| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ز لفظ جعفر صادق روایت
ز لفظ جعفر صادق روایت
در مثنوی الهی نامه از عطار این حدیث منظوم از امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده است :
چنین کردند اصحاب ولایت
ز لفظ جعفر صادق روایت
که ویرانی است این دنیای مردار
وز او ویران تر است آن دل به صد بار
که او معموری دنیا گزیند
که تا در مسند دنیا نشیند
ولیکن هست عقبی جای معمور
وز او معمورتر آن دل که از نور
نخواهد جز به عقبی در عمارت
شود قانع دهد دنیا به غارت
در صحت سند این کلام سخنی نمی توانم گفت اما معنای این ابیات پر مغز این چنین است که :
این دنیا مردار بویناکی است بسیار زشت اما از دنیا مرده تر و زشت تر قلب انسانی است که به آن دل بندد و تمام همت خود را صرف آبادی این ویرانه ابدی سازد و در مقابل آخرت جایگاهی است آباد و زیبا و از آن آبادتر و زیباتر قلب انسانی است که از نور خدا روشن است و به همین دلیل سعی خود را معطوف به اصلاخ آخرتش و توجه به آن می کند و از دنیا به همانی که دارد قانع است.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
او امام محمدیان بود
او امام محمدیان بود
- "تذکره الاولیا" کتابی است به قلم عطار نیشابوری و در آن شرح زندگی 72 تن از اولیا، عارفان و مشایخ تصوف را با ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمت آمیزشان آورده است. عطار در تحریر تذکرةالاولیا از کتاب کشفالمحجوب از جلابی هجویری و طبقاتالصوفیه از عبدالرحمن سلمی بهره جسته است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم تألیف شده است. عطار در این کتاب از بزرگان صوفیه مثل ابراهیم ادهم ،رابعه و جنید و حلاج و همین طور ابو حنیفه و شافعی ذکری به میان آورده اما به قول خودش تبرکا کتاب را با ذکر امام صادق علیه السلام آغاز کرده و با احوال امام محمد باقر علیه السلام خاتمه داده است. اگر چه اخباری که در مورد این دو امام معصوم علیهما السلام در این کتاب آمده از دید روایی متزلزل و حتی غریب و بی اساس می نماید اما لفظ پردازی و معانی وصفی در بیان مقامات این دو بزرگوار (که از دید ما تناسب چندانی با دیگرانی که در این کتاب شرح احوالشان آمده ندارند) بسیار زیبا و درخور توجه بیان شده است.
- به مناسبت سالروز شهادت حضرت امام صادق علیه السلام ابتدای "تذکره الاولیا" را که برای ایشان نوشته شده است می آوریم:
آن سلطان ملت مصطفوی,
آن برهان حجت نبوی,
آن عالم صدیق,
آن عالم تحقیق,
آن میوۀ دل اولیا,
آن گوشۀ جگر انبیا,
آن ناقل علی, آن وارث نبی, آن عارف عاشق, ابو محمد جعفر صادق ـ رضی الله عنه ـ[علیه السلام]
گفته بودیم که اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت کنیم , یک کتاب جداگانه می باید. واین کتاب شرح حال این قوم خواهـد بود , از مشایخ , که بعد از ایشان بوده اند. اما به سبب تبرک به صادق ـ رضی الله عنه [علیه السلام]ـ ابتدأ کنیم, که او نیز بعد از ایشان بوده است. وچون از اهل بیت بیشتر سخن طریقت اوگفته است . وروایت از او بیش آمده , کلمۀیی چند از آن حضرت بیارم , که ایشان همه یکی اند . چون ذکر او کرده آمد, ذکر همه بود .
نبینی که قوم مذهب او دارند مذهب دوازده امام دارند؟ یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی .
اگر تنها صفت او گویم, به زبان عبارت من راست نیاید, که در جمله ی علوم, و اشــــارات و عبارات بی تکلف، به کمال بود. وقدوۀ جمله ی مشایخ بود, و اعتماد همه بر او بود.ومقتــــدای مطلق بود, و همۀ الهیان را شیخ بود, و همۀ محمدیان را امام بود هم اهل ذوق را پیشــرو بود و هم اهل عشـــــق را پیشوا.
اگر تنها صفت او گویم, به زبان عبارت من راست نیاید, که در جملۀ علوم, و اشــــارات و عبارات بی تکلف، به کمال بود. وقدوۀ جملۀ مشایخ بود, و اعتماد همه بر او بود.ومقتــــدای مطلق بود, و همۀ الهیان را شیخ بود, و همۀ محمدیان را امام بود هم اهل ذوق را پیشــرو بود و هم اهل عشـــــق را پیشوا.
هم عُباد را مقدم بود و هم زُهاد را مـــــکرم . هم در تصنیفِ اســـرار حقایق , خطیر بود , هم در لطایف اسرار تنزیل و تفسیــر , بی نظیر .
و از [حضرت امام] باقر ـ علیه السلام ـ بسی سخن عظیم نقـــــل کرده است.و عجب می دارم از آن قوم که ایشان راخیال بندد که اهل سنت و جماعت را با اهــــــــــــل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت اند به حقیقت[تعجب می کنم از قومی که می اندیشند بین اهل سنت و اهل بیت فاصله ای هست در حالی که اهل سنت واقعی همان اهل بیت هستند]. ومن آن نمی دانم که کسی در خیـــال باطل مانده است. آن مـــــی دانم که هر که به محمد صلی الله علیه و علی آله وسلم ایمـان دارد و به فرزندادن و یارانش ایمان ندارد , او به محـمد علیه الصلوة و السلام ایمان ندارد. تا به حـــــدی که امام اعظم شافعی در دوستی اهل بیت به غایتی بوده است که به رفضش نسبت کردند و محبوس داشتند . واو در این معنی شعری گفته , و یک بیت از آن این است : شعر
لَوْ كانَ رَفْضاً حُبُ آلٍِ محمدِ فلیَشْهَدَ الثقلانِ: انى رافضُ یعنی اگر دوستی آل محمد رفض است, گو : جملۀ جن و انس گواهی دهند به رفض [رفض از دین بیرون شدن است]من . اگرآل و اصحاب رسول دانستن , از اصول ایمان نیست, بسی فضول که به کار نمی باید,می دانی . اگر این نیز بدانی هیچ زیان ندارد . بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آحرت محمد[صلی الله علیه و آله و سلم] را می دانی, وزرای او{را} نیزبه جای خود می باید شناخت و صحابه را به جای خود , و فرزندان او را به جای خود , تا سنی و پاک اعتقاد باشی.
و با هیچ کس از نزدیکان پادشاه تعصب نکنی الأ به حق ... نقل است که صادق علیه السلام از ابو حنیفه پرسید که :«عاقل کی است ؟ » .
گفت : «آن که تمییــزکند میان خیر و شرّ ».
صادق گفت : « بهایم نیز تمییز توانند کرد , میان آن که او را بزنند یا او را علف دهنــــــد » .
ابو حنیفه گفت : « به نزدیک تو عاقل کی است ؟ » .
گفت آن که تمییز کند میان دو خیرو دو شر. تا از دو خیر , خیر الخیرین اختیار کنـــد و از دو شر خیر الشرین برگزیند»
تذکره الاولیا - عطار نیشابوری
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
صفر مقدس
صفر مقدس
اولی : صوفیی می رفت در بغداد زود
در میان راه آوازی شنود
کان یکی گفت "انگبین دارم بسی
میفروشم سخت ارزان ، کو کسی؟"
شیخ صوفی گفت " ای مرد صبور
می دهی چیزی به هیچی؟"گفت "دور!
تو مگر دیوانه ای ای بوالهوس
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس ؟"
هاتفی گفتش که" ای صوفی درآی
یک دکان زینجا که هستی برتر آی
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم
ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم ."
تبیاد : در عطاری منطق الطیر حکایات خوشبویی از بوستان ادبیات می توان یافت یکی هم همین که خواندید : صوفیی (شما بخوانید اهل دلی )در بازار راه می رفت فریاد دوره گردی که عسل می فروخت شنید که می گفت : عسل بسیار خوبی دارم و ارزان می فروشم . مرد از او پرسید :" آیا در ازای "هیچ" به من عسل می دهی؟" دوره گرد گفت :" برو بابا! چه کسی را دیده ای که در ازای "هیچ" چیزی بدهد؟ "
هاتفی در قلب مرد زمزمه کرد :" ای مرد تو برای خریدن نزد ما بیا و تنها قدمی ازین دکان که هستی بالاتر شو تا ببینی که ما در برابر "هیچ"، "همه چیز" به تو می دهیم و اگر از "همه چیز " بیشتر هم بخواهی به هیچت خواهیم فروخت."
دومی : آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال
گر کند در دشت حشر از من سوال
"کای فرومانده چه آوردی ز راه؟"
گویم "از زندان چه آرند ای اله؟"
الدنیا سجن المومن ، دنیا زندان مومن است و مومن در زندان جز آرزوی رهایی "هیچ" ندارد . آیا آنروز که زندانی از زندان بیرون می آید به این نخواهد اندیشید که سهم روزها و شبهایش جز امید "هیچ" نبوده و همان امید دیروز "آزادی " امروز شده ؟ و آزادی "همه چیز " است.
سومی : سلمان از دنیا رفت و مولایش این دوبیت را بر کفن او نگاشت :
وفدت علی الکریم بغیر زاد
من الحسنات والقلب السلیم
وحمل الزاد اقبح شیء
اذ الوفود علی الکریم
"بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم آری هرگاه مقصد حضور نزد کریم باشد آوردن زاد و توشه زشت ترین کار است."
البته سلمان از تمام ما مسلمان تر بود اما "هیچ" در دستان او یعنی "همه چیز " در دستان خدا و امن از دستان خدا ،
کدام آغوشی گشوده می شود؟
<H4><H2><H4> </H4></H2><H3></H3></H4>
عطار هد هد هفت وادی
پرندگان منظومه منطق الطیر عطار
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
معنای فتوت از نظر عطار
رمزی چند ز اسرار
معنای فتوت از نظر عطار
در مقالات پیش صفات جوانمردان را بر شمردیم و نظر بزرگان را گفتیم . در این مقاله فتوت را از دیدگاه عطار می خوانیم.
و اما از نظرشیخ فریدالدین عطارنیشاپوری، فتوت دارای هفتاد ویک شرط نبوده،بلکه در بردارند? هفتاد ودو شرط است .عطار در دیوان شعرخود، بخش کاملی را به نام، "فتوت نام? منظوم" اختصاص داده است. بنا به اندیشه عطار،آ یین فتوت وجوانمردی که در اشعارش ازآن، "راه وروش مردان" تعبیر شده، دارای دوبخش است:
یکی جنبه نظری، ودوم جنبه عملی ؛که جنبه عملی این موضوع بیشتر مورد نظرش واقع گردیده است؛
چنانکه در اشعار زیر به خوبی و روشنی مشاهده کرده، میتوانیم:
الا ای هوشمنــد خــــوب کـــــردار بگویم با تو رمزی چنــد ز اسرار
چو دانش داری و هستی خردمند بیا موز از فتوت نکت? چــند
که تا در راه مردان ره دهندت کلاه سروری بـــر ســـر نهند ت
اگر خواهی شنیدن گوش کن بــــاز زمانی باش با ما محـــــــرم راز
چـــین گــفتنــد پیــران مـــقد م که از مردی زدندی در میان دم
که هفتــاد و دو شد شرط فتوت یکی زان شرط ها باشد مروت
بگویم با تو یک یک جمل? راز که تا چشمت بدین معنا شود باز
نخستین راستی را پیشـــه کـــردن چو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را به یاری داشتن دوست نگفتن آن یکی مغز و دیگر پوست
زبند نـــقش بــــد آزاد بــــــودن همیشه پاک باید چشم و دامــــــن
اگر اهل فتوت را وفا نیست همه کارش به جزروی وریا نیست
کسی کو را جوانمرد یست در تن به بخشاید دلش بر دوست و دشمن
بهرکس خواستی می بایـــد آنت اگر خواهی به خود نبود زیانت
مکن بد با کسی کو با تو بد کرد و نیکی کن اگر هستی جوانمرد
کسی کــــز مهــــر تو ببرید پیـــوند به مردی جان و دل درراه او بند
زبان را در بدی گفتن میا مــــــوز پشیمانی خوری تو هم یکی روز
تو را آنگه به آیـــد مردی و زور که بینی خویشتن را کمتر از مور
مراد نامــــــر ادان را بــــــر آور که تا یابی مراد خویش یکـــــــسر
مگوهرگزکه خواهم کردن اینـــکار اگر دستت دهد میکن به کردار
کسی کورا خشم اندر رضا نیست فتوت در جهان او را روا نیســت
فتوت دار چون باشد دل آزار نباشد در جهانش هیــــچکس یــار
درین ره خویشتـــن بینی نگنـــجد به بی باکی و مسکینی نگنــجد
فتوت ای برادر برد و بــــــاریست نه گرمی وستیزه بلکه زاریـــست
بده نان تا برآیـــد نــــامت ای دوست چه خوشتردرجهان ازنام نیکوست
زبان ودل یکی کــــن با همه کـــس چنان کزپیش باشی باش از پــس
مکن جیزی که دیدن را نشایـــــد اگر گـــویی شنـــیدن را نشایـــد
چو اندرطبع بـــسیاری نـــداری مزن دم از طـــریق بــرد بــاری
طریق پارسایی ورز مــــــــادام که نیکو نیست فاسق را سرانجام
مکن با هیچکس تزویر و دستان که حیلت نیست کـــار زیـر دستان
درون را پاک دار از کین مردم که کین داری نشد آیین مـــــــردم
چو خوانندت برو زینهار می پیج ورت هم بیم جان باشد مگو هیچ
به جان گر باز مانی اندرین راه نبــاشد از فـــتوت جـــــانت آگـاه
دماغ از کبر خالی دار پیــــوست زشیطانی چه گیری عذر بر دست
تواضع کن تواضع بر خــــــلایق تکـــبر جــز خدا را نیست لایــق
تکبر خیره گی خود را مرنجان که افزونی جسم است کاهش جان
سخن نرم و لطیف و تازه میگوی نه بیرون از حد و اندازه میگوی
مگو رازدلت با هر کسی بـــــــاز کــه در دنیــا نــیابی محـــرم راز
حســـد را بر فتــــوت ره نبـــا شد حسـود از راه حــق آگــه نــبا شد
اخی راچون طمع باشد به فرزند ببرزنهار از وی مهر و پیونــد
اگر گفتی ز روی آنـــرا به جای آر وگر خود میرود سر بر سر دار
به خود هرگز مرو راه فتـــوت به خــــود رفتن کجا باشد مروت
ریاضت کش که مرد نفس پرور بود ازگــاو و خـــر بسیــار کمـــتر
مرو ناخوانده تا خواری نــــبینـــی چورفتی جز جگر خواری نبینی
به چشم شهوت اندر دوست منگـــر که دشمــن کام گـــردی ای بـــرادر
زکج بینان فتوت راست نایـــد که کج بیــنی فتــوت را نــشایـــــد
به کام خود منه زینهار یک گــــــام که ایمن نیست دایم مرد خود کام
مـــــروت کن تو با اهل زمانه که تا نامت بمـــا نت جــــاودانــــه
هزاران تربیت گر هست اخی را ندارد دوست ز ایشان کس سخی را
مزن لاف ای پسربا دوست و دشمن که باشد مـــــرد لافی کمتر از زن
فتوت چیست داد خلق دادن به پـــــای دستـــــگــیر ایســــتاد ن
هرآنکس کو بخودمغرور باشـــــد به فرهنگ از مـــــروت دورباشـــد
ادب را گوش دارد در همــــه جای مکن با بی ادب هرگز مـــحابـــــای
به خدمت میتوان این راه بــــــریدن بدین چوگان توان گــــــویی ربودن
به عزت باش تا خواری نبـــینــــی چو یاری کـــــردی اغیاری نبینی
مبر نام کسی جز با نیــــــــکویــی اگر اندر فــــــــتوت نــــام جــــــویی
به عصیان در میفکن خویشــتن را مجوی آخر بــــلای جـــان و تن را
هوای نفس خود بشکن خــــــدا را مده ره پیش خود صـــــاحب هوا را
چنان کن تربیت پیر و جـــــوان را که خجلت بـــر نــــیفتد این و آن را
نصیحت در نهانی بهتر آیـــــــــــد گره از جـــان و بــند از دل گشـــاید
لباس خود مده هر نا ســـــــزا را به گوش و جان شنو این ماجرا را
میان تربیت زان روی می بند که باشد در کنارت همچـــــو فرزند
فتوت جوی گــــــــر دارد قناعت همه عالم برند از وی بـــــــضاعت
به طاعت کـــــوش تا دیندار گردی که بید ین را نزیــــبد لاف مـــــردی
پرستش کــــن خدای مــــهربان را مطیع امر کن تن را و جــــــــان را
قــدم اندرطـــــریـــــق نیستی زن که هستی برنمی آید ازیــــــن فــــــن
چو سختی پیشت آید کن صبوری درآن حالت مکن از صــــــبر دوری
به نعمت در همی کن شکر یــزدان چو محنت در رسد صبر است درمان
چو مهمان در رسد شیرین زبان شو به صد التـــاف پیش مــــهمان شــــــو
تکلف ازمیان بـــــــر دار واز پیش بیاور آنــــــچه داری از کم و بــیش
به احسان و کرم دلــــها به دست آر کزین بهـــــــتر نباشد در جــــهان کار
چو احسان از تو خواهد مرد هوشیار چو مــــردان راه خود چالاک بــــسپار
فتوت دار چون شمع است در جمع از آن سوزد میان جـــــمع چون شمع
ترا با عشق باید صبر هــــــــــمراه که تا گردی ازین احـــــــــــوال آگاه
به گفتار این سخن ها راست نایــــد ترا گفتار با کــــــــــــــردار بـــــاید
مکن زینهار ازین معنا فرامـــــوش همی کن پند من چون حلقه در گوش.
چنانکه یاد کردم،اگر ما آیین فتوت را از نگاه عطار جمع بندی کنیم؛ به این نتیجه میرسیم که بنا به عقید? عطارآیین جوانمردی و فتوت، عبارت است از: راستی و راستکاری، صداقت، اندیشه بد نداشتن، یاری و کمک به دیگران،
رهایی یافتن از هوای نفس، پاکدامنی، وفا به عهد، بخشنده گی بر دوست و دشمن، آنچه که به خود
میخواهی به دیگران باید خواست، نیکی به دیگران، بستن جان و دل در راه کسی که با تو مهربانی دارد، زبان را از گفتار بد باز داشتن، خویشتن را کمتر از مور دانستن،مراد نامرادان را برآوردن،گفتار را با کردار
برابر داشتن،خشم خود را فرو خوردن،بی آزاربودن،دوری از خویشتن بینی،بردباری،نان دادن، دل را با زبان یکی داشتن، بستن چشم و گوش از چیزهای نادیدنی و نا شنیدنی،پارسایی داشتن،دوری کردن از مکر و تزویر،دوری از
کین جویی و خودخواهی، تواضع داشتن،نرم گویی، راز دل به هرکس نگفتن، دوری از حسد ورشک ورزی، دوری از طمع، کوشش و عمل درکار، ریاضت کشیدن،دوری از شهوت و کج بینی و کج اندیشی، خود کام نبودن،مردمداری و مروت داشتن، سخی طبع بودن، مدارا کردن،دوری از لاف و اضافه گویی،داد خواهی کردن،مغرور نشدن، با ادب بودن، بد گویی نکردن،دوری از گناه و عصیان،هوا ی نفس را شکستن،قناعت داشتن،دینداری و خدا جویی، صبر و حوصله داشتن، شکر یزدان را به جای آوردن،مهمان نوازی،احسان و کرم داشتن، در عشق صبر داشتن، و مانند اینها که همه آدمی را به کار آید و میتوان آنها را سر مشق زنده گی خویش قرار داد .
نویسنده : دکتر غلام حیدر یقین
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
مجنونامه پنجم : لیلی با پوست!
مجنونامه پنجم : لیلی با پوست!
- اهل لیلی نیز مجنون را دمی
- در قبیله ره ندادندی همی
یک روز علی الطلوع بود که قبیله ی لیلی تصمیم گرفتند که دیگر مجنون را به دیدن لیلی اجازت ندهند
- داشت چوپانی در آن صحرا نشست
- پوستی بستد ازو مجنون مست
مجنون که دید این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست قوایش را جمع کرد و حیلتی اندیشید! پس به نزد چوپانی رفت و از او پوست گوسفندی گرفت . در حالی که مست عشق افتان و خیزان بود.- سرنگون شد پوست اندر سر فكند
- خویشتن را كرد همچون گوسفند
چهار دست و پا بر زمین نهاد و پوست بر بدن کشید و گفت : آنک این منم آن گوسفند!- آن شبان را گفت بهر كردگار
- در میان گوسفندانم گذار
بعد رو به چوپان گفت : خدا پدر و مادرت را بیامرزد اخوی ! بنده را میان این گله راه بده و انگار کن ما هم گوسفندی هستیم از گوسفندانت...- سوی لیلی ران رمه، من در میان
- تا بیابم بوی لیلی یك زمان
مجنون ادامه داد: بعد هم برای رضای خدا این گله را ببر به محله ی لیلا! شاید بوی لیلی به مشامم برسد...- تا نهان از دوست زیر پوست من
- بهره گیرم ساعتی از دوست من
ما که مثل جوانک های ایزو دوهزار و خورده ای نیستیم نه انحصار طلبیم و نه اهل مخاصمه . سهم ما از معشوق همان رایحه باشد هم از سرمان زیاد است.- گر تو را یك دم چنین دردیستی
- در بن هر موی تو مردیستی
آخ چوپان ! چوپان! اگر یک ثانیه این درد مرا داشتی می دانستی خروار خروار مردانگی میخواهد تا بشود این "درد عشق" های مرد افکن را تحمل کرد.- ای دریغا درد مردانت نبود
- روزی مردان میدانت نبود
ای حیف که مثل بز هایت داری مرا نگاه می کنی و این همه که نطق می کنم یک جمله هم ازین درد بی درمانم در نمی یابی!!- عاقبت مجنون چو زیر پوست شد
- در رمه پنهان به كوی دوست شد
[خلاصه چوپان دید این آقا از گرگ هم بدتر است اگر رهایش کنی اعصابت را تکه تکه می کند ، با خود گفت : خدا وکیلی ماهم که زخم مهلک عشق نچشیده ایم که به زوزه کشیدن های سوزناک مجانین عادت داشته باشیم ، اینان قومی هستند که درد و درمانشان یکی است ما را به اینها چه کار؟ با گوسفندان هم که تفاهم داریم، مجنون هم یکی! ] و این شد که او را با گله به محله ی لیلی برد.- خوش خوشی برخاست اول جوش ازو
- پس به آخر گشت زایل هوش ازو
مجنون صدف پوست را بر تن کشید و بر درگاه لیلی که رسید...چه بگویم؟؟! تلاطم امواج نامرئی نمی دانم کدام دریا به جانش افتاد و کم کم در امواج سهمگینش غرق شد.- چون درآمد عشق و آب از سر گذشت
- برگفتنش آن شبان بردش به دشت
- آب زد بر روی آن مست خراب
تا دمی بنشست آن آتش زآب
بشنوید از چوپان. او که به بوی این دریا هم نرسیده بود تنها چیزی که دید مجنونی بود که روی خاک خشک و گرم در پوستین کهنه و داغ ، بی حال افتاده. به دشت بردش و خواست این ناخدای غریق را با چند قطره آب دوباره بر سر کشتی بنشاند! شما کار دنیا را ببین که به صورت ماهی از ترس غرق شدن آب می پاشند!!
چند روز بعد...- بعد از آن روزی مگر مجنون مست
- كرد با قومی به صحرا درنشست
- یك تن از قومش به مجنون گفت باز
- سر برهنه ماندهای ای سرفراز
- جامهای كان دوستتر داری و بس
- گر بگویی من بیارم این نفس
میان دوستانش نشسته بود [ چه می گویم آدم که مجنون باشد غیر لیلی دوست ندارد! عطار نوشته "کرد با قومی به صحرا در نشست" آن قوم دوستش داشتند اما مجنون یک دوست بیشتر نداشت . همه مجانین همین طورند . دیگران دوستشان دارند اما آنان فقط لیلای خودشان را می طلبند و اگر قرار است هر رگشان دخیل درگاهی باشد از خود می پرسند چرا تمام رگ و ریشه ام را به درگاه لیلی نیاویزم؟ که یکی مثل لیلی از هزار و یکی دیگری ، خیلی خیلی ارزشمند تر است. همه نگران مجانین هستند اما آنان نگران هیچ کس و هیچ چیز نیستند الا لیلی...]یکی پرسید: جوانمرد چرا بی کلاه و دستاری؟ چرا قبا و عبایت در برت نیست؟بگو چه لباسی می پسندی برایت بیاوریم تا بپوشی
- گفت هر جامه سزای دوست نیست
- هیچ جامه بهترم از پوست نیست
- پوستی خواهم از آن گوسفند
- چشم بد را نیز میسوزم سپند
- اطلس واكسون مجنون پوستست
- پوست خواهد هرك لیلی دوستست
- بردهام در پوست بوی دوست من
كی ستانم جامهای جز پوست من
مجنون گفت : شأن من اقتضای امثال حریر و ابریشم و پرنیان نمی کند و این البسه در حد من نیستند ! جامه ای که سزاوار من است " پوست " است . آن هم پوست گوسفند. مگر نه اینکه با پوست گوسفند بود که به درگاه خانه ی لیلی رفتم؟ اگر این پوست اینقدر گرانمایه است که با پوشیدنش راه رسیدن هموار می شود ، چرا من نپوشم؟پوست لباس دوست است و هرکس به لباس گرانبهایم حسادت کند دمار از روزگارش در می آورم . - دل خبر از پوست یافت از دوستی
- چون ندارم مغز باری پوستی
چون پوست پوشیدم از دوست خبر دار شدم و اکنون که وصال محال است و لیلا بالا ی بالا و دست نیافتنی به همین پوست که بوی دوست برایم آورد راضی هستم.- عشق باید كز خرد بستاندت
- پس صفات تو بدل گرداندت
- كمترین چیزیت در محو صفات
- بخشش جانست و ترك ترهات
- پای درنه گر سرافرازی چنین
- زانك بازی نیست جان بازی چنین
شیخ می گوید : فرزندم ! اگر عشق ،عشق است باید آنچنانت کند که گویی در آینه گوسفندی می بینی که چوپان منیت و تکبر خود شده و نه چون پوچان گرفتار آب و علف. اگر این " پوست" را پوشیدی تازه سزاوار جانبازی برای پادشاه ملکوت خواهی شد و الا ای گوسفند! برو با کت و شلوار Kiton ات خوش باش!!!
شیخ عطار با همکاری تبیان +ادبیات - برخی اضافات
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

04-16-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
مقاله چهارم : عطار و داستانهای زیبایش
حج در آینه ادب فارسی (4)
مقاله چهارم : عطار و داستانهای زیبایش
عطار، شیخ فرید الدّین ابوحامد محمّد بن ابوبكر ابراهیم بن مصطفى; (متوفاى 627 هـ . ق.)
از عارفان بزرگ ایران و از پیشوایان شعراى متصوّفه این سرزمین است كه در قرن هفتم درسال627 درگذشته است. عطّار خودبه زیارت كعبه وانجام حج نائل شده است.
عطّار در عین حال كه خود عارف بزرگى است، لیكن با اعمال بعضى از عرفا كه بدون استطاعت و توان مالى و بدون اینكه خداوند تكلیف را بر دوش آنها گذاشته باشد به حج مى روند و خود و دیگران را به زحمت مى اندازند مخالفت كرده و گفته است:
كسى كو سوى حج كردن هوا كرد
اگر حج كرد بى امرت خطا كرد
عطّار نیز از جمله شعرایى است كه در ارتباط با حج و كعبه سخن بسیار گفته، هم در قالب حكایت و داستان و هم به صورت ابیاتى جداگانه در موارد مختلف; به عنوان نمونه در مصیبت نامه در تعریف حج گفته است:
حج چیست از پا و سر بیرون شدن *** كعبه دل جستن و در خون شدن
كعبه چیست اندر جوار افتادن است *** تو بتو در ناف عالم زادن است زهد فروشى و خود نمایى از نظر همه صاحبنظران مردود است، این چنین حجّى كه بر پایه تظاهر استوار باشد بت پرستى است نه خداپرستى، عطّار در این زمینه مى گوید:
برو مفروش زهد و خود نمایى *** كه نه زرقت خرند اینجا نه طاعات
كسى را كى فتد بر روى این رنگ *** كه در كعبه كند بت را مراعات او مثنوى اشتر نامه را با چند نعت و مدح از ذات احدیّت و پیامبر اكرم و ذات و صفات پروردگار آغاز كرده سپس در عزم سفر حج گفته است:
یك دمى اى ساربانِ عاشقان *** در چرا آور زمانى اشتران...
تا در آنجا جمع گردد قافله *** سوى حج رانیم ما بى مشغله
كعبه مقصود را حاصل كنیم *** در تجلّى خویش را واصل كنیم...
باز سرگردان این صحرا شویم *** در درون كعبه ناپروا شویم...
بر قطار اشتران عاشق شوى *** در درون كعبه صادق شوى...
در محبّت تا كه غیرى باشدت *** در درون كعبه دیرى باشدت...
تا مگر در كعبه جانان روى *** در مقام ایمنى خوش بغنوى
كعبه جانها مكانى دیگر است *** این زمان آنجا زمانى دیگر است...
كعبه عشّاق را دریاب زود *** جمله ذرّاتشان این راه بود...
كعبه عشّاق یزدان است آن *** ره نداند برد جسم الله به جان حج عبادتى است صددرصد براى خدا كه «وَلله عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَیتِ...» عطّار در الهى نامه داستانى در این زمینه نقل كرده است:
یكى دیوانه گریان و دلسوز *** شبى در پیش كعبه بود تا روز
خوشى مى گفت اگر نگشاییم در *** بدین در همچو حلقه مى زنم سر
كه تا آخر سرم بشكسته گردد *** دلم زین سوز دایم خسته گردد
یكى هاتف زبان بگشاد آنگاه *** كه پر بت بود این خانه دو سه راه
شكسته گشت آن بتها درونش *** شكسته گیر یك بت از برونش
اگر مى بشكنى سر از برون تو *** بتى باشى كه گردى سرنگون تو
در این راه از چنین سر كم نیاید *** كه دریا بیش یك شبنم نیاید
بزرگى چون شنید آواز هاتف *** بدان اسرار شد دزدیده واقف
به خاك افتاد و چشمش خون روان كرد *** بسى جان از چنین غم خون توان كرد
چو با او هیچ نتوانیم كوشید *** نمى باید به صد زارى خروشید عطّار طى داستانى گفته است كه كسى از مجنون پرسید: قبله كدام سوى است؟
مجنون پاسخ داد: قبله در جان آدمى است، آنچه به صورت ظاهر كعبه و قبله مى نامید سنگى بیش نیست:
آن یكى پرسید از مجنون مگر *** كز كدامین سوى قبله است اى پسر
گفت اگر هستى كلوخى بى خبر *** اینكت كعبه است در سنگى نگر...
گر چه كعبه قبله خلق جهانست *** لیك دایم قبله جاى كعبه جانست
در حرم گاهى كه قرب جان بود *** صد هزاران كعبه سرگردان بود فریدالدّین از قول سالكى، كعبه و بخصوص حجرالأسود را مخاطب قرار داده و گفته است:
هست یك سنگ تو رحمان را یمین *** وان دگر سنگت سلیمان را نگین
سنگ در پاسخ مى گوید:
گر یمین الله در عالم مراست *** حصن كعبه خانه خاص خداست...
چون میان كعبه بادى بیش نیست *** سنگ را از كعبه ره در پیش نیست
چون كلوخ كعبه را شد بسته راه *** چون برد ره سوى او سنگ سیاه
در سیاهى ساكنم زین ره مدام *** مانده ام در جامه ماتم مدام
هر زمان از من بتى دیگر كنند *** خویشتن را و مرا كافر كنند و بدین ترتیب هشدار مى دهد كه كعبه حقیقى از سنگ و گِل نیست كه از جان و دل است و آنان كه تنها به ظاهر كعبه توجّه دارند با بت پرستان تفاوتى ندارند. و آنان كه از سر صدق و اخلاص از خداى كعبه درخواستى داشته باشند بدون شك خواسته آنها برآورده مى شود.
عطّار در این زمینه داستان اعجاز آمیزى را كه در جوار كعبه معظّمه رخ داده بیان كرده است:
بود آن اعرابیى شوریده رنگ *** كرد روزى حلقه كعبه به چنگ
گفت یارب بنده تو برهنه است *** وى عجب برهنگیم نه یك تنه است...
چند دارى برهنه آخر مرا *** جامه اى ده این زمان فاخر مرا
مردمان چون این سخن كردند گوش *** بر زدندش بانگ كاى جاهل خموش
از طواف آن قوم چون گشتند باز *** مرد اعرابى همى آمد به ناز
از قصب دستار وز خز جامه داشت *** گوئیا ملك جهان را نامه داشت
باز پرسیدند ازو كى بى نوا *** این كه دادت؟ گفت: این كدهد؟ خدا
چون من آن گفتم مرا این داد او *** وین فروبسته درم بگشاد او
آنچه گفتم بود آن ساعت روا *** زانكه به دانم من او را از شما
عطّار شیوه انجام حجّ صحیح و كیفیّت عزم حج را بیان كرده و گفته است:
كاملى گفته است از پیران راه *** هر كه عزم حج كند از جایگاه
كرد باید خان و مانش را وداع *** فارغش باید شد از باغ و ضیاع
خصم را باید خوشى خشنود كرد *** گر زیانى كرده باشى سود كرد
بعد از آن ره رفت روز و شب مدام *** تا شوى تو مُحرم بیت الحرام
چون رسیدى كعبه دیدى چیست كار *** آنكه نه روزت بود نه شب قرار
جز طوافت كار نبود بر دوام *** كار سرگردانیت باشد مدام
تا بدانى تو كه در پایان كار *** نیست كس الاّ كه سرگردان كار
عاقبت چون غرق خون افتادنست *** همچو گردون سرنگون افتادنست
آن چه مى جویى نمى آید به دست *** وز طلب یك لحظه مى نتوان نشست

حاجیان چون به مكّه مى رسند و چشم به جمال كعبه مى گشایند، خواهشهاى قلبى خود را در نظر مى آورند و بر آوردن آن را از خداوند مى خواهند. عطّار داستانى نقل كرده كه پدر مجنون مجنون را به مكّه مى برد و در جوار كعبه به او مى گوید: از خداوند بخواه تا عشق تو را درمان كند... مجنون به درگاه خداوند مى نالد كه: خدایا! عشق من را به لیلى دو صد چندان كن كه هست.
برد مجنون را سوى كعبه پدر *** تا دعا گوید شفایابد مگر...
دست برداشت آن زمان مجنون مست ***
گفت یارب عشق لیلى زآنچه هست
مى توانى گرد و صد چندان كنى *** هر زمانم بیش سرگردان كنى... حج از عبادات ارزشمند اسلامى است كه نمى توان قیمتى براى آن تعیین كرد امّا گاهى آهى از سر سوز و درد، ارزش چندین حجّ مقبول مى یابد. عطّار در این زمینه داستان شورانگیزى دارد. او در مصیبت نامه مى گوید:
شد جوانى را حج اسلام فوت *** از دلش آهى برون آمد به صوت
بود سفیان حاضر آنجا غمزده *** آن جوان را گفت اى ماتمزده
چهار حج دارم برین درگاه من *** مى فروشم آن بدین یك آه من
آن جوان گفتا خریدم و او فروخت *** آن نكو بخرید و این نیكو فروخت
دید آن شب اى عجب سفیان به خواب *** كامدى از حق تعالىش این خطاب
كز تجارت سود بسیار آمدت *** گر به كارى آمد این بار آمدت
شد همه حجها قبول از سود تو *** تو زحق خشنود و حق خشنود تو
كعبه اكنون خاك جان پاك تواست *** گر حجست امروز بر فتراك تو است
با نقل داستان بس آموزنده عطّار در مورد اینكه چگونه باید حج كرد، بررسى شعر او را در ارتباط با حج به پایان مى بریم، در این داستان عطّار گفته است زائر بیت الله براى رسیدن به خدا، باید همه تعیّنات را كنار بگذارد و دل را از قید و بند مادّیات رها سازد:
از اكابر بود شیخى نامدار *** دید در خواب آن بزرگ كامكار
كو به راهى مى شدى روشن چو ماه *** یك فرشته آمدى پیشش به راه
پس بدو گفتى كه عزمت تا كجاست *** گفت عزم من به درگاه خداست
آن فرشته گفتش آخر شرم دار *** تو شده مشغول چندین كار و بار... فرشته به آن بزرگ مى گوید: تو خود را به چندین گرفتارى و دلبستگى مشغول كرده اى. اسباب و املاك فراوان دارى. این همه دلبستگى به دنیا با قرب حق سازگار نیست. شب دیگر در حالى كه نمدى پوشیده بود باز همان فرشته را درخواب دید، فرشته:
گفت: هان قصد كجا دارى چنین *** گفت قصد قرب ربّ العالمین
گفت آخر بى خرد آنجا روى *** با چنین ژنده نمد آنجا روى...
شب دیگر باز همان فرشته را در خواب دید:
روز دیگر مرد آتش برفروخت *** وان نمد پاره بیاورد و بسوخت
دید القصّه شب دیگر به خواب *** كان فرشته كرد سوى او شتاب
گفت عزم تو كجاست اى نامدار *** گفت نزدیك خداى كامكار
آن فرشته گفت اى بس پاكباز *** چون تو كردى هر چه بود از خویش باز
تو كنون بنشین مرو زین جایگاه *** چون تو بنشینى بیاید پادشاه
چون همه سوى حق آمد پوى تو *** حق خود آید بى شك اكنون سوى تو
پاك شو از هر چه دارى و بباز *** تا حقت در پاكى آید پیش باز...
فقر همچون كعبه چار اركان نمود *** پنجمش جز ذات حق نتوان نمود...
گر بود یك ذره در فقرت منى *** نبودت جاوید روى ایمنى
برگرفته از کتاب حج در آینه شعر فارسی با تلخیص
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
|
|
| نحوه نمایش |
حالت ترکیبی
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 12:42 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|