بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 7/3

وفا هم روی صندلی تاشوی دیگری نشست و در حالی كه هنوز لبخند بر لب داشت، گفت: - حالا كه شما هم به جنگلبانی و حفاظت اضافه شده اید دیگه جرات نمی كنیم همون چند تا ماهی استخونی رو هم صید كنیم.
صدای اعتراض آمیز گلی این بار از داخل چادر به گوش رسید:
- نیست ... اینجا اینقدر شلوغ و درم و برهمه كه من نمی تونم فنجونها رو پیدا كنم.
یاشار در حالی كه از جا برمی خاست گفت:
- اومدم انقدر غر نزن.
وفا در حالی كه با چوب، آتش زیر كتری را زیر و رو می كرد به لیلا كه در سكوتش به اطراف نگاه می كرد گفت:


- حرفهای ن شما رو ناراحت كرده یا همیشه اینقدر ساكت هستید؟ لیلا لبخند تلخی زد و گفت:
- من از صحبتهای شما اصلا ناراحت نشدم اصولا آدم كم صحبتی هستم. شاید هم فراری از اینجور جمعهای ... دوستانه یا ...
وفا گفت:
- یا چی؟
لیلا گفت:
- پدرم برای من و روابطم با اطرافیانم حد و حدودی گذاشته.
وفا گفت:
- فكر می كردم اینطور روابط دیگه توی پایتخت جا افتاده باشه.
لیلا گفت:
- چرا فكر می كنید دخترهای تهران آزادی مطلق دارند؟
وفا گفت:
- خب اونجا پایتخته، شهرهای كوچكی مثل شهرهای ما جنبه این تجددها و تغییرات فرهنگی رو ندارن.
لیلا گفت:
- من از درست بودن یا غلط بودن این روابط چیزی نمی دونم فقط می دونم توی تهران هم هنوز خیلی ها هستند كه تعصبات كوركورانه شون مانع از پیشرفت فرهنگشون شده.
وفا گفت:
- به هر حال اونجا وقتی دو تا جوون توی خیابان با هم گرم صحبت می شن چشمهاشون با ترس اینور و اونور واسه پیدا كردن ماشین گشت نمی گرده، درست می گم؟
آثار جراحات حاصله از ضربات بی رحمانه ناصر از وجود لیلا رخت بربسته بود اما اثرات بد روحی و روانی آن در وجودش آنقدر پابرجا مانده بود كه با هر اشاره ای، آن روز وحشتناك و تلخ را به یادش می آورد. لیلا بدون آنكه پاسخ وفا را بدهد با خود اندیشید،( ای كاش ماشین گشت بود، ای كاش پدرم اون روز مثل مامورین گشت، منو مثل یك مجرم، یك جانی با خودش می برد و توی خونه از من استنطاق می كرد، اما اون با من مثل چی رفتار كرد؟ بدتر از یك جانی، یك دزد ناموس ... اون با قانون خودش با من رفتار كرد و غرور و شخصیت منو بی دلیل خرد و حیثیت منو به خاطر گناه ناكرده لكه دار كرد. اون قانون جنگل رو در حق من اجرا كرد ... نه دیگه نمی شه گفت قانون جنگل، با این چیزهایی كه اینجا وسط این جنگل دیدم باید برای رفتار وحشیگری یك اسم دیگه پیدا كرد. واقعا كدوم قانون، قانون جنگله؟ قانونی كه اینجا در اعماق جنگل باعث پیدایش روابط بین دو جنس مخالف شده یا قانونی رو كه پدرم در حق من اعمال می كنه؟ اصلا اگر همین حالا سر و كله بابا پیدا بشه، منو اینجا ببینه چه اتفاقی می افته؟ یك بار دیگه تمام وجود و شخصیت منو خرد می كنه این بار جلوی اینها ... اون با رفتار رسوا گرانه و وحشیانه اش ...)
و با نگاه وحشت زده اش اطراف را زیر نظر گرفت.
- چایی می خورید؟
این بار هم یاشار او را به خود آورد لیلا سراسیمه از جا برخاست و گفت:
- من باید برگردم.
وفا گفت:
- من حرف بدی زدم؟
یاشار كه متوجه تشویش او شده بود پرسید:
- اتفاقی افتاده؟ حالتون خوبه.
لیلا در حالی كه سعی داشت به خودش مسلط باشد گفت:
- من خوبم، فقط برمی گردم.
یاشار گفت:
- می خواهید شما رو به جنگلبانی برسونم.
لیلا سراسیمه پاسخ داد:
- نه ....
و بعد با كمی آرامش ادامه داد:
- می خوام تنها باشم، متشكرم.
و بدون این كه منتظر گلی بماند آنجا را ترك كرد. یاشار نگاه پرسش آمیزی به گلی كرد و پرسید:
- مشكل روحی روانی داره؟
گلی با سردرگمی شانه هایاش را بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم، تازه امروز باهاش آشنا شدم به حال بهتره كه تنهاش نگذارم.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 8/3

خودش هم نفهمیده بود بر چه اساسی عجولانه تصمیم گرفته بود با مریم تماس بگیرد. حالا كه گوشی تلفن جنگلبانی در دستش بود فكر می كرد با برقراری تماس چه باید به مریم بگوید. خواست گوشی را روی دستگاه بگذارد اما با شنیدن صدای مریم دریافت كه تماس برقرار و برای فرار دیر شده است. با صدایی مرتعش گفت: - سلام مریم، سال نو مبارك.
صدای فریاد مریم در گوشی پیچید:
- لیلا ... لیلا این تویی؟ واقعا خودتی دختر؟ از كجا تماس می گیری، نكنه برگشتی؟
لیلا گفت:
- یواشتر، چرا جیغ می كشی؟ هنوز برنگشتم دارم از تلفن جنگلبانی استفاده می كنم.
كمی از هیجان مریم كاسته شد لیلا این موضوع را از تن صدایش فهمید. با كمی آزردگی گفت:


- پس قراره تمام تعطیلات اونجا بمونی. و برای این كه لیلا را هوایی نكند گفت:
- به هر حال تو امسال به هر دلیلی كه بود تعطیلات رو از این تهران دودآلود فاصله گرفتی اما من بدبخت مثل هر سال درست عین بچه ها لباس نو پوشیدم و رفتم عید دیدنی بعد هم كه عید دیدینها تموم شد چپیدم توی آشپزخونه و تاوون پذیراییهایی كه شدم رو یك تنه پس دادم. خوش به حال تو كه داری اونجا صفا می كنی.
و بعد گویی چیزی را به یاد آورده باشد مثل برق گرفته ها از جا پرید و با همان هیجان اولیه گفت:
- لیلا ... لیلا اونجا خبری شده؟
لیلا لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- نه... چه خبری؟ چرا یكهو مثل دیوونه ها می شی؟
مریم با سماجت گفت:
- دروغ می گی، حتم دارم خبری شده، زنگ زدی كه خبرها رو به من بدی. اما حالا نمی دونی چطور شروع كنی، دختر، من تو رو از خودم هم بهتر می شناسم. مرد جنگل پیدا كردی؟
لیلا از این همه شناخت مریم بر روی خودش زیاد متعجب نشد. آنها سالها بود كه یكدیگر را می شناختند و از دو تا خواهر هم نزدیكتر بودند. می دانست با سكوت طولانی اش مریم را هیجان زده تر خواهد نمود حدس او با فریاد شادمانه مریم به یقین مبدل شد.
- نگفتم ... نگفتم توی اون جنگل هم می شه صفا كرد!
لیلا با اعتراض گفت:
- مریم این حرفها چیه؟
مریم بدون توجه به اعتراض لیلا گفت:
- نگفتم دو سه دست از لباسهای بابات را واسش ببر؟ حالا هم عیبی نداره فقط روزهایی كه هوا طوفانیه و باد می زنه دور و برش نرو. اگه برگها از تن و برش بریزه، هم آبروی اون می ره هم تو شرمنده می شی!
لیلا بار دیگر به لحن طنزآلود مریم اعتراض نمود و گفت:
- مریم من دارم از تلفن جنگلبانی صحبت می كنم و ...
مریم به او مهلت نداد و گفت:
- آره ... آره ... و نمی تونی زیاد صحبت كنی، فقط یك بیوگرافی كامل از طرف بده، چاقه یا لاغر، بلند یا كوتاه، از این پشمالوهای ضدحاله یا از این هفت تیغه های صفا؟ چشمهاش .. چشمهاش از همه مهمتره ...
لیلا گفت:
- قراره با كامپوتر عكسش رو ترسیم كنی؟
مریم گفت:
- مگه چیه؟ من دق می كنم تا تو یك عكس از اون برام بیاری و شوهر به دام افتاده تو رو ببینم.
لیلا ناباورانه گفت:
- مریم هنوز هیچ ...
مریم عجولانه گفت:
- فقط حواست باشه اگر مثل اون قبیله شلوار پیلی پوش و شلخته و دماغو باشه دوستیم رو با تو به هم می زنم.
لیلا با جدیت گفت:
- مریم انقدر شلوغ نكن بذار من هم حرف بزنم. كسی كه دارم در موردش صحبت می كنم برای من فقط حكم یك آدم غریبه رو داره من فقط می دونم كه یكی از اون آدمهای پولدار و بااصل و نسب اینجاست كه واسه وقت گذرونی می آد شكار، من اصلا در موردش هم فكر نمی كنم اون با من از زمین تا آسمون كه هیچی بالاتر از آسمون فرق داره، اون وقت تو ...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 9/3

مریم گفت: - پس از اون استخوندارهاست! این بقال سر كوچه مون به خیال خودش تو رو تبعید كرده به یك جایی كه تنها موجودات زنده اش چند تا آدم مسن با یك عالم درخت و علف هرزه است. خبر نداره كه اونجا از صفر بیست و یك خودمون باحال تره!
لیلا گفت:
- مریم دارم می گم هیچ اتفاقی نیافتاده و نمی افته.
مریم گفت:
- می بخشیدها ... اما خیلی خری لیلا ... تو كه به قول خودمون بچه صفر بیست و یكی چرا انقدر ببویی؟ اگر اتفاقی هم نیافتاده تو باید اتفاق رو درست كنی واسه همیشه خودت رو موندگار اونجا كنی،

بچسب به طرف، می خواهی اینجا برگردی كه چی؟ كه یكی مثل اون شلوار پیلی پوش بی سواد تو رو تور بزنه و بعد بشی یكی مثل مادرت، مادر من؟! تا آخر رنج و مصیبت بكشی. ببین لیلا اون می تونه راه خوشبختی تو واسه آینده باشه.
لیلا پوزخندی زد و گفت:
- فكر كردی اون بچه است؟
مریم گفت:
- نه ... اما یك شهرستانی ساده و دور از مكر و فریبه.
لیلا با ناراحتی گفت:
- من هم از اون صفر بیست و یكیهایی كه تو می گی نیستم.
مریم هم با ناراحتی گفت:
- پس واسه چی زنگ زدی؟ واسه این كه تا وقت برگشتنت منو حرص بدی؟ می دونم الان می خوای چی بگی، می خواهی دم از غرور و شخصیت و چه می دونم حجبو حیا بزنی، اینها همه قبول اما طرف اگه یك كمی هم پا شل كرد تو چكشی جواب بده یعنی قرص و محكم بهش بچسب!
لیلا خنده ای عصبی كرد، از خودش بیشتر عصبی بود تا حرفهای مریم. این او بود كه بی دلیل با مریم تماس گرفته بود و خیلی احمقانه در مورد مردی حرف زده بود كه حضورش در آن جنگل برای او از سایه درختها هم كمرنگ تر و بی اهمیت تر بود. مكالمه تلفنی اش به درازا كشیده بود اما او هنوز چیزی از پدرش سوال نكرده بود. با صدای مریم كه با شك و تردید می پرسید:
- لیلا ... لیلا ... گوشی دستته؟
به خودش آمد و گفت:
- آره ... چه خبر از پدرم؟
مریم برای این كه لیلا را وادار كند تا به حرفهای او بیشتر فكر كند گفت:
- بقال سركوچه مون كوك كوكه! فقط شاید تا وقتی برگردی زیور خانوم و دخترش خونه رو حسابی اشغال كرده باشند اشغالگران بعثی!
و نمی دانست با این خبر چه آتشی در دل لیلا به پا كرد. در عین حال چیزی نبود كه باورش برای لیلا سخت و مشكل باشد، از خیلی وقت پیش حتی قبل از مرگ مادرش حضور كابوس وار زیور را در كنار پدرش احساس كرده بود. برای لحظه ای خودش را همچون زیور تصور كرد كه سعی دارد با سماجت تمام خودش را به یاشار و خانواده اش آویزان كند، حتی پست تر از او، چرا كه در این مدت فهمیده بود پدرش هم رغبتی وافر به زیور دارد. مریم كه از سكوت لیلا كمی ترسیده بود به گمان این كه از حرف او شوكه شده با پشیمانی گفت:
- لیلا ... داشتم شوخی می كردم تو كه منو می شناسی از این مزه پرانیهای احمقانه همیشه دارم. لیلا باور كن اینجا هیچ خبری نیست.
لیلا با صدایی گرفته گفت:
- واقعیتی كه تو ازش حرف زدی اتفاقی است كه من مدتها به انتظار وقوعش نشستم، پس نقدر خودت رو سرزنش نكن كه چرا خبرش رو پیشاپیش به من دادی ... خیلی خب انقدر صحبت كردم كه دیگه خجالت می كشم از ساختمون جنگلبانی بیرون برم.
مریم گفت:
- خیلی خب پس شماره جنگلبانی رو بده به من، دو سه روز دیگه باهات تماس می گیرم.
لیلا با كمی تردید شماره را به او داد و تماس را بعد از یك خداحافظی ساده قطع كرد. از اتاق خارج شد و با شرمندگی از رئیس جنگلبانی كه با كمال میل پذیرفته بود از آنجا با تهران تماس برقرار كند تشكر كرد و از ساختمان خارج شد. هنگامی كه به سمت منزل می رفت به این موضوع اندیشید كه،( واقعا چرا با مریم تماس گرفتم؟ مگر غیر از این بود كه می خواستم او را از حضور یك مرد به قول گلی مرموز در این جنگل با خبر كنم؟ این چه حسی بود كه مرا وادار كرد در موردش با مریم صحبت كنم؟)
و این بار این گلی بود كه او را از دنیای افكارش بیرون كشاند.
- معلوم هست كجایی دختر؟ چرا یك دفعه با اون حال و روز اونجارو ترك كردی؟
لیلا گفت:
- فقط یادم اومد كه باید یك تلفن مهم بزنم.
گلی در حالی كه سعی داشت به سوال یاشار صورتی ناخوشایند و تمسخربار بدهد گفت:
- می دونی وقتی اونجا رو به اون نحو ترك كردی یاشارخان چه فكری در مورد تو كرد؟
لیلا با كمی كنجكاوی پرسید:
- چه فكری كرد؟
گلی پوزخندی زد و گفت:
- فكر كرد كه تو كمی قاطی داری؛ از من پرسید مشكل روانی داره؟
لیلا كه متوجه لحن نیش دار گلی شده بود با دلخوری گفت:
- برای من مهم نیست كه دیگران در مورد من چه فكری می كنند، خانوم كوچولو!
و بدون معطلی از گلی فاصله گرفت در حالی كه خودش می دانست از دست یاشارخان بسیار عصبی و دلخور است و واژه خانوم كوچولو را فقط برای پاسخ به لحن گزنده و نیش دار گلی و مقابله به مثل به كار برده بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فصل چهارم

رمان لیلای من - فصل 1/4


این حسی كه او را به سمت چادر مسافرتی می كشید نه تاثیر سماجتهای مریم برای نزدیك شدن به او بود نه راهی برای فرار از بی حوصلگی و نه برای وقت كشی. همان حسی بود كه وادارش كرده بود تا با مریم تماس بگیرد و او را تا حدودی از اتفاقات افتاده در آنجا با خبر كند. در حالی كه به سمت چادرها می رفت احساس گنگی عجیبی می كرد كسی از درون به او نهیب می زد. ( لیلا ... لیلا ... این دیگه خودت نیستی؛ لیلایی كه از تنهایی با سایه خودش هم می ترسید حالا تك و تنها راه افتاده تا در این جنگل با مردی جوان و ناآشنا ملاقات كند، نمی ترسی چشم وا كنی و ببینی این دنیا، دنیایی نیست كه آدمهای عادی و معمولی در آن زندگی می كنند؟ یك دنیای دیگر؛ دنیای دیوانگان ... از عقل رهیدگان ... در این مدت كوتاه چه به روزت آمده؟ از ته دنیا افتاده ای در بهشت برین یا برزخ یا دوزخ ...
این دست و پازدنها برای فرار از كدام جهنمی است؟ این درختها مبادا هیزمهایی باشند برای سوزاندن تو ... و آن مرد جوان اولین جرقه برای شعله ور گشتن و سوختن و خاكستر شدنت ... و تو این هیزمها و این اولین جرقه را چه زیبا می بینی! )
و با صدایی كه خودش هم می شنید به آن نهیب درونی گفت:
(من از یك دهلیز، از یك تنهایی تاریك بیرون افتادم، افتاده ام جایی كه آدمهاش هیچ وقت اسیر قید و بندهای افراطی نبودند. حالا هم باید تو و امثال تو، منو دیوانه بپندارند. این من هستم كه با آدمهای موجود فرق دارم، این دنیا همان دنیاست. حتی این درختها هم در اجتماع خودشان تكامل یافته تر از من هستند. من ... انسان اولیه، یك غارنشین، یكی كه از وقتی همنشین خودش رو از دست داده ترسیده ... ترسیدم كه از غار خودم بیرون بیام مبادا كه روی این كره خاكی تنهای تنها باشم. پس اینجا حقیقت داره، این جنگل، جنگله، نه هیزمهایی برای سوختن من و گلی، آن دو مرد جوان ... من دیوانه نشده ام، به اینجا تبعید شده ام اما به جرم كدامین گناه؟)
سرش را رو به آسمان گرفت از لا به لای شاخ و برگ درختان، تیزی آفتاب به چشمانش خزید، فورا سرش را پایین گرفت. روی پل ایستاده بود و صدای خروشان آب به همه چیز و همه كس زندگی می بخشید. آرام از روی پل گذشت آن دورتر چادر مسافرتی هنوز برپا بود وفا دور و بر چادر مشغول انجام كاری بود. دو اسب سیاه و قهوه ای باز هم به همان دو درخت تنومند بسته شده بودند. نگاهش را چرخاند؛ چندمین متر دورتر از چادر در سكوت خودش غرق در مطالعه روی تخته سنگی كنار رودخانه نشسته بود. چوب ماهیگیری اش را در زمین فرو كرده بود. موهایش با وزش نسیم، پریشان شده بودند. می دانست اگر وفا متوجه حضورش شود با پرحرفیهای تقریبا كودكانه اش او را رها نخواهد كرد. آرام به سمت یاشار رفت، احساس كرد آنقدر غرق در اندوه است كه چیزی از مفاهیم كتاب نمی فهمد. كمی كه توجه كرد دانست حتی نگاهش نیز روی جریان آرام رودخانه است قلاب كمی تكان خورد و بعد از حركت ایستاد. برای این كه او را متوجه حضورش كند گفت:
- فكر می كنم یك ماهی توی قلاب افتاده باشه!
یاشار بدون این كه از حضور ناگهانی او متعجب شود و به سمت او نگاه كند چوب را از بین تخته سنگها و زمین بیرون كشید و قرقره را چرخاند. با دیدن قلاب بدون طعمه گفت:
- فكر می كنم كمی دیر رسیدید.
لیلا نمی دانست كه حرفش از روی شوخی ادا شده یا با جدیت این حرف را گفته. سعی داشت طعمه دیگری به قلابش بزند، لیلا بدون مقدمه قبلی و بدون این كه خودش بخواهد گفت:
- شما از گلی سوال كردید كه من مشكل روانی دارم؟
یاشار بار دیگر قلاب را در آب رها كرد و چوب را بین تخته سنگها قرار داد و پاسخ به لیلا گفت:
- بله من پرسیدم.
لیلا گفت:
- توی حركات و رفتار من چیز نامعقولی دیدید كه این فكر به ذهنتون رسید؟
این بار یاشار به سمت او چرخید نگاهش را به او دوخت و گفت:
- مشكلات روانی خاص آدمهایی كه درك درستی از دنیای اطرافشون ندارند یا به قول شما همان دیوانه ها نیست؛ یك آدم كاملا سالم و معقول مثل من و یا شما هم می تواند مشكل روحی روانی داشته باشه، این طور نیست؟
لیلا خواست بگوید این سوال شما طوری از طریق گلی مطرح شد كه گویا مرا آدم دیوانه ای پنداشتید، اما یاشار در پاسخ به حرف بیان نشده او گفت:
- به هرحال اگر سوال من طوری مطرح شده كه شما رو ناراحت و رنجیده كرده ازتون معذرت می خواهم.
چه جوابی در برابر آن همه تواضع و خشوع داشت؟ یاشار كه او را معطل دید گفت:
- اگه براتون اشكالی نداره همین جا بنشیند و به جای من هوای قلاب رو داشته باشید.
لیلا روی تخته سنگی دیگر با فاصله از او نشست. یاشار بار دیگر كتاب را برداشت و در حالی كه به دنبال صفحه مورد نظرش می گشت گفت:
- می تونم سوالی از شما بپرسم؟
لیلا اندیشید او كه چشمش به رودخانه بود، پس به دنبال كدامین صفحه و سطر می گردد؟ و پاسخ داد:
- بپرسید.
یاشار روی صفحه مكث كرد و گفت:
- شبی كه شما رو توی جنگل دیدم، وقتی مرا دیدید، منو با كسی اشتباه گرفته بودید؟
لیلا بی محابا به او نگاه كرد واقعا این خودش نبود لیلایی كه در تنهایی از سایه خودش هم می ترسید.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/4

یاشار كه سكوت لیلا را دید ادامه داد: - تقریبا جملات شما رو به یاد دارم. خواستید كه با شما كاری نداشته باشم و بعد گفتید كه این بار منو می كشه.
لیلا چشم از او كه هنوز به سطرهای كتاب نگاه می كرد برداشت و گفت:
- من اون شب قصد خودكشی داشتم.
یاشار كتاب را بست به درختی كه پشت سرش قد برافراشته بود تكیه زد و گفت:
- پس چرا ازش فرار می كردید؟
لیلا گفت:
- می خواستم بمیرم اما نه اونقدر فجیع!
یاشار گفت:
- فكر نمی كنید خود انتحار فجیع ترین نوع مرگه؟ آدمی كه به پایان خط رسیده واقعا وجود داره؟


لیلا گفت: - برای زندگی هیچ گاه خطی در نظر نگرفتم، من از خود زندگی خسته ام.
یاشار گفت:
- فكر نمی كنید زندگی خیلی قشنگ تر از تصور شماست؟
لیلا پوزخندی زد و گفت:
- چرا هست اما نه برای من و امثال من، برای شما و طبقه شما.
یاشار به نیم رخ لیلا چشم دوخت و پرسید:
- چی از من و طبقه من می دونید؟
لیلا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- هیچی فقط می دونم پول حلال مشكلاته.
یاشار لبخند كمرنگی زد و گفت:
- كه اینطور! خب حالا چی باعث شده كه شما دست به انتحار بزنید؟ اصلا مشكل بزرگ شما كه حلالش پوله، چیه؟
لیلا مكث كوتاهی كرد و برگی را به دست جریان آرام رودخانه سپرد؛ باید خودش را بیرون می ریخت تا چون این برگ در جریان آرام زندگی قرار می گرفت. اصلا آنجا آمده بود تا خواسته و ناخواسته با او درد دل كند.
- به من نمی خندید اگه بگم آمده ام اینجا تا غم و غصه هام رو برای شما بیرون بریزم؟ نمی پرسید چرا من؟
یاشار گفت:
- نه می خندم و نه می پرسم چرا من، فقط می دونم همه آدمها به یك سنگ صبور احتیاج دارند.
لیلا گفت:
- از پدربزرگم شنیدم كه شما از یك خانواده بااصل و نسب هستید و حتما متمول! درسته؟
یاشار گفت:
- بله همینطوره.
لیلا گفت:
- هیچ وقت فكر كرده اید جدا از دنیای پول و قدرت و شهرتی كه درش زندگی می كنید دنیایی هم وجود داره كه نه تنها از این چیزها در آن خبری نیست بلكه فلاكت و بدبختی هم به اون اضافه شده؟
یاشار گفت:
- از دنیای فقر و نداری باخبرم اما همیشه مطمئن بودم در كنار این كمبودها، نعمتهای دیگری وجود داره كه افراد وابسته به این طبقه خودشون رو خوشبخت بدونند و واقعا هم خوشبخت باشند. این كمبودها درست مثل تمام نبودهایی است كه در كنار نعمتهای دنیای پول و قدرت قرار گرفته.
لیلا گفت:
- اینها همه اش شعاره؛ من یكی برخاسته از فقر و نداری هستم من می دونم كه وقتی پول نیست، عشق نیست، فرهنگ نیست، اصالت نیست، شهرت نیست، قدرت نیست، سلامت نیست. توی دنیای فقر هیچی نیست جز فلاكت و بدبختی. اگر یك بار از من بخواهید بنویسم علم بهتر است یا ثروت می نویسم ثروت. این ثروته كه در زمانه ما علم رو پیشرفت می ده، من دارم دیپلم می گیرم اما به چه امیدی؟ می دونم اگر وارد دانشگاه بشم استعدادم باعث پیشرفتم می شه اما با كدام پول؟ ما رعیت زاده های دوران تمدن و تجدد قرن بیست و یكم هستیم.
یاشار گفت:
- پول نیست كه عشق رو می سازه، پول نیست كه اصالت و شخصیت می ده، قدرتی كه وابسته پول باشه قدرت نیست، پول ضامن سلامت هیچ كس نیست خیلی از بیماریهاست كه حتی پول هم علاجش نمی كند.
لیلا گفت:
- پول دردهای پیش افتاده ای مثل درد مادر منو درمان می كنه، طبقه ما، طبقه آسیب پذیر جامعه است، توی طبقه ما حتی بعضی ها قدرت درمان یك سرماخوردگی ساده رو ندارند، مادر من سال گذشته به علت ناراحتی قلبی، نبود پول ...
و سكوت كرد. یاشار با اندوه گفت:
- واقعا متاسفم.
لیلا لبخند تلخی زد و گفت:
- متاسف نباشید چون اون واقعا راحت شد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/4

یاشار در سكوتش به حرفهای لیلا اندیشید؛ واقعیت همان بود كه از زبان دختری رنجدیده بیان شده بود. حرف اول را در دنیای آن روز پول و قدرت می زد؛ پول تضمین كننده همه ارزشها و متاسفانه این امپراطور كاغذی بر گروه كوچكی از جامعه حكمرانی می كرد و تنها آن گروه بودند كه از قبلش نعمات زیادی را بهره مند می شدند. باقی مردم، آنان كه عمده اجتماع كشور را تشكیل می دادند در حسرت بدست آوردنش مصرانه تلاشهای زجرآوری می كردند و هیچ كس در پی مسببین این اختلاف طبقاتی عمیق و فاحش نبود و یاشار می دانست اگر این بحث را ادامه دهد بی شك مغلوب گفته های لیلا خواهد شد، بنابراین با این سوال مسیر گفتگویشان را تغییر داد. - انگار از بحث اصلی شدید. قرار بود من افتخار سنگ صبور بودن را پیدا كنم.


لیلا گفت: - نه، منحرف نشدیم، قصدم این بود كه شما رو با طبقه خودم آشنا كنم. گفتم مادرم پاییز سال گذشته فوت كرد و راحت شد نه از دنیای كمبودهای مادی، چرا كه همیشه صبورانه آنها را تحمل كرده بود، از دست بدخلیقها و خشونتهای مردی راحت شد كه هیچ گاه در چهره یك همسر كامل برای او و یك پدر نمونه برای فرزاندانش ظاهر نشد.
یاشار گفت:
- هیچ چیز در دنیای اطراف ماصد در صد تكامل یافته نیست ما انسانها هم نقصها و معایبی داریم، قبول دارید؟
لیلا گفت:
- قبول دارم، اما هیچ كس هم به اندازه پدر من معیوب نیست، نه از نظر جسمانی. شاید توی دلتان مرا مواخذه كنید كه درباره پدرم اینطور صحبت می كنم اما واقعا چهره واقعیش را به تصویر می كشم. همه اهل محل می شناسنش نه به خوش نامی. یك مرد خشن و فوق العاده بی رحم كه گاه صدای فحاشی هایش تمام كوچه را پر می كند. یك خواربارفروشی كوچك هم سر همان كوچه مان دارد كه هر روز حتی روزهایی كه می داند صدای داد و هوارهایش را همه محل شنیده اند با افتخار تمام در آن حاضر می شود و با چهره ای اخم آلود مشتریانش را راه می اندازد. وقتی هم به منزل برمی گشت من و مادرم و برادر بزرگترم وحید رو به هر بهانه ای به زیر باد فحش و كتك می گرفت توی اینطور مواقع مادر سپر بلای ما می شد، هم عوض خودش كتك می خورد هم به جای ما، اونجا خونه نبود شكنجه خونه بود. تصور كنید به جای خوشحالی به خاطر ورود پدر به خانه، از ترس بلرزی و صدات بیرون نیاد. به هر حال تنها دلخوشی ما، جمع سه نفره خودمان بود تا این كه وحید دیپلم گرفت و به بهانه كار در كارخانه اصفهان برای همیشه از اون خونه و شهر فرار كرد بعد هم با ازدواجش با یك دختر اصفهانی پایه های زندگیش رو توی اون شهر تثبیت كرد و من ماندم و مادرم. مادری كه بالاخره تحمل آن همه رنج و اندوه بیمارش كرد و قلبش رو دچار مشكل كرد. چقدر به پدرم التماس كردم كه در یك بیمارستان معمولی بستری اش كنه تا با عمل جراحی كمی از مشكلات و دردهایش كاسته بشه، اما همیشه در پاسخ به من می گفت،( ندارم ... ندارم ... ندارم ....) لعنت به این زندگی! پس كی داشت؟ چطور باید مادرم مداوا می شد؟ مامان می گفت درد ندارم اما داشت. می دونستم به خاطر من درد رو تحمل می كنه و به جای آه و ناله لبخند به لب می یاره.
قطرات اشك كه بر گونه هایش چكید صدایش آرام گرفت. یاشار با اندوه دستمالی به سمتش گرفت لیلا بدون امتنا دستمال را گرفت و اشكهایش را پاك كرد و ادامه داد:
- مامان هنوز زنده بود و درد می كشید كه سایه اون لعنتی رو هر روز پررنگ تر از روز قبل اطراف خونه و بابا احساس كردم، همیشه ازش می ترسیدم و همیشه بابا براش یك احترام خاص قائل بود، اگر چه مردم محل همیشه با دیده شك و تردید به این زن نگاه می كردند. وقتی مامان فوت كرد حضورش علنی شد؛ دیگه سایه نبود خودش بود كه دائم داخل مغازه توی كوچه جلوی بابا سبز می شد و سعی می كرد بابا رو نسبت به تنها بودن من توی خونه حساس كنه. هر چند بابا هم بدش نمی آمد مسئله تنها بودن یك دختر جوان رو توی خونه، بغرنج نشون بده. می خواست این مسئله رو بزرگش كنه، انقدر بزرگ كه به خاطرش جلوی دیگران وانمود كنه مجبورم به خاطر لیلا تجدید فراش كنم. برام مهم نبود كه بخواد دوباره ازدواج كنه چرا كه می دونستم بالاخره دیر یا زود دست به این كار می زنه اما نه با یكی مثل زیور؛ یكی كه واقعا به واژه نامادری معنای خباثت می بخشه.
یاشار از سكوت لیلا بهره برد و پرسید:
- و با اون ازدواج كرد؟
لیلا گفت:
- در حال حاضر نه، یعنی تا منو به اینجا تبعید نكرده بود نه.
یاشار گفت:
- تبعید؟ مگه چه گناهی مرتكب شده بودید؟ در ثانی این مكان اینقدر فرح بخشه كه نمی شه با تبعیدگاه قیاسش كرد.
لیلا گفت:
- درسته ولی آدمی مثل پدرم كه روح و عاطفه نداره اینو نمی دونست و به اصطلاح خودش منو فرستاد جایی كه قدر آزادی رو بفهمم، به خاطر گناه ناكرده!
بار دیگر سكوت كرد. یاشار احساس كرد كم كم به حضور این دختر و گذشته اندوهبارش علاقمند شده است. او كه هیچ گاه سعی نمی كرد در مورد زندگی خصوصی دیگران كنجكاوی كند حالا سكوتهای ممتد لیلا آزارش می داد.
- پدرتون با چه مدركی شما رو گناهكار كرد؟
لیلا گفت:
- بگوئید خطاكار ... وجود یك مزاحم توی راه دبیرستان به دردهای دیگرم اضافه شد. خوب می دانستم كه سر راه هر دختری یكی از این مزاحمین وجود دارد و شاید هم چند تا، اما چند نفرشون مثل من پدرهای بی منطقی داشتند؟ اصثلا كدام یك از مزاحمین بدون این كه علاقه ای برای ادامه روابط از طرف مقابل ببینند این همه سماجت به خرج می دادند كه این یكی پیله كرده بود؟ پسرك لاابالی بود هر كار كردم تا دست به سرش كنم نشد، حتی انقدر به خودش جرات داده بود كه توی محله و مقابل در منزلمان هم كشیك می داد. از ترس آبرویم مجبور شدم به خواسته اش تن بدهم و با او تماس بگیرم. زنگ زدم و خواهش كردم دست از سرم برداره، اما اون خواست اول به حرفهایش گوش كنم اون هم حضوری. اگر از رسواگریهای بابا وحشت نداشتم همون بار اول با اولین مزاحمتش قضیه رو به بابا می گفتم اما مطمئن بودم اول با شك و تردید به خودم نگاه می كنه بعد بر مبنای این حرف و عقیده اش كه می گه كرم از خود درخته یك كتك مفصل می خوردم. به هر حال قرار رو گذاشت پارك پشت مدرسه، با هول و ولا همراه دوستم رفتم و هنوز هم نمی دونم و نفهمیدم چطور یك دفعه سر و كله بابا پیدا شد و منو با فحش و ناسزا از پارك به خیابون و محله كشید و انگشت نمای مردمم كرد. بعد هم یك كتك مفصل و یك هفته بستری شدن. دردهایم تمام شد اثرات اون كتكهای بی رحمانه از وجودم رخت بربست اما آسیبی كه به روح و روانم، به شخصیت و غرورم وارد كرد هنوز پابرجاست. حالا من یك دختر بدنام هستم بدنامی به خاطر گناه ناكرده، ترس از ارتباط با غیر از همجنس خودم در تار و پود وجودم نشسته. اوایل از سایه مردها هم می ترسیدم به همین خاطر شما فكر كردید مشكل روانی دارم و حالا باور كنید از خودم در تعجبم كه با چه جراتی اینجا نشسته ام و بی محابا برای شما درددل می كنم.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 04-25-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/4

یاشار به چهره زیبا و آرام لیلا نگاه كرد و بعد از مكث كوتاهی گفت: - می خواستم چند تا واقعیت رو هم من براتون روشن كنم؛ اول این كه از فوت مادرتون واقعا متاسفم من هم درد بی مادری رو كشیده ام اما نه به این نحو بلكه دردناك تر. واقعیت اینه كه مادرتون به خاطر وضع نابسامان اقتصادی پدرتون نبود كه فوت كرد علتش رو باید در روابط عاطفی آنها جست واقعا اگر پدرتون علاقه داشت نمی تونست خرج و مخارج و هزینه های جراحی اونو فراهم كنه؟
لیلا هم نگاهش را در نگاه او گره زد. حقیقت همان بود كه یاشار در لابه لای صحبتهای او كشف كرده بود؛ پدرش می خواست به نحوی خودش را از قید وجود مادرش راحت كند و موفق هم شد و این ربطی به وضع اقتصادی آنها نداشت. یاشار ادامه داد:


- من تا حدودی به پدر شما حق می دهم كه نگران تنهایی ها و روابط شما باشه، البته نه به این نحو بلكه معتقدم پدر و مادرها باید روی روابط فرزندانشان نظارت داشته باشند و این نظارت باید بر پایه اعتماد و محبت صورت بگیرد. این آزادیهای بی حد و حصر فعلی، این روابط اصلاح نشده و بی نظارت تا كجا داره پیش می ره، بهش فكر كرده اید؟ حتی این روابط سالم ، همین جا بین خودمون چهارنفر؛ من، شما، گلی و وفا. این روابط سالم تا كی می تونه سالم بمونه؟ تا چه وقت دور از هوی و هوس مصون می مونه؟ ترس بار دیگر در وجود لیلا پا نهاد و به سرعت به چشمانش رخنه كرد. یاشار لبخند كمرنگی بر لب نهاد و گفت:
- نترسید، داشتم به عنوان مثالب از خودمان یاد می كردم، والا من از جانب پدربزرگ شما و دیگر اعضای اینجا مهر اعتماد خورده ام. این طور نیست؟ مطمئنم اطرافیان باعث شده ترس رو كنار بگذارید و بیائید اینجا.
لیلا نگاهش را از او گرفت. یاشار نگاه كوتاهی به وفا كه از دور آن دو را می پائید انداخت و گفت:
- یك نصیحت كه امیدوارم بپذیرید، بهتره فكر انتحار را از سرتان دور كنید و به جنگ مشكلات بروید. نامادریها همیشه خبیث نیستند خیلی از آنها محبتشان از مادر خود آدم بیشتر است. در ضمن اگر برگشتید و بهتره كه از خودتان ضعف نشان ندهید.
لیلا لبخندی زد و گفت:
- بله خودم به این نتجیه رسیدم كه اگر آن شب شما به دادم نمی رسیدید حداقل زیور را به خواسته اش رسانده بودم.
یاشار گفت:
- در مورد تحصیلاتتان گفتید، می تونم بپرسم چه رشته ای می خوانید؟
لیلا گفت:
- تجربی ... اما چه فرقی می كنه وقتی نشه ادامه اش داد؟
یاشار گفت:
- چرا سعی خودتون رو برای ورود به دانشگاه نمی كنید، بهتر نیست شانستان را امتحان كنید؟
لیلا گفت:
- با كدوم پول؟ اگر قبول بشم فقط باید حسرت بخورم.
یاشار با كمی مكث گفت:
- به هر حال من اگر جای شما بودم حتما كنكور شركت می كردم.
لیلا به فكر فرو رفت. او هم مثل دیگر همكلاسیهایش دفترچه آزمون را دریافت، آن را پر و پست كرده بود اما مثل خیلی از همكلاسیهایش امیدی برای ورود به دانشگاه نداشت. البته نه مثل آنها به خاطر مشكل و ضعف در دروس، بلكه فقط به خاطر هزینه ها و مخارجش. از دانش آموزان خوب دبیرستان بود اما به دلایل مالی تلاشش را برای قبولی در دانشگاه بیشتر نكرده بود. هنوز تا زمان آزمون، چهارماه وقت داشت شاید می توانست جبران سهل انگاریهایش را بكند.
یاشار نگاه عمیقی به لیلا كرد و لبخندی بر لبش نشست. چه جاذبه ای در او وجود داشت كه مصرانه به سمتش سوق می یافت؟ او كه سالها بود به خاطر مشكلاتش از خود، از اطرافیان و جامعه اش فراری بود. پزشكان همه معتقد بودند تا مشكل روحی روانی اش برطرف نگردد نمی تواند مثل یك آدم معمولی، مثل تمام مردان یك زندگی عادی داشته باشد و هیچ وقت برایش مهم نبود، اما حالا احساس می كرد برای بهبودی جسم و روحش باید قدمی بردارد. سكوتشان را شكست و گفت:
- خب تصمیم خودتان را گرفتید؟
لیلا بدون آنكه به او نگاه كند پاسخ داد:
- فكر می كنم چهارماه وقت كمی نیست تا بتونم عقب ماندگیها رو جبران كنم.
یاشار ناخودآگاه گفت:
- من هم می تونم در جریان باشم؟
لیلا این بار با تعجب به او نگاه كرد و یاشار در پاسخ به نگاه پرسش آمیزش گفت:
- فقط می خوام بدونم تا چه حدی صحبتهای من نتیجه بخش بوده ... شما هم .... شما هم می تونید پای صحبتهای من بنشینید؟
لیلا این بار حیرت زده گفت:
- صحبتهای شما؟
یاشار گفت:
- البته نه حالا، چون مطمئنا هم باید برگردید، هم این كه وفا برامون یك قهوه داغ درست كرده و بی صبرانه منتظر ماست، این دفعه كه ....
لیلا فورا حرف او را قطع كرد و در حالی كه از جابرمی خاست گفت:
- نه متشكرم، باید برگردم. نمی خوام عزیز و آقاجون رو نگران كنم.
و با مكث كوتاهی ادامه داد:
- فقط ... حرفهای من ....
یاشار از جابرخاست و گفت:
- مطمئن باشید پیش خودم می مونه.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 04-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/5
وفا با عجله و بدون نظم و ترتیب وسایلش را درون كوله اش جا داد و زیر نگاههای پرسش آمیز یاشار به مرتب كردن تختش پرداخت. یاشار یك بار دیگر به آرامی پرسید: - بهت حق می دهم كه از فضای ساكت اینجا خسته شده باشی و متشكرم كه تعطیلاتت رو به خاطر من خراب كردی و همراهم اومدی. از این كه برمی گردی هم ناراحت نیستم من به تنهایی عادت كرده ام اما موضوع اینجاست كه تو داری با دلخوری اینجا و منو ترك می كنی.
وفا كوله اش را برداشت و گفت:
- اگر بخواهی جواب محبتهای خواهرم رو هم با یك تشكر خشك و خالی بدی خودم خفه ات می كنم.
و به سمت در شتافت، اما قبل از این كه از كلبه خارج شود یاشار بسرعت جلوی او را گرفت و گفت:


- منظورت چیه وفا؟ وفا مستقیما به او نگاه كرد و با جدیت گفت:
- منظور تو از رابطه با اون دختره چیه؟
یاشار یكه ای خورد و بعد گفت:
- تو خودت خوب می دونی كه من چه مشكلاتی دارم، من نمی تونم منظوری از این رابطه داشته باشم چون یك ...
وفا با عصبانیت حرف او را قطع كرد و گفت:
- چون یك مرد كامل نیستی! از این مشكلت داری به خوبی استفاده می كنی و دست به هر ... به هر ....
یاشار با صدایی آهسته پرسید:
- به هر چی؟ كثافتكاری؟ خیانت؟ چی؟ من مرتكب چه اشتباهی شدم؟
مدتی در سكوت خیره به هم نگاه كردند و بار دیگر یاشار گفت:
- من فقط موضوع پایان نامه خواهرت بودم.
وفا پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
- واقعا؟! پس باید به عرضتون برسونم كه ویدا چهار سال پیش پایان نامه اش رو ارائه داد و فارغ التحصیل شد.
و بدون این كه منتظر پاسخ یاشار بماند از كلبه خارج شد.
یاشار چندین بار او را صدا كرد و چون جوابی نشنید به داخل كلبه برگشت. به خودش نمی توانست دروغ بگوید ویدا محبتهای بی دریغش را نثار او كرده بود و در عین حال هیچگاه احساسی در او برنیانگیخته بود.

***
با پیچیده شدن صدای ترمز در سطح باغ، ویدا فورا از پشت میز ناهارخوری برخاست به سمت پنجره رفت و پرده را كنار زد وفا زیر بران شدیدی كه می بارید پله های عریض مقابل ساختمان را بالا می آمد. سیمین مادر ویدا كه مشغول صرف ناهار بود پرسید:
- كیه عزیزم؟
ویدا به سمت او چرخید و گفت:
- وفا!
در سالن باز شد و وفا كوله به دست وارد شد و آهسته گفت:
- سلام.
سیمین از پشت میز برخاست و با كمی تشویش گفت:
- سلام پسرم چه بی موقع! اتفاقی افتاده؟
وفا با بی حوصلگی كوله اش را روی كاناپه پرت كرد، پشت میز نشست و مشغول خوردن اضافه غذای ویدا شد. ویدا جلو رفت كنار او نشست و پرسید:
- مامان پرسید اتفاقی افتاده!
وفا زیر چشمی به او نگاه كرد و گفت:
- چه اتفاقی؟ می بینی كه سر و مر و گنده جلوتون نشستم.
سیمین مقابل او نشست و گفت:
- این چه مدل جواب دادنه؟ از راه نرسیده می پری سر میز ناهار جواب آدم رو هم كه نمی دی.
ویدا گفت:
- انگار كه از قحطی برگشته!
وفا با تمسخر پاسخ داد:
- آخر عاقبت لَلِه بودن همینه دیگه، اون هم لَلِه یك آدم گنده!
ویدا با كمی عصبانیت گفت:
- ببینم ... نكنه یاشار رو ولش كردی اومدی؟
وفا از سر میز برخاست كوله اش را برداشت و گفت:
- بچه ای رو كه دست من سپردی دیگه بزرگ شده.
ویدا قاشق را به سمت او پرت كرد و گفت:
- خفه شو وفا!
سیمین با عصبانیت گفت:
- باز عین سگ و گربه بیافتین به جون هم.
و بعد رو به ویدا كرد و گفت:
- این حركات چیه؟ تو دیگه بچه نیستی ویدا، لازم نیست یادآوری كنم كه بیست و شش سالته.
ویدا معترضانه گفت:
- یك چیزی به شازده ات بگو، بزرگتر، كوچكتری حالیش می شه؟
وفا با جدیت گفت:
- از این به بعد نبینم دور و بر اون پسره، یاشار بپلكی، شیرفهم شد؟
ویدا با ناراحتی گفت:
- مامان چرا چیزی بهش نمی گی؟
وفا در حالی كه از پله ها بالا می رفت گفت:
- من مرد این خونه هستم هرچی كه من می گم همون می شه.
ویدا با صدای بلند خندید و گفت:
- یعنی تازه فهمیدی پشت لبت سبز شده؟
وفا كوله اش را همانجا رها كرد و با سرعت از پله ها پایین آمد، ویدا جیغ زنان پشت سر سیمین پنهان شد و گفت:
- می خواهی چه غلطی كنی؟
وفا با عصبانیت گفت:
- بیا این طرف تا بهت بگم چه غلطی می كنم.
سیمین از جا بلند شد و تحكم آمیز گفت:
- برو توی اتاقت وفا.
وفا لحظاتی ایستاد و با خشم به ویدا نگاه كرد و بعد بدون معطلی از پله ها بالا رفت. سیمین رو به ویدا كرد و گفت:
- خجالت داره ویدا تو الان باید مادر دو تا بچه باشی، اون وقت با برادرت كلنجار می ری و ...
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:56 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها