی مرگ. می گفت: ازبین رفتن الكی.
می گفت: ازدست دادن شیرینی های زندگی، رها كردن جوانی.
رامین هیچ وقت نرفت. روز اول رفت سربازی، فرار كرد. با خودش تفنگی هم آورد. ده روز بیشتر نمانده بود به اعزام.
حمید- پسرعمو - با من همكلاس بود. وقتی دیپلمش را گرفت، رفت جبهه. عمو به من هم اصرار كرد؛ نرفتم.


« ناصر داری می ری! رفتی رفتی ها؟»
« خب چه كار كنم، چاره نداشتم؟»
خندید وگفت: « فقط مرگه كه چاره نداره.»
فكركردم داره مسخره ام می كنه. زن عمو آمد بیرون. مادر زیر بغلش را گرفته بود. « وای حمیدم وای حمیدم!» مادرم هم گریه می كرد. آمدند از جلویم رد شدند. مادر به من نگاهی كرد و زیر لب چیزی گفت. آخه فهمیده بود با رامین شبگردی می كنیم.
«من هم دنبال مرگم دیگه؟» رامین دوباره خندید وگفت: « خیر قربان، تو هنوز به مرگ نرسیده ای، هنوز چاره داری.» « می گی فرار كنم، پس مادر را چه كار كنم؟»
راه حل را به من گفت. شوكه شدم. اول دست و دلم لرزید. نمی دانستم چه كار كنم. مش غلام، همسایه مان، آمد. گفت: « این جا چرا ایستاده ای؟ این خرما ها رو بردار ببر تو!»
رفتم جلو. دستم را دراز كردم. دیدم عمو نگاه می كند به دستم . چشم ها را زوم كرده بود روی بند بریده انگشتم، خواستم انگشتم را از چشم هایش پنهان كنم، بردم زیر دیس خرما. عمو آمد جلو، دیس خرما را برداشت و رفت.
دست راستم را فوراً كردم توی جیبم، حبیب شلوار جین و چسبانم تنگ بود. نصف دستم رفت.




یكی دوبار انگشتم را گذاشتم، آزمایش كردم، دیدم درد می كند، فوراً پس كشیدم. آخر نمی توانستم. تا به حال حتی خاری هم به پایم نرفته بود. ترسیدم.
یک بار مادر دید گفت: « چه كار می كنی ناصر؟»
« هیچ، این در بدجوری جرجر می كنه می خواستم درستش كنم.»


ترسیدم؛ واقعاً ترسیدم. روز بعد، رامین را دیدم. از من پرسید هنوز خودت را ازمرگ نجات نداده ای؟
گفتم: « می ترسم.» گفتم: « نمی توانم، آخر چه جوری؟»
سیگاری به لبم گذاشت وشروع كرد به توضیح دادن. عمو آرام و قرار نداشت. می رفت خانه، می آمد بیرون، سیگاری آتش می زد. همسایه ها هم خبر را شنیده بودند، جمع شده بودند. مش غلام به یكی از آنها گفت: « قراره ساعت ده بیارنش.»
یكی ازهمسایه ها پرسید: « چرا خودش نرفت دنبال جنازه ؟»
« رفته، نگذاشتن...»
بار سوم بود می رفتم. رامین گفته بود كه دست باید درست روی تیزی در قراربگیره. آخه چه طوری می تونم. به یاد صحنه هایی افتادم كه از تلویزیون پخش می شد... بمب منفجر شد، چند نفر در یک لحظه هلاک شدند... در را به آرامی بازكردم؛ خیلی آرام؛ انگشت اشاره را گذاشتم، بعد دیگر انگشتانم را؛ رامین گفته بود: « اگر همه اش را بتونی قطع كنی، معافی ات فوری است.»
در را فشار دادم. اشک ازچشمانم بیرون زد. تلفن زنگ زد. دویدم گوشی را برداشتم؛ عمو بود:
« چه كار كردی، بالاخره اون دفترچه را نمی آری؟»
« فردا می آرم... فردا.»
راحت شدم. یک خط قرمز مایل به سیاهی، روی انگشتانم افتاده بود. انگشت اشاره ام بدجوری درد می كرد. گوشی را گذاشتم. زیپ كاپشنم را كشیدم بالا. با بخار نفسم، توی كاپشنم را گرم كردم. تعدادی از دایی ها وخاله های حمید از شهرستان آمدند. همه شیون كنان رفتند تو. مادربزرگ حمید بدجوری به سرش می زد و وای وای می كرد، دوباره به دستم نگاه كردم؛ ساعت را پیدا نكردم.
وقتی كه خاک را روی حمید می ریختند، عمو گفت: « خدایا، راحت شدم از این امانت خیلی خوب كه تحویلت دادم!»


از یک نفر ساعت را پرسیدم، گفت: « 30/9»؛ رفته بودیم به بیمارستان شهدا، تعدادی از مجروحان جنگی را آورده بودند. البته من نمی رفتم، مادرم اصرار كرد رفتم. اولین مجروح- مجروح كه نه، مرده ای كه فقط نفس داشت- دو پایش قطع شده بود. مادرم یک گل سرخ كنارش گذاشت. یک نفر دیگر خواب بود؛ تازه آورده بودنش . یک دستش قطع شده بود . اسمش را نگاه كردم. نفر بعدی، هیچ جایش دیده نمی شد، همه جای بدنش را باندپیچی كرده بودند. بوی بیمارستان، سرم را به درد آورد، آمدم بیرون. حیاط پر بود ازجمعیت. صدای عبدالباسط همه جا را پركرده بود. نمی دانم چرا اصلاً از این صدا خوشم نمی آمد. دوست داشتم بروم با یک لگد، ضبط را بندازم پایین.
روز بعد بود. مادر رفته بود جلسه قرآن. دوباره سراغ در رفتم. این دفعه فقط در اتاق وسطی را پیدا كردم؛ تازه بود. چارچوب هایش تیز بود؛ عین چاقو. اول ناامید شدم؛ برگشتم. البته بیشتر از دردش می ترسیدم. چهره هایی كه دربیمارستان دیده بودم به یادم افتاد. با خودم گفتم: آخر هر چه باشد بهتر ازقطع شدن دو تا دسته. بهتر ازقطع شدن هر دو پاست. فقط یک بند انگشت در مقابل مرگ حتمی! قوت قلب پیدا كردم ودوباره رفتم سراغ در.
ماشین ها آمدند. صدای نوار آهنگران بود. دیگر كوچه پرشده بود. عمو دیده نمی شد. داشت گریه ام می آمد. صدای ضجه ی زن ها آزارم می داد. احساس می كردم هر ناله ای، تیری است كه به سوی شیشه روحم پرتاب می شود. در عقبی آمبولانس را باز كردند. زن عمو آمد جلو: « حمید چرا این جوری آمدی... مگه این جوری رفته بودی؟» بعد به پاهایش زد. دست هایش را گرفتند.




عمو آمد؛ بازهم متین. ولی از روی سبیل هایش قطرات اشک مرتب فرو می ریخت. عمو چیزی نمی گفت.
« حمید! می خواستم برات عروسی بگیرم. چرا این جوری آمدی... آخر چرا؟»
همه مردم گریه می كردند. من نمی دانم چرا اشكم نمی آمد؟ می خواستم بروم سرم را بگذارم لای در.


بند انگشتم افتاد! قبل ازآن فقط عز و جزش را شنیده بودم. خون بر روی موكت و فرش چكید و همه جا خونی شد. درد عمیقی تمام وجودم را فراگرفت. با آن یكی دستم، انگشتم را گرفتم و فشار دادم. دیدم یک لحظه نمی توانم تحملش كنم. در اتاق قدم می زدم وآه می كشیدم واشک می ریختم.
نمی توانستم در یک جا بمانم. رامین گفته بود با بتادین بشورمش، بعد آن را محكم ببنـدم. هركاری كردم خونش بند نیامد. مجبور شدم به رامین زنگ بزنم.
حمید را غسل داده بودند. دوباره چند نفر با لباس بسیجی آمدند، تابوت را گذاشتند توی آمبولانس، مادر حمید به سرش می زد؛ او را گرفتند. از بس داد زده بود، گریه كرده بود، صدایش درنمی آمد. ماشین حركت كرد. نمی دانستم چه كاركنم. گیج شده بودم. با جمع حركت كردم. دستم درجیب شلوارم؛ احساس می كردم هیچم پوچم. احساس می كردم با سرافتاده ام به چاله ای، صدایم را هیچ كس نمی شنود. می خواستم بلند بلند داد بزنم، گریه كنم، احساس می كردم چیزی گلویم را فشار می دهد. چشم هایم را بستم. سیاهی هایی جلوی چشم هایم رژه می رفتند. صف می كشیدند. قبر آماده بود. فقط ضجه های عمو را می شنیدم. دایی های حمید هم بی تابی می كردند. یكی از آنها یک سطل گل آورد روی شانه های بقیه گل مالید.
مردی می گفت: « چیزی از بدنش نمانده، همه سوخته.»
مش غلام گفت: « فقط یكی ازدست هایش سالم مانده. از روی انگشتر و ساعتش شناسایی اش كردند. حتی پلاكش گم شده.» قبر آماده بود.
رامین با نوک چاقو، زمین را شكافت. من از درد به خودم می پیچیدم، با آن كه چند تا قرص بالا انداخته بودم. بند انگشت خون آلود را گذاشت. بعد با دست یک مشت خاک ریخت رویش، خندید و گفت: خب تو هم راحت شدی...»
وقتی كه خاک را روی حمید می ریختند، عمو گفت: « خدایا، راحت شدم از این امانت خیلی خوب كه تحویلت دادم!»
بعد همه گریه كردند؛ من هم گریه كردم. بغضم تركید. از ضبط آمبولانس، صدای قرآن می آمد، بازهم عبدالباسط بود؛ دوست داشتم گوش كنم...
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-02-2010
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض این گونه بودند مردان مرد

این گونه بودند مردان مرد


سیره شهیدان در اهتمام به مسئله حجاب

سردار شهید محمد گرامی :
یکی از همرزمان سردار شهید محمد گرامی می گوید:




حاجی، کانون تبلیغ و نشر حجاب را راه انداخته بود و خیلی نگران تهاجم فرهنگی بود. شهید گرامی، از کسانی که ارزش ها و اعتقادات ما را به تمسخر می گرفتند، متنفر بود. در جلسه ای که با هم برای مبارزه با بی حجابی گرفته بودیم، همه نظرشان برخورد فیزیکی بود، ولی ایشان می گفت: باید از طریق معنوی و برنامه های فرهنگی، جلوی بی حجابی را بگیریم.


قرار بر این شد که پلاکاردهایی در مورد حجاب تهیه شود و در سطح شهر نصب کنیم. همچنین افراد مناسبی انتخاب شدند تا رفتارهای ضدحجاب را کنترل کنند. این کار شهید گرامی باعث شد تا در مدت کمی میزان بی حجابی کاهش یابد. (1)
جلوگیری از بی حجابی و بدحجابی، از راه معنوی، بدون خشونت و با استفاده از ابزارهای فرهنگی.
سردار شهید محمد آرمان :
خواهر سردار شهید محمد آرمان می گوید:
وقتی به نه سالگی رسیدم، اولین کاری که محمد برای من انجام داد، یاد دادن نماز بود. نماز صبح را با معنی به من یاد داد و بعد دیگر نمازها را هم به همین ترتیب به من آموزش داد.
می گفت: « اگر نماز را درست یاد بگیری، برایت جایزه می خرم!» بعد برایم چادر مشکی خرید و همیشه می گفت: « حالا دیگر بزرگ شده ای و باید چادر سرت کنی و حجاب داشته باشی.» مدام سفارش می کرد در رعایت حجاب کوشا باشم و نمازم را سر وقت بخوانم و همیشه هم با جدیت به درسهایم می رسید. (2)
جایزه و تشویق، از بهترین ابزارها برای اخلاقی کردن جامعه است.

سردار شهید علی معمار :




«علی معمار، مانور را هدایت می کرد و نیروها را از کمین های فرضی رد می کرد. ناگهان یکی از شبکه های فوگاز ترکید و معمار به پشت بر زمین پرت شد. به سویش دویدم. خون از زیر چشمش می جوشید. پلیسه بشکه به داخل چشمش فرورفته و انتهایش بیرون مانده بود. سریع او را سوار آمبولانس کردیم و به سوی ایران شهر راندیم. در بیمارستان ایران شهر، دکتر در حال مداوای بیماری دیگر بود. پارچه روی چشم علی سرخ شده بود. یکی از خانمهای پرستار، حجاب درست و حسابی نداشت و مدام می آمد و می رفت. سرانجام علی بلند


شد، به طرف او رفت و صدایش کرد. حواسم به آن دو بود. علی خیلی آرام شروع به گفت و گو با آن خانم کرد. کمی بعد، بازگشت. گفتم: « چی شده برادر معمار؟» گفت: « دلم طاقت نیاورد، باید به او تذکر می دادم.»(2)

گوشزد کردن به ترک منکرها از جمله بدحجابی، با استفاده از اصل عطوفت و مهربانی.
سردار شهید امیر گره گشا :
درباره سردار شهید امیر گره گشا نقل کرده اند که وی خیلی پای بند مسائل شرعی بود و در این باره با کسی تعارفی نداشت. روز عقد او خانم هایی که در مراسم شرکت کرده بودند، حجاب کاملی نداشتند. او آنها را از مجلس به بیرون دعوت کرد و به آنهاگفت: « هر وقت حجابتان کامل شد، تشریف بیاورید.» او با مظاهر گناه، برخورد بسیار صریح و جدی داشت. (3)
اهتمام ویژه به مسئله حجاب حتی در شرایط جشن وسرور.
پی نوشت ها :
1- احمد مؤمنی راد، این گونه بودند مردان مرد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، 1384، چ 1، ص 27.
2- منیره نصراللهی، فرمانده قلب ها، لشکر چهل و یک ثارالله، 1376، چ 1، صص 46 و 47.
3- داوود امیریان، بلوچ گریه نمی کند، لشکر چهل و یک ثارالله، 1376، چ1، ص 30.
4- این گونه بودند مردان مرد، ص 65.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:45 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها