بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/5

صحبتهای وفا او را گوش به زنگ كرده بود، نمی خواست تازه واردی هنوز از گرد راه نرسیده همه چیز او را تصاحب كند. می دانست اگر چه پایتخت نشین است اما دختری ساده و بی شیله پیله است. همان دفعه اول فهمیده بود از اینجور روابط فراری و هراسان است اما باید جانب احتیاط را رعایت می كرد. هم از بزرگتر بود و هم زیباتر، پشت حصارها ایستاد روی تخت زیر درختی تنومند نشسته بود به آن تكیه زده و مطالعه می كرد، بی خیال از دنیایی كه او در آن قدم گذاشته بود. حداقل چهره اش اینطور نشان می داد آرزو كرد، ایكاش می تونستم از اون چه در ذهن و دلش می گذره هم باخبر بشم، اون وقت انقدر حرص نمی خوردم. برای چی حرص بخورم؟ باید بهش حالی كنم خوش خوشك، اصلا تقصیر خودمه از بس این دست اون دست كردم. دیگه معطلش نمی كنم همین امروز می رم و تكلیفم رو با اون و خودم روشن می كنم، آخه برم چی بگم؟ خاك تو سرت كنن خودت هم نمی فهمی می خواهی چه غلطی كنی آخه بدبخت ....
- گلی ... گلی ... حواست كجاست؟
لیلا مقابل او كتاب به دست ایستاده بود.
- ده دقیقه است اینجا ایستادی و داری بر بر منو نگاه می كنی.
گلی فورا خودش را جمع وجور كرد و گفت:
- داشتم فكر می كردم كه خیلی بی معرفتی حالا دیگه حاجی حاجی مكه ...
لیلا كه از صحبتهای گلی چیزی دستگیرش نشده بود گفت:
- منظورت چیه؟
گلی تكیه اش را به حصارها داد و گفت:
- یك ساعت چی به هم می گفتید ناقلا ...؟
لیلا كه هنوز چیزی از حرفهای گلی نفهمیده بود گفت:
- چی می گی گلی؟ به كی؟
گلی كه نمی دانست لیلا عمدا از پاسخ دادن طفره می رود یا واقعا دو روز قبل را فراموش كرده گفت:
- منظورم دو روز قبل است، وفا كه خیلی كنجكاوی به خرج داد تا بفهمه چی به هم می گفتید.
لیلا كه تازه منظور گلی را فهمیده بود گفت:
- آها ... ببینم یاشارخان چیزی از صحبتهای من به شما گفت.
گلی گفت:
- نه بابا ... اگه می گفت كه حالا من اینجا نبودم.
لیلا لبخندی زد و گفت:
- پس اومدی سرو گوشی آب بدی و از زیر زبون من حرف بكشی!
گلی گفت:
- پس موضوع مهمی بود؟
لیلا در حالی كه به سمت تخت برمی گشت گفت:
- نه بابا ... موضوع مهم چیه؟
گلی از حصارها گذشت، كنار لیلا روی تخت نشست و به او كه مطالعه كتاب درسی اش را از سر گرفته بود و گفت:
- خب اگه موضوع مهمی نبود چرا نمی گی چی بهم می گفتین؟
لیلا كه از حساسیت و كنجكاوی بیش از حد گلی را در مورد آن گفتگوی عادی و دو نفره مشكوك دید با تردید سوال كرد:
- چیه گلی؟ نكنه هول برت داشته كه ....
گلی فورا با دستپاچگی گفت:
- نه ... نه ... خب آره ترسیدم، هول ورم داشت كه نكنه از راه نرسیده بخواهی طرف رو از من بقاپی!
لیلا اول ناباورانه به گلی نگاه كرد و بعد با صدای بلند خندید و در حین خندیدن گفت:
- بلند شو گلی ... بلند شو برو با یكی دیگه شوخی كن. من وقتش رو ندارم.
گلی از جا برخاست و با دلخوری گفت:
- شوخی؟ دارم جدی می گم باور نمی كنی؟
لیلا گفت:
- نه ... حالا برو می خوام به درسهام برسم.
گلی گفت:
- وقتی رفتم و با خودش صحبت كردم اون وقت باورت می شه.
لیلا گفت:
- این كارو نكنی گلی.
گلی گفت:
- واسه چی؟
لیلا با جدیت گفت:
- واسه این كه تو هنوز بچه ای فرق بین یك احساس زودگذر و عشق رو نمی دونی، می خواهی بهت بخنده؟
گلی با عصبانیت گفت:
- غلط كرده؟
و بدون این كه منتظر بماند آنجا را ترك كرد. لیلا مات و مبهوت به او و حرفهایش اندیشید هنوز به طور جدی روی حرفهای گلی فكر نكرده بود كه یكی از كارگران جنگلبانی از پشت حصارها او را صدا كرد و به او خبر داد كه تلفن دارد. لیلا فورا خودش را به ساختمان جنگلبانی رساند و گوشی را برداشت صدای نفس زدنهایش كه در گوشی پیچید مریم معترضانه گفت:
- علیك سلام خانوم، پنج دقیقه منو اینجا كاشتی كه تشریف بیاری، نمی گی قبض تلفن كه بیاد، دود از كله بابای من بلند می شه.
لیلا نفس عمیقی كشید لبخندی زد و گفت:
- بی انصاف همه راه رو دویدم، تازه به من چه، مگه من ازت خواستم زنگ بزنی؟
مریم گفت:
- خب ... حالا بگو چه خبر؟ چقدر پیشرفت كردی؟ تا كجا كلاه رو گذاشتی سرش؟ تونستی آویزونش بشی یا نه؟ د ... حرف بزن دارم دق می كنم.
لیلا با خنده گفت:
- مریم ... مریم ... ول كن طرف رو، فقط بهت گفته باشم از من عقب نمونی و بعد اعتراض كنی ...
مریم وسط حرف او پرید و گفت:
- دختر كجای كاری؟ تو منو عقب زدی حسابی، آخه من هنوز چیزی گیر نیاوردم حتی یكی از اون شلخته، پلخته های خیابونی.
لیلا گفت:
- منظورم درسها بود. دو روزه كه شروع كردم تصمیم دارم هر طور شده توی دانشگاه قبول بشم.
مریم گفت:
- دانشگاه ... دیوونه ای لیلا، وقتی یه همچون تیكه ای نصیبت شده دیگه دانشگاه رو می خواهی چی كار؟ دانشگاه مال بدبختهایی مثل منه كه همیشه بی نصیبن. اصلا نمی دونم چطور می تونی فكرت رو متمركز كنی و درس بخونی در حالی كه چیزهای بهتری هست كه بهش فكر كنی.
لیلا گفت:
- من تصمیمم رو گرفتم می خوام به درسم ادامه بدم، در ضمن اون بنده خدا رو هم بخشیدم به یكی دیگه، تو كه نمی دونی یكی دیگه ....
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/5

مریم باز هم وسط حرف لیلا پرید و گفت: - ااا ... به این تلفنها هم نمی شه اعتماد كرد هنوز سه روز نمی شه كه گفتی یك مرد جوون تك و تنها تو جنگل زندگی می كنه، ببین چه زود هرچی دختر بود اسباب كشی كردند و اومدن اونجا، اونجا دیگه جنگل نیست شده دبی ... به هر حال می ری و به همشون می گی اول خودم پیداش كردم، حالیته؟
لیلا با خنده گفت:
- فقط یك نفره، اینقدر هم مزه نریز، تازه مگه جنسه كه برم بگم اول خودم پیداش كردم.
مریم گفت:
- بله كه جنسه، مثل هر جنسی هم، مرغوب و نامرغوب و بنجل داره، اون شلوار پیلی پوشه از جنسهای بنجل بود اما ... اما اون آقای استخوان دار مرغوبه، فهمیدی؟


لیلا گفت: - آره فهمیدم چون فرقی به حالم نمی كنه، حالا بگو اونجا چه خبر؟
مریم گفت:
- خبر؟ اخبار مربوطه، دیشب بارون اومد و كوچه پایینی باز گل و شلی شد، بوی گند هم از جوبها همه فضای بهاری رو پر كرده. قراره ... قراره بعد از تعطیلات كار فاضلابها شروع بشه البته این وعده پارسال بود كه اگر خدا بخواد امسال عملی می شه، چراغ سركوچه سوخته، قراره بیان گازیش كنن ... دیگه دیگه ... و موضوع مهم بابات داره كم كم به همه حالی می كنه كه قراره زیور بشه خانوم خونه اش!
لیلا منقلب شد و گفت:
- به درك!
مریم گفت:
- به فكر خودت باش لیلا، دیگه حالا دخترها نمی شینن كه خواستگار با پای خودش بیاد توی خونه و بعد بگن با اجازه بزرگترها بله، خواستگار رو زنجیر می كنن و می آرن تو خونه و بی معطلی داد می كشن بله ...
لیلا با ناراحتی گفت:
- خیلی ممنون، یعنی اینقدر نانجیب شدن؟!
مریم گفت:
- تو كه اقتصادت خوب بود دختر، پس باید بدونی وضع اقتصادی گندزده جوونا و پز و تیپ خانواده دختر و آه و اوه كردن بعضی از دخترها همه رو از ازدواج فراری كرده.
لیلا گفت:
- خیلی خب تسلیم!
مریم نفس عمیقی كشید و گفت:
- پس می تونم امیدوار باشم كه وقتی برمی گردی باخبرهای خوش می آی؟
لیلا گفت:
- آره اما در مورد مرور درسها.
مریم گفت:
- باشه ... باشه ارشمیدس زمان، یك وقتی می فهمی كه دیر شده. حالا هم برو به درسهات برس. فعلا خداحافظ منتظر تماسم باش.
لیلا لبخند كمرنگی بر لب نشاند و بعد از خداحافظی گوشی را روی دستگاه قرار داد. از جنگلبانی كه بیرون آمد نزدیكیهای حصار، گلی را دید كه با صدای بلند می گریست و به سمت منزل پدربزرگش می دوید. با صدای بلند چندین بار او را صدا كرد اما جوابی نشنید. جلوی حصارها ایستاد و به گلی كه به سرعت از او فاصله می گرفت چشم دوخت. اشك و آه به خاطر سركشیهای دوران نوجوانی، سركشیهایی كه گلی عجولانه اسمش را عشق نهاد و ابرازش كرد.
- لیلا جان این گلی نبود كه گریه می كرد؟
لیلا به سمت عزیز نگاه كرد و گفت:
- چرا عزیز ... گلی بود.
عزیز خانم در حالی كه به سمت ساختمان می رفت گفت:
- خیالم چه خبر شده؟ شاید از جایی افتاده و دست و پایش زخم و زیلی شده.
لیلا لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:
- اون دیگه با این همه شر و شور بچه نیست عزیز. با این همه سركشیهای مهار ناشده، عاقبتت به كجا كشیده می شه گلی؟ چقدر هم پندپذیر هستی!
وارد حیاط شد می خواست كتابش را از روی تخت بردارد و به اتاق برگردد كه صدای پای اسبی را شنید. در انتظار صالح، كتاب به دست جلوی حصارها ایستاد اما این یاشار بود كه با لباسهای سواركاریش روی اسب نشسته بود و به تاخت می آمد. چند قدم به حصارها از اسبش پایین پرید افسارش را به دست گرفت و در حالی كه به سمت او می آمد گفت:
- سلام، گلی برگشت خونه؟ دل نگرانش شدم.
لیلا پاسخ سلامش را داد پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
یاشار تكیه اش را به حصارها داد و به لیلا نگاه كرد. دو روز می شد كه او را ندیده بود. احساس می كرد سالهاست كه او را می شناسد و مدت زیادی است از ملاقاتش باز مانده. پرسید:
- شما حالتون خوبه؟
لیلا با تعجب پرسید:
- من؟ بله چطور مگه؟
یاشار لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- شما رو اطراف رودخانه ندیدم.
لیلا به كتابش اشاره كرد و گفت:
- می خوام سعی خودم رو ورود برای دانشگاه بكنم.
یاشار گفت:
- خوشحالم، امیدوارم موفق بشین.
لیلا گفت:
- نگفتید، برای گلی اتفاقی افتاده بود؟
یاشار مكثی كرد و چون دلیلی برای مخفی كردن موضوع از لیلا نمی دانست گفت:
- برداشت گلی از رفتار من و روابطش با من خیلی خیلی بد بوده.
لیلا كه تمام ماجرا را می دانست چیزی نپرسید و یاشار چون سكوتش را دید گفت:
- شما در جریان هستید؟
لیلا گفت:
- بله ... داشت با صدای بلند گریه می كرد.
یاشار گفت:
- من واقعیت رو براش بازگو كردم.
لیلا نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
- فكر نمی كنید خیلی تلخ با او برخورد كرده اید؟
یاشار گفت:
- تلخ ...؟! واقعیت تلخ بود نه برخورد من. من به اون همیشه به چشم یك دختر كوچولو نگاه می كردم، مثل خواهرم بود آخه چطور ممكنه دختری به سن و سال اون ... وقتی اومد و از احساسش با من صحبت كرد تا دقایقی مات و مبهوت نگاهش كردم، نمی دانستم چه عكس العملی باید نشان بدهم فقط گفتم متاسفم كه چنین اتفاقی افتاده بهتره كه دیگه اینجا نیایی ... همین.
لیلا گفت:
- بهتر نبود از همان اول با ملاحظه تر رفتار می كردید كه این اتفاق نیافته؟
یاشار پاسخ داد:
- رفتار من با گلی درست مثل رفتارم با شما بوده آیا با این طرز برخوردم احساسی رو در شما بوجود آوردم؟
و با نگاهش منتظر پاسخ لیلا ماند. لیلا گفت:
- اما اون سن و سالی نداره، خیلی بچه است.
یاشار با تمسخر گفت:
- بچه؟! ... اگر بچه بود كه عاشق نمی شد.
لیلا ناخودآگاه عصبانی شد و با ناراحتی گفت:
- فكر می كنید واقعا عاشق شما شده؟ اون در مورد احساسش به شما اشتباه كرده؛ بچه است چون نمی تونه سرپوشی روی تحولات درونی اش بگذاره، بچه است چون نمی تونه فرق بین یك عشق و یك احساس واهی و زودگذر رو بفهمه. شما چطور فكر كردید كه اون واقعا عاشقتون شده، چرا مجابش نكردید؟
یاشار تكیه اش را از پرچینها گرفت و گفت:
- اون از اینجا می ره اما اگر دیدینش باهاش صحبت كنید.
سپس با یك حركت روی اسبش سوار شد و گفت:
- اگر خواستید می تونم توی درسها به شما كمك كنم.
نگاه عمیقی به او كرد تبسمی بر لبهایش نقش بست و به تاخت دور شد. لیلا زیر لب گفت:
- شاید هم لبخندهای گاه و بی گاهت گلی رو به اشتباه انداخت.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/5

صالح به لیلا اصرار كرده بود كه برای هواخوری همراهش از منزل بیرون برود. مطالعات بی وقفه لیلا او را بی دلیل نگران كرده و با این پیشنهاد خواسته بود او را به گمان خودش از كسالت بیرون بیاورد. از پل كه عبور كردند ته دل لیلا خلی شد؛ نه از چادر خبری بود، نه از اسبها و نه از صاحبشان. ناخواسته و ناگهانی پرسید: - رفتند؟
صالح در حالی كه با بیسیمش ور می رفت گفت:
- رفتند كلبه شكاریشون، ما هم داریم می ریم همون اطراف.
لیلا گفت:
- كلبه داشتند و توی این هوای سرد و مرطوب اینجا چادر زده بودند؟


صالح گفت: - آدم سر از كار این جوونها در نمی آره. هر وقت كه می اومد تنها بود توی كلبه اش ساكن می شد اما ایندفعه هم با عمه زاده اش اومد و هم توی این هوای سرد و بارونی چادر زدند، من هم كنجكاوی نكردم كه بدونم چرا چند روزی چادر زدند و بعدش دوباره برگشتند توی كلبه.
لیلا گفت:
- تا اونجا خیلی راه مونده.
صالح در حالی كه اطراف را نگاه می كرد گفت:
- اگر خسته شدی می تونی كنار كلبه شون بمونی، من هم یك گشتی اطراف می زنم و برمی گردم.
دقایقی بعد در میان انبوه درختان منظره زیبایی از كلبه شكار در كنار آبگیر نمایان شد. صالح گفت:
- اونجاست.
كلبه چوبی رنگ قهوه ای با چند پله از سطح زمین فاصله گرفته و دور تا دورش را ایوانهای نسبتا كم عرض و نرده های احاطه كرده بود. اسب سیاه یاشار كنار كلبه به درختی بسته شده بود. صالح جلوی پله ها ایستاد و با صدایی رسا گفت:
- یاشارخان ... یاشارخان ...
چند ثانیه بیشتر طول نكشید كه در كلبه باز شد و چهره خواب آلودش در میانه در ظاهر شد. برای لیلا كمی تعجب برانگیز بود. خواب در آن ساعت از روز؟! صالح فورا متوجه شد و گفت:
- خواب بودی بابا؟ بیدارت كردم. اینو می گن خروس بی محل.
یاشار در حالی كه سعی داشت موهای بهم ریخته اش را با دست مرتب كند لبخندی زد، نگاهی گذرا به لیلا كرد و گفت:
- خواب من بی موقع بود. بفرمائید داخل.
صالح گفت:
- من باید تا ایستگاه بعدی برم، به خاطر لیلا پیاده اومدم. راه تا اونجا زیاده، مزاحمه شما كه نیست؟
یاشار گفت:
- اختیار دارید، خیالتون راحت باشه.
صالح با یك خداحافظی مختصر از آنجا دور شد و لیلا با تعجب به این اعتمادهای افراطی پدربزرگش اندیشید،( وسط این جنگل، یك كلبه شكار، مردی تنها و جوان ... و صالح كه مردی دنیا دیده بود.)
یاشار بالای پله ها جلوی در ورودی ایستاده بود، بعد از رفتن صالح گفت:
- می خواهید همون جا بایستید؟
لیلا به او نگاه كرد و بلادرنگ به داخل كلبه رفت. با تردید از پله ها بالا رفت و وارد شد. یاشار كنار شومینه روی یك راحتی نشسته بود و آتش درون شومینه را زیر و رو می كرد بدون این كه به لیلا نگاه كند گفت:
- لطفا در رو ببندید، احساس سرما می كنم، این چند روز كه داخل چادر بودم استخوان درد گرفتم. چند شب پیش هم كه بارون شدیدی اومد كمی سرما خوردم.
لیلا فضای كلبه را از زیر نظر گذراند؛ یك میز ناهارخوری چهارنفره وسط كلبه قرار داشت، دو تخت خواب، شومینه، فضای كوچكی كه به آشپزخانه اختصاص گرفته بود و چند پنجره كه قاب زیبایی برای مناظر دل انگیز اطراف شده بود. لیلا به سمت میز وسط كلبه رفت روی یك صندلی نشست و گفت:
- چرا توی كلبه تون ساكن نشدید؟
و نگاهش بر لاك ناخنی كه روی میز قرار داشت ثابت ماند و ناخواسته آن را برداشت، حضور زن! یاشار ازجا برخاست و گفت:
- یكی از دوستان فراری وفا همراه همسرش اینجا بودند، اون هم لاك همون خانومه.
لیلا با تعجب پرسید:
- فراری؟
یاشار مقابل لیلا نشست و گفت:
- می گفت همسرمه، نامزدمه ... نمی دونم، وفا گفت از خونواده هاشون فرار كردند، راضی به ازدواجشون نبودند. اما من فكر می كنم از اون جوونا با عشقهای آبكی بودند كه فرار كرده بودند تا به پدر و مادرهاشون خواسته شون رو تحمیل كنند.
لیلا گفت:
- عشقهای آبكی؟
یاشار گفت:
- غیر از اینه؟ لابد مصلحتی در كار بوده كه خانواده ها مخالف این وصلت بودند. به هر حال چند روزی یا اینجا مخفی بودند یا ... رفتند و منو از سرما و رطوبت نجات دادند. خب بهتره اونا رو فراموش كنیم از خودتون بگین. فكر می كنم سخت مشغول مرور درسهاتون هستید.
لیلا به گفتن بله بسنده كرد، یاشار از جا برخاست به سمت آشپزخانه رفت و با تردید پرسید:
- گلی رفت؟
لیلا گفت:
- بله رفت.
یاشار در حال درست كردن چای گفت:
- باهاش صحبت كردید؟
لیلا گفت:
- توی وضعی نبود كه بخواد حرف كسی رو به گوش بگیره، خیلی به هم ریخته بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/5

یاشار دقایقی در سكوت به ریختن چای و چیدن چند عدد شیرینی در ظرف پرداخت، سپس با سینی حاوی چای و شیرینی نزد لیلا برگشت و سینی را وسط میز قرار داد، مقابل لیلا نشست و گفت: - هیچ كس به اندازه من از نظر روحی آشفته نیست.
نگاه پرسش آمیز لیلا روی چهره مغموم او ثابت ماند، یاشار دستش را روی جیب پیراهن و شلوارش كشید و با نگاه، اطرافش را كاوید. لیلا پرسید:
- شما سیگار می كشید؟!
یاشار از جا برخاست سیگار و فندكش را از روی تخت برداشت و در حال روشن كردن سیگارش بار دیگر مقابل لیلا نشست و گفت:
- گهگاهی می كشم، چطور مگه؟


لیلا گفت: - بهتون نمی آد.
یاشار دود سیگارش را بیرون داد لبخندی زد و گفت:
- باید چه جوری باشم كه بهم بیاد؟
و منتظر پاسخ لیلا شد، اما چون جوابی نگرفت ادامه داد:
- بهم می آد كه یك بیمار روانی باشم؟
لیلا ناباورانه به او نگاه كرد و یاشار ادامه داد:
- یه آدمی كه چند سالی رو توی آسایشگاه روانی زندگی كرده باشه؟
لیلا گفت:
- غیر ممكنه!
یاشار سیگارش را ناتمام در زیر سیگاری خاموش كرد و گفت:
- چرا؟ چون پولدارم؟!
لیلا ناخواسته در چهره او دقیق شد. با تمام آن حرفها نمی توانست از او بترسد به او آرامش می بخشید آن چهره جذاب، زیبا، متعلق به مردی مغموم و مرموز بود مرموز برای او، و گلی این موضوع را بیان كرده بود اما چرا مورد اعتماد پدربزرگش بود؟ یاشار او را از افكارش بیرون راند و گفت:
- قصه زندگی من دردناك تر از قصه زندگی شماست می خواهید بشنوید.
لیلا با سكوتش جواب مثبت داد و یاشار گفت:
- چایتون سرد می شه.
و همزمان با لیلا فنجانش را برداشت، كمی از چایی اش را نوشید و گفت:
- پدربزرگم از زمین داران بزرگ گیلان بود یك كارخونه نساجی هم توی اصفهان داره همه اینها رو به اسم مادربزرگم كرد. وقتی فوت كرد املاكش دست نخورده باقی موند و پدرم اونها رو بعهده گرفت و مخارج خانواده مثل قبل از قبل همین املاك تامین شد. پدرم به علت سفرهای زیادی كه به كشورهای خارجی داشت دوستان زیادی با ملیتهای مختلفی داشت، یكی از این دوستان كه اهل سوئیس بود بیشتر از بقیه براش جذاب و سرگرم كننده بود همین رفاقت بیش از حد و حصر بود كه مادربزرگم رو به این فكر انداخت تا دختر اون آقا رو برای پدرم خواستگاری كنه. اون خانوم سوئیسی بر خلاف میل پدرم مسلمان شد و به عقدش در اومد و شد مادر من و من حاصل اون ازدواج ناموفق، ناخواسته و بی فرجام هستم، من با تمام مشكلاتی كه گریبانگیرم شد. مادرم زن نجیبی نبود، مایه ننگ و شرم ....
و سكوت كرد نام مادرش را با انزجار بر زبان می آورد و برای لیلا باورنكردنی بود كسی از مادرش اینطور با تنفر یاد كند. یاشار ادامه داد:
- زنی كه واژه مقدس مادر رو به كثافت كشید! بیچاره پدرم بهش علاقمند شد و نمی دونست با چه هرزه ای زندگی می كنه من اینقدر بچه بودم ... اینقدر بچه بودم كه نمی فهمیدم رفت و آمدش با اون كثافتها چه معنایی می ده ... منو هم توی اون ... توی اون ملاقتهای كثیفش همراهش می برد تا شك پدرم برانگیخته نشه مگه تا كی می تونست روی كارهای نامشروعش سرپوش بگذاره ... تا كی؟ كی می دونه برای مرد چقدر سخته وقتی همسرش رو با یك مرد دیگه، با مردی كه بهترین دوستشه، توی وضعی تهوع آور غافلگیر می كنه؟ كی می دونه كه چقدر زجرآور و چقدر سخته كه از روی خطاهای زنش بگذره و به اون فرصت دوباره بده و تازه این مهمه كه اون زن چطور از فرصت دوباره اش استفاده می كنه؟ مادرم زندگی پدرم رو با هرزگیهاش ویران كرد؛ اون عادت كرده بود و به روابطش ادامه داد انقدر غیرقابل تحمل شده بود كه تصمیم گرفت طلاقش بده، جلودارش نبود، شده بود یك از بند گسیخته!
اما مادربزرگم می ترسید، می ترسید با طلاق دادن مادرم نتونه جلوی درز پیدا كردن حقیقت رو توی رسانه ها و مردم بگیره. می ترسید اسم و آوازه خانوادگیش به لجن كشیده بشه، تا این كه من اینقدر بزرگ شدم كه روابط نامشروعش رو به راستی درك كردم ...

لیلا حركات او را زیر نظر گرفت دستهایش بوضوح می لرزید و عضلات صورتش منقبض شده بود. آمیخته ای از بغض و اشك و نفرت در چشمانش جمع شده بود و حالش را به شدت دگرگون ساخته بود. لیلا فورا از جابرخاست و به سمت آشپزخانه رفت با یك لیوان آب برگشت.
یاشار قوطی كوچك قرص را از درون جیبش بیرون آورد و یكی از قرصها را با آب خورد لیلا قوطی قرص را از روی میز برداشت و به اسم عجیب و غریب قرص نگاه كرد یاشار آهسته گفت:
- برای جلوگیری از تشنجات روحیه، تسكینم می ده.
لیلا با اندوه گفت:
- اگر یادآوری خاطرات باعث آزارتون می شه ادامه ندهید.
یاشار از آنچه او را تا سرحد جنون می آزرد فاكتور گرفت و ادامه داد:
- برام شك و شبهه شده بود كه آیا من حاصل این روابط نامشروع هستم؟ واقعا پدرم آقای حسام گیلانیه؟ انقدر این افكار و در پرده بودن حقایق برام مهم و تلخ شد كه منو راهی آسایشگاه روانی كرد. اون وقت بود كه پدرم به حضور ننگ آور مادرم در زندگیمون خاتمه داد، گور پدر شهرت و اسم و رسم همه و همه! بعد سعی كرد با آزمایشات خونی و ژنتیكی به من ثابت كنه كه فرزند خودش هستم اما .... نتونست روح و روان تخریب شده منو بازسازی كنه، نتونست اون تصاویر .... اون خاطرات ... اون ....
لحظاتی سكوت كرد و بعد مستقیم به لیلا نگاه كرد و پرسید:
- یادتون هست به شما گفتم آدمی مثل من یا شما هم می تونه مشكلات روانی داشته باشه؟
لیلا نگاهش را از او دزدید و سرش را پایین انداخت. یاشار ادامه داد:
- خب حالا به من می یاد كه یك آدم مشكل دار باشم؟ بهم می یاد توی سن دوازده، سیزده سالگی راهی آسایشگاه روانی شده باشم؟ نه بهم نمی یاد، اما من هنوز هم از رنگ سفید، از فضای سفید متنفرم چرا كه اون اتاق، اون آسایشگاه و اون آدمها، اون دورا سخت و بحرانی رو توی ذهنم تداعی می كنه. هنوز هم تحت معالجه روانپزشك هستم، وفا همراه منه تا من دچار مشكلی نشم. از اجتماع و مردم گریزانم. به این جنگل پناه می یارم، چون یك انسان عادی نیستم. تا سال قبل دو سه ماهی رو در تابستون دچار تشنجات شدید روحی می شدم. پزشك معالجم معتقده چیزی در ته مانده ذهن و خاطراتم وجود داره كه منو به اون حال و روز می اندازه این قرصها رو هم جدیدا برام تجویز كرده تا مانع بروز اون حالات باشه. تا چند سال قبل هم پدرم ترجیح می داد توی آسایشگاه و تحت مراقبتهای ویژه اون دوران بحرانی رو سپری كنم اما سه یا چار سال قبل خواهر وفا كه روانپزشكی خونده پیشنهاد داد تحت مراقبتهای اون همان دوران را توی منزل سپری كنم، حسنش این بود كه دیگه مجبور نبودم فضای سفید رو تحمل كنم.
لیلا نفس عمیقی كشید و گفت:
- من واقعا متاسفم، نمی دونم چی باید بگم.
یاشار گفت:
- چیزی نگید فقط ... نمی خواهید بدونید چرا من شما رو از وضع روحی خودم و از زندگی خودم مطلع ساختم؟
لیلا گفت:
- مگه شما برای شنیدن صحبتهای من به دنبال دلیل بودید؟
یاشار لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- نه ... نبودم.
و ظرف شیرینی را به سمت لیلا گرفت و گفت:
- فكر می كنم خسته تون كردم.
قبل از این كه لیلا حرفی بزند در باز شد و وفا از حضور لیلا در آنجا غافلگیر شد. یاشار ظرف را روی میز قرار داد و گفت:
- برگشتی وفا؟
وفا با تردید به لیلا نگاه كرد وارد كلبه شد و گفت:
- آره، اونا رو رسوندم ترمینال و برگشتم.
لیلا از جا برخاست و گفت:
- سلام.
و پاسخی نشنید رو به یاشار كرد و گفت:
- می رم بیرون قدم بزنم تا پدربزرگم برگرده.
و از كلبه بیرون رفت. یاشار از جابرخاست و به وفا كه متفكرانه لبه تختش نشسته بود گفت:
- وفا نشنیدی كه بهت سلام كرد؟!
وفا نگاه كوتاهی به او كرد و گفت:
- بله شنیدم، اون اینجا چی كار می كنه؟
یاشار كه متوجه حساسیت وفا نسبت به حضور لیلا در آنجا شد گفت:
- عمو صالح می رفت ایستگاه حفاظت چون راه دور بود ....
وفا با تمسخر گفت:
- برای چی اونو همراه خودش آورده كه مجبور بشه بسپارش دست معتمد جنگل؟
یاشار از لحن نیشدار وفا آزرده شد. انتظار چنین برخوردی را از او نداشت. وفا بدون این كه به او نگاه كند روی تختش دراز كشید و گفت:
- من می خوام استراحت كنم تو هم می تونی بری بیرون و قدم بزنی.
یاشار با دلخوری كلبه را ترك كرد. دقایقی بعد وفا از جا برخاست كنار پنجره ایستاد و بیرون را نگاه كرد یاشار همراه لیلا در امتداد آبگیر قدم می زد. خشمش را با مشتی بر دیوار بیرون ریخت.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:31 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها